#برشی_از_یک_زندگی
#من_نفس_هستم
#قسمت_یک
سینی چایی رو جلوى مادر داماد گرفتم كه با ذوق بهم خيره شده بود.
از همون وهله ى اول كه وارد شدند به به و چه چه داشت که گل پسرش دست رو چه پنجه ى افتابی گذاشت!...
دائما از جمالات و وجناتم میگفت که توی رویاهاش هم همچين عروسكى رو برای پسرش تصور نمى كرد.
دروغ چرا ؛ از اين همه تعريف قند توى دلم آب مى كردند.
من و ماهان از سال اخر دبیرستان باهم اشنا شده بودیم و این اشنایی چهار سال طول کشیده بود و بالاخره داشتيم به هم مى رسيديم!
لبخندهای ملیح و پر عشوه ام ثانیه ای از صورتم محو نمیشد و مدام زیرچشمی به ماهان نگاه میکردم كه شر شر عرق مى ريخت و با دستمال كاغذى پيشونى اشو پاك مى كرد.
طبق عرف، اخر مراسم خواستگاری قرار بر این شد یک هفته دیگه براى بله برون بهشون خبر بدیم.
و اصلا هم كسى به روى خودش نياورد كه چه خبری؟ چه کشکی؟
وقتی این دونفر چهار ساله برو بیا دارند و در غیاب پدر و مادرها حتی به خونه ی همدیگه هم میرفتند.
این عرف مسخره فقط بازی شیرین کش دادن وصال دو تا كفتر عاشق بود!....
مراسم که تموم شد بابام صورتمو بوسيد و رفت كه به دل جاده بزنه .
منم بعد از تميز كردن خونه رفتم زیر پتو تا با رویاهام يك سیر و سفرى رفته باشم.
اينها آخرين روياهاى مجردى ام محسوب مى شد چون تا يك هفته ديگه همه ى روياهام به واقعيت تبديل مى شد.
توى خونه ى ۹۰ متری ما خبری از اتاق اختصاصی نبود. دو تا اتاق داشتیم؛ یکی برای بابا و مامان و اون یکی برای پسرها...
من نفس هستم متولد سال ۷۱! بابام انقدرى دختر دوست داشت كه وقتى به دنيا اومدم اسممو نفس گذاشت و گفت: اين دختر قراره تا آخر عمرم نفس من بمونه!
دختری از خانواده ى پر جمعیت با پنج تا بچه که از شانس خوب يا بدم تک دختر محسوب میشدم.
پدرم راننده و اکثر وقتها مهمون جاده ها بود و
مادرم زن بساز و صبوری بود که توى فك و فاميل سمبل يك زن قوی و با اراده محسوب میشد.
درسته بابام موقع سفر کلی شیطنت میکرد و گاها مادرم میفهمید اما همیشه چشم پوشی میکرد و به جاش خودشو به بابام نزدیک تر میکرد و پشت هم پسر میزایید تا بابا رو به زندگيش دلگرم کنه!...
همیشه ى خدا كارش اين بود جوشونده و گرمیجات بخوره تا از بابام کام بگیره و پشت به پشت براش بچه بدنیا بیاره!...
ذکر دائم لب هاش دعای خیر و صلوات بود تا بابا سلامت بزنه به جاده و سلامت برگرده!...
ادامه دارد
#من_نفس_هستم
#قسمت_یک
سینی چایی رو جلوى مادر داماد گرفتم كه با ذوق بهم خيره شده بود.
از همون وهله ى اول كه وارد شدند به به و چه چه داشت که گل پسرش دست رو چه پنجه ى افتابی گذاشت!...
دائما از جمالات و وجناتم میگفت که توی رویاهاش هم همچين عروسكى رو برای پسرش تصور نمى كرد.
دروغ چرا ؛ از اين همه تعريف قند توى دلم آب مى كردند.
من و ماهان از سال اخر دبیرستان باهم اشنا شده بودیم و این اشنایی چهار سال طول کشیده بود و بالاخره داشتيم به هم مى رسيديم!
لبخندهای ملیح و پر عشوه ام ثانیه ای از صورتم محو نمیشد و مدام زیرچشمی به ماهان نگاه میکردم كه شر شر عرق مى ريخت و با دستمال كاغذى پيشونى اشو پاك مى كرد.
طبق عرف، اخر مراسم خواستگاری قرار بر این شد یک هفته دیگه براى بله برون بهشون خبر بدیم.
و اصلا هم كسى به روى خودش نياورد كه چه خبری؟ چه کشکی؟
وقتی این دونفر چهار ساله برو بیا دارند و در غیاب پدر و مادرها حتی به خونه ی همدیگه هم میرفتند.
این عرف مسخره فقط بازی شیرین کش دادن وصال دو تا كفتر عاشق بود!....
مراسم که تموم شد بابام صورتمو بوسيد و رفت كه به دل جاده بزنه .
منم بعد از تميز كردن خونه رفتم زیر پتو تا با رویاهام يك سیر و سفرى رفته باشم.
اينها آخرين روياهاى مجردى ام محسوب مى شد چون تا يك هفته ديگه همه ى روياهام به واقعيت تبديل مى شد.
توى خونه ى ۹۰ متری ما خبری از اتاق اختصاصی نبود. دو تا اتاق داشتیم؛ یکی برای بابا و مامان و اون یکی برای پسرها...
من نفس هستم متولد سال ۷۱! بابام انقدرى دختر دوست داشت كه وقتى به دنيا اومدم اسممو نفس گذاشت و گفت: اين دختر قراره تا آخر عمرم نفس من بمونه!
دختری از خانواده ى پر جمعیت با پنج تا بچه که از شانس خوب يا بدم تک دختر محسوب میشدم.
پدرم راننده و اکثر وقتها مهمون جاده ها بود و
مادرم زن بساز و صبوری بود که توى فك و فاميل سمبل يك زن قوی و با اراده محسوب میشد.
درسته بابام موقع سفر کلی شیطنت میکرد و گاها مادرم میفهمید اما همیشه چشم پوشی میکرد و به جاش خودشو به بابام نزدیک تر میکرد و پشت هم پسر میزایید تا بابا رو به زندگيش دلگرم کنه!...
همیشه ى خدا كارش اين بود جوشونده و گرمیجات بخوره تا از بابام کام بگیره و پشت به پشت براش بچه بدنیا بیاره!...
ذکر دائم لب هاش دعای خیر و صلوات بود تا بابا سلامت بزنه به جاده و سلامت برگرده!...
ادامه دارد
۳۵۲
۹:۰۷