#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ماهور#قسمت_اول
ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ که از پدر بزرگم به ارث مونده بود...به جز خانواده ی ما دوتا از عموهام و خانواده هاشون هم تو همون خونه زندگی میکردین و هر خانواده دوتا اتاق دوازده متری تو در تو داشت که با پرده از هم جدا شده بودن ...اونم فقط وقت خواب ازش استفاده میکردن و آخر شب هرخانواده مثل مرغ میرفتن سمت لونه شون، اون خونه ی بزرگ برای ما که حدود سی چهل نفر بودیم کوچیک بود و شب موقع شام همه تو هم میلولیدیم و همیشه ته مونده ی غذا نصیب کوچیکتر ها میشد و اکثر شبها گرسنه میخوابیدیم ...کار رو زمینهای مردمو ارباب کفاف زندگی رو نمی داد و همیشه هشتمون گرو نُهمون بود در حالی که همه تلاش میکردیم ولی چون برای ارباب بود سودش هم برای اون بود و فقط به ما یه دستمزد بخور و نمیر میرسید...نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت داشتم لباس هایی که شسته بودمو رو بند پهن میکردم که ننه بلقیس صدام کرد و گفت: هوی چقدر لفتش میدی زود باش بازی گوشی نکن بدو برو برای اجاق ،هیزم بیار، از ننه بلقیس مثل چی می ترسیدم و هیچ وقت جرات نداشتم روی حرفش حرف بزنم ،ننه بلقیس مادر پدرم بود و حرف اول و آخر خونه رو اون میزد و هیچکس حق نداشت رو حرفش حرف بزنه وگرنه قیامتی به پا میشد که تا چند وقت دامن همه رو میگرفت، لباسها رو سریع پهن کردم و رفتم از گوشه انباری هیزم آوردم، انداختم تو اجاق و خواستم یه کم دستامو گرم کنم که گفت چته کوه کندی اینطوری ولو شدی؟؟بدو بقچه نون رو بردار ،بدون بازیگوشی و سر به هوایی ببر سر زمین بده به غلام و پسرا، گَرم نشده، گره ی روسریم رو محکم کردم وسریع بقچه رو گذاشتم روی سرمو و راه افتادم سمت زمینی که بابا و عباس و بهادر روش کار میکردن، بابا رو از دور دیدم و بدو بدو رفتم سمتش ، سلام کردم بقچه نون رو دادم بهش ،خواستم برگردم که گفت بیا به بهادر کمک کن و سبد میوه ها رو براش ببر ، بدون هیچ اعتراضی سبدها رو برداشتم و رفتم ته باغ کنار بهادر..بهادر میوه ها رو میچید و میذاشت توی سبد و چند نفر دیگه بارِ گاریش میکردن ...باغ شلوغ بود و هر کس سرگرم کار خودش بود،آروم از کنار دیوار رد شدم و از باغ اومدم بیرون،از کوچه باغ به حالت لی لی رد شدم و رفتم سمت خونه ، نگاه به آفتابی که وسط آسمون بود و کم کم داشت پشت ابرهای سیاه و بارونی پنهون میشد کردم و گفتم الان باید مامان و زن عمو ها رسیده باشن،چون وقت ناهار بود، با یاد آوری ناهار گرسنه ام شد و یادم افتاد اصلا صبحونه هم نخوردم، قدمهامو محکم تر برداشتم و رسیدم توی حیاط مثل همیشه بوی شوربا میومد ،بیشتر گرسنه شدم و رفتم توی اتاق یهو با دردی که توی پهلوم پیچید برگشتم ،ننه بلقیس بود که عصاش رو فرو کرد توی پهلوم، دردم گرفت و آخی گفتم، که شروع کرد به بدوبیراه گفتن که تربیت درست نشدی ،معلوم نیست دوساعته رفتی کجا ول شدی و الان اومدی بزار شب اون بابات بیاد ببینم از دخترش خبر داره که راه بیست دیقه ای رو دوساعته میاد؟؟ خواستم حرفی بزنم ولی از اونجایی که ننه رو می شناختم سکوت کردم و آروم و بی صدا شروع به پهن کرده سفره کردم ،مامان و بقیه هم از قالی بافی برای پسر ارباب برگشتن و دور هم ناهار خوردیم، بعد از ناهار هر کس مشغول کاری شد و من و دختر عموها هم رفتیم سراغ کار هر روزمون که شستن ظرفها بود و آب و جاروی حیاط..روزگار ما همینطور می گذشت ،هر چند خیلی سخت بود ولی شیرینی های خودش رو هم داشت ،پنج شش ماه یکبار یه عروسی داشتیم که گاهی با گریه و نارضایتی بود و گاهی هم با رضایت و خوشحالی همراه میشد ..دختر عموها یکی بعد از دیگری تو سن دوازده ،سیزده سالگی ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگیشون، تا اینکه نوبت به نجمه دختر عموم که تازه سیزده سالش شده بود رسید ،من بچه بودم ولی میدونستم نجمه و صمد پسر مش قربون همدیگرو میخوان و گاهی قایمکی میرن ته باغ و باهم حرف میزنن... روزی که طیبه خانم اومد خواستگاری نجمه برای پسرش احد که یکبار ازدواج کرده بود ولی زنش سر زا مُرده بود و یه بچه ی دوساله داشت ؛از چهره ی نجمه نارضایتی معلوم بود ولی مگه کسی جرات مخالف و یا انتخاب داشت ، هر کس رو که خانواده ها انتخاب میکردن باید بدون چون و چرا قبول میکردیم ، ننه بلقیس هم چون خانواده ی احد رو چون بعد از ارباب دومین خانواده ی پولدار ده بودن و کلی گاو و گوسفند داشتن
ادامه دارد....
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#ماهور#قسمت_اول
ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ که از پدر بزرگم به ارث مونده بود...به جز خانواده ی ما دوتا از عموهام و خانواده هاشون هم تو همون خونه زندگی میکردین و هر خانواده دوتا اتاق دوازده متری تو در تو داشت که با پرده از هم جدا شده بودن ...اونم فقط وقت خواب ازش استفاده میکردن و آخر شب هرخانواده مثل مرغ میرفتن سمت لونه شون، اون خونه ی بزرگ برای ما که حدود سی چهل نفر بودیم کوچیک بود و شب موقع شام همه تو هم میلولیدیم و همیشه ته مونده ی غذا نصیب کوچیکتر ها میشد و اکثر شبها گرسنه میخوابیدیم ...کار رو زمینهای مردمو ارباب کفاف زندگی رو نمی داد و همیشه هشتمون گرو نُهمون بود در حالی که همه تلاش میکردیم ولی چون برای ارباب بود سودش هم برای اون بود و فقط به ما یه دستمزد بخور و نمیر میرسید...نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت داشتم لباس هایی که شسته بودمو رو بند پهن میکردم که ننه بلقیس صدام کرد و گفت: هوی چقدر لفتش میدی زود باش بازی گوشی نکن بدو برو برای اجاق ،هیزم بیار، از ننه بلقیس مثل چی می ترسیدم و هیچ وقت جرات نداشتم روی حرفش حرف بزنم ،ننه بلقیس مادر پدرم بود و حرف اول و آخر خونه رو اون میزد و هیچکس حق نداشت رو حرفش حرف بزنه وگرنه قیامتی به پا میشد که تا چند وقت دامن همه رو میگرفت، لباسها رو سریع پهن کردم و رفتم از گوشه انباری هیزم آوردم، انداختم تو اجاق و خواستم یه کم دستامو گرم کنم که گفت چته کوه کندی اینطوری ولو شدی؟؟بدو بقچه نون رو بردار ،بدون بازیگوشی و سر به هوایی ببر سر زمین بده به غلام و پسرا، گَرم نشده، گره ی روسریم رو محکم کردم وسریع بقچه رو گذاشتم روی سرمو و راه افتادم سمت زمینی که بابا و عباس و بهادر روش کار میکردن، بابا رو از دور دیدم و بدو بدو رفتم سمتش ، سلام کردم بقچه نون رو دادم بهش ،خواستم برگردم که گفت بیا به بهادر کمک کن و سبد میوه ها رو براش ببر ، بدون هیچ اعتراضی سبدها رو برداشتم و رفتم ته باغ کنار بهادر..بهادر میوه ها رو میچید و میذاشت توی سبد و چند نفر دیگه بارِ گاریش میکردن ...باغ شلوغ بود و هر کس سرگرم کار خودش بود،آروم از کنار دیوار رد شدم و از باغ اومدم بیرون،از کوچه باغ به حالت لی لی رد شدم و رفتم سمت خونه ، نگاه به آفتابی که وسط آسمون بود و کم کم داشت پشت ابرهای سیاه و بارونی پنهون میشد کردم و گفتم الان باید مامان و زن عمو ها رسیده باشن،چون وقت ناهار بود، با یاد آوری ناهار گرسنه ام شد و یادم افتاد اصلا صبحونه هم نخوردم، قدمهامو محکم تر برداشتم و رسیدم توی حیاط مثل همیشه بوی شوربا میومد ،بیشتر گرسنه شدم و رفتم توی اتاق یهو با دردی که توی پهلوم پیچید برگشتم ،ننه بلقیس بود که عصاش رو فرو کرد توی پهلوم، دردم گرفت و آخی گفتم، که شروع کرد به بدوبیراه گفتن که تربیت درست نشدی ،معلوم نیست دوساعته رفتی کجا ول شدی و الان اومدی بزار شب اون بابات بیاد ببینم از دخترش خبر داره که راه بیست دیقه ای رو دوساعته میاد؟؟ خواستم حرفی بزنم ولی از اونجایی که ننه رو می شناختم سکوت کردم و آروم و بی صدا شروع به پهن کرده سفره کردم ،مامان و بقیه هم از قالی بافی برای پسر ارباب برگشتن و دور هم ناهار خوردیم، بعد از ناهار هر کس مشغول کاری شد و من و دختر عموها هم رفتیم سراغ کار هر روزمون که شستن ظرفها بود و آب و جاروی حیاط..روزگار ما همینطور می گذشت ،هر چند خیلی سخت بود ولی شیرینی های خودش رو هم داشت ،پنج شش ماه یکبار یه عروسی داشتیم که گاهی با گریه و نارضایتی بود و گاهی هم با رضایت و خوشحالی همراه میشد ..دختر عموها یکی بعد از دیگری تو سن دوازده ،سیزده سالگی ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگیشون، تا اینکه نوبت به نجمه دختر عموم که تازه سیزده سالش شده بود رسید ،من بچه بودم ولی میدونستم نجمه و صمد پسر مش قربون همدیگرو میخوان و گاهی قایمکی میرن ته باغ و باهم حرف میزنن... روزی که طیبه خانم اومد خواستگاری نجمه برای پسرش احد که یکبار ازدواج کرده بود ولی زنش سر زا مُرده بود و یه بچه ی دوساله داشت ؛از چهره ی نجمه نارضایتی معلوم بود ولی مگه کسی جرات مخالف و یا انتخاب داشت ، هر کس رو که خانواده ها انتخاب میکردن باید بدون چون و چرا قبول میکردیم ، ننه بلقیس هم چون خانواده ی احد رو چون بعد از ارباب دومین خانواده ی پولدار ده بودن و کلی گاو و گوسفند داشتن
ادامه دارد....
✾࿐༅
۲۱۸
۱۸:۴۲