عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#انعکاس#قسمت_اول

ساعت از ۱۱ گذشته بود و هنوز برنگشته بود ...رو مبل روبهروی در نشسته بودم ،همه برقا روشن بود و صدای تلویزیون رو هم زیاد کرده بودم

از بچهگی از تاریکی و تنهایی میترسیدم و شبا میچسبیدم به مامانمترمه رو خوابونده بودم و در اتاقش رو بسته بودم که صدای تلویزیون بیدارش نکنهنگام به عقربه های ساعت دیواری بود و با تلفن بیسیم برای بار هزارم شمارهش رو گرفتم و خاموش بودقلبم از استرس و دلشوره دوبرابر شده بود ضربانشبه عکس عروسیمون که از لای در اتاق خواب معلوم بود نگاه کردم ،اخرین باری که انقدر عمیق و واقعی خندیده بودم تو همین قاب بود
منو محسن هفت سال بود که ازدواج کرده بودیم و یه دختر ۵ ساله داشتیم ...دو سال باهم دوست بودیم و با کلی بدبختی بهم رسیدم .
محسن سربازی نرفته بود و پولیام نداشت ، بابام از روز اول گفت نه ،میگفت هیچ ربطی به هم نداریم میگفت دو روز که گشنگی بکشی عاشقی یادت میره اما یادم نرفت .
من حاضر بودم تو چادرم باهاش زندگی کنم ،اون روزا فقط ارزوم این بود که کنارم باشه ،کجا و چه جوریش مهم نبود برام 
خانواده اونم منو نمیخواستن ،چون خودشون مذهبی بودن دلشون میخواست تک پسرشون با یه دختر چادری ازدواج کنه ...
با همه اینا ما کوتاه نیومدیم و بعد دو سال ازدواج کردیم محسن همون مردی بود که هر دختری ارزوی داشتنش رو داشت ،مهربون، رمانتیک و شدیدا دست و دلباز 
همه چی خوب بود ،همه چی عالی بود ...اما عمر این خوشی کوتاه بود ...۶ ماه از عقدمون گذشته بود ،محسن تو یه شرکت خصوصی کار میکرد ،با پارتی رفته بود سرکار ، بدون کارت پایان خدمت هیچ جا بهش کار نمیدادن
صدای چرخیدن کلید تو قفل منو از جا پروند بلند شدم و رفتم طرف در ،کلی حرف چیده بودم که بهش بزنم اما حالا فقط خوشحال بودم که برگشته
نمیدونم چرا توقع داشتم دست و پاش زخمی باشه و بگه یه اتفاقی افتاده که دیر کردم 
ادامه دارد
@dastankadehsoha

۴.۳K

۱۸:۱۸