عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #ریحان#قسمت_اول
-هراسان با هر سختی بود خودم رو رسوندم به جاده ای که اون نزدیکی بود...هر لحظه بر میگشتم و پشت سرم رو نگاهی مینداختم و قدم هام رو تندتر میکردم ، تـرسِ اینکه عمو پیدام کنه و من رو برگردونه به اون خراب شده ای که توش بودم تموم وجودم رو گرفته بود...برای همین تا اونجایی که جون داشتم سعی کردم به پاهام قدرت بدم و خودم رو سریع تر از اونجا دور کنم!به جاده رسیدم،نفس هام به شماره افتاده بودم و گلوم به شدت میسوخت...دستام و گذاشتم رو زانوهام و خـم شدم تا یکم حالم جا بیاد و نفسم بیاد سرجاش‌...پشت تپه ی خاکی که کنارِ جاده بود پنهان شدم و به جاده ی خلوت چشم دوختم...خدا میدونست کی یه ماشین از اینجا رد میشه؟اصلا کسی حاضر میشه کمکم کنه؟میتـرسیدم‌ هوا تاریک بشه و اینجا موندگار بشم..فکرایی که از ذهنم میگذشت قلبمو به درد میاورد.با خودم گفتم: اخ ریحااانِ بیچاره. نمیدونم چرا تو زندگی هیچ شانسی نیاوردی.همینت مونده بود اینجوری آواره ی دشت و صحرا بشی.همونطور که با خودم حرف میزدم لحظه ای با شنیدن صدای ماشینی که از دور دیده میشد به خودم آومدم..سریع بلند شدم و گوشه ی دامنم و گرفتم و خودم رسوندم وسط جاده...لحظه ای نفسم رو حبس کردم و چشام رو بستم ماشین جلو پام محکم ترمز کرد!برام مهم نبود که اون ماشین بهم برخورد کنه یا نه!من یا باید از اونجا دور میشدم یا مُـردن رو انتخاب میکردم...راننده سرش رو از شیشه ی ماشین بیرون آورد وگفت:چه خبرته دختر؟ نکنه میخوای خودت رو به کشتن بدی؟ آب دهنمو قورت دادم و زیر لب گفتم:«بعید نیست بخوام اینکارو بکنم..»خودم رو به راننده رسوندم و لحظه ای از هیکل گنده اون مرد رعشـه به تـنم افتاد..با تکون خوردن دستهای اون مرد جلو صورتم به خودم اومدم!+حواست کجاس خانم؟چرا اینجوری وسط جاده ایستاده بودی؟یه نگاه به سر تا پام انداخت و گفت :اصلا تو با این سنـت تک و تنها اینجا چکار میکنی؟نمیگی ممکنه اتفاقی برات بیفته؟تا خواستم حرفی بزنم از صندلی عقب صدای مردِ دیگه ای رو شنیدم که با جدیت گفت:چی شد احمد؟انگار خواب بود و از ترمزِ ناگهانی ماشین بیدارشده بود،چشمای خمارش رو بمن دوخت و چند لحظه ای نتونستم از صورت جذابش چشم بردارم...نفس عمیقی کشیدم و صدامو صاف کردم:آقا تو رو خدا به من کمک کنید،منو همراه خودتون ببرید من باید هر جوری شده از اینجا دور بشم وگرنه.... مکث کوتاهی کردم! وگرنه.... بغضی که توی گلوم بود نمیذاشت حرفم رو بزنم...ناخوداگاه اشکهام بودن که سرازیر شدن و نگاهم رو تار کرد!!!-اشکام نگاهم رو تارکرده بود و نمیذاشت چهره ی اون مرد رو خوب ببینم،اما انقدر جذاب بود که حتی از پشت پرده ی اشک هم مشخص بود...!!اشکم رو پاک کردم و اون بغض لعنتی رو قورت دادم وگفتم: آقا خواهش میکنم کمکم کن ‌منو از اینجا دور کنید..م..من پیاده نمیتونم از اینجا دور بشم من و ببرین تا....بعد با دست انتهای جاده رو نشون دادم و گفتم تا جایی که از اینجا خیلی دور باشه منو برسونید... اونجا پیاده میشم.. اگه عموم دستش بهم برسه زنده‌م نمـیزاره..راننده که همینجور با تعجب بهم زل زده بود و به حرفهام گوش میداد،نگاهی به اون مرد کرد،انگار راننده دلش برام میسوخت اما حرفِ آخر رو اون مرد میزد:مرد پوزخندی زد و گفت:تورو سوارِ ماشین کنم؟اونوقت از کجا بدونم مشکلی پیش نمیاد برو دختر!! من باید برم،وقت این بچه بازیارو ندارم...راه بیفت احمد!دستام و به پنجره ی ماشینش قفل کردم. باید تموم سعیمو میکردم،اگه این ماشین رو ازدست میدادم معلوم نبود ماشین دیگه از اینجا رد میشد یا نه ،اگه یکم دیگه اینجا میموندم حتما عموم پیدام میکرد! با یادآوری چهره ی عصبانی عمو.. بیشتر از قبل شروع کردم به التماس کردن...+آقا قول میدم مشکلی پیش نیاد بزارید من سوار شم همه چیز رو توضیح میدم...بدون اینکه به التماس های من توجهی کنن ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد‌‌‌... با چشمای پر از اشک وتـرس به رفتن ماشین نگاه میکردم...ماشین حرکت کرد! و‌ من نا امید تر از همیشه سر جام خشکم زد و پاهام از تـرس میلـرزید...در ناامیدترین حالت ممکن بودم که لحظه ای با بوق های پشت سر هم ماشین که ایستاده بود لبخند رو لب هام نشست!ماشین سمتِ عقب برگشت و منم شروع کردم به دویدن طرف ماشین انگار خدا صدامو شنیده بود...راننده یبار دیگه بهم نگاه انداخت و سرش و تکون داد وگفت: آقامیگه سوار شو...بدون اینکه معطل کنم..فوری درعقب ماشین رو باز کردم و خودم و انداختم تو ماشین میترسیدم پشیمون بشه.ماشین آروم حرکت کرد و من خوشحالاز اینکه تونستم از اونجا دور بشم...خوشحالی توأم بانگرانی باعث شده بود بی دلیل اشکام روی گونه هام بریزه...هنوز راهی نرفته بودیم که اون مرد بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:اون اشکهات رو پاک کن!
ادامه دارد....
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۲۷۷

۹:۴۷