#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#گل_پری#قسمت_اول
زمانی که ده سالم بود...یه برادر بزرگتر ازخودم داشتم ومادرم زنی بسیار مهربون وپاک وقدبلند بود که موهاش رو دو تا گیس کلفت وبزرگ درست میکرد و مینداخت پشتش.من هرروز باهاش میرفتم چشمه وآب میاوردم... اخه مادرم باردار بود واین روزها وقت زایمانش بود.نمیخواستم اذیت بشه وتوکارهایی ک ازدستم برمیومد کمکش میکردم.پدرم یه کارگاه کوچیک چوب بری داشت که دروپنجره های چوبی درست میکرد ووضع مالیمون بد نبود.تو یه محله ای زندگی میکردیم که تمام اهالی باهم اشنا وفامیل بودن وغریبه ای میونمون نبود....روزها میگذشتن ومادرم اصلا حالش این روزها خوب نبود و رنگش رفته رفته زردتر ولاغرتر میشد و اون گیسوان مشکیش هم هرروز کم پشت ترمیشد.پدرومادرش تو یه محله ی دیگه ای بودن وازمون خیلی فاصله داشتن,پیر بودن واومدن پیش دخترشون براشون مقدور نبود.لباسهای برادر وپدرم رو ریخته بودم تو لگن ومیبردم کنار رودخونه بشورم که صدای ناله های مادرم رو شنیدم.دوییدم داخل خونه. بهم گفت گل پری دخترم بدو مهری رو خبرکن.مهری قابله بود و هرزنی که زایمان میکرد،اونو میبردن.کفشهای پلاستیکیمو پوشیدم وسربالایی خونه ی آمنه رو یک نفس دوییدم.صداش زدم، دخترش اومدبیرون وگفت مادرم رفته ازجنگل هیزم بیاره و معلوم نیست کی بیاد ...با گریه گفتم ولی وضع مامانم خرابه، تورو خدا بگو کدوم ور رفته برم پیداش کنم.گفت جنگل به این بزرگی من چه میدونم ودروبست ورفت تو..باگریه دوییدم پایین.بارون سرد و سوزناک پاییزی میبارید و با دوییدن من برگ های هزار رنگ پشت سرم روهوا میرقصیدن.یک نفس خودمو رسوندم خونه مادرم، آه و ناله میکشید و پشت افتاده بود.بهش نگفتم مهری خونه نبود که ناراحت نشه.گفتم من زودتر دوییدم واومدم ،اونم پشت سرم میاد.گفت برو بیرون دخترم اینجانمون.اومدم بیرون و در چوبی رو بستم و پشتمو تکیه دادم و هق هق گریه کردم.یاد پدرم افتادم ودوییدم سمت کارگاهش که پایینِ روستا بود.ماجراروگفتم وپدرم دویید وازمحله ی دیگه ای با یه قابله اومد.توحیاط نشسته بودم و منتظر به دنیا اومدن بچه بودم.قابله داخل بود و دو تا از زن های همسایه هم بامن توحیاط بودن.ازچشم های پدرم غم و نگرانی میبارید، قابله اومد بیرون وگفت جفت بچه به دورگردنش حلقه زده شده وهیچ جوره نمیشه کاریش کرد، باید ببرینش شهر که بعیدمیدونم تاشهر بچه دووم بیاره وجفت بچه رو خفه میکنه.پدرم سراسیمه وآشفته گفت کمکش کن پری خانم.پری رفت داخل.پشت در با چشم هایی پراز اشک وترس منتظر مونده بودیم، که قابله اومد بیرون وگفت من ک گفتم هیچ کاریش نمیشه کرد، خدارحمت کنه خانمت رو ... صدای هق هق مردانه ی پدرم فضای روستارو پر کرد..رفتم پشت درچوبی و دروهل دادم به عقب...قابله مانعم میشد، جیغ زدم ولم کن میخوام مامانمو ببینم...در باز شد ومحکم خورد به دیوارکاهگلی..مامانم چشم های قشنگش برای همیشه بسته شده بود ،دوییدم طرفش وبغلش کردم وداد زدم ماماااان.بچه بودم ومحتاج محبت های مادرم.ولی اون دیگ زنده نبود.توهوای بارونی وسرد مادرم رو به خاک سپردیم و بادلی پرازغصه به خونه برگشتیم.بعدازمراسم سومش که همه رفتن سرخونه زندگیشون ما تنهاتر شدیم.زندگی باهمه ی سختی هاش شروع شد وتمام سنگینی ومسئولیتش افتاد رو دوش منِ دختر ده ساله.یاغذا رومیسوزندم یا لباس ها رو خوب نمیشستم و....پدرم ازدستم عصبانی میشد، ولی من هنوز بچه بودم وتحمل اینهمه کار رو نداشتم.پنج ماه گذشت ودم دمای عید بود که همه توتلاش وتکاپوی عید بودن، خرید میکردن، خونه تمیزمیکردن،ولی ما عزادار بودیم،نه خرید کردیم و نه خونه تمیزکردیم.چند روز از عید که گذشت، خاله نگار اومد خونه مون.بهم گفت بیرون منتظر باش باپدرت چندکلام حرف دارم.اون پیرزن محله مون بود و بزرگترین زن عموی خاندان پدرم...توهرکارخیری دست داشت.رفتم پشت در وسرموچسبوندم به درچوبی وبه حرفاشون گوش دادم.بعداز یکم حرف زدن، گفت یحیی تا کی میخوای همینطور زندگی کنی، توهم به زندگی احتیاج داری ،من توفامیل خاله ام توشهر زنی رو سراغ دارم که شوهرش فوت کرده ،میخوام برات برم خواستگاری.این بچه ها به مادراحتیاج دارن، مخصوصا گل پری که یه دختره و باید زیردست مادر بزرگ بشه.پدرم سرش روانداخت پایین وچیزی نگفت.معلوم بود که خوشحاله.باناراحتی دوییدم به طرف قبرستون وبغضمو سرقبرمادرم خالی کردم...یکهفته بعد قرار شد برن خواستگاری.زن عمو به پدرم گفت بچه هاتو هم بیار تابااون زن آشنابشن.اخم کرده بودم که بااصرارپدرم وباوعده ی خریدن لباسهای قشنگ باهاشون به راه افتادم.(بچه بودم وآرزو داشتم یه پیرهن چین دارگل گلی داشته باشم، مادرم قبل ازفوتش بهم قول داده بودبرام بخره)با درشکه ی محل که مسافربر بود به راه افتادیم.من وداداشم وپدرم وزن عموی پیر.اولین بارم بود شهررو میدیدم،
ادامه دارد.....
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#گل_پری#قسمت_اول
زمانی که ده سالم بود...یه برادر بزرگتر ازخودم داشتم ومادرم زنی بسیار مهربون وپاک وقدبلند بود که موهاش رو دو تا گیس کلفت وبزرگ درست میکرد و مینداخت پشتش.من هرروز باهاش میرفتم چشمه وآب میاوردم... اخه مادرم باردار بود واین روزها وقت زایمانش بود.نمیخواستم اذیت بشه وتوکارهایی ک ازدستم برمیومد کمکش میکردم.پدرم یه کارگاه کوچیک چوب بری داشت که دروپنجره های چوبی درست میکرد ووضع مالیمون بد نبود.تو یه محله ای زندگی میکردیم که تمام اهالی باهم اشنا وفامیل بودن وغریبه ای میونمون نبود....روزها میگذشتن ومادرم اصلا حالش این روزها خوب نبود و رنگش رفته رفته زردتر ولاغرتر میشد و اون گیسوان مشکیش هم هرروز کم پشت ترمیشد.پدرومادرش تو یه محله ی دیگه ای بودن وازمون خیلی فاصله داشتن,پیر بودن واومدن پیش دخترشون براشون مقدور نبود.لباسهای برادر وپدرم رو ریخته بودم تو لگن ومیبردم کنار رودخونه بشورم که صدای ناله های مادرم رو شنیدم.دوییدم داخل خونه. بهم گفت گل پری دخترم بدو مهری رو خبرکن.مهری قابله بود و هرزنی که زایمان میکرد،اونو میبردن.کفشهای پلاستیکیمو پوشیدم وسربالایی خونه ی آمنه رو یک نفس دوییدم.صداش زدم، دخترش اومدبیرون وگفت مادرم رفته ازجنگل هیزم بیاره و معلوم نیست کی بیاد ...با گریه گفتم ولی وضع مامانم خرابه، تورو خدا بگو کدوم ور رفته برم پیداش کنم.گفت جنگل به این بزرگی من چه میدونم ودروبست ورفت تو..باگریه دوییدم پایین.بارون سرد و سوزناک پاییزی میبارید و با دوییدن من برگ های هزار رنگ پشت سرم روهوا میرقصیدن.یک نفس خودمو رسوندم خونه مادرم، آه و ناله میکشید و پشت افتاده بود.بهش نگفتم مهری خونه نبود که ناراحت نشه.گفتم من زودتر دوییدم واومدم ،اونم پشت سرم میاد.گفت برو بیرون دخترم اینجانمون.اومدم بیرون و در چوبی رو بستم و پشتمو تکیه دادم و هق هق گریه کردم.یاد پدرم افتادم ودوییدم سمت کارگاهش که پایینِ روستا بود.ماجراروگفتم وپدرم دویید وازمحله ی دیگه ای با یه قابله اومد.توحیاط نشسته بودم و منتظر به دنیا اومدن بچه بودم.قابله داخل بود و دو تا از زن های همسایه هم بامن توحیاط بودن.ازچشم های پدرم غم و نگرانی میبارید، قابله اومد بیرون وگفت جفت بچه به دورگردنش حلقه زده شده وهیچ جوره نمیشه کاریش کرد، باید ببرینش شهر که بعیدمیدونم تاشهر بچه دووم بیاره وجفت بچه رو خفه میکنه.پدرم سراسیمه وآشفته گفت کمکش کن پری خانم.پری رفت داخل.پشت در با چشم هایی پراز اشک وترس منتظر مونده بودیم، که قابله اومد بیرون وگفت من ک گفتم هیچ کاریش نمیشه کرد، خدارحمت کنه خانمت رو ... صدای هق هق مردانه ی پدرم فضای روستارو پر کرد..رفتم پشت درچوبی و دروهل دادم به عقب...قابله مانعم میشد، جیغ زدم ولم کن میخوام مامانمو ببینم...در باز شد ومحکم خورد به دیوارکاهگلی..مامانم چشم های قشنگش برای همیشه بسته شده بود ،دوییدم طرفش وبغلش کردم وداد زدم ماماااان.بچه بودم ومحتاج محبت های مادرم.ولی اون دیگ زنده نبود.توهوای بارونی وسرد مادرم رو به خاک سپردیم و بادلی پرازغصه به خونه برگشتیم.بعدازمراسم سومش که همه رفتن سرخونه زندگیشون ما تنهاتر شدیم.زندگی باهمه ی سختی هاش شروع شد وتمام سنگینی ومسئولیتش افتاد رو دوش منِ دختر ده ساله.یاغذا رومیسوزندم یا لباس ها رو خوب نمیشستم و....پدرم ازدستم عصبانی میشد، ولی من هنوز بچه بودم وتحمل اینهمه کار رو نداشتم.پنج ماه گذشت ودم دمای عید بود که همه توتلاش وتکاپوی عید بودن، خرید میکردن، خونه تمیزمیکردن،ولی ما عزادار بودیم،نه خرید کردیم و نه خونه تمیزکردیم.چند روز از عید که گذشت، خاله نگار اومد خونه مون.بهم گفت بیرون منتظر باش باپدرت چندکلام حرف دارم.اون پیرزن محله مون بود و بزرگترین زن عموی خاندان پدرم...توهرکارخیری دست داشت.رفتم پشت در وسرموچسبوندم به درچوبی وبه حرفاشون گوش دادم.بعداز یکم حرف زدن، گفت یحیی تا کی میخوای همینطور زندگی کنی، توهم به زندگی احتیاج داری ،من توفامیل خاله ام توشهر زنی رو سراغ دارم که شوهرش فوت کرده ،میخوام برات برم خواستگاری.این بچه ها به مادراحتیاج دارن، مخصوصا گل پری که یه دختره و باید زیردست مادر بزرگ بشه.پدرم سرش روانداخت پایین وچیزی نگفت.معلوم بود که خوشحاله.باناراحتی دوییدم به طرف قبرستون وبغضمو سرقبرمادرم خالی کردم...یکهفته بعد قرار شد برن خواستگاری.زن عمو به پدرم گفت بچه هاتو هم بیار تابااون زن آشنابشن.اخم کرده بودم که بااصرارپدرم وباوعده ی خریدن لباسهای قشنگ باهاشون به راه افتادم.(بچه بودم وآرزو داشتم یه پیرهن چین دارگل گلی داشته باشم، مادرم قبل ازفوتش بهم قول داده بودبرام بخره)با درشکه ی محل که مسافربر بود به راه افتادیم.من وداداشم وپدرم وزن عموی پیر.اولین بارم بود شهررو میدیدم،
ادامه دارد.....
✾࿐༅
۳۳۱
۱۰:۳۰