#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#زر#قسمت_اول
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن،یه عده گرگم به هوا بازی کنن و یک عده خاله بازی با عروسک های پارچه ای رو ترجیح بدن...اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!روی یک صندلی چوبی لق که با پارچه ی سفید رنگی پوشیده شده بود نشسته بودم و چشمم دنبال عروسک پارچه ای روی طاقچه بود...به قول ننه همسن و سال های من همه شوهر کرده بودن و بچه داشتن ولی من دلم خوش بود به خاله بازی با آبجی هام...به اینکه عروسکم رو روی پام بذارم و تکونش بدم تا خوابش ببره...شاید سنم برای اون دوره بالا بود و اگر دو سه سال دیگه شوهر نمیکردم ترشیده میشدم اما من تو حال و هوای دیگه ای بودم...تازه داشتم به درس و کتاب علاقه مند میشدم که دستم رو گرفتن و از پشت نیمکت های مدرسه بلندم کردن و نشوندنم سر سفره ی عقد...درست یادمه آذرماه بود و من کلاس ششم بودم، تازه با کلی گریه و زاری آقام راضی شده بود من درسم رو بخونم به شرط اینکه به اولین خواستگارم جواب مثبت بدم و من شاید از شانس خوبم بود که به خاطر ریزه میزه بودنم و به بلوغ جسمی نرسیدنم هنوز کسی به چشم خریدار بهم نگاه نمیکرد.یادمه سر کلاس فارسی نشسته بودم و تلاش میکردم شعری که تو کتابم بود رو برای معلم بخونم که در کلاس زده شد و ننه ام سرکی کشید تو کلاس و حرص خانم معلممون رو درآوردم.خانم احمدی معلم مهربونی بود، خیلی تلاش کرده بود تا دخترهای ده هم کنار پسرها تو اون کلاس دود گرفته و سیاه بشینن و درس بخونن، با خیلی ها در افتاده بود و بابتش خیلی دردسر ها کشیده بود تا تو کلاس ششمش به جز هشت تا پسری که بودن چهار تا دخترم باشن...میگفت شما مادر های آینده هستید و باید باسواد باشید تا نسل باسوادی رو پرورش بدید.ننه که در کلاس رو باز کرد خودم رو کشیدم پایین و کتابم رو گرفتم جلوم تا ننه چشمش به من نیفته، ننه اما با ذوق خنده ای کرد!جوری که دندون های زردش مشخص شد و رو به خانم احمدی گفت+اومدم دنبال زری خانم معلم.خانم احمدی کلافه نگاهی به من انداخت، منم یواشکی از بالای کتاب نگاهی به ننه ام کردم.یه بلوز بلند و گشاد گلدار تنش بود و یه دامن و یه شلوار گشادم زیر دامنشروسری بزرگش رو دور سرش پیچونده بود و گردنبند زرد رنگی که جا جاش سیاه شده بود رو روی لباسش انداخته بود تا باهاش چشم همه رو دربیاره.گردنبند رو یکبار که رفته بود شهر پیدا کرده بود،اصرار داشت که طلاس و حرف هیچکس رو هم قبول نمیکرد.خانم احمدی قدمی به سمت ننه برداشت و گفت+زرتاج الان سر کلاسه... برید درسش که تموم شد بیاید.ننه سری تکون داد و گفت+نه، نمیشه... عاقد اومده عقدشون کنه.خانم احمدی با تعجب گفت+عقدش کنه؟ با کی؟ این بچه داره درسش رو میخونه! خانم من که با شما حرف زده بودم، قول دادید بذارید زرتاج درسش رو بخونه.ننه اما بی توجه به حرف خانم معلم به سمت من اومد، مچ دستم رو گرفت و با سرخوشی گفت+ما باید بریم، عاقد منتظره... بدو زری ،کیف و کتابت رو بزار همینجابمونه،دیگه به دردت نمیخوره.با چشم های خیس از اشک دنبالش راه افتادم.اصرار های خانم احمدی فایده ای نداشت به خاطر بی حجاب بودن و لباس های کوتاه پوشیدنش مردم ده دل خوشی ازش نداشتن اما خانم احمدی اهمیتی به حرف مردم نمیداد و کارش رو میکرد.با گریه ی آرومی دنبال ننه راه افتادم، دلم نمیخواست شوهر کنم، من دلم بازی کردن و درس خوندن میخواست، دلم خوش بود به بازی گرگم به هوایی که تو حیاط مدرسه میکردیم...دلم میخواست عین خانم معلم بشم، درس بخونم و شبیه اون لباس بپوشم، بلوز آستین کوتاه تنم کنم با دامن کوتاه و کفش های تق تقی...نه عین خواهرم فرنگیس که همسن خانم معلم بود و هر سال یه بچه میاورد به امید اینکه شوهرش سر به راه بشه، لباس هاشم که همش زشت و بدقواره بود...جوری که هرکی نمیدونست فکر میکرد ده سالی از خانم معلم بزرگتره... تا اون لحظه نمیدونستم قراره زن کی بشم، اصلا نمیدونستم زن یکی شدن یعنی چی! با خودم میگفتم تهش از خونه ی آقام میرم خونه ی یکی دیگه و از اونجا میرم مدرسه...شایدم سالی، دو سالی یه بچه آوردم اما خب نمیدونستم بچه آوردن چطوریه که!هربار از ننه میپرسیدم، اون اوایل که بچه تر بودم دستشو گاز میگرفت و تشری بهم میزد و میگفت تو رو چه به این حرف ها؟ برو تا فلفل نریختم دهنت...بعد ها که سنم از نه سال رد شد وقتی این سوالو میپرسیدم ننه میگفت خدا باید بخواد تا بچه داربشی و منم که ساده بودم و فکر میکردم تا اون روز لابد خدا نخواسته که بچه دار نشدم...همونطور که بی صدا گریه میکردم همراه ننه به سمت خونه رفتم،زبون نداشتم که بگم نمیام...بگم نمیخوام شوهر کنم و دلم درس خوندن و مدرسه رفتن میخوادنزدیک خونه که شدیم ...
•┈┈•❀



❀•┈┈•
#برشی_از_یک_زندگی#زر#قسمت_اول
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن،یه عده گرگم به هوا بازی کنن و یک عده خاله بازی با عروسک های پارچه ای رو ترجیح بدن...اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!روی یک صندلی چوبی لق که با پارچه ی سفید رنگی پوشیده شده بود نشسته بودم و چشمم دنبال عروسک پارچه ای روی طاقچه بود...به قول ننه همسن و سال های من همه شوهر کرده بودن و بچه داشتن ولی من دلم خوش بود به خاله بازی با آبجی هام...به اینکه عروسکم رو روی پام بذارم و تکونش بدم تا خوابش ببره...شاید سنم برای اون دوره بالا بود و اگر دو سه سال دیگه شوهر نمیکردم ترشیده میشدم اما من تو حال و هوای دیگه ای بودم...تازه داشتم به درس و کتاب علاقه مند میشدم که دستم رو گرفتن و از پشت نیمکت های مدرسه بلندم کردن و نشوندنم سر سفره ی عقد...درست یادمه آذرماه بود و من کلاس ششم بودم، تازه با کلی گریه و زاری آقام راضی شده بود من درسم رو بخونم به شرط اینکه به اولین خواستگارم جواب مثبت بدم و من شاید از شانس خوبم بود که به خاطر ریزه میزه بودنم و به بلوغ جسمی نرسیدنم هنوز کسی به چشم خریدار بهم نگاه نمیکرد.یادمه سر کلاس فارسی نشسته بودم و تلاش میکردم شعری که تو کتابم بود رو برای معلم بخونم که در کلاس زده شد و ننه ام سرکی کشید تو کلاس و حرص خانم معلممون رو درآوردم.خانم احمدی معلم مهربونی بود، خیلی تلاش کرده بود تا دخترهای ده هم کنار پسرها تو اون کلاس دود گرفته و سیاه بشینن و درس بخونن، با خیلی ها در افتاده بود و بابتش خیلی دردسر ها کشیده بود تا تو کلاس ششمش به جز هشت تا پسری که بودن چهار تا دخترم باشن...میگفت شما مادر های آینده هستید و باید باسواد باشید تا نسل باسوادی رو پرورش بدید.ننه که در کلاس رو باز کرد خودم رو کشیدم پایین و کتابم رو گرفتم جلوم تا ننه چشمش به من نیفته، ننه اما با ذوق خنده ای کرد!جوری که دندون های زردش مشخص شد و رو به خانم احمدی گفت+اومدم دنبال زری خانم معلم.خانم احمدی کلافه نگاهی به من انداخت، منم یواشکی از بالای کتاب نگاهی به ننه ام کردم.یه بلوز بلند و گشاد گلدار تنش بود و یه دامن و یه شلوار گشادم زیر دامنشروسری بزرگش رو دور سرش پیچونده بود و گردنبند زرد رنگی که جا جاش سیاه شده بود رو روی لباسش انداخته بود تا باهاش چشم همه رو دربیاره.گردنبند رو یکبار که رفته بود شهر پیدا کرده بود،اصرار داشت که طلاس و حرف هیچکس رو هم قبول نمیکرد.خانم احمدی قدمی به سمت ننه برداشت و گفت+زرتاج الان سر کلاسه... برید درسش که تموم شد بیاید.ننه سری تکون داد و گفت+نه، نمیشه... عاقد اومده عقدشون کنه.خانم احمدی با تعجب گفت+عقدش کنه؟ با کی؟ این بچه داره درسش رو میخونه! خانم من که با شما حرف زده بودم، قول دادید بذارید زرتاج درسش رو بخونه.ننه اما بی توجه به حرف خانم معلم به سمت من اومد، مچ دستم رو گرفت و با سرخوشی گفت+ما باید بریم، عاقد منتظره... بدو زری ،کیف و کتابت رو بزار همینجابمونه،دیگه به دردت نمیخوره.با چشم های خیس از اشک دنبالش راه افتادم.اصرار های خانم احمدی فایده ای نداشت به خاطر بی حجاب بودن و لباس های کوتاه پوشیدنش مردم ده دل خوشی ازش نداشتن اما خانم احمدی اهمیتی به حرف مردم نمیداد و کارش رو میکرد.با گریه ی آرومی دنبال ننه راه افتادم، دلم نمیخواست شوهر کنم، من دلم بازی کردن و درس خوندن میخواست، دلم خوش بود به بازی گرگم به هوایی که تو حیاط مدرسه میکردیم...دلم میخواست عین خانم معلم بشم، درس بخونم و شبیه اون لباس بپوشم، بلوز آستین کوتاه تنم کنم با دامن کوتاه و کفش های تق تقی...نه عین خواهرم فرنگیس که همسن خانم معلم بود و هر سال یه بچه میاورد به امید اینکه شوهرش سر به راه بشه، لباس هاشم که همش زشت و بدقواره بود...جوری که هرکی نمیدونست فکر میکرد ده سالی از خانم معلم بزرگتره... تا اون لحظه نمیدونستم قراره زن کی بشم، اصلا نمیدونستم زن یکی شدن یعنی چی! با خودم میگفتم تهش از خونه ی آقام میرم خونه ی یکی دیگه و از اونجا میرم مدرسه...شایدم سالی، دو سالی یه بچه آوردم اما خب نمیدونستم بچه آوردن چطوریه که!هربار از ننه میپرسیدم، اون اوایل که بچه تر بودم دستشو گاز میگرفت و تشری بهم میزد و میگفت تو رو چه به این حرف ها؟ برو تا فلفل نریختم دهنت...بعد ها که سنم از نه سال رد شد وقتی این سوالو میپرسیدم ننه میگفت خدا باید بخواد تا بچه داربشی و منم که ساده بودم و فکر میکردم تا اون روز لابد خدا نخواسته که بچه دار نشدم...همونطور که بی صدا گریه میکردم همراه ننه به سمت خونه رفتم،زبون نداشتم که بگم نمیام...بگم نمیخوام شوهر کنم و دلم درس خوندن و مدرسه رفتن میخوادنزدیک خونه که شدیم ...
•┈┈•❀
۲.۱K
۲۰:۴۰