#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ساتین#قسمت_اول
تمام عمارت غلغله بود صدای داد پدرم چارستون خانه رو به لرزه در آورد باورش سخت بود که برادر من رفته و پسر خان بالا رو کشته!!مامان شهین تاج ،حال و روز درستی نداشت، برادر بزرگم شاهد با هیبت بزرگی وارد سالن شد،لباس شکار هنوز تنش بود...پدر با خشم زیاد از پله ها پایین اومد و با صدای بلند رو به شاهد گفت : تو کجا بودی که شهباز اون کار احمقانه رو کرده؟؟؟ من جواب خان بالا رو چی بدم؟؟؟شاهین پا به روی پا انداخت : پدر من از کجا باید میدونستم اون دوتا احمق سر یه گراز باهم بخوان دعواشون بشه و کارشون به اینجا کشیده بشه ؟من و صنا گوشه ی سالن ایستاده بودیم ..پدر من سه تا زن داره و من از زن کوچیکش هستم ، شاهین و شهباز از زن اول پدرم "شهین تاج" هستند ،و صنم و صنا مال زن دوم پدرم... "شهربانو" که دختر یکی از رعیت هاست انگار پدر جای پول از پدرش گرفتش ، زن خوبیه اما شهین تاج دختر یکی از خان های بزرگ هست و من خیلی ازش حساب میبرم.. اما مادر من زن سوم خان ، که یک روسی هست و از پدرم خیلی کوچیکتره اما عاشق پدرم!! پدر وقتی برای انجام کاری روسیه رفته بود اونجا مادرم رو دیده بود و مادرم عاشق هیبت و چشم و ابروی مشکی پدرم شد و با مخالفت هایی که پدرش داشته موفق شد و باهاش ازدواج کرده و حاصل این ازدواج من شدم! بر عکس خواهر برادر ام من چشم و ابرو مشکی نشدم و بیشتر به فامیل مادریم رفتم ... با داد پدرم از هپروت بیرون اومدم:شما دو تا چرا مثل مجسمه اونجا ایستادین؟کلافه رو به شاهین کرد : حالا شهباز کجاست ؟شاهین:فرار کرده...پدر فریاد خشمگینی زد : یعنی چی که فرار کرده ؟؟ کجا رفته؟؟شهین تاج که ما مادر شهین صداش میکنیم،اشک چشماشو گرفت و با گریه رو به پدرم کرد :آقا حالا چیکار کنیم؟؟ شهبازم چی میشه؟؟؟شاهین : معلومه دیگه مادرم ، خون به ازای خون..مادر شهین یکی زد تو صورتش:وای خدا مرگم بده آقا یه کاری کن بچم گیر اتابک خان نیفته همه میدونن چه ظالمی هست !!میگی چیکار کنم ؟؟؟ زده پسر خان رو کشته ، الانه که بریزن تو عمارت..هنوز حرف پدرم تموم نشده بود که صدای شلیک گلوله از بیرون اومد...ترسیده به صنا چسبیدم..حالا چیکار کنیم؟؟؟صدای فریاد اتابک خان چهار ستون بدنم رو به لرزه در آورد..أهااای فرهاد خان کجایی؟؟؟ کدوم لونه موشی قایم شدی ؟ مرد بیا بیرون..پدر با گام های بلند رفت سمت در سالن و ماهم از پشتش ؛ نمیدونم چرا مادرم تو این وضعیت هوس خانوادشو کرده و رفته روسیه !پدر یهو چرخید و با صلابت گفت : شما کجا میاید؟؟؟بمونید،شاهین بیا بریم...یهو در باز شد و شوفر پدرم نفس زنان گفت : آقا اتابک خان اومده خیلی عصبانیها..پدر زد تخت سینش و گفت : چیه خودتو خیس کردی ؟ چیزی نیست...و رفت بیرون ،تندی رفتم پشت پنجره و پرده رو کنار زدم... یه ایل آدم تو حیاط بزرگ عمارت صف کشیده بودن و اتابک خان با اون قیافه ی خشن که همه میدونستن تو خان ها بدتر و ظالم تر از اتابک خان نیست، اونطور که من شنیدم اتابک خان چهار تا زن داره و پنج تا پسر که یکی از یکی ظالم تر ...تو روستای اتابک خان دخترا حق درس خوندن ندارن و هر رعیتی که مالیات نده تمام اموالشو میگیره و حالا از پنج پسر اتابک خان پسر کوچیکه و عزیز دل اتابک خان کشته شده و اونم به دست برادر من .صدای داد اتابک خان پنجره های عمارت رو به لرزه در آورد:اون پسر ترسوت کجاست؟؟؟حالا پسر من رو میکشه و تو جنگل ولش میکنه؟؟صدای پدرم بلند شد :اتابک خان آروم باش ،بیا با هم صحبت کنیم...اتابک خان دوباره با صدای بلند گفت :آروم باشم ؟ تو خودت بودی آروم مینشستی تا خبر مرگ پسرت رو بیارن ؟؟؟ حالا به من میگی اروم باشم؟ کجاست پسرت؟من نمیدونم شهباز کجاست...دروغ نگو فرهاد ، تو میدونی اگه شهباز فرار کنه دو تا از دختراتو باید کلفتی خونه ی من بفرستی! تو که نمیخای دخترات کلفتی من و پسرامو بکنن؟ هان؟دیدم که پدر چجوری دستاشو مشت کرد..شاهین داد زد:از مادر زاده نشده کسی که دخترای ناز دونه و تحصیل کرده ی فرهاد خان رو به کلفتی بگیره...یکی از پسرای اتابک خان که نمیدونم کدومشون بود گفت :پس اون برادر نامردتو پیدا کن تا خواهرای آفتاب مهتاب ندیدت زیر دستم کلفتی نکنه...ما میریم فرهاد خان مهلت داری تا فردا همین موقع پسرتو تحویل بدی وگرنه طبق قانون ایل باید دو تا از دختراتبرای کلفتی و خون بسی بیان خونه ی منو تا لحظه ی مرگ کلفت من میمونن!.این حرفا رو زد و با پسرا و دیگر آدماش رفتن_ وای صنا چیکار کنیم ؟؟ حالا چی میشه؟؟؟نمیدونم اگه شهباز برگرده کشته میشه و اگر برنگرده ما به جاش خون بس میشیم..پدر و شاهین وارد سالن شدند...میری و شهباز و هر جل که هست پیدا میکنی و میاری فهمیدی؟شاهین : باشه
ادامه دارد.....
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#ساتین#قسمت_اول
تمام عمارت غلغله بود صدای داد پدرم چارستون خانه رو به لرزه در آورد باورش سخت بود که برادر من رفته و پسر خان بالا رو کشته!!مامان شهین تاج ،حال و روز درستی نداشت، برادر بزرگم شاهد با هیبت بزرگی وارد سالن شد،لباس شکار هنوز تنش بود...پدر با خشم زیاد از پله ها پایین اومد و با صدای بلند رو به شاهد گفت : تو کجا بودی که شهباز اون کار احمقانه رو کرده؟؟؟ من جواب خان بالا رو چی بدم؟؟؟شاهین پا به روی پا انداخت : پدر من از کجا باید میدونستم اون دوتا احمق سر یه گراز باهم بخوان دعواشون بشه و کارشون به اینجا کشیده بشه ؟من و صنا گوشه ی سالن ایستاده بودیم ..پدر من سه تا زن داره و من از زن کوچیکش هستم ، شاهین و شهباز از زن اول پدرم "شهین تاج" هستند ،و صنم و صنا مال زن دوم پدرم... "شهربانو" که دختر یکی از رعیت هاست انگار پدر جای پول از پدرش گرفتش ، زن خوبیه اما شهین تاج دختر یکی از خان های بزرگ هست و من خیلی ازش حساب میبرم.. اما مادر من زن سوم خان ، که یک روسی هست و از پدرم خیلی کوچیکتره اما عاشق پدرم!! پدر وقتی برای انجام کاری روسیه رفته بود اونجا مادرم رو دیده بود و مادرم عاشق هیبت و چشم و ابروی مشکی پدرم شد و با مخالفت هایی که پدرش داشته موفق شد و باهاش ازدواج کرده و حاصل این ازدواج من شدم! بر عکس خواهر برادر ام من چشم و ابرو مشکی نشدم و بیشتر به فامیل مادریم رفتم ... با داد پدرم از هپروت بیرون اومدم:شما دو تا چرا مثل مجسمه اونجا ایستادین؟کلافه رو به شاهین کرد : حالا شهباز کجاست ؟شاهین:فرار کرده...پدر فریاد خشمگینی زد : یعنی چی که فرار کرده ؟؟ کجا رفته؟؟شهین تاج که ما مادر شهین صداش میکنیم،اشک چشماشو گرفت و با گریه رو به پدرم کرد :آقا حالا چیکار کنیم؟؟ شهبازم چی میشه؟؟؟شاهین : معلومه دیگه مادرم ، خون به ازای خون..مادر شهین یکی زد تو صورتش:وای خدا مرگم بده آقا یه کاری کن بچم گیر اتابک خان نیفته همه میدونن چه ظالمی هست !!میگی چیکار کنم ؟؟؟ زده پسر خان رو کشته ، الانه که بریزن تو عمارت..هنوز حرف پدرم تموم نشده بود که صدای شلیک گلوله از بیرون اومد...ترسیده به صنا چسبیدم..حالا چیکار کنیم؟؟؟صدای فریاد اتابک خان چهار ستون بدنم رو به لرزه در آورد..أهااای فرهاد خان کجایی؟؟؟ کدوم لونه موشی قایم شدی ؟ مرد بیا بیرون..پدر با گام های بلند رفت سمت در سالن و ماهم از پشتش ؛ نمیدونم چرا مادرم تو این وضعیت هوس خانوادشو کرده و رفته روسیه !پدر یهو چرخید و با صلابت گفت : شما کجا میاید؟؟؟بمونید،شاهین بیا بریم...یهو در باز شد و شوفر پدرم نفس زنان گفت : آقا اتابک خان اومده خیلی عصبانیها..پدر زد تخت سینش و گفت : چیه خودتو خیس کردی ؟ چیزی نیست...و رفت بیرون ،تندی رفتم پشت پنجره و پرده رو کنار زدم... یه ایل آدم تو حیاط بزرگ عمارت صف کشیده بودن و اتابک خان با اون قیافه ی خشن که همه میدونستن تو خان ها بدتر و ظالم تر از اتابک خان نیست، اونطور که من شنیدم اتابک خان چهار تا زن داره و پنج تا پسر که یکی از یکی ظالم تر ...تو روستای اتابک خان دخترا حق درس خوندن ندارن و هر رعیتی که مالیات نده تمام اموالشو میگیره و حالا از پنج پسر اتابک خان پسر کوچیکه و عزیز دل اتابک خان کشته شده و اونم به دست برادر من .صدای داد اتابک خان پنجره های عمارت رو به لرزه در آورد:اون پسر ترسوت کجاست؟؟؟حالا پسر من رو میکشه و تو جنگل ولش میکنه؟؟صدای پدرم بلند شد :اتابک خان آروم باش ،بیا با هم صحبت کنیم...اتابک خان دوباره با صدای بلند گفت :آروم باشم ؟ تو خودت بودی آروم مینشستی تا خبر مرگ پسرت رو بیارن ؟؟؟ حالا به من میگی اروم باشم؟ کجاست پسرت؟من نمیدونم شهباز کجاست...دروغ نگو فرهاد ، تو میدونی اگه شهباز فرار کنه دو تا از دختراتو باید کلفتی خونه ی من بفرستی! تو که نمیخای دخترات کلفتی من و پسرامو بکنن؟ هان؟دیدم که پدر چجوری دستاشو مشت کرد..شاهین داد زد:از مادر زاده نشده کسی که دخترای ناز دونه و تحصیل کرده ی فرهاد خان رو به کلفتی بگیره...یکی از پسرای اتابک خان که نمیدونم کدومشون بود گفت :پس اون برادر نامردتو پیدا کن تا خواهرای آفتاب مهتاب ندیدت زیر دستم کلفتی نکنه...ما میریم فرهاد خان مهلت داری تا فردا همین موقع پسرتو تحویل بدی وگرنه طبق قانون ایل باید دو تا از دختراتبرای کلفتی و خون بسی بیان خونه ی منو تا لحظه ی مرگ کلفت من میمونن!.این حرفا رو زد و با پسرا و دیگر آدماش رفتن_ وای صنا چیکار کنیم ؟؟ حالا چی میشه؟؟؟نمیدونم اگه شهباز برگرده کشته میشه و اگر برنگرده ما به جاش خون بس میشیم..پدر و شاهین وارد سالن شدند...میری و شهباز و هر جل که هست پیدا میکنی و میاری فهمیدی؟شاهین : باشه
ادامه دارد.....
✾࿐༅
۲۶۰
۱۳:۰۸