عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#مهلا#قسمت_اول

مهلا دختری متولد سال ۱۲۹۲،با چشمان درشت میشی،پوستی سفید و گیسوان خرمایی که زیباییش،او را در بین هم سن و سالان متمایز کرده بود.دخترک زیبا در یکی از روستاهای گیلان در خانه ای کاه گلی با مادربزرگ و خاله اش زندگی می کرد.پدر و مادر مهلا بر اثر بیماری از دنیا رفته بودند و مهلا هم از آنها چندان خاطره ای به یاد نداشت.از وقتی یادش بود در کنار ننجون بود و خاله ی بد عنقش،شهرناز.شهرناز شیش،هفت سالی از مهلا بزرگتر بود و چون مهلا از نظر زیبایی از او سر بود به او حسادت می کرد و چشم دیدنش را نداشت.مشغول جمع کردن مرغ ها و به لانه فرستادنشان بودم که ننجان در حالی که روی ایوان نشسته بود و تند تند به قلیونش پوک می زد،گفت:مهلا ننه اون کوزه رو بردار و برو سر چشمه ببین این دختره ی خیره سر کجا مانده،کاش اینم مثل خواهر برادراش درد لاعلاجی می گرفت و می مرد و اینقدر دقم نمی داد.چشمی گفتم و بعد از بستن در لانه ی مرغا،کوزه رو از روی ایوان برداشتم و از خانه خارج شدم.هوا رو به تاریک شدن بود،در میون سر و صدای زنگوله ی گوسفندا و هوهوی چوپونا که در حال برگردوندن گوسفندا از صحرا به آغل بودن،به طرف میدون روستا راه افتادم.کدخدا سوار بر الاغ در حال نزدیک شدن بود و کسی که ریسمان خر را در دست داشت پسرش ممدلی بود.هنوز سنی نداشتم،شاید به زور ده سالم میشد، ولی از کدخدا و پسرش خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.سلام کردم و می خواستم رد بشوم که کدخدا با صدای تحکم آمیزی گفت:تو دختر کی هستی؟ترسیدم و سر جام میخکوب شدم،همچنان که سرم پایین بود، با تته پته گفتم من نوه ی ننجانم،نوه ی بانو...کدخدا هانی کرد و ادامه داد پس باید دختر خدابیامرز ظفر علی باشی،سرت رو بالا بگیر ببینم.با تردید سرمو بالا گرفتم که کدخدا تابی به سیبیلش داد و گفت اوهوم، حقا که دختر پدرتی،همون چشما،همون معصومیت،همون شرم و حیا،نور به قبر پدر و مادرت بباره.بعد رو به پسرش کرد و گفت ممدلی می بینی؟نگاهی به ممدلی کردم که زیر زیرکی مشغول نگاه کردن به من بود،پسری جا افتاده که پانزده شانزده سالی داشت و وقت زن گرفتنش بود.یک دستم کوزه بود و با دست دیگه موهای خرماییم رو به زیر روسری سفید دور منگوله دوزم، هول دادم.کدخدا قهقه ای سر داد و گفت برو دختر جان، برو کوزه ات رو آب بگیر و زود برگرد که هوا در حال تاریک شدنه،سلام منو به بانو برسون و بگو مواظب امانت ما باشه.ممدلی در حالی که سر خر رو می کشید نگاهش رو به آرامی ازم گرفت و راهی شد.کدخدا و پسرش از پیچ کوچه گذشتن و من هم به راهم ادامه دادم.به چشمه که رسیدم نگاهی به دور تا دور چشمه انداختم ،ولی خاله شهرنازو ندیدم....از دخترایی که دور چشمه مشغول شستن ظرفا و پر کردن کوزه هاشون بودن پرسیدم خاله ام رو ندیدین ؟خاله شهرنازمو می گم؟هنوز دخترا جواب نداده صدای مردونه ای که از پشت سرم میومد گفت من دیدم.به تندی برگشتم که نگاهم به کل حسن افتاد،پسر تپلی که از وقتی یادمه ننجان می گفت عقب موندس و ازش دوری کن.چند قدم به عقب رفتم،کلاه نمدیش رو روی سرش جا به جا کرد و با صدای بمی گفت:من دیدم...با پسر مش یدالله بود...دخترا شروع کردن به پچ پچ کردن توی گوش هم و زیر زیری نگاه کردن به من.خدای بزرگ چی میشنیدم،اگه راست باشه چی،چرا فکر آبروی ننجان رو نمی کرد.کل حسن یک قدمی اومد جلو و گفت بیا ببرمت پیشش.ترسیدم و یک قدم رفتم عقب که افتادم وسط ظروف مسیه گل نسا.گل نسا داد زد هوووی چته خب میبینی که شهرناز اینجا نیست ،چی می خوای دیگه برو پیش ننت.خودمو جمع و جور کردم و کوزه رو پر کرده پر نکرده راه افتادم.یک قدم می رفتم و از ترس اینکه کل حسن پشت سرم باشه مدام به عقب نگاه مینداختم.به کوچه باغ رسیدم و از زیر درخت گردوها در حال گذر بودم که متوجه شدم کل حسن پشت سرمه.با من خیلی فاصله داشت ،ولی از ترس کوزه رو انداختم و پا به فرار گذاشتم.نفس نفس زنان به در خونه رسیدم و خودمو انداختم توی حیاط.ننجان سراسیمه از توی طویله خارج شد و گفت چی شده دختر چرا حیرونی؟شهرناز کو؟بریده بریده و با بدبختی گفتم ننجان شهرناز نبود ،کل حسن میگفت با پسر یدالله رفته طرف باغا،تا اینجا هم پشت سرم بود ،کوزه هم از دستم افتاد و شکست.ننجان دو دستی توی سرش کوبید و گفت خدا که طاقت هر چیزیو دارم جز حرف و حدیث،آخه چرا فکر آبروی من پیر زن نیست،اون پسر درستی نیست،از وقتی پاش به تهران باز شده ،اولاد ناخلف یدالله شد...ننجان همون جا وسط حیاط نشست و شروع کرد به زجه زدن که در باز شد و شهناز خیلی عادی وارد شد.گریه روی صورت ننجان ماسید و در حالی که کارد می زدی خونش ریخته نمیشد رو به شهرناز پرسید کجا بودی؟شهرناز بی اعتنا به طرف ایوان رفت و گفت کجا می خواستی باشم گوساله ی مش بتول گم شده بود با دخترش دنبال گوساله بودیم.
ادامه دارد...
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۲

۵۷۷

۵:۴۴