عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #فیروزه#قسمت_اول
تو اتاق نشسته بودم و با گريه ميگفتم نه من نميخوام ...دوسش ندارم تو رو خدا بابا...اينكار رو با من نكن ..با شنيدن اين حرفا بابا با قيافه عصبانى كنارم وايساد و بدون توجه به چشماي گريونم داد زد ...دختريه نفهم چرا داري با سرنوشت خودت و ما بازي ميكني ...تو بايد باهاش ازدواج كني اگه براش يه وارث بياري ميشي سوگلي ارباب ..ميشي مادر ارباب آينده.. آخه من با تو كله شق چكار كنم ... ميدوني اونقت خانمي ميكنى و ما رو هم از اين وضع نجات ميدي ....روي زانوهام افتادم و بلند بلند گريه كردم و گفتم من نميخوام .همون  لحظه نگاهم به چشماي گريون مادرم افتاد ..با التماس بهش نگاه كردم اما مامانم مثل هميشه كه نميتونست در مقابل بابا وايسه سرش رو آورد پايين...واي چقد من بدبخت بودم كاش علي اينجا بود...اگه بود كسي نميتونست بهم زور بگه و منو به كاري وادار كنه ....با صداي داد بابا بهش خيره شدم با تمام سنگدليش گفت : حالا انقد ناز نكن اصلا از كجا معلوم تو انتخاب بشى....فردا ميرم و اسم تو رو به باجي ميدم ألبته بايد بري دعا كني كه شانس بياري و تو انتخاب بشي ...تو دلم گفتم :خدايا من اين شانسو نيارم...بابا بعد از داد و بيداداش از خونه رفت بيرون ... دلم باز گريه ميخواست و صورتم از سيلي كه بابا بهم زده بود هنوز سرخ بود..مامانم اومد سمتم و منو تو آغوش كشيد هر دو تا تو بغل هم زار زديم و با گريه شروع كرددم به شكايت ..مامان من نميخوام ...من نميتونم زن ارباب بشم ...تو رو خدا بابا رو از اين كار پيشمون كن ..مامان من دوست ندارم زن سوم ارباب بشم ...اخه مگه من چند سالمه ...مامان شروع كرد به نوازش كردن موهام و گفت :دخترم فيروزه كاري از من بر نمياد ..خودت كه شاهد بودي ديشب چقد با بابات حرف زدم بابات راضي نميشه ...دختر گلم دلم برات ميسوزه توام مثل من سياه بختي....راست ميگفت :مامانم هم به زور به عقد بابام در آوردن اونم وقتي كه دوازده سالش بود و مادرم از زندگي شانسي نداشت فقط كتك خورد و تحقير شد ...بعد از به دنيا اومدن من مامانم خيلي سعي كرد دوباره بچه دار بشه اما نشد كه نشد ..بخاطر اين كلي سركوفت خورد و هميشه تحقير شد ..آهي كشيدم واقعا چقدر روزگار با آدم ناسازگاره...تو دلم همش خدا خدا ميكردم كه بابا از خر شيطون بياد پايين يا من براى ازدواج با خان انتخاب نشم ..انقد فكر كردم  سرم درد گرفت از جام بلند شدم و شروع كردم به كمك كردن مامان تو كارهاي خونه ،.. مشغول جارو زدن بودم كه بابا اومد .. مامان كه نشسته بود بلند شد و گفت:چي شدحسن ؟ بابا گوشه اتاق نشست و سيگاري روشن كرد و گفت فعلا هيچي ..اسم فيروزه رو به باجي دادم اما باجي گفت اميدوار نباش همه دخترهاي روستا اسمشون رو نوشتن ..بدون توجه به حرفش رفتم سمت اتاق و زانوهام بغل كردم ...اصلا يه درصد هم براي بابا مهم نبودم و طمع پول و قدرت حسابي كورش كرده بود...نميدونستم تو اين اوضاع چرا علي بر نميگشت ....اگه اون بود حتما كمكم ميكرد .. علي پسر عمو  احمد بود پدر و مادرش تو يه صانحه مرده بودن و بعد از مردنشون علي پيش ما بود و با ما زندگي ميكرد ..تو تمام اين سال هايي كه علي خونمون بود مثل يه برادر پشتم بود... با اين كه دو سال ازم بزرگتر بود خودش رو مسئول من ميدونست..و هميشه هوام رو داشت و نميذاشت كسي بهم زور  بگه ...حالا  چند ماهي ميشد رفته بود و بابام هم اين فرصت رو غنيمت شمرده بود تا به زور شوهرم بده .اونشب دلم به خاطر رفتار هاي بابا حسابي گرفته بود ،از جام بلند شدم و تو آيينه نگاهي به خودم كردم ...قيافم از نظر خودم معمولي بود .. موهاى بلند مشكي داشتم و چشمام هم درشت مشكي ..درسم خوب بود ولي پارسال كه مدرسه تموم شد بابا گفت :ديگه نميخواد درس بخوني و نذاشت برم ديگه مدرسه .چند روز هر چي گريه و زارى كردم راضي نشد ..به مامانم ميگفت تا اينجا هم زياد درس خونده و ديگه بايد بره خونه شوهر ..درس خوندنش براي چيه ...تا الانم كه خونده از سرش زياده ..منم به ناچار از اون به بعد شروع كردم به خياطي ....گاهي وقتا هم ميرفتم سرزمين پيش پدرم ..البته زمين ها براي پدرم نبود و مال ارباب بود و ما همه كارگراش بوديم ..چند سالي بود ارباب بزرگ مرده بود ..و ازهمون موقع پسرش كارها رو انجام ميداد تا حالا نديده بودنش ولي مردم ازش بد ميگفتن و البته مثل سگ هم ازش ميترسيدن ..همه چيز خوب بود و داشتتيم زندگيمون رو ميكرديم ...كه دو ماه پيش اشرف خاتون مادر ارباب تو روستا اعلام كرد كه براي پسرش دنبال يه دختر سالم ميگرده .. از اونروز همه ى دختراي روستا به هول ولا افتادن كه زن خان بشن ..اما من هيچوقت دلم نميخواست بخاطر پول و ثروث زن سوم مردي باشم ...تنها چيزي كه از ارباب روستامون شنيده بودم ميدونستم دوتا زن داره ..
ادامه دارد....
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۱

۲۶۱

۹:۲۱