عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #صنوبر#قسمت_اول
توی اتاق با عروسک پارچه ای که مادرم برام دوخته بود بازی میکردم، صدای مادرمو شنیدم که میگفت: اون هنوز بچست. چه میدونه شوهر چیه؟ مرد، انصاف داشته باش. بخاطر منافع خودت بچتو قربانی نکن.پدرم با همون لحن تند و خشن همیشگی جواب داد:بچه کجا بود؟ هم سناش همه شوهر و بچه دارن. من برای خودم که نمیگم. دو سال دیگه بمونه تو خونه حرف مردمو نمیشه جمع کرد. میگن حتما عیب و ایرادی داشته که شوهرش ندادن. تازه این پسره سرش به تنش می ارزه. میگن تمام زمینای دهاتشون به نامشه.اصلا میگن كل دهات زیردستش کار میکنن.یه جورایی خان اون ده این پسرست.مادرم پرید تو حرفش گفت: آخه برو نگاش کن. هنوز عروسک دستشه.خدارو خوش نمیاد بره زن مردی بشه که سه برابر خودش سن داره.بابام با عصبانیت گفت: فردا بچشو جای عروسک بغل میگیره. مگه خودت همسن همین نبودی. تازه من از این پسره بزرگتر بودم.حالا هم برو یه چایی بریز بیار:انقدر زیرگوش من وز وز نکن. من فقط به حرفاشون گوش میکردم. میدونستم راجع به من دارن صحبت میکنن ولی انقدر کوچیک بودم که معنی حرفاشونو نمی فهمیدم. چند وقت از اون شب گذشت.یه روز صبح وقتی از خواب بلند شدم دیدم خونه خیلی شلوغه.همه در حال رفت و آمد بودن و مادرم هم داشت به سری کارارو انجام میداد و همزمان به خانمایی که تو خونه بودن میگفت چیکار کنن. فهمیدم مهمون داریم. خیلی چون همیشه وقتی مهمون داشتیم من همبازی برای بازی کردن پیدا میکردم و این منو خیلی خوشحال میکرد.رفتم جلوی مادرم و گفتم:مهمون داریم؟ نگاهم کرد. یادمه مدتی طول کشید تا جواب بده. گلوشو صاف کرد و گفت: آره دخترم. برو تو اتاقت.صفیه خانم میاد لباساتو تنت میکنه.امروز باید خیلی خانم باشی. بعد از این حرف منو محکم بغل کرد و بوسید.یه چشم گفتمو دویدم طرف اتاقم.مشغول بازی بودم که صفیه خانم اومد تو اتاق. سلام کردم. با همون صورت مهربونش نگاهم کرد و گفت: مباركا باشه.دیگه خانم شدی.بعد یه بقچه گذاشت روی زمین و بازش کرد و یه لباس قرمز خیلی خوشرنگ ازش درآورد و گفت: حالا بیا لباساتو بپوش یکمم سرخاب بمال تا مهمونا برسن. من چون تا اونموقع حق استفاده از سرخابو نداشتم بهش گفتم سرخاب نزن صفیه خانم. مامانم ببینه دعوام میکنه. اونم گفت نه.امشب باید سرخاب بزنی. دیگه خانم شدی بچه نیستی. از حرفاش چیزی نمیفهمیدم فقط همینکه اجازه داشتم سرخاب بزنم خیلی خوشحال بودم. لباسامو پوشیدم و صفیه خانم یه کم سرخاب و سرمه زد برام و گفت بشین تا صدات نکردم از اتاق بیرون نیا.منم یه چشم گفتمو و به محض اینکه صفیه خانم رفت بیرون آینه رو برداشتمو به خودم نگاه کردم. یادمه چقدر ذوق کردم. چون شبیه آدم بزرگا سرخاب و سرمه زده بودم. خیلی خوشحال شدم و باز شروع کردم بازی کردن. چیزی نگذشته بود که صدای طبل از بیرون اومد.خیلی کنجکاو شدم.سریع دویدم بیرون تا سرو گوشی آب بدم که تا چشم صفيه خانم بهم افتاد دوید طرفم و گوشه لبشو با دندون گزید و گفت مگه نگفتم تا نگفتم از اتاق بیرون نیا؟ منم باز دوباره به چشم گفتم و رفتم توی اتاق.اما همش دلم پیش صداهای بیرون بود. پاشدم هرچی متکا بودو زیر پام گذاشتم و رفتم بالاشون تا بتونم از پنجره مراسمو نگاه کنم. مراسم خیلی قشنگ بود. چند نفر تبل و فلوت میزدن و چند نفر هم میرقصیدن.یه عده زن هم با لباسای رنگی روی سرشون سینی گذاشته بودن و با حالت رقص راه میرفتن. خلاصه من غرق دیدن مراسم بودم که یهو در اتاق باز شد.از بس هول شدم ازروی متكاها افتادم. برگشتم دیدم مادرمه. سریع دوید سمتم و گفت:چیزیت که نشد دختر؟ گفتم نه. ببخشید. الان متكاهارو میذارم سرجاشون.منو بغل کرد و گفت نمیخواد.خودم بعدا میذارمشون سرجاهاشون.همونطور که توی بغلش بودم گفت: دخترم تو از امروز دیگه برای خودت خانمی شدی.دیگه قراره تورو ببرن یه جای بهتر.اونایی که تورو میبرن دیگه میشن خانواده تو باید هرچی میگن گوش کنی.اینو گفت و ساکت شد. سرش روی شونه من تکون میخورد. فهمیدم داره گریه میکنه.خودمو از بغلش درآوردم و نگاش کردم.با دستام اشکاشو پاک کردم و گفتم:گریه نکن مامان. قول میدم دختر خوبی باشم. یهو صدای بابام اومد که گفت:کجا موندی زن. مادرم سريع اشکاشو پاک کرد و گفت: داریم میایم.بابام با لحن خشن همیشگیش گفت: زود باشید. معطل نکنیدا.آبرو دارم. مامان سریع بلند شد و دست منو گرفت و حرکت کرد سمت در.من یهو یادم افتاد عروسکمو برنداشتم.دست مادرمو ول کردمو رفتم سمت عروسک.اول مادرم نمیذاشت عروسکو بیارم ولی بعد راضی شدو باهم رفتیم سمت اتاق مهمان.ما وضع مالی خوبی داشتیم.من تو اون سن نمیدونستم پدرم کارش چیه ولی بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم پدرم تاجر چای بوده و وضع مالی خوبی داشت. به اتاق مهمان که رسیدیم یهو همه خانما باهم كل کشیدن.توی اتاق بغلی هم آقایون بلند صلوات فرستادن. همه به من نگاه میکردن.
ادامه دارد...
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۲۸۴

۱۷:۳۸