عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#یگانه#قسمت_اول

اگر انسان ها میدانستند فهمیدن چه درد عظیمی است هرگز آرزو نمی کردند زودتر روزهای کودکی را پشت سر بگذارند و بزرگ شوند....روزهای کودکی ام قشنگترین دوران زندگیم بود . آن وقت ها نصرت خان را پدرم میدانستم و بانو جان را مادرم ...برای همین هم مهتاب و ماهان خواهر و برادرم محسوب میشدند، اما خب خیلی زودتر از زمانی که باید بزرگ میشدم و زودتر از آنچه که باید حقایق زندگی ام را درک کردم، اما اینکه نصرت خان فقط دایی من بود نیز نتوانست ذره ای از علاقه مرا نه به او نه نسبت به بقیه کم کند،فقط موجب شد با وجود کم سن و سال بودنم برای بدست آوردن رضایت او و تلافی مهر و محبتش به هر کاری دست بزنم و با رویای برآورده کردن آرزوهایش روزها و سالهای کوکی و نوجوانی را پشت سر بگذارم...اهواز را دوست داشتم، زادگاهم بود و یادآور قشنگترین خاطرات کودکی و نوجوانی ام... پرسه زدن در نخلستان ها و پیاده روی های هر روزه با مهتاب کنار آبی کارون بزرگترین شادی را به هر دومان هدیه می کرد و وجود شاد و جوانمان را طراوت میبخشید ...ماهان هم قبل از رفتنش به فرنگ هر از چند گاهی همراهمان میشد،حتی یکبار منو مهتاب را به سینما برد.. آن روزها فیلم دختر لر مجددا روی پرده سینماهای اهواز بود و همه بچه های مدرسه برای دیدنش رفته بودند و همین باعث شده بود من و مهتاب دست به دامان ماهان شویم... او مخالفتی نداشت به شرط آنکه نصرت خان بویی از ماجرا نبرد،من ته دلم کمی نگران بودم برخلاف میل او رفتار کردن، حتی اگر پنهانی بود، از نظر من گناهی بزرگ محسوب میشد، او برایم با ابهت ترین و مقتدرترین مرد دنیا و مهربانترین دایی روی زمین محسوب میشد ..مهر پدری جز آنچه او در حقم روا داشت برایم معنی دیگری نداشت ...به هر حال آنقدر مشتاق رفتن بودم که همه نگرانی هایم را از یاد بردم، شبی که قرار بود برای آخرین سانس فیلم در سینما باشیم ،نصرت خان و بانو جان در مهمانی بزرگی شرکت داشتن‌.. چند بار چند دست لباس پرو کردیم تا بالاخره یکی را با وسواس انتخاب کردیم، بالاخره وقتی صدای اعتراض ماهان بلند شد هراسان برای آخرین بار در آیینه نگاهی به خودمان کردیم... برخلاف من که موهایی سیاه و لخت و چشم و ابرویی مشکی داشتم، مهتاب پوستی گندمی و مووهای بور و وزوزی داشت... بانو جان معتقد بود که به عمه اش یعنی خاله من شباهت دارد، خاله ای که هیچکدام از ما حتی ماهان که چند سالی از من و مهتاب بزرگتر بود ندیده بودیم...وقتی از اتاق بیرون آمیدم بلقیس تنها خدمتکار خانه با دیدنمان چنان چهره ای ترش کرد که مهتاب در گوشم گفت :به گمونم بیچاره شدیم...با این حال به اعتماد حضور ماهان به راه افتادیم ،فردای آن شب من و مهتاب با خیال راحت در گفتگوی بچه ها در مورد دختر لر اظهار نظری کردیم...یک سال قبل از فارغ التحصیلی من و مهتاب ماهان به طور جدی عزم رفتن کرد، از مدتها قبل حرف فرنگ را میزد اما نصزت خان کاملا با این موضوع مخالف بود ..داییم به شدت مقید بود و به هیچ وجه از محیط غرب خوشش نمیامد، با وجودی که چند بار سفر فرنگ رفته بود و سوغاتیهای زیبایی برایمان آورده بود، اما ترجیح میداد ما در مملکت خودمان به جایی برسیم... با این حال ماهان حرف خودش را به کرسی نشاند و در بهار سال 55 از ایران رفت... روزهای بعد از رفتن او خانه سوت و کور بود و جای خالی اش بیش از هرکس بانو جان را رنج میداد... اما از آنجا که خودش برای راضی کردن نصرت خان واسطه شده بود،نمیتوانست اعتراضی نماید...هنوز دوره متوسطه را تکمیل کرده بودیم که مهتاب نامزد کرد، در جشن نامزدی اش کاملا متین و موقر به نظر می رسید و هیچ شباهتی به مهتاب شیطان و شلوغ من نداشت . با وجودی که من و مهتاب روحیه مشابهی داشتیم، اما او از من واقع گراتر بود، عاشق خانه و زندگی بود که از آن خودش باشد و همسری که هر روز عاشقانه از او استقبال کند ،اما من به هیچ وجه در این حال و هواها نبودم و شاید هم به قول او زیادی رویای و خیال پرداز بودم ...هر از چندگاهی مثل ماهان به رفتن فکر میکردم ...ازدواج مهتاب گرچه تا حدی موجب تنهایی ام شد، اما من با اشتیاق به سوی تحقق اهداف خودم پیش میرفتم و همه وقتم را با کتابهای درسی پر می کردم و شاید هم همان تلاش بی وقفه چند ماه تاثیرش را گذاشت و من در رشته پرستاری در دانشگاه بزرگ پایتخت پذیرفته شدم...روزی که نامم در میان پذیرفته شدگان دیدم،انگار زمین و آسمان از آن من شده بود ذوق زده کنار کارون میدویدم و فریاد میزدم، من قبول شدم ،من قبول شدم... بلقیس که در را به رویم گشود، پریدم توی بغلش و آنقدر بوسشدمش که با اکراه مرا از خود جدا کرد...چیکار میکنید خانم یگانه ؟؟؟؟؟هیجان زده گفتم :اگر بدونید چی شده من قبول شدم قبول شدم..

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۳

۵۳۲

۹:۱۶