خاله زنک ها ،آدم میکشند...(قسمت اول)
در ایوان نشسته بودم و به خانهای که تمام دلخوشی ام بود، نگاه میکردم خانهای که در آن به دنیا آمده و قد کشیده بودم.
تمام گریهها ،خندهها ،شادیها و غصههایم در همین خانه بود . اما حالا باید میگذاشتیمش اینجا، و خودمان بار سفر میبستیم و کوچ میکردیم به شهر غریب....
به حیاط بزرگ و دل بازمان نگاه میکردم. به باغچهای که با به دنیا آمدن هر کدام از ما نوهها، بی بی، یک درخت کاشته بود به اسم خودمان و حالا باغچه کوچک حیاط ، تبدیل به یک باغ کوچک شده بود!
اینجا خانه بی بی بود. بعد از فوت یِدو ( پدربزرگ ) ما وسیلههایمان را جمع کردیم و آمدیم پیش بی بی، که تنها نباشد...بعد از رفتن بی بی هم ،در این خانه ماندگار شدیم که عمه سلیمه تنها نباشد!
عمه سلیمه دختر ته تغاری خانواده و نور چشم همه بود.
با ادب و متین و مهربان . از سنش خیلی بیشتر میفهمید! آن موقع که در روستا رسم نبود دختر تا سه کلاس بیشتر درس بخواند،عمه با حمایت برادرهایش تا سیکل درس خوانده بود!
از لحاظ زیبایی که هیچ چیز کم نداشت . موهای بلند و پرپشت که همیشه مرتب شانه میزد و میبافت. چشم و ابروان مشکی.
انگار خداوند ،گونیا و نقاله برداشته و همه اجزای صورت عمه سلیمه را مرتب و منظم نقاشی کشیده بود. خال روی لبش هم که زیباییش را چند برابر کرده بود.
همه میگفتند از بین نوهها من ،حلما ، بیشترین شباهت را به عمه دارم .حتی خال روی لبهایمان هم قرینه بود!
من از ارث بردن این زیبایی به خودم میبالیدم! سعیده و صفیه دو خواهرم هم زیبا بودند اما زیبایی من با آنها فرق داشت! من شبیه عمه سلیمه بودم ،که حتی از خواهرانم بیشتر دوستش داشتم...
۹۶۶
۹:۲۶