:#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#دلدار_من#قسمت_چهارم
پارسا گفت من قصدم ازدواجه وخونه وماشین وپول و...همه چی دارم اینمدت دنبال شریک زندگیم میگشتم ک پیداش کردم اگر موافقین یه مدت نامزد بمونیم وبااخلاق وخلق وخوی هم آشنابشیم.چشم های مامانم برق زد آخه پارسااز هرلحاظ تامین بود ومیتونست دخترشو خوشبخت کنه.ته دلش راضی بود ولی ازروی غرور وکلاس اومدن گفت مایه هفته ی دیگ بهتون خبرمیدیم.اونا رفتن وبعد از این روز بود ک بزرگ ترین سکانس زندگی من رقم میخورد..غر زدم مامان چرا ازمن نظر نخواستی؟مامانم گفت وقتی میبینم ازهرلحاظ خوبه نظرتو ب چه دردم میخورد.
یکهفته گذشت وسارا زنگ زد گفت اجازه میفرمایین باپدرومادرمون بیاییم خواستگاری؟مامانم گفت بله دخترم راضیه با پدرشم صحبت کردم پس فردا شب ک شبه عیده میره شمافرداشب بیایین ک پدرشم خونه باشه.قطع ک کردافتادب جون خونه وتمیزومرتب کردن وجمع وجورکردن.رفتیم بازار یه لباس ب انتخاب خودم برداشتم دروغ چرایگم منم ازپارساخوشم اومده بود وته دلم راضی بودم.شب خواستگاری رسید وپارسا وسارا وپدرومادرش ک بسیارشیک پوش وباکلاس بودن اومدن.اومدن خواستگاری.از این تعجب میکردم ک چرا خاله ام باهاشون نبود.مامانم با استرس وترس ولرز از دست وپاچلفتی بودنم گفت چایی هارو بیار.چایی ها رو دادم ونشستم کنار داداشم.مادر پارسا شش دانگ حواسش بمن بود وکلا منو زیر نظر داشت.پدر پارسا شروع کرد ب صحبت کردن.انگار اومده بودن ثروت ودارایی هاشونو ب رخ بکشن وفقط از اونچه ک داشتن حرف میزدن.اصلا از طرز برخوردشون خوشم نمیومد.قرار شد یه مدت نامزد بمونیم وبا اخلاق همدیگه آشنابشیم وبعد از تعیطلات عید عقد کنیم.نمیدونم اینهمه ک حرف ها زده شد مادرش چرا اصلا چیزی نمیگفت وهیچ حرفی نمیزد وفقط گوش میکرد.پارسا انقدر برخورد خوبی نشون داد ک بابام وداداشمم از شخصیتش خوششون اومده بود.بابام ب مامانم میگفت کاش میزاشتی حداقل امتحان کنکورشو میداد بعد.مامانم گفت دیدی ک گفتن توهردانشگاهی قبول بشه موافقن ک بره درسشو ادامه بده.خلاصه عید شد وبعد از تحویل سال ما فقط دو روز بخاطر دید وبازدیدهای عید خونه موندیم و روز اول کلا مهمون داشتیم وروز دوم پارسا اومد دنبالم ورفتیم بیرون.انقدر حرف های عاشقانه میزد وبهم محبت میکرد کنارش آروم بودم وهمون روز اول عاشق ووابسته اش شدم.فردای اون روز چمدون هامونو بستیم ک بریم شمال.هرسال عید رو توشمال تو ویلای کوچیکی ک اونجا داشتیم میموندیم.تو شمال واقعا بهم خوش میگذشت وحالا ک پارسا هم اومده بود توزندگیم واقعا خوشحالیم دوچندان شده بود.هرروز باهاش تلفنی حرف میزدم میگفت واس روعقدمون ثانیه شماری میکنم ک کلا پیش خودم باشی.روزهای آخر تعطیلات بود وماباید زود برمیگشتیم تاتدارکات عقدم رو انجام بدیم.چندروز قبلش خاله ام هم همراه خانواده اش اومده بودن ویلامون.یعنی هرسال میومدن سیزده بدر رو دورهم میگذروندیم.اونروز سیزده بدر خیلی خوش گذشت واین میون فقط نعیمه بود ک اصلا نه حرف میزد ونه میخندید.موقع برگشتنمون بود نعیمه گفت میشه باماشین مابیای یکم باهات حرف دارم بعدش ک توراه واس چایی نگه داشتن میری ماشین خودتون.گفتم باشه وسوارشدم.دل کندن ازشمال ودریا همیشه برام سخت بود ولی اینباربخاطرپارسا راحت دل کندم ک زودبرسم خونه مون ودرحال تدارکات عقدم باشم.ترافیک خیلی شدید بود روزهای اخر تعطیلات بود وهمه درحال برگشت ب خونه هاشون بودن..سه تاماشین بودیم وبابام ومامانم جلو بودن وسارا وشوهرش پشت سرش وماشین خاله ام هم دنبال اونا.نعیمه شروع کرد ب صحبت کردن ازعشقی ک ب پارسا داشت ازاینکه خیلی دوسش داره.گفت لطفاعقدتون رو کنسل کن چون من عاشق پارسام ..همینطور داشت حرف میزد ک صدای وحشتناکی اومد وصدای یاابوالفضل بلندی ب گوش رسید.....نعیمه همینطور حرف میزد ک صدای وحشتناک بلند یا ابوالفضل اومد.شوهر خاله ام ماشین رو نگه داشت و زودی پرید بیرون و رفت طرف صدا بهمون گفت پیاده نشین ماشین رو تنها نزارین الان میام.یکم جلوتر یه ماشین افتاده بود تو دره ی نسبتا عمیق.زیاد از خیابون فاصله نداشت وراحت دیده میشد.ولی معلوم نبود ماشین کیه.سارا سراسیمه اومد طرف ماشین ما ودر حالی ک بهم زل زده بود گفت فقط خدا خودش رحم کنه ولب پایینیشو گرفت زیر دندونش وابروهاش از شدت ناراحتی حالت غم گرفتن.خاله ام گفت چی شده سارا جان؟کسی هم صدمه دیده؟سارا گفت نمیدونم.نوید(شوهرش)گفت ک دارن میرن نجاتش بدن آقاجون هم رفت پایین.خاله ام ک اسم آقاجون اومد وحشت زده گفت آقا جون کجا رفت نگفتی نرو خطرناکه وازماشین پیاده شد ودویید طرف محل تصادف.
ادامه دارد
@dastankadehsoha
#برشی_از_یک_زندگی#دلدار_من#قسمت_چهارم
پارسا گفت من قصدم ازدواجه وخونه وماشین وپول و...همه چی دارم اینمدت دنبال شریک زندگیم میگشتم ک پیداش کردم اگر موافقین یه مدت نامزد بمونیم وبااخلاق وخلق وخوی هم آشنابشیم.چشم های مامانم برق زد آخه پارسااز هرلحاظ تامین بود ومیتونست دخترشو خوشبخت کنه.ته دلش راضی بود ولی ازروی غرور وکلاس اومدن گفت مایه هفته ی دیگ بهتون خبرمیدیم.اونا رفتن وبعد از این روز بود ک بزرگ ترین سکانس زندگی من رقم میخورد..غر زدم مامان چرا ازمن نظر نخواستی؟مامانم گفت وقتی میبینم ازهرلحاظ خوبه نظرتو ب چه دردم میخورد.
ادامه دارد
@dastankadehsoha
۳.۴K
۹:۴۳