عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#داستان_زندگی
#پاداش_صبر#قسمت_اول
سلام من ملیحه هستم متولد ۱۴ تیرماه ۱۳۶۵ سال ۸۲...اواخر سال سوم دبیرستان بودم..رشته م ریاضی فیزیک بود.یک دختر باهوش و کاری و به شدت تمیز و مرتب و باسلیقه...تنها مشکل بزرگم لاغر و سبزه بودنم بود...از زیبایی خیلی بهره ای نداشتم..به اندازه ی خودم زیبا بودم ولی از آنجایی که تا اون سن فقط ۳ تا خواستگار داشتم خیلی خیلی اعتماد به نفسم ضعیف شده بود و احساس میکردم خیلی زشت هستم..در کنار درس،خیلی رمان میخوندم و اکثرا هم رمان های عاشقانه..اشتباهم همین بود که خودم رو مثل شخصیت های رمان میدونستم و انتظار عشق های ماورایی و عجیب و غریب داشتم که هیچ زمان در عالم واقع پیداشون نکردم...۵ برادر و یک خواهر داشتم...برادر سوم و چهارم مهندس متالوژی از دانشگاه فردوسی مشهد بودند.برادر پنجمم هم لیسانس الهیات از دانشگاه فردوسی مشهد داشت...ولی من که فرزند ته تغاری خونه بودم در انتظار یک شاهزاده ی سوار بر اسب رویا بودم تا بیاد و من رو از اونهمه فکرهای مایوس کننده که من زشتم و هیچکس به خواستگاریم نمیاد،جدا کنه و منو پیتیکو پیتیکو به کلبه ای در اعماق یک جنگل سبز ببره...سوم خرداد سال ۸۲،خانم یکی از همسایه هامون، آیفون رو زد و اجازه خواست که بیاد داخل.مامانم به داخل پذیرایی تعارفشون کردند و ایشون هم اومدند بالا و روی کناره ی سفیدی که همیشه روی قالی های دستبافمون پهن میکردیم و به پشتی های ترکمنی بزرگی که دور تا دور مهمانخانه ای که همیشه از تمیزی برق میزد،نشستند.من رفته بودم از آشپزخانه چای بیارم که متوجه شدم خانم رشیدی برای امر خیر اومدند خونمون...موهای بلندی داشتم که همیشه میبافتمشون و چون برادر بزرگ داشتم همیشه ی همیشه باید دامن و پیراهن مردانه و روسری تنم میکردم.پدرم به شدت سخت گیر بودند..اونروز خیلی اتفاقی موهام رو فقط با گیره بسته بودم و یادم رفته بود که ببافم.با خجالتی بسیار چای رو تعارف کردم که دسته ای از موهای پرپشت و حنایی م افتاد به موازات سینی چای که دستم بود و حاج خانم رشیدی شروع کردند به تعریف و تمجید از موهای بلندم..القصه که اجازه خواستند که فرداشب با آقازاده شون برای خواستگاری تشریف بیارند منزل ما..ایام سخت امتحانات خرداد بود و دست بر قضا اون چند روز،فرصتی بود برای امتحان حسابان...اصلا از حسابان هیچی متوجه نمیشدم.فقط لای کتاب رو باز میکردم و نگاه میکردم.پسرآقای رشیدی رو چند مرتبه ای دیده بودم ولی چون سنش از من بیشتر بود همیشه فکر میکردم که این آقا نامزد داره..خلاصه که همه در تهیه و تدارک برگزاری خواستگاری بودند و منم فقط باید درس میخوندم که از امتحان حسابانم عقب نمونم.خواهرم و مامانم هر بخش خونه رو چندین مرتبه میساییدند که مبادا جایی کثیف بنظر برسه..منزلمون خیلی بزرگ و دلباز بود..طبقه ی پایین دو واحد بود و برادر دومم در یکی از واحدها زندگی میکرد.خانم برادرم،فاطمه ، تمام تلاشش رو کرد که من شب خواستگاری بیشتر به چشم خانواده ی داماد بیام.چندتا از لباسای ژیگولیش رو برام آورد و هرچه من در صدد پوشیدن لباس های خودم بودم ولی زهرا اصرار میکرد که یکی از لباسای اون رو تن کنم.خلاصه با شلوار کرم خودم و بلوز مخمل زیبای زن برادرم که خیلی بهم میومد آماده شدم ولی هرکاری کردم نتونستم که روسری سرم کنم و مقنعه سر کردم.آخه با روسری نمیتونستم حجابم رو حفظ کنم و از آنجاییکه به حجابم خیلی اهمیت میدادم با مقنعه ظاهر شد.دامادمون پسر عمه ی کوچکم بود.آقارضا مرد بسیار نیک و مهربونی بود و از آنجاییکه پسرعمه هم بود،همیشه قطب اصلی تصمیمات مهم خانواده مون محسوب میشد.اونشب آقارضا و برادر بزرگم و برادر دومم که طبقه ی پایین خونه مون بودند حضور داشتند البته همگی با همسرانشون.الحق و الانصاف همگی خوشحال از یک بزم شادی بودند ولی من خیلی دلهره داشتم که نکنه از سمت پسر همسایه تایید نشم.خیلی با خدا صحبت میکردم و توی خودم غرق بودم که صدای آیفون خبر از اومدن مهمانها رو میداد.حاج آقای رشیدی که پدر خانواده ی همسایه بود نیامده بودند و چون روحانی بودند به روستاشون برای تبلیغ رفته بودند.پسر بزرگ خانواده ی که علی آقا نام داشت به اتفاق همسرش که اتفاقا اسم ایشون هم ملیحه بود به همراه حاج خانم و دو دخترشون تشریف آورده بودند...آخر از همه هم پسر خانواده که مهدی نام داشت با یک جعبه ی شیرینی که روش چندتا شاخه گل رز مصنوعی چسب زده شده بود وارد اتاق پذیرایی شدند و همگی دور تا دور اتاق نشستند.خداروشکر که پذیرایی خیلی بزرگ بود و برای همه جا به اندازه ی کافی بود...از آنجاییکه هوا تازه رو به گرمای شکننده ای رفته بود،آقاجانم گفتند که ملیحه چای رو نیاره و اول برادرم چای رو بردند و
ادامه دارد.....
undefined۲

۲۹۰

۱۱:۲۳