#برشی_از_یک_زندگی
#آبروی_بر_باد_رفته
#قسمت_یک من فریبا متولد 1356/07/01 بزرگ شده روستا ..
سه تا خواهر و یه برادر دارم نه زندگی خیلی بدی داشتیم نه زندگی عالی ، بابام کشاورز بود و مامانم خانه دار ، خانه داری که از هر انگشتش یه هنر میبارید ، من دختر سوم خانواده هستم دو تا خواهرام ازدواج کرده بودن و من و خواهر آخریم فرهناز و داداش سعید مجرد بودیم ..
صبح زود با صدای مرغ و خروسایی که تو حیاط پرسه میزدن از خواب بیدار شدم ،
امروز میشدم ۱۵ سال خوشحال از این که دارم بزرگ میشم و به هدف هایی که تو سرمه نزدیک میشم اما همیشه یه ترس بزرگ تو وجودم داشتم ، اونم ازدواج بود ، تمام همسنای من و حتی کوچیک تر از من رفته بودن خونه ی بخت ولی من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم ، میترسیدم .. میترسیدم از اینکه مثل مابقی دخترای روستا بهم خیانت بشه یا شوهرم کتکم بزنه آخه مرد سالاری تو روستاهای کوچیک بیداد میکرد .
من و خواهرام به گفته ی همه زیبا و بی عیب بودیم اما بازم من ازشون سر تر بودم ..
قد بلند و خوش اندام ، پوست سفید و چشمهای عسلی که به قول پسرای روستا چشمام سگ داشت و فریبنده بودم ، همیشه میگن از هر چیزی که بترسی سرت میاد واقعاً درسته ..
خوابالو از جام بلند شدم لباسای تمیزمو برداشتم و رفتم سمت سرویس بهداشتی که تو حیاط بود ،
شیر آب رو باز کردم و رفتم زیرش ، از سردی آب جیغ خفه ای زدم و سریع رفتم کنار هر چی شیر آب رو به سمت آب گرم بردم ذره ای آب گرم نشد و مجبور شدم با همون آب سرد خودمو بشورم ، بدون معطلی حوله رو دور خودم پیچیدم بدنمو خشک کردم و غرغر کنان از حمام اومدم بیرون ، یه آب سرد نمیتونست حال امروز منو بد کنه ..
سعید و بابا هر روز میرفتن سر کار فرحناز و مامان هم مشغول بافتنی بودن تا عصر ببرن بفروشن اما خیلی عجیب بود که امروز فرحناز و مامان کاموا نمیبافتن ! عوضش با خوشحالی داشتن خونه رو تمیز میکردن فرحناز زیر چشمی نگام کرد و گفت :
اومدی فریبا !؟
و بعد رو به مامان گفت : مامان فریبا اومد !
مامان سریع به سمتم اومد و گفت : عافیت باشه دختر خوب شد رفتی حمام مادر ، زود بیا برو بقالی چند تا چیز لازم دارم بگیر و بیا امشب مهمون داریم ...
با خودم گفتم : حتماً میخوان برای اولین بار برام تولد بگیرن ؟ ولی چرا هیچکس بهم تبریک نگفت ؟
باشه ای زیر لب گفتم چادرمو سر کردم و از خونه زدم بیرون ...
از ترس داداش سعید میترسیدم به اطرافم نگاه کنم آخه هر سری میرفتم بیرون مثل سایه دنبالم بود ، سرمو پایین انداختم و بی توجه به اطرافم رفتم بقالی خرید کردم و برگشتم خونه ..
من و فرحناز با کمک مامان خونه و حیاط رو تمیز کردیم و من همچنان از هیچی خبر نداشتم ... هممون خسته شده بودیم و هر کدوممون یه گوشه از خونه افتادیم ، از خستگی چشمام سنگین شد و متوجه نشدم کی خوابم برد ..
متوجه گذر زمان نشدم و با صدای مامان از خواب بیدار شدم ...
_فریبا بلند شو دختر الان چه وقته خوابه مهمونا تو راهن تو هنوز آماده نشدی بدو صدای بابات دراومد
- کلافه گفتم : مامان حالا مهمونا کی هستن نکنه خواهرت میخواد بیاد که اینقدر کبکت خروس میخونه ؟
چشم غره ای بهم رفت و گفت : حسود خانووم این زبونت آخرش کار دستت میده .. نه خیر خواهرم نمیاد قراره واسه جنابعالی خواستگار بیاد !
چشمام از تعجب چهار تا شد انتظار هر چیزیو داشتم به جز خواستگار اونم روز تولدم ..
بی میل بلند شدم رفتم سمت اتاق و کمی به سر و وضعم رسیدم ، تو همین حال بودم که صدای مهمونا به گوشم خورد ، زیر لب گفتم خدا میدونه طرف کی هست ...
از اتاق که اومدم بیرون ، مامان نگاهی بهم کرد و گفت: ماشالله زیبا بودی زیبا ترم شدی چشم حسود کور چهار تا دختر عین ماه به دنیا آوردم انشالله که بختتونم قشنگ باشه ..
ادامه دارد
#آبروی_بر_باد_رفته
#قسمت_یک من فریبا متولد 1356/07/01 بزرگ شده روستا ..
سه تا خواهر و یه برادر دارم نه زندگی خیلی بدی داشتیم نه زندگی عالی ، بابام کشاورز بود و مامانم خانه دار ، خانه داری که از هر انگشتش یه هنر میبارید ، من دختر سوم خانواده هستم دو تا خواهرام ازدواج کرده بودن و من و خواهر آخریم فرهناز و داداش سعید مجرد بودیم ..
صبح زود با صدای مرغ و خروسایی که تو حیاط پرسه میزدن از خواب بیدار شدم ،
امروز میشدم ۱۵ سال خوشحال از این که دارم بزرگ میشم و به هدف هایی که تو سرمه نزدیک میشم اما همیشه یه ترس بزرگ تو وجودم داشتم ، اونم ازدواج بود ، تمام همسنای من و حتی کوچیک تر از من رفته بودن خونه ی بخت ولی من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم ، میترسیدم .. میترسیدم از اینکه مثل مابقی دخترای روستا بهم خیانت بشه یا شوهرم کتکم بزنه آخه مرد سالاری تو روستاهای کوچیک بیداد میکرد .
من و خواهرام به گفته ی همه زیبا و بی عیب بودیم اما بازم من ازشون سر تر بودم ..
قد بلند و خوش اندام ، پوست سفید و چشمهای عسلی که به قول پسرای روستا چشمام سگ داشت و فریبنده بودم ، همیشه میگن از هر چیزی که بترسی سرت میاد واقعاً درسته ..
خوابالو از جام بلند شدم لباسای تمیزمو برداشتم و رفتم سمت سرویس بهداشتی که تو حیاط بود ،
شیر آب رو باز کردم و رفتم زیرش ، از سردی آب جیغ خفه ای زدم و سریع رفتم کنار هر چی شیر آب رو به سمت آب گرم بردم ذره ای آب گرم نشد و مجبور شدم با همون آب سرد خودمو بشورم ، بدون معطلی حوله رو دور خودم پیچیدم بدنمو خشک کردم و غرغر کنان از حمام اومدم بیرون ، یه آب سرد نمیتونست حال امروز منو بد کنه ..
سعید و بابا هر روز میرفتن سر کار فرحناز و مامان هم مشغول بافتنی بودن تا عصر ببرن بفروشن اما خیلی عجیب بود که امروز فرحناز و مامان کاموا نمیبافتن ! عوضش با خوشحالی داشتن خونه رو تمیز میکردن فرحناز زیر چشمی نگام کرد و گفت :
اومدی فریبا !؟
و بعد رو به مامان گفت : مامان فریبا اومد !
مامان سریع به سمتم اومد و گفت : عافیت باشه دختر خوب شد رفتی حمام مادر ، زود بیا برو بقالی چند تا چیز لازم دارم بگیر و بیا امشب مهمون داریم ...
با خودم گفتم : حتماً میخوان برای اولین بار برام تولد بگیرن ؟ ولی چرا هیچکس بهم تبریک نگفت ؟
باشه ای زیر لب گفتم چادرمو سر کردم و از خونه زدم بیرون ...
از ترس داداش سعید میترسیدم به اطرافم نگاه کنم آخه هر سری میرفتم بیرون مثل سایه دنبالم بود ، سرمو پایین انداختم و بی توجه به اطرافم رفتم بقالی خرید کردم و برگشتم خونه ..
من و فرحناز با کمک مامان خونه و حیاط رو تمیز کردیم و من همچنان از هیچی خبر نداشتم ... هممون خسته شده بودیم و هر کدوممون یه گوشه از خونه افتادیم ، از خستگی چشمام سنگین شد و متوجه نشدم کی خوابم برد ..
متوجه گذر زمان نشدم و با صدای مامان از خواب بیدار شدم ...
_فریبا بلند شو دختر الان چه وقته خوابه مهمونا تو راهن تو هنوز آماده نشدی بدو صدای بابات دراومد
- کلافه گفتم : مامان حالا مهمونا کی هستن نکنه خواهرت میخواد بیاد که اینقدر کبکت خروس میخونه ؟
چشم غره ای بهم رفت و گفت : حسود خانووم این زبونت آخرش کار دستت میده .. نه خیر خواهرم نمیاد قراره واسه جنابعالی خواستگار بیاد !
چشمام از تعجب چهار تا شد انتظار هر چیزیو داشتم به جز خواستگار اونم روز تولدم ..
بی میل بلند شدم رفتم سمت اتاق و کمی به سر و وضعم رسیدم ، تو همین حال بودم که صدای مهمونا به گوشم خورد ، زیر لب گفتم خدا میدونه طرف کی هست ...
از اتاق که اومدم بیرون ، مامان نگاهی بهم کرد و گفت: ماشالله زیبا بودی زیبا ترم شدی چشم حسود کور چهار تا دختر عین ماه به دنیا آوردم انشالله که بختتونم قشنگ باشه ..
ادامه دارد
۳۰۷
۱۱:۳۹