عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#گیله_لار#قسمت_اول

پشت در اتاق نشسته بودم ..تو اتاق مجاور داشتن راجب آينده من حرف ميزدن ..آينده اي كه خودم هيچ تصميمي نميتونستم راجبش بگيرم .. قطرات اشك از چشمام جاري ميشد و صورتم رو خيس ميكرد..آقا جانم داشت من رو به مردي ميداد كه سال ها از من بزرگتر بود ..مردي كه فقط اسمش رو شنيده بودم اصلان خان ...شايد هم تو مهمونايي كه برگزار شده بود ديده بودمش، اما نميشناختمش..‌ غرق افكارم بود و زير لب خدا رو صدا ميكردم ...تا شايد آقاجان از حرفش بياد پايين ..تو اين يك ساعتي كه پشت در اتاق بودم هزار جور نذر و نياز كردم ..اما تقدير من انگار از قبل نوشته شده بود ..سرم رو روي پاهام گذاشته بودم كه با صداي مردي كه اسم پدرم رو صدا كرد و گفت :روح الله خان بشكن كله قند رو مباركه ..اشكام تبديل به هق هق شد..بدون اين كه نظر من رو بپرسن براي من تصميم گرفتن و بريدن و دوختن ..من هم جز قبول كردن سرنوشتم كاري از دستم برنميومد ..همين طور كه اشك ميريختم ، مهمونا رفتن و قرار شد چند روز ديگه من به عقد اصلان خان دربيام ..تو فكر فرو رفته بودم كه با صداي ماجان زرين مادرم از فكر بيرون اومدم .. از اتاق خارج شدم و به سمت مهمان سرا رفتم .. طبق هاي خواستگاري رو زمين بود ..ماجان اومد سمتم و دستي رو سرم كشيد و گفت :الهي برات بميرم دخترم برات هزارجور نقشه كشيده بودم ..تو هنوز سني نداري و بعد اشاره به طبق ها كرد و گلپري يكي از خدمه رو صدا زد و گفت:اين ها ها رو از اينجا ببر بيرون ..دو دستي دخترم را دادن به دست گرگ ..با بغض رفتم بغل ماجان ....ماجان دستي روي سرم كشيد و گفت الهي مادرت بميره ..همون لحظه آقاجان با تشر رو به ماجان كرد و گفت : زن چي ميگي مگه قراره بره كلفت نوكري اصلان خان رو بكنه ..قراره بره خانم عمارت بشه .براي خودش كسي بشه .قراره وارث اصلان خان رو به دنيا بياره ..همه ى دختراي روستا آرزوشونه زن اصلان بشن ..ماجان گفت من كه ميدونم قضيه از چه قراره ،حالا جلو اين دختر زبون به دهن ميگيرم فك نكن نمیفهمم..به خاطر کاری كه پسرت کرده،مهوش دختر چهارده سالت رو داري قرباني ميكني ..با شنيدن اين حرف ها من مات و مبهوت موندم قضيه از چه قرار بود..ماجان چي ميگفت ؟اما جرات پرسيدن رو نداشتم ،همون طور كه تو فكر بودم دوباره صداي ماجان بلند شد و رو به آقاجان كرد و گفت: روح الله خان تو راضي به خفت دخترتي ..اين دختر داره ميره هوو بشه يك عمر لعنت همراهشه ميفهمي .. و بعد دو دستي زد تو سرش و گفت اخه خان اين چه كاري بود كردي.. دستي دستي مهوشم رو بدبخت كردي .. آقا جان با عصبانيت داد زد انقد گريه زاري نكن زن ..گوش اين دختر هم با اين حرفها پر نكن ..مگه نميبيني نشون گذاشتن ديگه همه چي تمومه ..بايد به فكر آماده كردن جهاز براي دخترت باشي ...با شنيدن اين حرف به جاي داد و گريه به سرعت به سمت قفس تنهايي خودم كه انتها طبقه دوم در عمارت بود ،يعني اتاقم رفتم .. روي تختم نشستم و شروع به گريه كردم .. سرم رو انداختم پايين و گفتم خدايا چرا من ..وای به اين شانس ..چرا آقا جانم راضي شد تك دخترش مهوش رو زن دوم اصلان خان بكنه ..آقا جان جز من دوتا پسر داشت كه محمد از من بزرگتر بود و انوش هم كوچيك بود .. همش حرف ماجان تو گوشم بود كه به آقاجان ميگفت بخاطر کار پسرت محمد ميخواي مهوش رو قرباني كني ..مگه محمد چكار كرده بودءسرم خيلي درد ميكرد.. تا صبح از فكر ازدواج با اصلان خان خواب به چشمم نيومد ..چه جور با یه مرد که زن داره زندگی کنم چه جور زندگی کنم ؟؟ اصلان خاني که از ظلم ستم شهره عام خاصه .. اصلان ..خان روستا بالا بود و عمارت بزرگي داشت ..و از نظر ثروت و قدرت بين خان ها حرف اول رو ميزد ...صبح با افتابی که از لابه لای شیشه های رنگی الوان دلبری می کرد بلند شدم. به اتاقی که تا چند روز دیگه مال من نبود نگاه کردم. دوباره غصه هام رو از سر گرفتم و ياد ديشب افتادم ..خدایا يعني چی می شه سرنوشتم ..خودم رو به خودت ميسپارم .. من هنوز باورم نمی شد. قرار بود زن اصلان خان بشم .. همونطور كه تو فكر بودم در اتاق بازشد ...کبری یکی از كلفت هاي خونه زاده خونه پدرم بود كه اومد داخل اتاقم. کبری یه جورایی چشم گوش من هم بود ..از وقتي كه چشم باز كرده بودم كنارم بود و از همه چی برام خبر میاورد ..اومدم كنار و روي تخت نشست دستي رو موهام كشيد و گفت :مهوش جان انقد گريه نكن، بخدا چشمات شده كاسه خون الهي ميمردم واين روزا رو نميدیدم... با بغضي كه داشتم ..نگاه به كبري كردم و گفتم:كبري تو ميدوني چرا آقا جان با من ميخواد اينكارو بكنه ..كبري سرش رو انداخت پايين و گفت مهوش برات خبر دارم، اما تو رو خدا ناراحت نشو و به خان چيزي نگو كه منو ميكشه بقهمه خبر چيني كردم .. با استرس نگاه كردم به چشماي كبري و گفتم چي شده ..

ادامه دارد....

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۱

۳۶۰

۱۵:۱۷