#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#مهرو#قسمت_اول
بهار 1360
چشم گرفتم از ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی و به سرعت دویدم تا به مادرم برسم گوشه ی چادر پاره اش رو گرفتم و گفتم اومدیم کفش بخریم؟ همون کفش قرمزی که قولش رو بهم دادی؟درمونده به سمتم برگشت ،حالش بد بود، رنگ و روش پریده بود و لب هاش میلرزید ،انگار که بخواد همونجا بشینه و بزنه زیر گریه.. کمی مکث کرد و بعد با صدای لرزونی گفت:میخرم برات دخترم، ولی باید اول بریم یک جایی ...لب ورچیدم و دنبالش راه افتادم نیم ساعتی پیاده رفتیم، تو کل مسیر انقدر غر زدم که مامان دوبار مجبور شد برام بستنی بگیره تا ساکتم کنه ،وارد کوچه ی بن بستی شدیم، ته کوچه یه در سبز رنگ بود و روی دیوار پر از پارچه های سیاه، بچه بودم، همش پنج سالم بود و هنوز نمیفهمیدم دور و ورم چی میگذره..مامان پارچه ها رو که دید زانوش خم شد و روی زمین نشست و زد زیر گریه، انگار بغض چند ساعته اش سر باز کرده بود و دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره با غصه کنارش نشستم، نمیفهمیدم چرا داره گریه میکنه، چنگی به بازوی من زد و من رو به سمت خودش کشید، مرد جوونی که لباس سیاه به تنداشت با دیدن ما اخمی کرد و با قدمهای بلند به سمت ما اومد، چشم دوخت تو صورتم، از ترس سرم رو برگردوندم و تو بغل مامان قائم شدم..._ خانم... خانم شما کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟گریه ی مامان شدیدتر شد، مرد کلافه گفت:پاشو برو خانم ما عزاداریم ،پاشو..مامان چادرش رو کنار زد و با صدای گرفته ای گفت:منم عزادارم...از گوشه ی چشم نگاهی به مرد انداختم، اخم کرده بود و عصبانی بود:شما کی هستی خانم؟ با پدر من چه نسبتی داری؟مامان لب باز کرد و به سختی گفت:زنشم... زنش بودم. این یتیم مونده هم دخترشهمرد با حیرت نگاهی به من انداخت، انگار نمیتونست حرف مادرم رو باور کنه، چند ثانیه ای طول کشید تا به خودش اومد و با خشم گوشه ی چادر مادرم رو گرفت و با صدایی که تلاش میکرد بالا نره گفت پاشو خانم، پاشو حرف بیخود نزن، برو خدا روزیتو یه جای دیگه حوالهکنه....گریه ام گرفته بود ،مرد با خشونت مادرم رو هول داد عقب، مامان عقب عقب رفت و چادرش کنار رفت و مرد تازه شکم بزرگ مامان رو دید،چشم هاش گرد شد و با حیرت گفت:حامله ای؟ لابد میخوای بگی بچه ی پدر منه.. گریه ی مامان شدت گرفت ،با بغض به مردی که با خشم داشت نگاهمون میکرد نگاه کرد.. مرد جوون با حرص از بین دندونهای کلید شده اش غرید از اینجا برو، این قبری که بالا سرش داری گریه میکنی مرده توش نیست، مگه من مرده باشم بخوای برای بابام ارث خور جدید بیاری، یالا برو... اینو که گفت گریه ی مامان شدت گرفت، از دور پسر نوجوونی به سمتمون دوید و رو به مرد جوون گفتچه خبره اینجا؟ این زن کیه داداش؟سر و صداتون تا تو حیاط میاد، من در رو بستم نخواستم کسی بیاد جلو...مرد جوون پوزخندی زد و گفتو میگه زن باباس... اینم بچشه... یه بچم تو راهی داره ،نمیدونم چرا از نگاه اون مرد میترسیدم چشم هاش... چشم هاش بدجور سیاه بود، ابروهای بهم پیوسته اش ترس به جون آدم مینداخت، اخم وسط پیشونیش نشون میداد زیاد آدم خوش اخلاقی نیست ...پسر نووجون که بعدها فهمیدم اسمش توحیده با حیرت گفت زن باباس؟ راست میگه عدنان؟مرد جوون با خشم گفت: حرف بیخود میزنه بابا، یالا جمع کن خودتو... مامان کمی خودش رو جمع و جور کرد، دست من رو گرفت و سعی کرد کمی محکم باشه ،با صدای گرفته ای گفتبرو کنار پسرجون ،من زن محمد خدابیامرزم... زن شرعی و قانونیش، اسمم تو شناسنامه اس نبوده ،اما صیغه نامه دارم... دو تا بچه ازش دارم... برو کنار تا آبروریزی راه ننداختم که منم بلدم صدام رو بندازم تو سرم و هرچی از دهنم در میاد رو بهت بگم، اما به حرمت عزادار بودنمون چیزی نمیگم ...عدنان یکه خورد، انگار انتظار نداشت زن گریون روبه روش ،یکدفعه انقدر جدی بشه و حق خواهی کنه....قدمی به عقب برداشت و با حرص گفت ساکت میشی میری داخل، به خدا قسم آبروریزی راه بندازی، از کاری که کردی پشیمونت میکنم میری میشینی تا شلوغی خونه تموم بشه، اون وقت به حسابت میرسم...مامان با قدمهای بلند به سمت در ورودی رفت و من رو هم به دنبال خودش کشید، لحظه ی آخر قبل از اینکه وارد خونه بشم به عقب برگشتم و خیره شدم به توحید ،با دیدن نگاه خیره ام لبخند محوی زد... دلم گرم شد و با خنده همراه مامان وارد خونه شدم ،مامان وارد مجلس زنونه شد و در حالی که تلاش میکرد با چادر شکمش رو بپوشونه گوشه ای نشست و من رو کنار خودش نشوند. کمی به اطراف نگاه کرد و با دیدن عکس بابا که روی میز قهوه ای رنگی بود و جلوش یک سینی خرما گذاشته بودن، چادرش رو روی سرش کشید و شونه هاش شروع به لرزیدن کرد
ادامه دارد....
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#مهرو#قسمت_اول
بهار 1360
چشم گرفتم از ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی و به سرعت دویدم تا به مادرم برسم گوشه ی چادر پاره اش رو گرفتم و گفتم اومدیم کفش بخریم؟ همون کفش قرمزی که قولش رو بهم دادی؟درمونده به سمتم برگشت ،حالش بد بود، رنگ و روش پریده بود و لب هاش میلرزید ،انگار که بخواد همونجا بشینه و بزنه زیر گریه.. کمی مکث کرد و بعد با صدای لرزونی گفت:میخرم برات دخترم، ولی باید اول بریم یک جایی ...لب ورچیدم و دنبالش راه افتادم نیم ساعتی پیاده رفتیم، تو کل مسیر انقدر غر زدم که مامان دوبار مجبور شد برام بستنی بگیره تا ساکتم کنه ،وارد کوچه ی بن بستی شدیم، ته کوچه یه در سبز رنگ بود و روی دیوار پر از پارچه های سیاه، بچه بودم، همش پنج سالم بود و هنوز نمیفهمیدم دور و ورم چی میگذره..مامان پارچه ها رو که دید زانوش خم شد و روی زمین نشست و زد زیر گریه، انگار بغض چند ساعته اش سر باز کرده بود و دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره با غصه کنارش نشستم، نمیفهمیدم چرا داره گریه میکنه، چنگی به بازوی من زد و من رو به سمت خودش کشید، مرد جوونی که لباس سیاه به تنداشت با دیدن ما اخمی کرد و با قدمهای بلند به سمت ما اومد، چشم دوخت تو صورتم، از ترس سرم رو برگردوندم و تو بغل مامان قائم شدم..._ خانم... خانم شما کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟گریه ی مامان شدیدتر شد، مرد کلافه گفت:پاشو برو خانم ما عزاداریم ،پاشو..مامان چادرش رو کنار زد و با صدای گرفته ای گفت:منم عزادارم...از گوشه ی چشم نگاهی به مرد انداختم، اخم کرده بود و عصبانی بود:شما کی هستی خانم؟ با پدر من چه نسبتی داری؟مامان لب باز کرد و به سختی گفت:زنشم... زنش بودم. این یتیم مونده هم دخترشهمرد با حیرت نگاهی به من انداخت، انگار نمیتونست حرف مادرم رو باور کنه، چند ثانیه ای طول کشید تا به خودش اومد و با خشم گوشه ی چادر مادرم رو گرفت و با صدایی که تلاش میکرد بالا نره گفت پاشو خانم، پاشو حرف بیخود نزن، برو خدا روزیتو یه جای دیگه حوالهکنه....گریه ام گرفته بود ،مرد با خشونت مادرم رو هول داد عقب، مامان عقب عقب رفت و چادرش کنار رفت و مرد تازه شکم بزرگ مامان رو دید،چشم هاش گرد شد و با حیرت گفت:حامله ای؟ لابد میخوای بگی بچه ی پدر منه.. گریه ی مامان شدت گرفت ،با بغض به مردی که با خشم داشت نگاهمون میکرد نگاه کرد.. مرد جوون با حرص از بین دندونهای کلید شده اش غرید از اینجا برو، این قبری که بالا سرش داری گریه میکنی مرده توش نیست، مگه من مرده باشم بخوای برای بابام ارث خور جدید بیاری، یالا برو... اینو که گفت گریه ی مامان شدت گرفت، از دور پسر نوجوونی به سمتمون دوید و رو به مرد جوون گفتچه خبره اینجا؟ این زن کیه داداش؟سر و صداتون تا تو حیاط میاد، من در رو بستم نخواستم کسی بیاد جلو...مرد جوون پوزخندی زد و گفتو میگه زن باباس... اینم بچشه... یه بچم تو راهی داره ،نمیدونم چرا از نگاه اون مرد میترسیدم چشم هاش... چشم هاش بدجور سیاه بود، ابروهای بهم پیوسته اش ترس به جون آدم مینداخت، اخم وسط پیشونیش نشون میداد زیاد آدم خوش اخلاقی نیست ...پسر نووجون که بعدها فهمیدم اسمش توحیده با حیرت گفت زن باباس؟ راست میگه عدنان؟مرد جوون با خشم گفت: حرف بیخود میزنه بابا، یالا جمع کن خودتو... مامان کمی خودش رو جمع و جور کرد، دست من رو گرفت و سعی کرد کمی محکم باشه ،با صدای گرفته ای گفتبرو کنار پسرجون ،من زن محمد خدابیامرزم... زن شرعی و قانونیش، اسمم تو شناسنامه اس نبوده ،اما صیغه نامه دارم... دو تا بچه ازش دارم... برو کنار تا آبروریزی راه ننداختم که منم بلدم صدام رو بندازم تو سرم و هرچی از دهنم در میاد رو بهت بگم، اما به حرمت عزادار بودنمون چیزی نمیگم ...عدنان یکه خورد، انگار انتظار نداشت زن گریون روبه روش ،یکدفعه انقدر جدی بشه و حق خواهی کنه....قدمی به عقب برداشت و با حرص گفت ساکت میشی میری داخل، به خدا قسم آبروریزی راه بندازی، از کاری که کردی پشیمونت میکنم میری میشینی تا شلوغی خونه تموم بشه، اون وقت به حسابت میرسم...مامان با قدمهای بلند به سمت در ورودی رفت و من رو هم به دنبال خودش کشید، لحظه ی آخر قبل از اینکه وارد خونه بشم به عقب برگشتم و خیره شدم به توحید ،با دیدن نگاه خیره ام لبخند محوی زد... دلم گرم شد و با خنده همراه مامان وارد خونه شدم ،مامان وارد مجلس زنونه شد و در حالی که تلاش میکرد با چادر شکمش رو بپوشونه گوشه ای نشست و من رو کنار خودش نشوند. کمی به اطراف نگاه کرد و با دیدن عکس بابا که روی میز قهوه ای رنگی بود و جلوش یک سینی خرما گذاشته بودن، چادرش رو روی سرش کشید و شونه هاش شروع به لرزیدن کرد
ادامه دارد....
✾࿐༅
۹۶۱
۱۹:۱۱