عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#خرافاتی ها#قسمت_پنجم


لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم، رضا نگاهی به اطرافش انداخت و آهسته گفت :من یکی رو دوست دارم..
نگاهش کردم، همش تو ذهنم میگفتم الان میگه من تو رو دوست دارم بلور، چطور این همه سال نفهمیدی ؟
دستی به صورتش کشید و گفت:بهاره رو دیدی؟ دختر دایی مسلم...
قلبم نمیخواست حرفی رو که شنیده بود باور کنه، برای همین لبخند گیجی زدم و گفتم:خب... این موضوع چه ربطی به بهاره داره؟
رضا با خجالت نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:خب من... من بهاره رو دوست دارم...
انگاری چیزی درون وجودم شکست، حرف کمی نبود، رویاها و آرزوهای هشت ساله ام به آنی دود شد و به هوا رفت، باورم نمیشد...
هرگز نمیتونستم باور کنم رضا کسی غیر از من رو دوست داشته باشه‌...
بهاره بزرگترین دختر عموی بزرگم بود، یک سالی از من بزرگتر بود، خانوم... خوشگل، مهربون... بین بچه های عموم تنها کسی بود که گاهی از سر محبت یا ترحم کنارم می‌نشست و چند کلمه ای باهام حرف می‌زد، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود، تازه فهمیده بودم چرا هربار بهاره میومد پیشم، رضا هم هر کاری داشت کارش رو رها میکرد و میومد کنارمون...

حالا فهمیده بودم علت محبت های زیر پوستی بهاره به رضا رو... براش میوه پوست می‌گرفت، تو جمع هم نظر رضا بود همیشه و خیلی هم عمه رو دوست داشت، حتی یادم اومد که عمه وقتی داشت به امیر اصرار میکرد تا یکی از دختر دایی هاش رو بگیره، اصلا اسمی از بهاره نبرد...
قلبم شکست، چنان احساس بی پناهی و شکست میکردم که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، رضا که انگار اصلا متوجه تغییر حال من نشده بود با سرخوشی گلی از باغچه ی عمه کند و گفت:فکر میکردم زودتر از این ها فهمیده باشی، آخه رفتار من انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن...
نمیدونم تو اون لحظه خدا چه قدرتی بهم داد که از پا نیفتم، که غرورم نشکنه و وجودم از هم نپاشه، به سختی لبخند زدم و گفتم:من... من راستش... یعنی چطور بگم... من زیاد دقت نمیکردم...

رضا گل رو بین موهام گذاشت و گفت:میشه ازت خواهش کنم باهاش حرف بزنی؟ ازش بپرسی ببینی نظرش در مورد من چیه؟ میدونی که من خواهر ندارم، حقیقتش روم نمیشه مستقیم به مادرم بگم، اما تو برام عین خواهری، با بهاره حرف میزنی؟

کاش این درخواست رو ازم نمیکرد، اشک تا پشت پلکم اومده بود و من تو دلم به خدا التماس میکردم که کسی از دلم با خبر نشه، که نذاره قطره اشکی روی گونه ام بشینه... که علاقه هشت ساله ام رو برملا نکنه..


✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۴.۳K

۱۶:۵۴