عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#رستا#قسمت_اول

مادرم "سوزان" از اون دسته افرادی بود که به فرزند دختر هیچ علاقه ای نداشت ، ولی به خواست خدا ۳ تا دختر که هر کدوم ۲ سال فاصله ی سنی داشتن به دنیا آورد ، پدرم "اردلان" کارگر بود و حقوق آنچنانی نداشت که به درستی از پسِ زندگیمون بَر بیاد . مادرم برای کمک کردن به پدرم همیشه یه دار قالی تو خونه بر پا میکرد و با هزارتا منت گذاشتن و غر زدن مشغول بافتن میشد...ما تو خونه ی قدیمی پدر بزرگم زندگی میکردیم ، با اینکه خونه ی قدیمی و داغونی بود، اما همیشه منت سَر مامان و بابام میذاشتن و جلوی بقیه تحقیرشون میکردن .۲ تا عمه دارم ، که هیچوقت رفتار درستی با مامانم نداشتن... یه روز که همه دور هم نشسته بودیم و عمه هامم تو جمعمون بود،بی دلیل شروع به بد و بیراه گفتن به مامانم کردن و هر چی از دهنشون در اومد به مامانم گفتن که چرا خونه رو خالی نمیکنید؟ چرا غرور ندارین؟مامانم که بیش از حد از رفتار عمه هام خسته شده بود ، از اون روز عزمَش رو جزم کرد تا همه ی تلاشش رو بکنه تا بتونیم برای خودمون خونه درست کنیم و از این منت ها راحت بشیم ، هر بار که مامانم قالیش رو تموم میکرد، پولش رو میداد به بابام ، اون زمان بابام سِت ظرف و وسایل آشپزخونه به صورت می آورد تهران ، پول قالی آخری رو داد به بابام ،اما به شرط اینکه یه تیکه زمین دور از شهر بخره... بابامم که خودش از این وضعیت کلافه شده بود خواسته ی مامانم رو قبول کرد و دور از شهر یه تیکه زمین خرید ، ۲ تا خواهرم که از من بزرگ تر بودن تو قالی بافی به مامانم کمک میکردن تا زودتر قالی تموم‌ بشه ، خواهر بزرگ ترم رها اون‌ زمان اول ابتدایی بود ، مادرم اصلا سن و سال دختر براش مهم نبود و با زور گویی رها و روناک رو مجبور میکرد تا کمکش قالی ببافن و با هر بار قالی که تموم میشد یه مرحله از خونه ی کوچیک ما ساخته میشد ، خونه ی جدیدمون هنوز کچ و برق آب نداشت که ما از خونه ی پدر بزرگم رفتیم .من‌ تازه کلاس اول دبستان بودم و علاقه ی زیادی به مدرسه و درس خوندن داشتم ، علاقه ی زیادی که باعث میشد مشق های خواهر و دوستم رو بنویسم ، درست یادمه سال اول مدرسم، مامانم با لباس های دست دوم و کیفی که با پول کَم از کهنه فروش برام خریده بود منو فرستاد مدرسه ، بغض میکردم ، گریه میکردم و با ترس و لرز میگفتم : مامان من با این لباس کهنه ها نمیرم مدرسه، من لباس نو میخوام کیف نو میخوام مثل بقیه ی هم کلاسیام...خجالت میکشم... اما مادرم هیچ توجهی به حرفام نمیکرد و هر دفعه کتکم میزد و میگفت ساکت شو دختره همین کهنه ها رو هم که برات خریدم از سرت زیاده ! رفته رفته به این وضعیت عادت کرده بودم و دیگه حرفی نمیزدم‌ و با همون سنِ کمم خود خوری میکردم... کلاس اول تو کتاب فارسیمون یه مسجد بود که یه طرفش رنگ شده بود و باید طرف دیگه اش رو رنگ میکردیم که من مداد بنفش نداشتم، چون مامان یه بسته مداد رنگی ۶ تایی گرفته بود ...برای من و رها و روناک که هر سه تامون بدون هیچ اعتراضی باید ازش استفاده میکردیم ، همشو رنگ کرده بودم،فقط اون یه تیکه که رنگ بنفش میخواست مونده بود ، به خاطر همین موضوع ، معلمم چند بار جلوی هم کلاسی هام مسخرم کرد و غرورمو خورد کرد.. یه روز که مداد بنفش دوستم زیر میز افتاده بود من دزدکی برداشتم و تو کیفم قایم کردم ، از شانس بدم پنجشنبه بود و طبق معمول مامانم کیفامون رو بازدید میکرد،منم‌ اون روز از ذوقِ مداد این موضوع رو فراموش کرده بودم .. اون‌ روز مامانم مداد بنفش رو تو کیفم پیدا کرد و منم نتونستم منکر بشم ..نتیجه ی این کارم شد یه داغ بزرگ رو دستم که هنوزم جاش مونده و با هر بار دیدنش یاد اون روز میفتم .‌ مامانم، زنِ خیلی سخت گیری بود هر اشتباهی که میکردیم باید تنببه میشدیم ، هیچ احساسی درون این زن نبود ...زندگی ما با فقر بدبختی میگذشت... با اون سن کمی که داشتیم مجبور بودیم کار کنیم‌ تا گوشه ای از دردامون کم بشه ، از جمع کردن نخود گرفته تا رفتن به کوره ی آجر پزی . البته اینا واسه تابستون بود که مدرسه تعطیل بود و ما بیکار بودیم... بقیه سال هم بعد از مدرسه مجبور بودیم قالی ببافیم، ناگفته نماند ، من زیاد زیر بار قالی بافتن نمیرفتم .زندگی ما به همین روال گذشت تا اینکه خواهر بزرگم رها عاشق شد ! ما خیلی کمبود محبت داشتیم و با کوچکترین محبتی خام میشدیم ، رها فوق العاده دختر احساساتی بود و خیلی زود دل میبست ، من و روناک که واکنش پدر و مادرمو میدونستیم، جراًت حرف زدن نداشتیم ، رها اواخر کلاس دوم راهنمایی بود و مادرم از طرف مدرسه فهمید که رها با یه پسر دوسته، اون روز همین که رها اومد تو حیاط مادرم مثل مارِ زخمی بهش حمله کرد و موهاشو از جلوی مقنعه کشید و همون تیکه ی جلوش رو کَند و کچلش کرد ...

ادامه دارد...
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۱

۳۹۳

۱۸:۵۷