#برشی_از_یک_زندگی
#گلاب
#قسمت_اول
سلام،من گلاب هستم،متولد هزاروسيصدوسي و سه.تو يكي از روستاهاي مازندران به دنيا اومدم.پدرم كشاورز بود و مادرم خانه دار..من تك فرزند بودم،البته مادرم نه تا بچه ديگه به دنيا اورد اما هيچكدوم نموندن،
منو با كلي نذر و نياز از امامزاده به دنيا اورد.نذر كرده بود اگه من سالم به دنيا اومدمو نمردم صحن امامزاده رو گلاب پاشي كنه و بخاطر همين نذرش اسم منو گلاب گذاشتن.تا شش سالگي تو خونه كنار مادرم بودم.دوتا گوسفند،يه گاو و چندتا مرغ و خروس و اردك داشتيم كه هرروز صبح بهشون ميرسيدمو غذاشونو ميدادم..بعد از شش سالگي صبحها كنار مادرم بودمو عصر ميرفتم تو زمين كنار پدرم و بهش كمك ميكردم.اون موقعها تو روستاي ما درس خوندن براي دخترارو بد ميدونستن وتعداد كمي از خانواده ها اجازه ميدادن بچه هاشون درس بخونن.اقاجان اول مخالفت كرد اما يه روز من انقد گريه كردم تا يهو كبود شدم،اقاجانم از ترس اينكه منم از دست بده قبول كرد كه برم سواد ياد بگيرم.خيلي ذوق داشتم،صبح زود از خواب بيدار ميشدم به حيوونا ميرسيدم بعدم ميرفتم مكتب.... تا كلاس پنجم درس خوندم كه يه روز تابستون اعلام كردن كه ارباب مريض شده و امروز ميخواد جانشيني تك پسرش ابراهيم خان رو اعلام كنه... ارباب يه پسر(ابراهيم) و دوتا دختر( طيبه و طاهره) داشت،خانوم بزرگ همسر ارباب بود يه زن مغرور و اخمو...طيبه و طاهره ازدواج كرده بودن و شهر زندگي ميكردن.ابراهيم خان هم ازدواج كرده بود و با همسرش تو عمارت زندگي ميكرد.از خبر بيماري ارباب همه ناراحت شدن چون واقعا عين پدر براي همه دلسوزي ميكرد. با چشم گريون راه افتاديم سمت عمارت...دومين باري بود كه عمارتو ميديدم،بزرگ و با شكوه بود،پر از خدم و حشم...وارد حياط كه شديم ارباب روي ايوان پشتِ نرده هاي چوبي ايستاده بود،ضعيف و لاغر شده بود..اونروز ابراهيم خان رسما به عنوان جانشين انتخاب شد....
ادامه دارد
_
دوستان گلم
من تلاش میکنم بهترین مطالب رو برا شما توی گروه بزارم، ممنون میشم منو در این کانال همراهی کنید

͜͡❥ ble.ir/join/ABQF7nYyhk
⃟
#داستانکده_سها
#گلاب
#قسمت_اول
سلام،من گلاب هستم،متولد هزاروسيصدوسي و سه.تو يكي از روستاهاي مازندران به دنيا اومدم.پدرم كشاورز بود و مادرم خانه دار..من تك فرزند بودم،البته مادرم نه تا بچه ديگه به دنيا اورد اما هيچكدوم نموندن،
منو با كلي نذر و نياز از امامزاده به دنيا اورد.نذر كرده بود اگه من سالم به دنيا اومدمو نمردم صحن امامزاده رو گلاب پاشي كنه و بخاطر همين نذرش اسم منو گلاب گذاشتن.تا شش سالگي تو خونه كنار مادرم بودم.دوتا گوسفند،يه گاو و چندتا مرغ و خروس و اردك داشتيم كه هرروز صبح بهشون ميرسيدمو غذاشونو ميدادم..بعد از شش سالگي صبحها كنار مادرم بودمو عصر ميرفتم تو زمين كنار پدرم و بهش كمك ميكردم.اون موقعها تو روستاي ما درس خوندن براي دخترارو بد ميدونستن وتعداد كمي از خانواده ها اجازه ميدادن بچه هاشون درس بخونن.اقاجان اول مخالفت كرد اما يه روز من انقد گريه كردم تا يهو كبود شدم،اقاجانم از ترس اينكه منم از دست بده قبول كرد كه برم سواد ياد بگيرم.خيلي ذوق داشتم،صبح زود از خواب بيدار ميشدم به حيوونا ميرسيدم بعدم ميرفتم مكتب.... تا كلاس پنجم درس خوندم كه يه روز تابستون اعلام كردن كه ارباب مريض شده و امروز ميخواد جانشيني تك پسرش ابراهيم خان رو اعلام كنه... ارباب يه پسر(ابراهيم) و دوتا دختر( طيبه و طاهره) داشت،خانوم بزرگ همسر ارباب بود يه زن مغرور و اخمو...طيبه و طاهره ازدواج كرده بودن و شهر زندگي ميكردن.ابراهيم خان هم ازدواج كرده بود و با همسرش تو عمارت زندگي ميكرد.از خبر بيماري ارباب همه ناراحت شدن چون واقعا عين پدر براي همه دلسوزي ميكرد. با چشم گريون راه افتاديم سمت عمارت...دومين باري بود كه عمارتو ميديدم،بزرگ و با شكوه بود،پر از خدم و حشم...وارد حياط كه شديم ارباب روي ايوان پشتِ نرده هاي چوبي ايستاده بود،ضعيف و لاغر شده بود..اونروز ابراهيم خان رسما به عنوان جانشين انتخاب شد....
ادامه دارد
_
دوستان گلم
من تلاش میکنم بهترین مطالب رو برا شما توی گروه بزارم، ممنون میشم منو در این کانال همراهی کنید
#داستانکده_سها
۳.۱K
۱۹:۳۸