#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بیراهه#قسمت_اول
سلام من سارا هستم دختر یکی مونده به آخر یه خانواده شلوغ از توابع یکی از شهرهای غربی کشور عزیزمون ایرانمن روستا زاده ای هستم که در خانوادهای شلوغ چشم به جهان گشودم و پنج برادر و سه خواهر داشتم به ترتیب ،عنایت دارا، حدیث، مریم، من (سارا)، علیرضا ،مصطفی شیوا و سعادت مادرم زن ساده و مهربونی بود که توی جوونیش بسیار مورد آزار خانوادهبابام قرار گرفت اما هیچگاه خم به ابرو نیاورد و مثل ماده شیری ما رو بزرگ کرد و پروردید اما پدرم هم کشاوز ساده ای بود که تمام دارایی اش زمین های کشاورزیش بود و با همون درآمد کم اما زندگی آبرومندانه ای برامون فراهم کرده بود.همه چی عادی بود تا زمانی که خیلی زود خواهر بزرگم حدیث توی پونزده سالگی ازدواج کرد و رفت تهران و بعد از اون متاسفانه بلای بزرگ زندگی ما رخ داد و خواهر دومم دچار بیماری مغزی شد و توی سن هجده سالگی دار فانی رو وداع گفت و با رفتنش زندگی رو به کام همه مون تلخ کرد!بعد از مرگ مریم خواهرم دیگه مادرم اون زن سابق نشد و افسردگی شدید گرفت و تمام کارهای خونه افتاد روی دوش من کارهایی که برای یه دختر بچه ده ساله اون زمان دشوار بود اما چاره ای هم نبود و باید از پسش بر می اومدمهمین کار به دست گرفتن در کودکی منو تبدیل به کدبانویی کرد دربزرگسالی حالا علاوه بر کارهای خونه باید از خواهر و برادر کوچیکترم هم مراقبت میکردم و این همه کار برای اون سن خیلی سخت بود! گذشت تا من کم کم بزرگتر شدم و حالا دختری هجده ساله و از آب و گل درومده شده بودم و سیل خواستگارا سمت خونه ما روونه شدن! من حالا یه دختر نوجوان قد بلند با پوستی روشن و چهره ای که اجزای اون رو خداوند زیبا چیده بود به همین خاطر کلی از فامیل خواستگار داشتم از بین این خواستگارها هیچ کدوم دلم رو نمیگرفتن و من هرروز با دختر همسایه مون که اسمش مطهره بود و مادرش رو هم تازه از دست داده بود راهی مدرسه میشدیم و صد البته بین راه هرروز صبح چشمم به چشمای پسر خاله مطهره میافتاد به اسم سجاد که اتفاقا خونه شون همسایه دیگه ما بود و پنجره یکی از اتاقاشون هم به کوچه مشرف بود. سجاد یه پسر خوشتیپ و مهربون بود که اینطوری از در و همسایه شنیده بودم مادرش میخواست مطهره رو براش لقمه بگیره اما نگاه های سجاد چیز دیگه ای رو .میگفت کلا چشمهای جذابی هم داشت و هرروز صبح که با مطهره از کوچه رد میشدیم اینقدر منتظر میموند جلو در تا ما رو ببینه.فقط ببینه و بیش از اونم خلافی نمیکرد و بعدش هم با موتورش راهی محل کارش میشد تا ساعت سه بعد از ظهر و از اون ساعت هم توی اتاقی که پنجره اش به کوچه مشرف بود اینقدر منتظر می موند تا باز ما رد بشیم و اون بتونه ما رو !ببینه تازه هر هفته هم چند روزش به بهونه های الکی می اومد خونه ما مثلا هم می اومد به جلیل برادرم که همسن خودش بود سر بزنه هم مثلا می اومد دنبال وسیله ای که به تبع اون منو ببینه منم چون بیشتر کار خونه با خودم بود زیاد توی حیاط می اومدم و سجاد قشنگ میتونست به مقصودش برسه! انگار دیدن من براش شده بود مسکن و من اینو قشنگ با حس های خدادادی زنانه ام حس میکردم صبح ها هم که با مطهره میرفتم چه توی سرمای برفی روستای ما چه توی گرمای خرداد ماه اینقدر جلوی در میموند که ما رو ببینه اوایل احساس میکردم به خاطر مطهره است اما نبود و اینو چشماش و طرز نگاهش لو میداد.خاله و من و مطهره که رد میشدیم همیشه اون هر روز سرش به موتورش گرم بود و مثلا تعمیرش میکرد و معلوم نبود چه مشکلی داره که هرروز صبح باید باهاش ور برره!!! هروز وقتی بهش میرسیدیم مطهره با سر پایین میگفت سلام پسر اونم سریع بلند میشد و با لبخند سلام میداد و از قصد چند دقیقه ای با مطهره خوش و بش میکرد و این وسط میتونست چند کلامی هم با من کاسب بشه که قشنگ صداش میلرزید وقتی صحبت میکرد؛ بیشتر هم به من خیره میشد و من هم سرمو همیشه پایین می انداختم این روند ادامه داشت تا اینکه دیگه مطمن شدم روی من نظر داره و با زن داداش بزرگم که باهاش صمیمی بودم هم در میون گذاشتم اونم از فامیلهای سجاد بود و گفت حالا بزار ته توش رو در میارم همینطور هم شد و رفته بود به سجاد گفته بود چرا صبحها سر راه دخترهای مردم وایمیسی؟ اونم حق به جانب گفته بود !میخوامش نازیلا زن داداشم هم اونجا بهش میخنده ومیگه تو مطهره رو میخوای حالا چطور حرف از سارا میزنی؟! قباحت نداره؟!سجاد هم میگه مطهره رو دوست دارم اما به عنوان دختر خاله ام فقط ولی دلم پیش سارا هست و پشت بندش وقتی میبینه نازیلا که دختر عمه اش بود هم قابل اعتماده ازش خواهش میکنه که بیاد و با من حرف بزنه و اونم میگه به سارا میگم اما مطمنم مادرت نمیزاره و میگه مطهرهحق تو هست سجاد ام میگه من اجازه نمیدم و سارا رو بالاخره عقدمیکنم
ادامه دارد...
•
⃟ @zapaasss
•
#برشی_از_یک_زندگی#بیراهه#قسمت_اول
سلام من سارا هستم دختر یکی مونده به آخر یه خانواده شلوغ از توابع یکی از شهرهای غربی کشور عزیزمون ایرانمن روستا زاده ای هستم که در خانوادهای شلوغ چشم به جهان گشودم و پنج برادر و سه خواهر داشتم به ترتیب ،عنایت دارا، حدیث، مریم، من (سارا)، علیرضا ،مصطفی شیوا و سعادت مادرم زن ساده و مهربونی بود که توی جوونیش بسیار مورد آزار خانوادهبابام قرار گرفت اما هیچگاه خم به ابرو نیاورد و مثل ماده شیری ما رو بزرگ کرد و پروردید اما پدرم هم کشاوز ساده ای بود که تمام دارایی اش زمین های کشاورزیش بود و با همون درآمد کم اما زندگی آبرومندانه ای برامون فراهم کرده بود.همه چی عادی بود تا زمانی که خیلی زود خواهر بزرگم حدیث توی پونزده سالگی ازدواج کرد و رفت تهران و بعد از اون متاسفانه بلای بزرگ زندگی ما رخ داد و خواهر دومم دچار بیماری مغزی شد و توی سن هجده سالگی دار فانی رو وداع گفت و با رفتنش زندگی رو به کام همه مون تلخ کرد!بعد از مرگ مریم خواهرم دیگه مادرم اون زن سابق نشد و افسردگی شدید گرفت و تمام کارهای خونه افتاد روی دوش من کارهایی که برای یه دختر بچه ده ساله اون زمان دشوار بود اما چاره ای هم نبود و باید از پسش بر می اومدمهمین کار به دست گرفتن در کودکی منو تبدیل به کدبانویی کرد دربزرگسالی حالا علاوه بر کارهای خونه باید از خواهر و برادر کوچیکترم هم مراقبت میکردم و این همه کار برای اون سن خیلی سخت بود! گذشت تا من کم کم بزرگتر شدم و حالا دختری هجده ساله و از آب و گل درومده شده بودم و سیل خواستگارا سمت خونه ما روونه شدن! من حالا یه دختر نوجوان قد بلند با پوستی روشن و چهره ای که اجزای اون رو خداوند زیبا چیده بود به همین خاطر کلی از فامیل خواستگار داشتم از بین این خواستگارها هیچ کدوم دلم رو نمیگرفتن و من هرروز با دختر همسایه مون که اسمش مطهره بود و مادرش رو هم تازه از دست داده بود راهی مدرسه میشدیم و صد البته بین راه هرروز صبح چشمم به چشمای پسر خاله مطهره میافتاد به اسم سجاد که اتفاقا خونه شون همسایه دیگه ما بود و پنجره یکی از اتاقاشون هم به کوچه مشرف بود. سجاد یه پسر خوشتیپ و مهربون بود که اینطوری از در و همسایه شنیده بودم مادرش میخواست مطهره رو براش لقمه بگیره اما نگاه های سجاد چیز دیگه ای رو .میگفت کلا چشمهای جذابی هم داشت و هرروز صبح که با مطهره از کوچه رد میشدیم اینقدر منتظر میموند جلو در تا ما رو ببینه.فقط ببینه و بیش از اونم خلافی نمیکرد و بعدش هم با موتورش راهی محل کارش میشد تا ساعت سه بعد از ظهر و از اون ساعت هم توی اتاقی که پنجره اش به کوچه مشرف بود اینقدر منتظر می موند تا باز ما رد بشیم و اون بتونه ما رو !ببینه تازه هر هفته هم چند روزش به بهونه های الکی می اومد خونه ما مثلا هم می اومد به جلیل برادرم که همسن خودش بود سر بزنه هم مثلا می اومد دنبال وسیله ای که به تبع اون منو ببینه منم چون بیشتر کار خونه با خودم بود زیاد توی حیاط می اومدم و سجاد قشنگ میتونست به مقصودش برسه! انگار دیدن من براش شده بود مسکن و من اینو قشنگ با حس های خدادادی زنانه ام حس میکردم صبح ها هم که با مطهره میرفتم چه توی سرمای برفی روستای ما چه توی گرمای خرداد ماه اینقدر جلوی در میموند که ما رو ببینه اوایل احساس میکردم به خاطر مطهره است اما نبود و اینو چشماش و طرز نگاهش لو میداد.خاله و من و مطهره که رد میشدیم همیشه اون هر روز سرش به موتورش گرم بود و مثلا تعمیرش میکرد و معلوم نبود چه مشکلی داره که هرروز صبح باید باهاش ور برره!!! هروز وقتی بهش میرسیدیم مطهره با سر پایین میگفت سلام پسر اونم سریع بلند میشد و با لبخند سلام میداد و از قصد چند دقیقه ای با مطهره خوش و بش میکرد و این وسط میتونست چند کلامی هم با من کاسب بشه که قشنگ صداش میلرزید وقتی صحبت میکرد؛ بیشتر هم به من خیره میشد و من هم سرمو همیشه پایین می انداختم این روند ادامه داشت تا اینکه دیگه مطمن شدم روی من نظر داره و با زن داداش بزرگم که باهاش صمیمی بودم هم در میون گذاشتم اونم از فامیلهای سجاد بود و گفت حالا بزار ته توش رو در میارم همینطور هم شد و رفته بود به سجاد گفته بود چرا صبحها سر راه دخترهای مردم وایمیسی؟ اونم حق به جانب گفته بود !میخوامش نازیلا زن داداشم هم اونجا بهش میخنده ومیگه تو مطهره رو میخوای حالا چطور حرف از سارا میزنی؟! قباحت نداره؟!سجاد هم میگه مطهره رو دوست دارم اما به عنوان دختر خاله ام فقط ولی دلم پیش سارا هست و پشت بندش وقتی میبینه نازیلا که دختر عمه اش بود هم قابل اعتماده ازش خواهش میکنه که بیاد و با من حرف بزنه و اونم میگه به سارا میگم اما مطمنم مادرت نمیزاره و میگه مطهرهحق تو هست سجاد ام میگه من اجازه نمیدم و سارا رو بالاخره عقدمیکنم
ادامه دارد...
•
۲۱۷
۵:۵۸