#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #خورشید#قسمت_اول
قدیما تو دهات ما رسم بر این بود دختر که سیکل میشد شوهرش میدادن منم از این قائده مسثتنی نبودم و ده دوازده سالم که شد مادرم به هول و ولای شوهر دادنم افتاد از طرفی دلهره داشت چرا ماهانه نمیشم و مدام با بابام پچ پچ میکردن و ترس اینو داشتن چرا خواستگار ندارم پدرم برخلاف بقیه مردای روستا که دهقانی پیشه گرفته بودند پارچه فروش دوره گرد بود و کارو بار ما سکه بود. آبادی به آبادی میچرخید و بساط میکرد تا امورات زندگیمونو بچرخونه.مثل اینکه تو یکی از همون روستاهایی که بساط میکرد یکی از زنا که مشتری دائمش بوده گفته پسر جوونی دارم که نمیخوام از فامیل براش زن بگیرم. شما دختر خوب و نجیب و خونواده دار سراغ نداری؟ بابامم یه دو دوتا چهارتایی راجع به مال و اموال و خود زن و خونه و زندگیش کرد و گفته بود اگه پسره خوبیه دخترکی دم بخت دارم .به همین راحتی قرار مدار خواستگاری رو گذاشتن و روز موعود مادر اون جوون با یه طبق تزیین شده از پارچه قرمز که توش کله قند بود و چادر و انگشتر اومدن خاستگاری و بابامم از جانب من بله رو داد. با نقل و نبات و شیرینی دهن مهمونا شیرین شد و قرار شد به مناسبت اولین روز نوروز یعنی دو هفته بعد عقد کنیم اما مثل اینکه پاقدم این خواستگار برامون شگون نداشت و سنگین بود که فردای اونشب بابا موقع برگشت از بساط یکی از روستاهای اطراف اسیر دزدای از خدا بیخبر میشه و بخاطر مقاومت هم جونش میره و هم مالش بابام که مرد اون خواستگارم اومد طبقو پس گرفت و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد. بعد اون هیچ خواستگاری دیگه در خونمونو نزد هنوز داغ بابام تموم نشده بود که طبق رسم روستا مادرم باید زن یکی ازبرادرشوهراش میشد و هنوز چهل بابام تموم نشده بود که از شانس بد مادرم، عموی مجرد و لاابالیم که بویی از مردونگی نبرده بود شد شوهر مادرم. اما چه شوهری چه کشکی مادری که بابام نزاشته بود آفتاب و مهتاب رنگ و روشو ببینه بعد اون از کله سحر تا بوق سگ روی زمینای ارباب دهقانی میکرد و عموم لنگ بالا ،تو خونه میخوابید و فقط اسمش شوهربود. چشم دیدن منم که نداشت و دائم ترکه به دست بود تا بکوبه به کف دستام و با اینکه عموم بود میگفت بدشگونی که داداشم مرد و باعث شدی من با مادرت ازدواج کنم.اون وقتا نمیفهمیدم چی میگفت اما حالا که بهش فکر میکنم دقیقا میدونم منظورش چی بوده؟ خدابیامرز کینه به دل گرفته بود چرا دختر براش نگرفتن و ارزو به دل مونده بود. شش ماهی از زندگیش با مادرم میگذشت که مادرم شکمش بالا اومد، اما اون بی شرف خون به دل مادرم میکرد که کم کار شدی و عق زدنای وقت و بی وقت مادرمو نمیدید .گذشت تا مادرم شکمش بزرگ شد و دیگه نمیتونست زیاد بره سرکار سر ظهر مشغول یونجه دادن به گاو بود که کمر خمیده شو صاف کرد، عرق پیشونی شو پاک کرد با صدایی خسته گفت خورشید جان پاشو مادر برو از چشمه آب بیار مگه نمیدونی اذون ظهرو بگن شوهر ننت میاد غذا میخواد یه اشکنه بار بذاریم وگرنه بلوا به پا میکنه هنوز بعد اینهمه سال اون صحنه ها پیش چشممه... چشمی گفتم و بی صدا به سمت کوزه رفتم. اما صدای گلایه های مادرم هنوز به گوشم می رسید، الهی که خیر نبینی ،رحیم وقت و بی وقت دور میدون با چندتا علاف مثل خودت جمع میشی به چشم چرونیه ناموس هم محلی ات، نمیگی این زن پابه ماه شده؟؟ خدابیامرزتت ،رحمان نور به قبرت بباره که مرد تو بودی نه این لامروت شیر پاک نخورده .شده کنه وجودم و خون میخوره ازم کجایی رحمان که نجاتم بدی... حق داشت. گرمای طاقت فرسایی بود و روز به روز شکمش بزرگ تر میشد و عموی خیر ندیده ام بیخیال تر حتی با این وضع گاهی مادرمو برای درو گندم زمینای خان هم میفرستاد. کوزه رو برداشتم تا راهی بشم که مامانم دوباره صدام زد گفت خورشید حواست به پسر ارباب باشه ها تازه از فرنگ اومده میگنرفته شکار ولی تو بازم حواستو جمع کن این جماعت که ابرو حیثیت سرشون نمیشه فقط واسه ناموس دست نخورده مردم دندون تیز میکنن بخدا اگه بدونی چند تا دختر مردمو تو همین زمینای کنار گندم بی ابرو کرده اهسته چشمی گفتم و راه افتادم دائم به این فکر می کردم مگه پسر ارباب لولو بود که تموم دخترای ده باید ازش میترسیدن؟؟ وقتی به چشمه رسیدم سکوت حوالی چشمه وحشت به دلم انداخت پس چرا امروز هیچ زنی اینجانیست؟ فوری گوشه چارقدمو توی دامنم زدم و خم شدم توی آب و تو یه لحظه غفلت با کوزه سر خوردم توچشمه و چادر واموندم وا شد و دورم گره خورد و داشتم با خودم کلنجار میرفتم که به یک ضرب بیرون کشیده شدم جا خوردم از دیدن مردی که نجاتم داده و من اونو نمی شناختم. لابد کسی نبود جز پسر ارباب آدمی که باید ازش فرار میکردم.
ادامه دارد...
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی #خورشید#قسمت_اول
قدیما تو دهات ما رسم بر این بود دختر که سیکل میشد شوهرش میدادن منم از این قائده مسثتنی نبودم و ده دوازده سالم که شد مادرم به هول و ولای شوهر دادنم افتاد از طرفی دلهره داشت چرا ماهانه نمیشم و مدام با بابام پچ پچ میکردن و ترس اینو داشتن چرا خواستگار ندارم پدرم برخلاف بقیه مردای روستا که دهقانی پیشه گرفته بودند پارچه فروش دوره گرد بود و کارو بار ما سکه بود. آبادی به آبادی میچرخید و بساط میکرد تا امورات زندگیمونو بچرخونه.مثل اینکه تو یکی از همون روستاهایی که بساط میکرد یکی از زنا که مشتری دائمش بوده گفته پسر جوونی دارم که نمیخوام از فامیل براش زن بگیرم. شما دختر خوب و نجیب و خونواده دار سراغ نداری؟ بابامم یه دو دوتا چهارتایی راجع به مال و اموال و خود زن و خونه و زندگیش کرد و گفته بود اگه پسره خوبیه دخترکی دم بخت دارم .به همین راحتی قرار مدار خواستگاری رو گذاشتن و روز موعود مادر اون جوون با یه طبق تزیین شده از پارچه قرمز که توش کله قند بود و چادر و انگشتر اومدن خاستگاری و بابامم از جانب من بله رو داد. با نقل و نبات و شیرینی دهن مهمونا شیرین شد و قرار شد به مناسبت اولین روز نوروز یعنی دو هفته بعد عقد کنیم اما مثل اینکه پاقدم این خواستگار برامون شگون نداشت و سنگین بود که فردای اونشب بابا موقع برگشت از بساط یکی از روستاهای اطراف اسیر دزدای از خدا بیخبر میشه و بخاطر مقاومت هم جونش میره و هم مالش بابام که مرد اون خواستگارم اومد طبقو پس گرفت و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد. بعد اون هیچ خواستگاری دیگه در خونمونو نزد هنوز داغ بابام تموم نشده بود که طبق رسم روستا مادرم باید زن یکی ازبرادرشوهراش میشد و هنوز چهل بابام تموم نشده بود که از شانس بد مادرم، عموی مجرد و لاابالیم که بویی از مردونگی نبرده بود شد شوهر مادرم. اما چه شوهری چه کشکی مادری که بابام نزاشته بود آفتاب و مهتاب رنگ و روشو ببینه بعد اون از کله سحر تا بوق سگ روی زمینای ارباب دهقانی میکرد و عموم لنگ بالا ،تو خونه میخوابید و فقط اسمش شوهربود. چشم دیدن منم که نداشت و دائم ترکه به دست بود تا بکوبه به کف دستام و با اینکه عموم بود میگفت بدشگونی که داداشم مرد و باعث شدی من با مادرت ازدواج کنم.اون وقتا نمیفهمیدم چی میگفت اما حالا که بهش فکر میکنم دقیقا میدونم منظورش چی بوده؟ خدابیامرز کینه به دل گرفته بود چرا دختر براش نگرفتن و ارزو به دل مونده بود. شش ماهی از زندگیش با مادرم میگذشت که مادرم شکمش بالا اومد، اما اون بی شرف خون به دل مادرم میکرد که کم کار شدی و عق زدنای وقت و بی وقت مادرمو نمیدید .گذشت تا مادرم شکمش بزرگ شد و دیگه نمیتونست زیاد بره سرکار سر ظهر مشغول یونجه دادن به گاو بود که کمر خمیده شو صاف کرد، عرق پیشونی شو پاک کرد با صدایی خسته گفت خورشید جان پاشو مادر برو از چشمه آب بیار مگه نمیدونی اذون ظهرو بگن شوهر ننت میاد غذا میخواد یه اشکنه بار بذاریم وگرنه بلوا به پا میکنه هنوز بعد اینهمه سال اون صحنه ها پیش چشممه... چشمی گفتم و بی صدا به سمت کوزه رفتم. اما صدای گلایه های مادرم هنوز به گوشم می رسید، الهی که خیر نبینی ،رحیم وقت و بی وقت دور میدون با چندتا علاف مثل خودت جمع میشی به چشم چرونیه ناموس هم محلی ات، نمیگی این زن پابه ماه شده؟؟ خدابیامرزتت ،رحمان نور به قبرت بباره که مرد تو بودی نه این لامروت شیر پاک نخورده .شده کنه وجودم و خون میخوره ازم کجایی رحمان که نجاتم بدی... حق داشت. گرمای طاقت فرسایی بود و روز به روز شکمش بزرگ تر میشد و عموی خیر ندیده ام بیخیال تر حتی با این وضع گاهی مادرمو برای درو گندم زمینای خان هم میفرستاد. کوزه رو برداشتم تا راهی بشم که مامانم دوباره صدام زد گفت خورشید حواست به پسر ارباب باشه ها تازه از فرنگ اومده میگنرفته شکار ولی تو بازم حواستو جمع کن این جماعت که ابرو حیثیت سرشون نمیشه فقط واسه ناموس دست نخورده مردم دندون تیز میکنن بخدا اگه بدونی چند تا دختر مردمو تو همین زمینای کنار گندم بی ابرو کرده اهسته چشمی گفتم و راه افتادم دائم به این فکر می کردم مگه پسر ارباب لولو بود که تموم دخترای ده باید ازش میترسیدن؟؟ وقتی به چشمه رسیدم سکوت حوالی چشمه وحشت به دلم انداخت پس چرا امروز هیچ زنی اینجانیست؟ فوری گوشه چارقدمو توی دامنم زدم و خم شدم توی آب و تو یه لحظه غفلت با کوزه سر خوردم توچشمه و چادر واموندم وا شد و دورم گره خورد و داشتم با خودم کلنجار میرفتم که به یک ضرب بیرون کشیده شدم جا خوردم از دیدن مردی که نجاتم داده و من اونو نمی شناختم. لابد کسی نبود جز پسر ارباب آدمی که باید ازش فرار میکردم.
ادامه دارد...
✾࿐༅
۳۰۳
۴:۵۶