عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #یسنا#قسمت_اول
من یسنا هستم…..۲۴ساله ،،اهل سنندج……………..مامانم وقتی نوجوون بود،،، با برادر زن داداشش(یعنی عمه ی من زن داییم هم میشه)ازدواج میکنه…………یک سال بعد خدا منو به مامان و بابا میده……….من هیچی از مامان بیاد ندارم چون اونجوری که عمه هام تعریف میکنند وقتی من فقط یک سالم بود مامانم خودکشی میکنه و فوت میشه….نمیدونم در طی ۲-۳سال زندگی که مامان با بابا داشت چه اتفاقاتی پیش میاد که دست به خودکشی میزنه……علت خودکشی مامان رو هر کسی یه چیزی میدونه و چون دقیق علت رو نمیدونم پس وارد این بحث نمیشم…..مامان فوت میشه  و من میمونم و بابایی که هم وقتشو نداشت و هم از پس نگهداری من برنمیومد،……مادربزرگ و عمه هام مجبور میشند مراقبت از منو بعهده بگیرند…..چون خیلی کوچیک بودم چیز زیادی یادم نمیاد……..خلاصه سه سال از فوت مامان میگذره ……بابا تو اوج جوونی همسرشو از دست داده بود و نیاز بود که دوباره ازدواج کنه …….مامان بزرگ برای اینکه من مادر داشته باشم و از طرفی بابا هم تنها نباشه یه دختر مجرد(اکرم)برای بابا پیدا میکنه و خیلی زود این وصلت صورت میگیره…………ازدواج دوم بابا درست وقتی بود که من ۴سال بیشتر نداشتم…..مامان بزرگ منو با خیال راحت میسپاره به اکرم و برمیگرد خونه ی خودشون…..چیز زیاد از زندگی با نامادریم اکرم،، یادم نمیاد فقط میدونم که اذیت میشدم……خیلی گنگ بخاطر میارم که وقتی منو حموم میبرد اذیتم میکرد….همین طوری که میدونید بچه ها از شستشو در حموم خوششون نمیاد و من هم مستثنی نبودم…….الان گاهی با خودم فکر میکنم آخه چرا اکرم بی دلیل منو کتک میزد و موهای بلندمو موقع شستن میکشید؟؟؟؟؟بعد برای اینکه دل خودمو اروم کنم،، به خودم جواب  میدم:شاید مقاومت میکردم و همین باعث عصبی شدن اکرم میشد و موهای خیس و کفی منو میکشید……شاید هم واقعا از روی عمد به بدن خیسم با دستهاش ضربه میزد تا از درد ناله و گریه کنم…..وقتی به جای سوختگی روی دستم یا بدنم نگاه میکنم یه صحنه ی نامفهومی به ذهنم میاد که اکرم با چراغ حمام منو میسوزوند…..خیلی دلم میخواهد حق رو به اکرم بدم چون من بچه ی اون خانم نبودم و احتمالا دوست نداشت منو ببره حموم یا لباسهامو عوض کنه و غیره…………اما من هم فقط یه بچه بودم…..یه بچه ی بی مادر که نیاز به مراقبت داشت…..بابا اگه ازدواج کرد در وهله ی اول برای نیاز و زندگی خودش بود و در وهله ی دوم وجود خانمی برای مراقبت از من………..اکرم میدونست که بابا بچه داره ،،،،اگه نمیخواست بچه اشو نگهداره از روز اول ازدواج ،این‌موضوع رو‌مطرح میکرد تا من هم اون همه اذیت روحی و جسمی نمیشدم….اگه از روز اول منو قبول نمیکرد مامان بزرگ زحمت منو میکشید……بگذریم…..اکرم وارد زندگی ما شد و با اذیتهای من بابارو هم عذاب داد…..هر روز شاهد دعوا بودم …..دعوایی که اکرم سر من با بابا به راه مینداخت…..وقتی مامان بزرگ و عمه ها دیدند که من زیر دست نامادری بدجوری اسیب میبینم باهم دیگه تصمیم گرفتند تا عمه وسطی بعنوان مستاجر بیاد خونه ی ما تا دورا دور مراقب من باشه…….با وجود عمه بنظرم میاد یه کم وضعیت زندگی من بهتر شد اما برعکس اختلافات اکرم و بابا بیشتر……..من چیزی زیادی بخاطر نمیارم اما تصورم اینکه قطعا اکرم موقع دعواها به بابا میگفت:به من چه که بچه ی یکی دیگه رو نگهدارم….من دختر بودم که اومده خونه ی تو ،،،بیوه نبودم که نیومده یه بچه ی چهار ساله رو انداختی توی دامن من………….شاید بابا در جوابش میگفت:تو که میدونستی من بچه دارم چرا قبول کردی و با من ازدواج کردی؟؟؟؟؟؟؟و دوباره شاید اکرم میگفت:اون موقع که من قبول کردم بچه ات پیش مامانت بود و من فکر نمیکردم که بیاری با ما زندگی کنه…..دوباره شاید بابا میگفت:همینی که هست ،میخواهی بخواه ،،نمیخواهی برو خونه ی بابات……خلاصه این دعواها باعث شد بابا کوتاه اومد و منو فرستاد پیش مامان بزرگ تا اونجا و با اونا زندگی کنم…………دوباره منو برگردونند پیش مامان بزرگم…………..البته عمه ها هم به مامان بزرگ کمک میکردند و به من خیلی محبت داشتند ولی همیشه خلا عاطفی داشتم……خیلی دوست داشتم مثل بچه های عمو و عمه ها منم پدر و مادر پیشم بود…..خونه ی مامان بزرگ رفت و امد زیاد بود و من شاهد محبت پدرا و مادرای بچه ها بودم………………مثلا یه روز که عمه بزرگ با بچه هاش ناهار اومده بودند وقتی شوهر عمه ام اومد و پسرش دوید بغلش دلم پر شد از غم عالم……شوهر عمه پسرشو مینداخت بالا و میگرفتم و نگاه من هم به همراه بالا و پایین شدن پسرعمه بالا و پایین میرفت…..اون لحظه با خودم گفتم:کاش !منو هم یکی اینجوری بازی میداد……..حس کردم مامان بزرگ منو نگاه کرد بعد به شوهر عمه ام اشاره کرد که منو هم تحویل بگیره……شوهر عمه ام با اکراه منو بغل کرد و یک بار پرت کرد بالا و بعد گفت:ماشالله بزرگ و سنگین شده…

ادامه دارد....
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefined?

۲۴۸

۲۰:۱۹