عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#جواهر#قسمت_اول

تو اولین سال از پنجاه بود که مادرم بعد از دوتا دختر چهار و دوساله باردار شد، اونم بعد از ده سال ازدواج و نازایی...همه چشم انتظار یه پسر بودن چون مادرم نه ورم کرده بود نه تنبل شده بود و همه میگفتن این بچه تو شکمش حتما پسره...پدرم و برادر بزرگترش عموعلی، وقتی پدرشون فوت میشه کوله بار رو میبندن و مادر و خواهر تو قنداقیشون رو برمیدارن و میان تهران و از بچگی کار میکنن و میتونن برای خودشون زندگی بسازن و زیر بال و پر مادرشون رو هم بگیرن...بی بی زن مهربونی بود و محبتی که به سه تا اولادش میکرد بی نظیر بود...تو اون سرمای زمستون تو حیاط بزرگ خونه بی بی، مادرم بعد از یه روز تمام درد کشیدن.. دختری رو بدنیا میاره که هیچ شباهتی به خواهرای سبزه روی خودش نداشت...دختری سفید رو با سری پر از مو...همه ناامید میشن از اینکه مادرم نتونسته پسر بدنیا بیاره...عمو علی و زنعمو زیور سه تا پسر داشتن و برعکس خانواده ما ،اونجا خبری از دختر نبود و اینجا خبری از پسر...ته دلها ناراحتی بود، ولی دیدن دختری به اون سفیدی لبخند رو لبها میاورد و بی بی تو گوشم اسممو جواهر صدا زد...مامانم با بغض به زحمت خودشو بالا کشید و نشست و گفت:بی بی بازم دختر شد؟اخه من چقدر سیاه بختم، اگه علی بخواد طلاقمم بده حق داره...نتونستم یه پسر براش بیارم...بی بی ابروهاشو تو هم گره زد و گفت:کفر نگو...هنوز تو بستری خوب نشدی...خدا قهرش میگیره...نمیخوایش بده من بزرگش کنم...دختر و پسر رو خدا میده و دست ما نیست...شکر کن که سالمه...نگاهش کن رنگش مثل برف میمونه...تو خانواده ما که همه رنگشون سبزه است...این سفید و برف یعنی معجزه...فدای سرت عروس...زیور سه تا پسر اورد، تو سه تا دختر...بزار بشن دوست و رفیق هم...زنعمو زیور با خوشحالی اومد داخل و گفت:خدا بیامرز اقام میگفت خدا به هرکسی دختر نمیده...به کسی دختر میده که خیلی خاطرشو میخواد...خوش بحالت که سه تا دختر داری و من هربار زاییدم دلم میخواست دختر باشه ولی انگار سعادتتشو نداشتم...تو پیری تو سنگ صبور داری و من تک و تنها میمونم...زنعمو قدمی برداشت و درست بالا سر بی بی که رسید با دیدن نوزاد تو دامن بی بی چشم هاشو گرد کرد و با لبخندی گفت:هزار الله اکبر...چقدر سفید و نازه...اخ ماشاالله چقدر مو روی سرش داره...خم شد و پیشونیمو بوسید و از گردنش گردنبند خودشو باز کرد و دور گردنم انداخت و گفت:چقدر نازه ،چی میشه این بشه عروس من...بی بی نوزاد رو لای قنداق پیچید و گفت:چرا که نشه،عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونا بستن...عروس بهتر از این کجا قراره پیدا کنی.‌‌..مامان چشم هاش گرم شد و به خواب رفت و زنعمو با چه شوقی به صورتم خیره بود و هر از گاهی محکم پیشونیمو میبوسید و میگفت:نمیزارم عروس غریبه بشی، تو باید سهم پسر خودم بشی...اون روزا همه دور هم بودیم و بی بی هم از بودن همه کیف میکرد...عمه از ما ها دورتر بود و شوهرش ارتشی بود و خونشون تو ویلا تو یه جای خوش اب و هوا بود...عمه صدیقه یه پسر داشت و یه دختر و فقط ماهی یبار میتونست بیاد خونه بی بی و بخاطر شغل همسرش دیر به دیر بهمون سر میزد...روزها میگذشت و دیگه داشتیم روز به روز بزرگتر میشدیم...چشم به راه اخر هفته بودیم که بریم خونه بی بی و اونجا به قول بقیه اتیش بسوزونیم...من انگار یه موجود بودم تا انسان...دیوار راست رو بالا میرفتم و از بس شیطنت میکردم که گاهی کتک زدن با دست هم ارومم نمیکرد و به زور شلنگ یا قاشق داغ کمی آروم میگرفتم...پسر عموی بزرگم‌ که دیگه برای خودش مردی شده بود و پشت لبش سبز شده بود ،حسین انقدر اروم بود و سرش تو کار خودش که گاهی اصلا نمیومد و ترجیح میداد ارامش داشته باشه...هادی از من بزرگتر بود و از همون اول انگار ما رو کارد و پنیر درست کرده بودن...نگاهش که میکردم دلم میخواست با ناخن هام چشم هاشو از حدقه بیرون بکشم و لذت ببرم...خیلی زیرک بود و درست کار، گاهی انقدر درست کار بود که حال ادم ازش بهم میخورد...هیچ وقت نه شیطنت میکرد نه اشتباهی و همیشه هم من تنبیه میشدم و پسر عموی کوچیکم حبیب...من و حبیب فقط چهارسال اختلاف سنی داشتیم و بهترین دوستای کودکی هم بودیم...نوبتی یه خرابکاری میکردیم و نوبتی هم کتک میخوردیم و همیشه پوزخندهای هادی بود که بیشتر از درد کتک ها بهم درد میداد.....هادی شده بود الگو برای همه و ازش انقدر تعریف میکردن که بیشتر قیافه میگرفت و یه طوری به من و حبیب نگاه میکرد که سر و وضعمون کثیف بود که انگار مریضی داریم ...خواهرام پی گلدوزری و گلیم بافی بودن و من حتی کوچکترین علاقه ای نشون نمیدادم ...خواهرم ربابه بافتنی هاش بینظیر بود و از همون سن دوازده سالگی خواستگار داشت فراوون ...

ادامه دارد.....

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۳۲۸

۹:۲۹