عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن#قسمت_اول
مادرم همینطور که با گوشه ی چارقدش اشک چشم و بینی شو می گرفت چند دست لباس و جوراب و ژاکت کهنه ی منو که خودش بافته بود رو توی بقچه پیچید ..در حالیکه  مثل بارون اشک میریخت گفت : زود حاضر شو آقا که اومد بی چون و چرا باهاش برو وگرنه بابات پشیمون میشه و تو رو میده به جواد ..بعد میفتی گیر یک نامرد مثل خودش  شیره ای ...اونجا  به کار کسی کار نداشته باش ..جواب نده ..هر چی گفتن بگو چشم ..اما تا می تونی پولاتو جمع کن ..اگر یک وقت بابات  اومد سراغت بروز ندی  پول داری ها ...همه رو یک جا قایم کن برای روز مبادای خودت؛؛  ..قربون اون شکل ماهت برم مبادا به کسی اعتماد کنی ..همیشه هوشیار بخواب ..اجازه نده مردی بهت نزدیک بشه ..اگر جایی می خوابی که تنها بودی حتما درو فقل کن ..میگن عزت الله خان مرد خوبیه ..اما توی این دور زمونه  نمیشه به کسی اعتماد کردگوشه ی چارقدشو گرفتم و با التماس گفتم : نمی خوام برم تو رو قرآن  منو پیش خودتون نگه دارین قول میدم کمتر بخورم ..میرم قالی بافی مثل کبری زود یاد می گیرم بعدم به بابام پول میدم تا منو شوهر نده ...گفت : نه قربونت برم من  خیر تو رو می خوام ..خونه ی عزت الله خان هم نون هست و هم آب ..اینجا بمونی که چی بشه ؟..آخرِ آخرش میشی یکی مثل من ..صبح تا شب رخت بشوری بدی یک مُفنگی شیره ای  دود کنه بره هوا ؟ همینو می خوای ؟ یک نیگا به من بکن ؛دستهامو ببین از سرما خشک شده با آرنجم رخت می شورم ..انگشت هام حرکت نمی کنن از بس توی آب یخ زده لباس آب کشیدم ..برو پشت سرتم نگاه نکن ..پاشو قربونت برم ..اقلا تو یکی بین ما خوشبخت بشو و من خیالم از بابت تو راحت بشه ...من همینطور چمباتمه زده بودم زیر کرسی و دلم داشت از غصه می ترکید هیچ بچه ای دلش نمی خواد از مادرش جدا بشهاما درد بزرگ من این بود که به جایی میرفتم که هیچ شناختی ازش نداشتم ,نگاهی به اتاق و دوتا داداشم که از سرما جرات نمی کردن از زیر کرسی بیرون بیان کردم ..صورت معصوم و بیگناهشون دلمو آتیش زد ..گفتم : یعنی خون من از اینا رنگین تره ؟ هر کاری شما ها کردین منم می کنم ..نمی خوام خوشبخت بشم ,  با صدای بلند تر گفت :  ...پاشو دیگه ؛ دل ؛؛ دل نکن ..منم هوایی میشم ...زود باش دور اطراف رو نیگا کن ببین  چیزی جا نذاشتی؟ بزاری توی بقچه ات همین الانه اس که برسن  ...مادرت بمیره ..می دونم دلت نمی خواد بری اما اینجا هیچ آینده ای نداری مگر اینکه مثل من بشی ..پاشو خوف به دلت راه نده ..هر جا بری از این خراب شده بهتره ...گور بابای دل بی صاحب مونده ی من که مادرم و غصه دار تو میشم ...بیرون از کرسی اتاق ما سرد بود درست مثل بیرون ..مدتی بود که برف روی برف باریده بود ..و اون روز بازم داشت با تیکه های درشت روی برف های دیگه تلنبار می شد ...لحاف رو زدم کنار و همینطور که زیر کرسی نشسته بودم ..یک پیرهن خاکستری بد رنگ که دور کمرش چین داشت تنم کردم ..و یک شلوار مشکی گشاد به پام کشیدم..ژاکت قهوه ای ؛رنگ و رو رفته ای که بهترین لباس گرم من بود تنم کردم و دوباره خزیدم زیر کرسی ...من توی اون زندگی احساس بدبختی نمی کردم روحیه ی شادی داشتم توی رویا های خودم سیر می کردم ..مادرم قصه های زیادی بلد بود و شاید اونم خودشو یک طواریی با گفتن اون قصه ها برای ما از غصه دور می کرد ...گاهی دختر شاه پریون می شدم و گاهی چهل گیس ؛؛ و ماه پیشونی ..و گاهی با کالسکه ای که پر از گل بود توی آسمون پرواز می کردم ...و شب ها  میرفتم بالا و بالاتر تا نزدیک ستاره ها و چند تا از اونا رو می چیدم و با خودم میاوردم...اونقدر واضح بود که برق اونا رو توی دستم می دیدم ... و یا  توی دشتی از گل می دویدم و گاهی توی یک برگه آب تنی می کردم .
ادامه دارد...
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۳۱۴

۱۷:۲۴