عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی
#ترانه
#قسمت_اول


هوا سرد شده بود..سوز شدیدی می آمد..اواخر پاییز بود..برگ های خزان به این طرف و آن طرف پرواز میکردند..قدرت باد عجیب شده بود..از درون می لرزید..بی وقفه می دوید..صدای پایش که محکم در گودال های کوچک و بزرگ خیابان فرو می رفت و صدای شالاپ شلوپ آب که به اطراف پرت می شدند.

سکوت خیابان را بر هم می زد..ضربان قلبش به اوج رسیده بود..چراغ های خیابان روشن و خاموش می شد و فضا را خوف ناک تر می کرد..
.
دیگر نقشی در نفس های پی در پی و بی نظمش نداشت..
فقط و فقط تنها امیدش به خدا بود..
به عقب سر برگرداند..هنوز هم دنبالش بود..
چشمهای بی فروغش را بست و قطره اشکی از گوشه چشمش روانه آسمان شد..ماشین نزدیک شد..
.
صدای ترسناکش در نزدیکی اش بلند شد..
-کجا خانم خوشگله؟صبر کن می رسونمت..صبر کن!
دیگر کنترلی روی اشک ها و بغض خفه کننده اش نداشت..رها شد و جیغ زد..از ته دل فریاد زد و خدا را آن چنان صدا زد که رعد در میان قلب آسمان ایجاد شد..
.
ناگهان حس کرد از رو به رو فردی می آید..لب های خشکیده اش رنگ گرفتند..
با این که دیگر توان راه رفتن و پویه کردن نداشت اما آن فرد عجیب کور سوی امید را در دلش شعله ور کرد.. به سرعت قدم هایش افزود..

به ناجی اش نزدیک و نزدیک تر می شد..
.
لبخندش عمق گرفت..ناجی که زیر تیر چراغ برق خیابان قرار گرفت..مسبب دل بی قرارش شد که ارام گرفت.. بی شک که او ناجی اش بود..در میان این سیاهی شب و گرگ های گرسنه و حریص..خدا از درگاهش مردی به سپیدی پگاه فرستاده بود..
.
ناجی با دیدن ماشین پراید مشکی رنگ و دختری که هراسان به سمتش می آید تا از تله گرگی حریص در امان باشد..
به خود آمد و به سمت دختر دوید..دختر بی مکث به ناجی که رسید پشت او پناه گرفت و تماشاچی باقی ماجرا شد..
.
ناجی نیم نگاهی به چهره بی فروغ دختر کرد و با خشمی عجیب به سمت ماشین حرکت کرد..راننده پراید که همچو گرگی طمع کار لقب گرفته بود با دیدن ناجی دختر.. لعنتی زیر لب گفت و عقب رو رفت

با دیدن فرزندی که در آغوش داشت از روی عشق خندید..با پشت دست گونه نرم کودک را نوازش کرد..فرزندش پسر بود..
پسری از تبار عشق و همانند کوه استوار!
.
ایستاد..تا چشم کار می کرد اطرافش را دریا در بر گرفته بود..مانند آن بود که درون جزیره ای متروکه همراه فرزندش گم گشته بود..
لب هایش روی هم لرزیدند..
-اینجا کجاست؟
.
سرش را که بلند کرد زنی را دید که به سمتش می آید..
خوشحال شد..زن با رویی درخشان و سپید مانند نزدیکش شد و گفت:
-امام زمان آمده..هر خواسته ای داری بگو..امام می شنود!
.
لبخندی زد..نگاهی به رخسار پسرش کرد و گفت:
-پسرم تازه به دنیا اومده..می خوام اسمی براش انتخاب کنم..به آقا بگو چه اسمی براش بزارم؟
.

زن عقب می رفت..لبخند بر روی لبش عمیق تر می شد..ناگهان صدایی از سراسر فضا بلند شد..
.
صدایی زیبا با لحنی عاشقانه!
-ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه و قنا عذاب النار..
.
-ما هدیه ای نیکو برایت فرستادیم..نامی نیکو برایش انتخاب کن که این فرزند باعث سعادتت در دنیا و آخرت می شود..
*
با ذوق و شوق به ماشینی نگاه می کردیم که رنگش عجیب چشمانمان را مسخ خودش کرده بود..
سحر دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
.
-نظرت چیه ترانه بریم مخ یکی از همین پسرا رو بزنیم و صاحاب یکی از همین ماشینا بشیم؟
.

لبم را گزیدم و با چشمهای گشاده شده به سحر خیره شدم..
-حرف های عجیب میزنی سحر ها..اهل این کار ها نبودی!
با مسخره بازی آهی کشید و گفت:
-همنشینی با دوست پلید گناهکارم کرده..
.
چشمانم گشاد تر از قبل شدند..همانطور که با انگشت اشاره به خودم اشاره می کردم با لحنی شاکی گفتم:
-من پلیدم؟یا تو؟
خندید..از ته دل..گاهی حرف هایش حرصم را در می اورد..
.
با اخم رویم را برگرداندم..کیف کتان قهوه ای رنگم را از کنارم برداشتم و از روی نیمکت فلزی و تازه رنگ شده پارک بلند شدم..
ادامه دارد.....



✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
@dastankadehsoha
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۳۴۵

۶:۵۲