عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#شیرین_عقل#قسمت_اول

توی اتاق خوابیده بودم مامانم از درد به خودش میپیچید ؛بابام کتش را روی دوشش انداخت و فانوس به دست از خونه بیرون رفت ؛ سریع بلند شدم کنار مامانم نشستم صورتش عرق کرده بود زیر لب می نالید "الان اصلا وقتش نبود، نمیدونم چرا دردم گرفته، یه ماهی مونده به زایمانم..."بچه بودم نمیدونستم چیکار کنم ؛هول شده بود گفتم مامان من الان چیکار کنم ؟؟دست به کمر بلند شد ،هراسون توی اتاق راه میرفت "گوهر جان مادر تو برو بخواب ؛فردا مدرسه داری ..."روی تشکم دراز کشیدم ،زیر چشمی نگاهم به مامانم بود ؛صورتش که از درد جمع شده بود و بی صدا اشک میریخت ...نمیدونم دوباره کی خوابم برده بود ،با صدای جیغهای وحشتناک مامانم از خواب پریدم ...صنم باجی روبروش نشسته بود و دستپاچه میگفت اگه بچه به دنیا نیاد هم خودت هلاک میشی هم بچه ؛بلند شدم و با ترس به مامانم خیره شدم ؛صنم باجی تا متوجه من شد،دستم را گرفت و از اتاق بیرون انداخت ... بابام روی پله های ایوون نشسته بود و اشفته سرش را بین دستهاش گرفته بود ؛کنارش نشستم ... صدای جیغ های مامانم هر آن بیشتر میشد و متوجه حال بد بابام بودم....یه ساعتی گذشته بود که خونه تو سکوت فرو رفت و صنم باجی درو باز کرد ....بابام سراسیمه بلند شد، نگاهش رو به لبهای صنم باجی دوخته بود ؛صنم باجی سرش پایین بود، لبهای بیجونش را روی هم جنباند و گفت بچه درشت بود ؛بند ناف دور گردن بچه پیچیده بود ؛صفورا نتونست بچه مرده رو به دنیا بیاره، خودشم تلف شد ...زیر لب کلمه به کلمه حرفهای صنم باجی رو هجی میکردم :صفورا تلف شد، یعنی مامانم مرده مگه میشه ؟پس چرا مامانم دوستم یه هفته پیش زایمان کرد، نمرد ...!!با صدای وحشتناک نعره بابام به خودم اومدم ؛خواستم توی خونه برم ؛صنم باجی بغلم کرد و مانع شد ؛با صدای ضجه های دردناک بابام چراغ خونه ای همسایه ها یک به یک روشن میشد سمت خونمون سرازیر میشدن ...خونمون شلوغ شده بود و صدای شیون تو کل خونه پیچیده بود ؛بابام انگار تو یه شب به اندازه ده سال پیر شده بود ....من فقط هشت سالم بود که بی مادر شدم ،جنازه رو توی حیاط غسل دادن رو دوش مردای روستا راهی قبرستون شد...تنها تو خونه مونده بودم تازه باورم شده بود که مادرم رفته ؛توی زیر زمین خونه نشسته بودم و و گریه میکردم ....نمیدونم چقدر گذشته بود ؛ صدای خالم رو از توی حیاط میشنیدم که صدام میکرد،با آستینم اشکام رو پاک کردم و بیرون اومدم.... خالم با ترحم بغلم کرد و دوباره رو شونه های کوچیک من زار زد ....مدتی از نبودن مادرم میگذشت ؛ننه عصمت مادر بزرگ پدریم تو این مدت خونمون بود و برامون پخت و پز میکردم...بعد چهلم مامانم ؛رخت عزارو از تن بابام در اوردن و زمزمه زن گرفتن بابام از گوشه کنار به گوش میرسید ...از مدرسه که برگشتم ؛برای اولین بار؛ بعد مرگ مامانم، خنده رو لبهای بابام دیدم و پچ پچ های ننه عصمت که با اب و تاب از وجنات دختر رجب میگفت ... کاسه ابگوشت جلوم بود ....در حالیکه لقمه هارو توی دهانم میذاشتم، گوشام رو تیز کردم....فهمیدم میخوان گلاب دختره ترشیده رجب رو برای بابام خواستگاری کنن ..بی اختیار کاسه ابگوشت رو سمت ننه عصمت پرت کردم و با حرص داد زدم "نباید برای بابام زن بگیری ،خودم همه کارهاش رو میکنم، رختهاش رو میشورم، غذاش رو میپزم خونه رو جارو میکنم ،...با معصومیتی کودکانه با صدای بلند زار زدم....ننه عصمت در حالیکه زیر لب غرولند میکرد بلند شد و دستم رو محکم گرفت و و جلوی خودش نشوند با تحکم گفت "هفته دیگه گلاب رو میاریم خونه ؛اینجوری کولی بازی در نیاری دختر بیچاره رو فراری بدی !!بابات باید زن بگیره ،تو بزرگ میشی ازدواج میکنی بابات تنها میمومه، بعدش تو باید خواهر برادر داشته باشی‌...بغض گلویم را همراه اب دهنم پایین دادم ،بی اختیار اشکام سرازیر شد ... بابام محکم بغلم کرده بود و صورتم رو میبوسید ...بچه بودم و داغ بی مادری روی قلبم سنگینی میکرد ؛دلم نمیخواست طعم بی پدری رو هم بچشم ...هیچکس منو نمیدید، انگار من وجود نداشتم ؛انگار نه انگار دو ماه پیش خونمون عزا بود، انگار نه انگار بابام بعد رفتن مامانم؛ سینه چاک میداد ...مامانم چه زود فراموش شده بود ؛دختر رجب چه راحت جایگاه مامانم رو تصرف کرده بود ...دیگهای سیاه غذا که دورشون حسابی گل مالیده شده بود ؛روی اجاقهای زغالی در حال پختن بود و بوی قیمه همه جا پیچیده بود.... توی زیر زمین کز کرده بودم ؛ صدای هیاهو از توی حیاط شنیده میشد ،با صدای پا که سمت زیر زمین میومد پشت دبه های ترشی کمین کردم....صدای عمه سودابه رو میشنیدم ؛"گوهر کجایی دختر پاشو بریم بالا ..‌دستم رو گرفت ؛بقچه لباسی که دستش بود رو روی زمین گذاشت ؛لباسهای نویی که مامان برام خریده بود رو از توی بقچه بیرون کشید ...

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۳

۲۹۳

۹:۰۶