#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#شهلا#قسمت_اول
تازه پونزده سالم شده بود... چند روز به تحویل سال هزارو سیصد و شصت مونده بود و من از ذوق رفتن به شهر و خرید لباس عید تند تند کمک مادرم ملافه ی تشکا رو میدوختم...با اینکه ما سه تا خواهر بودیم ،اما همه ی کارهای خونه تکونی عید و من و مامان انجام میدادیم... دوتا خواهرام شوهر کرده بودن و مادرشوهراشون مثل چی ازشون کار میکشیدن و دیگه نایی براشون نمیموند تا بیان و به ما هم کمک کنن... دوتا برادر داشتم که از من دوسال کوچیکتر بودن و مادرم بعد از سه تا دختر، دو تا پسر دوقلو زاییده بود. پدرم کشاورز بود که به زور چرخ زندگی رو به حرکت در میاورد.. یه ادم خدا ترس و مظلوم که ازارش به هیچ کس نمیرسید... سوزن رفت تو دستم.. بلند گفتم؛ اخ... و انگشتمو کردم تو دهنم....مادرم لبخند زد و گفت؛ شهلا جان ارومتر.. با ذوق گفتم؛ اخه ننه میخوام زود کارا تموم بشه تا بریم بازار شیراز...بابا با پاش در حیاط و که همیشه یه لنگش باز بود تا اخر باز کرد و گونی پشمی که روی کولش بود و اورد تو حیاط و بلند داد زد مریم ببرم تو انباری یا بیارم بالا؟مادرم رفت جلوی ایونو گفت؛ ببر تو انبار... بعد هم رو به من گفت : فقط رویه تشکا رو بدوز، تا من برم نهار اقاتو بدم و بیام...ملافه ها بوی تاید میدادن و حسابی تمیز شده بودن... عجیب این بوی تمیزی رو دوست داشتم... مادرم متکا لوله ای ها رو با مخمل قرمز درست کرده بود و روش ملافه ی سفید گلدوزی شده کشیده بود...یکیشو گذاشتم زیر سرمو کمرمو گذاشتم رو زمین تا خستگیم در بیاد...به اسمون صاف و ابی نگاه کردم. افتاب ظهر اخرای اسفند بهم میتابید و تنم و گرم میکرد، با هوای که هنوز سوز زمستون توش بود اون گرماخیلی لذت بخش بود...صدای کلون در حیاط که دائم کوبیده میشد باعث شد زود بلند شم و روسریمو بندازم روی خرمن موهام...از پله ها رفتم پایین و حمید پسر خالمو دیدم.. سلام کردمو با لبخند رفتم به استقبالش.... اما یهو یه پسرو دیدم که روی موتور حمید نشسته بود و با دیدن من، بهم نگاه کرد.... خودمو پشت در کشیدمو گفتم؛ بیاتو پسر خاله... حمید گفت؛ کارت عروسی براتون اوردم... خوشحال و ذوق زده گفتم؛ وای مبارک باشه... کی؟حمید گفت؛ هفتم عید....
** ریحانه و نگار در حال جمع کردن سفره با هم حرف میزدن و کله پاچهی مادرشوهراشونو بار گذاشته بودن... مادرم با خنده گفت: بسه دیگه چقدر غیبت میکنید.. ریحانه که تازه دوسال بود عروسی کرده بود و یه پسر یه ساله به اسم میلاد داشت... با دست کفیش پیشونیشو خاروند و گفت: اخه ننه تو نمیدونی چیه این... از صبح تا شب مثل چی از من کار میکشه و هر چی ناسزا بلده بهم میگه، اون وقت عصری که مجتبی میاد جلوی اون یه ریحانه جان ریحانه جانی راه میندازه که خدا بدونه...مادرم گفت: خب حالا... زودتر ظرفا رو بشورین بیاین اینجا کارتون دارم... نگار آهو دخترشو روی متکا خوابوند و گفت: اخیش خوابید.. چهار سالشهها، ولی مثل زلزله میمونه ..مادرم گفت: ریحانه بیا دیگه ریحانه... سینی چای رو گذاشت روی زمینو گفت: جانم ننه، چی شده؟ مادرم به من نگاه کرد و گفت: والا خاله اقدست امروز اومد اینجا.. مثل اینکه اون روز که حمید کارت دعوت آورده بوده دوستش همراهش بوده و شهلا رو دیده... ریحانه خندید و رو به من گفت: رو نمیکنی.... مادرم ادامه داد: حالا التماس دعا داره.. نگار که گل از گلش شکفته بود گفت: خب آخه کیه؟تو آبادی خودمونه؟ مادرم پاشو دراز کرد و با مالیدن زانوش گفت: نه... اونا محمود آباد میشینن.. همین دهات کناری... ریحانه گفت: وضعشون چجوریه؟پسره چیکارست؟ چند سالشه؟مادرم گفت: والا، اینجوری که اقدس گفت.. دستشون به دهنشون میرسه.. پسره هم با وانت تو شیراز کار میکنه... بار میبره... نگار گفت: خب شهلا خانوم.. چه شکلیه ... که با یبار دیدنت عاشق شده و میخواد بیاد خواستگاری... لپم سرخ شد و گفتم: بخدا من اصلا ندیدمش.. یعنی دیدما، ولی اصلا نگاش نکردم...نگار گفت: خب حالا چی جواب دادین؟مادرم گفت: من نمیخوام شهلا رو مثل شما دوتا زود شوهر بدم... هم خودم دست تنهام... هم وقتی میبینم هیچ کدوم از شما از زندگیاتون راضی نیستین.....ریحانه پرید تو حرفشو گفت: آخه ننه.. وقتی اینجا رسمه که دختر تو همین سن و سال شوهر کنه.. چجوری میخوای شهلا رو شوهر ندی.. اونم با این خوشگلی که شهلا داره...مادرم چایشو تو نعلبکی ریخت و هورت کشید و گفت: تا حالا بیشتر از ده تا خواستگار رو رد کردم، کجای کاری....تو دلم قند آب شد و چشمام برق زد و مغرورانه گفتم: من اصلا نمیخوام شوهر کنم....عید با همهی زیباییش رسید، همه در حال جنب و جوش و دید و بازدید عید بودیم...درختای تو حیاط برگهای جوون و سبز کمرنگشو نو به رخ میکشیدن و هوا رو به گرمی میرفت..
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#شهلا#قسمت_اول
تازه پونزده سالم شده بود... چند روز به تحویل سال هزارو سیصد و شصت مونده بود و من از ذوق رفتن به شهر و خرید لباس عید تند تند کمک مادرم ملافه ی تشکا رو میدوختم...با اینکه ما سه تا خواهر بودیم ،اما همه ی کارهای خونه تکونی عید و من و مامان انجام میدادیم... دوتا خواهرام شوهر کرده بودن و مادرشوهراشون مثل چی ازشون کار میکشیدن و دیگه نایی براشون نمیموند تا بیان و به ما هم کمک کنن... دوتا برادر داشتم که از من دوسال کوچیکتر بودن و مادرم بعد از سه تا دختر، دو تا پسر دوقلو زاییده بود. پدرم کشاورز بود که به زور چرخ زندگی رو به حرکت در میاورد.. یه ادم خدا ترس و مظلوم که ازارش به هیچ کس نمیرسید... سوزن رفت تو دستم.. بلند گفتم؛ اخ... و انگشتمو کردم تو دهنم....مادرم لبخند زد و گفت؛ شهلا جان ارومتر.. با ذوق گفتم؛ اخه ننه میخوام زود کارا تموم بشه تا بریم بازار شیراز...بابا با پاش در حیاط و که همیشه یه لنگش باز بود تا اخر باز کرد و گونی پشمی که روی کولش بود و اورد تو حیاط و بلند داد زد مریم ببرم تو انباری یا بیارم بالا؟مادرم رفت جلوی ایونو گفت؛ ببر تو انبار... بعد هم رو به من گفت : فقط رویه تشکا رو بدوز، تا من برم نهار اقاتو بدم و بیام...ملافه ها بوی تاید میدادن و حسابی تمیز شده بودن... عجیب این بوی تمیزی رو دوست داشتم... مادرم متکا لوله ای ها رو با مخمل قرمز درست کرده بود و روش ملافه ی سفید گلدوزی شده کشیده بود...یکیشو گذاشتم زیر سرمو کمرمو گذاشتم رو زمین تا خستگیم در بیاد...به اسمون صاف و ابی نگاه کردم. افتاب ظهر اخرای اسفند بهم میتابید و تنم و گرم میکرد، با هوای که هنوز سوز زمستون توش بود اون گرماخیلی لذت بخش بود...صدای کلون در حیاط که دائم کوبیده میشد باعث شد زود بلند شم و روسریمو بندازم روی خرمن موهام...از پله ها رفتم پایین و حمید پسر خالمو دیدم.. سلام کردمو با لبخند رفتم به استقبالش.... اما یهو یه پسرو دیدم که روی موتور حمید نشسته بود و با دیدن من، بهم نگاه کرد.... خودمو پشت در کشیدمو گفتم؛ بیاتو پسر خاله... حمید گفت؛ کارت عروسی براتون اوردم... خوشحال و ذوق زده گفتم؛ وای مبارک باشه... کی؟حمید گفت؛ هفتم عید....
** ریحانه و نگار در حال جمع کردن سفره با هم حرف میزدن و کله پاچهی مادرشوهراشونو بار گذاشته بودن... مادرم با خنده گفت: بسه دیگه چقدر غیبت میکنید.. ریحانه که تازه دوسال بود عروسی کرده بود و یه پسر یه ساله به اسم میلاد داشت... با دست کفیش پیشونیشو خاروند و گفت: اخه ننه تو نمیدونی چیه این... از صبح تا شب مثل چی از من کار میکشه و هر چی ناسزا بلده بهم میگه، اون وقت عصری که مجتبی میاد جلوی اون یه ریحانه جان ریحانه جانی راه میندازه که خدا بدونه...مادرم گفت: خب حالا... زودتر ظرفا رو بشورین بیاین اینجا کارتون دارم... نگار آهو دخترشو روی متکا خوابوند و گفت: اخیش خوابید.. چهار سالشهها، ولی مثل زلزله میمونه ..مادرم گفت: ریحانه بیا دیگه ریحانه... سینی چای رو گذاشت روی زمینو گفت: جانم ننه، چی شده؟ مادرم به من نگاه کرد و گفت: والا خاله اقدست امروز اومد اینجا.. مثل اینکه اون روز که حمید کارت دعوت آورده بوده دوستش همراهش بوده و شهلا رو دیده... ریحانه خندید و رو به من گفت: رو نمیکنی.... مادرم ادامه داد: حالا التماس دعا داره.. نگار که گل از گلش شکفته بود گفت: خب آخه کیه؟تو آبادی خودمونه؟ مادرم پاشو دراز کرد و با مالیدن زانوش گفت: نه... اونا محمود آباد میشینن.. همین دهات کناری... ریحانه گفت: وضعشون چجوریه؟پسره چیکارست؟ چند سالشه؟مادرم گفت: والا، اینجوری که اقدس گفت.. دستشون به دهنشون میرسه.. پسره هم با وانت تو شیراز کار میکنه... بار میبره... نگار گفت: خب شهلا خانوم.. چه شکلیه ... که با یبار دیدنت عاشق شده و میخواد بیاد خواستگاری... لپم سرخ شد و گفتم: بخدا من اصلا ندیدمش.. یعنی دیدما، ولی اصلا نگاش نکردم...نگار گفت: خب حالا چی جواب دادین؟مادرم گفت: من نمیخوام شهلا رو مثل شما دوتا زود شوهر بدم... هم خودم دست تنهام... هم وقتی میبینم هیچ کدوم از شما از زندگیاتون راضی نیستین.....ریحانه پرید تو حرفشو گفت: آخه ننه.. وقتی اینجا رسمه که دختر تو همین سن و سال شوهر کنه.. چجوری میخوای شهلا رو شوهر ندی.. اونم با این خوشگلی که شهلا داره...مادرم چایشو تو نعلبکی ریخت و هورت کشید و گفت: تا حالا بیشتر از ده تا خواستگار رو رد کردم، کجای کاری....تو دلم قند آب شد و چشمام برق زد و مغرورانه گفتم: من اصلا نمیخوام شوهر کنم....عید با همهی زیباییش رسید، همه در حال جنب و جوش و دید و بازدید عید بودیم...درختای تو حیاط برگهای جوون و سبز کمرنگشو نو به رخ میکشیدن و هوا رو به گرمی میرفت..
✾࿐༅
۵۴۶
۱۲:۰۰