عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نقره#قسمت_اول

..خسته بودم از زندگی..خسته از این پياده روي های طولاني ..مسافت روستاي زادگاهم تا روستايي كه بايد برای نوکری با پاي پياده میرفتم‌، خيلي راه بود . چند روز تو راه بوديم .. خودشون سوار اسب وقاطر بودن، اما من بيچاره رو با کفشاي پاره و پاي پياده راه مي بردن .چی شد که سرنوشت من اینجوری شد؟منی که تو پر قو بزرگ‌ شده بودم .. منی که هیچکس حریفم نمیشد...یه تنه با این جثه چند تا مرد رو حریف بودم ..دلم واسه آقاجانم خيلي تنگ شده بود ،اگه بود اينطور به من بي احترامی نمي کردند .. اگه بود هنوزم همه ازم حساب میبردن .. اگه بود این وضعم نبود ..از پچ پچ هاشون فهميدم كه ديگه رسيديم .. ..مطمئن بودم جايی که میرم جای خوبي نيست و برخورد گرمي در انتظارم نخواهد بود . اما بايد مقاومت مي کردم ...من نقره بودم . دختر يوسف خان ....بخاطر آقاجانم نبايد کم مي آوردم . با وجود اینکه پاهام زخمي بودن و گرسنگي ضعيفم کرده بود ، سعي کردم افتاده راه نَرَم ،که دلشون خوش نشه که ذلیلم کردن ..باید بهشون میفهموندم من کی ام ... با جسارت به همشون نگاه کردم ..همون لحظه اسلان نوکر حلقه به گوش خان، اومد پيشم و گفت : هي دختر ! تندتر بيا رسيديم . ..حواست باشه وقتی به خان رسیدیم ،جلوي خان تعظيم کن و حرف اضافي هم نزن، به نفع خودتِه ‌... با جسارت تو چشاش نگاه کردم و جلوي گفتم: دفعه آخرت باشه با من اینقدر راحت حرف میزنی، وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي.کشيده محکمي به صورتم زد که گوشم صدا داد. با نفرت نگاهش کردم که گفت : اين رو زدم تا ياد بگيري با اسلان خان چطور بايد حرف بزني ...پوزخندي زدم و گفتم :هه اسلان خان ..تونوکر خانه من هم نيستي چه برسه به خان ... .اين منم كه دختر خانم . قهقهه ي زشتی زد و گفت : تموم شد دوران دختر يکي يکدانه ي خان بودنت . بابات مرد .. الان اينجا تو يه خدمتکاری، فهمیدی ..فقط همين . بعد هم اشاره کرد به در آهني بزرگ قرمز رنگی که مي دونستم پشت اون در زندگي راحتي در انتظارم نيست.. واردحياط كه شديم بامنظره عجيبي روبرو شدم .. كلي آدم در رفت و آمد بودن، ولي با سر و شكلي عجيب ..اونايي که لباس مردانه داشتن ، همگي مو داشتن ، اما اونايي که لباس زنانه داشتن ، همگي کچل بودن و موهاشون تراشيده شده بود . درسته روسري بسته بودن، اما از زير روسري سر طاسشون بدجور تو ذوق مي زد ..يه لحظه ياد حرفهاي دايه جانم افتادم . مادر من وقتي مي خواست من رو دنيا بياره ، از دنيا رفته بود و من رو دايه جان بزرگ کرده بود . يادم اومد دايه جان مي گفت : بعضي خان هاي قديم براي اينكه خان زاده هاي داخل خونشون عاشق خدمتكار ها نشن، سرخدمت كارهاي زن رو ميتواشين تا زشت ديده بشن .. با تصور اینکه اين بلا سر گيس هاي بلند من که پدرم عاشقشون بود هم خواهد اومد ،به خودم لرزيدم ..از کنار اهالي خونه ،چه زن چه مرد كه رد ميشدم نگاه هاي ترحم آميزي بهم ميكردن ..زير لب چيزي ميگفتن و سريعا نگاهشون رو ازم بر ميداشتن ..رفتارشون خیلی عجیب بود.. چند تايي زن يه گوشه حياط مشغول رسيدگي به باغ تو عمارت بودن که با ديدن من شروع کردن به پچ پچ و تکون دادن سراشون..از اين نگاهها بيزار بودم . داشتم تحقير ميشدم ..هر چقدر هم که از تخت افتاده باشم ، بازم من يه خان زاده بودم . پدر خدا بيامرزم هيچ وقت با کارگراش بد برخورد نمي کرد . عدالت و خيرخواهيش زبانزده خاص و عام بود . اما اينجا درست مثل شهر مرده ها بود.میدونم که روزگار سختي در پیش دارم که بايد با وجود همه ي سختي ها از اصالت خانوادگيم دفاع مي کردم .طول حياط رو که نسبتاً طولاني هم بود طي کرديم ...وقتی رسیدیم اسلان با چابکي رفت داخل عمارت و شايد ربع ساعت نشده بود که همراه مرد ميانسالي که لباسهاي تر و تميز پوشيده بود و سيبيلاش تا بناگوشش کشيده بود و اخماش زمين رو جارو ميکرد اومد تو حیاط....من کنار اون دو تا نگهباني که از کندوان تا اينجا باهامون اومده بودن وايساده بودم . پاهام اونقدر خسته بود که واقعاً توان ايستادن نداشتم . احتمال مي دادم اين خان باشه..مرد مقتدر و پر جذبه ای بود.. با چوب دستي منقوشي که دستش بود اشاره کرد که برم جلوتر ..با صداي خشني گفت : دختر يوسف تويي؟با تحکم گفتم : بله من دختر يوسف خان هستم .. پوزخندي زد و گفت : خان که مرد . تو فقط دختر يوسفي...عموت و پسر عموهات تو رو نخواستن ....حواست رو جمع کن فقط اون چيزي رو جواب بده که ازت سوال مي شه..پرحرفی کار دستت میده...همین طور که خان برام خط نشون میکشید ،نگاهم به اسلان افتاد که کمي عقب تر از خان ايستاده بود و داشت نيشخند مي زد که يعني ديدي جذبه رو؟روم رو با نفرت ازش گرفتم ..با صدای خان به خودم اومدم : اسمت چيه ؟ چند سال داري؟میدونی برای چی اینجا اومدی ؟گفتم : اسمم نقره هست . هفده سال دارم. بله میدونم .✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۴۳۰

۱۹:۰۸