عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ماه_بیگم#قسمت_اول

با تو دهنی که از آقام خوردم ساکت شدم،نگاه ناامیدی به مامان انداختم و بغضم رو توی گلو خفه کردم،اقام دادی کشید و گفت میخوای آبروی منو ببری ها؟یه عمر ابرو جمع نکردم که توئه یه علف بچه به بادش بدی....حرص میخورد و هیکل چاقش میلرزید،این آقام بود یا دشمن خونیم؟مگه من بچشون نبودم؟ پس چطور حاضرن بودند آیندم و خراب کنند،منکه سنی ندارم، فقط یازده سالمه،دوباره با فکر کردن به اینکه به همین زودی از این خونه میرم و از مامانم و ابجیام دور میشم ،حالم بد شد، اما جرئت گریه کردن نداشتم،هق میزدم و آب دماغمو با آستینم پاک میکردم،خدایا خودت به دادم برس، من نمیخوام عروس بشم ،اونم عروس یه ده دیگه...مامان بلاخره دهنشو باز کرد و گفت :فکر کردی تا آخر عمرت میتونی اینجا بمونی؟بلاخره که باید شوهر کنی و بری، مام همسن تو بودیم که عروس شدیم،الانم نبینم رو حرف اقات حرف بزنی که خودم حسابتو میرسم... دختر انقد پرو؟ما اسم عروسی میومد مثل انار باغی سرخ می‌شدیم ،جرئت داشتیم رو حرف آقامون نه بیاریم؟تازشم جای غریبه که نمیخوای بری درسته یه ده دیگست، اما ملوک دختر خالتم همونجاست ،تنها نیستی که...با حرفای مامان امیدم ناامید شده بود،انگار چاره ی دیگه ای نبود باید خودمو به دست سرنوشت میسپردم...گوشه ای کز کردم و سرمو روی پاهام گذاشتم،مامان زیر لب غرید حداقل میری یه جایی که شکمت سیر میشه و مجبور نیستی هرروز با نون خالی خودتو سیر کنی...اقام از سرجاش بلند شد و گفت دیگه تکرار نمیکنم، ماه بیگم اگه بخوای اعصابمو به هم بریزی خودت میدونی...زود سرمو پایین انداختم ،انقد بچه بودم که با همین تهدید های توخالی لرزه به اندامم میفتاد،خاستگاری که اینجوری براش سر و دست میشکوندن برادر شوهر دختر خالم بود که بیست سال از من بزرگتر بود و میخواستن من رو به عقدش در بیارن،من دختر یازده ساله ای بودم که تا اونموقع توی دنیای بچگی خودم غرق بودم و فکرش رو هم نمی‌کردم به این زودی بخوان من رو از سرشون باز کنن...نگاهی به اطرافم انداختم توی اون اتاق کوچیک و نمور هفت نفر آدم زندگی میکرد،سه خواهر و برادری که با هزار نذر و نیاز به دنیا اومده بود،همه از من کوچکتر بودن و هرکدوم گوشه ای افتاده بود و به خواب رفته بودند،انقد خوابشون عمیق و سنگین بود که حتی از سر و صدای ما هم تکون نمیخوردن،دلم میخواست منهم به اون روزهای خوب برمیگشتم، زمانی که مادربزرگم بخاطر دختر بودن بچه های مادرم با لگد در خونه رو باز میکرد و مادرم رو که هنوز توی رختخواب زایمان بود به باد کتک می‌گرفت،ازچشم اون مادرم مسبب دختر شدن بچه ها میشد و همر اینو نداشت برای آقام پسری به دنیا بیاره تا عصای دستش باشه...وقتی سالار برادرم به دنیا اومد مادرم از شدت خوشحالی از حال رفت و وقتی به هوش اومد فکر میکرد خواب دیده که اینبار بچش پسر شده،حالا سالار دو ساله بود و مادرم دوباره به امید پسردار شدن حامله شده بود،به این فکر نمی‌کرد که این بچه ها چطور باید توی این اتاق تنگ و باریک بزرگ بشن ...هرچند که براشون مهم نبود ،حتما بقیه خواهرهام رو هم ده سالگی شوهر میدن و از دستشون راحت میشن...اونموقع ها خبری از عقد و این چیزها نبود ،خانواده ی داماد عروس رو‌میبردن و ملای ده خودش عروس و داماد رو در حضور چند شاهد به عقد هم درمی‌آورد‌..نه شناسنامه ای بود و نه هیچ سند دیگه ای...اونشب آروم توی رختخوابم کز کردم و به اشک هام اجازه دادم تا جاری بشن،ملوک دختر خاله طلعت خیلی از من بزرگ تر بود و وقتی حرف ازدواجش میشد نیشش تا بناگوش باز میشد،حالا مادرم چطور دلش میومد من رو راهی خونه ی شوهر کنه ،حداقل چندسالی صبر میکرد تا کمی جون بگیرم ،بعد به مثل خودش سرو سامونم میداد...روز بعد صبح زود بود که با صدای خنده و خوش و بش خاله طلعت از خواب بیدار شدم،دلم میخواست سر به تنش نباشه، این نون رو این توی سفره ی من گذاشته بود...خاله وقتی توی اتاق اومد و من رو دید که هنوز توی رختخوابم ،چینی به پیشونیش انداخت و گفت واه واه،این دختر چرا هنوز خوابه؟پاشو ببینیم میخوای فردا خونه ی شوهرم تا لنگ ظهر بخوابی و آبروی منو ببری؟فردا منو ناسزا میکنن که چرا تو رو تو واسشون لقمه گرفتم...مامان که همیشه مقابل خاله احساس ضعف میکرد ،سینی صبحانه رو روی زمین گذاشت و گفت طلعت،بیگم هنوز بچست ،فردا رفت سر خونه زندگیش خودش به دست و پا میفته،خاله چشمای وزغیشو درشت کرد و گفت حالا انگار دختر هشت ساله میخواد شوهر بده ...چی چیو بچست،ملوک منم همسن و سال سال این بود شوهر کرد، برو ببین چه خونه زندگی واسه خودش درست کرده...چشمام از تعجب چهار تا شده بود،ملوک همسن من بود؟اونکه وقتی عروسی کرد یه ده خوشحال شدن،یجورایی ترشیده ی ده حساب میشد.......

ادامه دارد....
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۳

۵۱۰

۱۰:۳۹