عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#گلچهره#قسمت_اول

برای بار دوم عرض میکنم آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم جناب آقای امیربهادر اسدی دربیاورم؟؟! آب دهنمو پر سر و صدا قورت دادم و چشم دوختم به سفره عقد خوشگلی که جلوم پهن شده بود! جوشش اشک رو تو چشمام احساس کردم تودلم گفتم نه نه گلچهره نباید گریه کنی! آروم باش! لباس سفیدی که پوشیده بودم رو فشار دادم لباس عروس نبود! مثل کفن بود برام! چادرم رو جلو تر کشیدم و به آینه و مردی که سر به زیر بود چشم دوختم!! با نیشگونی که خانوم جونم ازم گرفت سر بلند کردم و اخی گفتم! زمزمه وار گفت بله رو بگو یه جماعت رو مسخره خودت کردی! زودباش بله رو بگو! چشم ازش گرفتم ولی همین که خواستم چیزی بگم دوباره عاقد گفت:عروس خانم برای بار سوم عرض میکنم آیا وکیلم؟ اصلا مگه نظر من مهم بود؟اینا که خودشون بریدن و دوختن! بالاخره سکوت رو شکستم و لب زدم :بله !!! صدای کل کشیدن زن ها و سوت و جیغ بچها فضای اتاق رو پر کرد! اما کی خبر داشت از دل من؟؟ قطره اشکی که از چشمم چکید رو پاک کردم سر سفره عقد کسی نشسته بودم که ازش متنفر بودم! حالم از دیدن ریش و موهای بلند و شلخته اش بهم می خورد؟ با دیدن دست های بزرگ و سیاهش حالم بد شد ! چطور میخوام باهاش زندگی کنم ؟؟ من عروس خون بودم! بعد از تبریک فامیل هاشون که فقط بلد بودن برامون حرف دربیارن عقد تموم شد و همه رفتن خونشون! منم چادرم رو یه گوشه در آوردم خیلی خسته بودم! هنوز رد کمربند های آقام رو بدنم درد میکرد!! نگاه های سنگین بقیه و پچ پچ هاشون اذیتم می کرد! از اون اتفاق تا الان یه شب هم خواب خوش نداشتم! رفتم تو اتاق کوچیکی که جواهر خانوم (مادرشوهرم گفته بود باید اینجا زندگی کنیم؟ نگاهی به اتاق انداختم. دور تا دورش پشتی گذاشته بودن و یه فرش کوچیک دستباف قرمز هم وسطش بود! و یه جفت بالش و رختخواب هم گوشه اتاق پهن شده بود! پوزخندی زدم و دراز کشیدم! اصلا نا نداشتم! بغض تموم وجودم رو فرا گرفته بود و نزدیک بود مثل ابری بهاری بزنم زیر گریه! که ناگهان در چوبی اتاق با شدت باز شد! به قدری ترسیده بودم که در یک آن سر جام سیخ نشستم!! جواهر بود که مثل مالک دوزخ چشم دوخته بود بهم لب زدچته؟؟؟ سه ساعته دارم دنبالت میگردم فکر کردی اینجا خونه باباته که هر کاری که دلت میخواد بکنی؟؟ همین الان میای بیرون و حیاط رو آب و جارو میکنی! مگه اینجا جای خوردن و خوابیدنه !؟؟ پاشو از جلو چشمام دختریه فراری!بغضم با صدای بدی شکست خانوم جون، من می ترسم خانوم جون!! بدنم به رعشه افتاده بود،سنی نداشتم امشب اولین شبی بود که تنها میخوابیدم، دلم برای خونمون تنگ شده بود! نمیدونم چقدر زیر پتو گریه کردم ولی اصلا یادم نمیاد کی خوابم برد!صبح با صدای بازی بچها از خواب بیدار شدم چند ثانیه ای طول کشید که یادم بیاد کجام و چه اتفاقی افتاده! نیم خیز شدم ،به سختی از جا بلند شدم نگاهی به لباس زیر کهنه و رنگ و رو رفته ام کردم!شکمم صدا میداد، گرسنم بود! دور تا دور اتاق رو از نظر گذروندم! توجهم به آینه کوچیکی که گوشه دیوار نصب شده بود جلب شد! با قدم های آهسته رفتم سمتش! بهش نگاه کردم! خدای من، دیگه هیچی اثری از گلچهره زیبا نمیدیدم! به جاش یه دختر مظلوم دیدم که رد سیلی امیر بهادر رو صورت سفیدش دهن کجی می کرد!موهای خرمایی بلندش بهم ریخته بود .... چشاش به خاطر گریه های دیشبش باد کرده بود، چشمای سبزش از همیشه بی فروغ تر بود! نوک دماغ باریک و خوش فرمش قرمز شده بود! پوسته پوسته شده بود! انگار که فشارش افتاده باشه انگار یه میت متحرک بود، سیل اشک بر گونه های گل گونش جاری شد! لبخند تلخی زدم و چشم از آینه و دختری که دیگه نمیشناختمش گرفتم! همون جا کنج دیوار نشستم و زانوهامو بغل کردم، مامانم هر روز صبحانه درست می کرد همه ی اعضای خانواده دور یه سفره جمع می شدیم، باهم صبحانه می خوردیم، بعدش هر کس میرفت دنبال کار خودش راستی گفتم همه ؟! اسمم گلچهره است! مادرم میگفت بخاطر صورت زیبایی که داری این اسم رو برات گذاشتیم، گلچهره مثل گل خوشگل! جز خودم دو تا خواهر به اسم گل اندام و شربت دارم گل اندام ازمن بزرگتره و شربت کوچیکتره دو برادر دارم به اسم (مظفر و حشمت) که هر دو از ما بزرگتر بودن! و مظفر بچه اول بود، زندگی معمولی داشتیم پدرم کشاورز بود و مادرم نون می پخت!! ، هر روز که خواب بیدار می شدیم برادرام و پدرم میرفتن دنبال کار کشاورزی و ما سه تا خواهر به مادرمون کمک میکردیم!یکی آب و جارو میکرد یکی غذا درست می کرد یکی هم لباس و ظرف می برد و لب چشمه می شست. الان که فکر میکنم میبینم واقعا اون روزا بهترین روزای زندگیم بوده.. هیچکدوممون درس نخونده بودیم دخترو چه به درس خوندن! گل اندام برعکس اسمش اصلا قیافه قشنگی نداشت! 16 سالش بود و مامانم بهش میگفت تو باعث سرافکندگی مایی!





✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۲۵۱

۱۱:۰۳