عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #شراره#قسمت_اول
گونه هامو با وسایلی که مادرم بهم داده بود زیبا کردم !من حبیب رو دوست نداشتم ولی حالا زنش بودم و به قول مادرم باید براش زنانگی میکردم موهامو با کش سیاهیی بالای سرم جمع کردم و راهی آشپزخونه که تو حیاط بود شدم.بوی شامی کل فضای خونه رو پر کرده بود.هنوز اول شب بود عادت داشتم غذامو زود آماده کنم  از پنجره کوچیک آشپزخونه نگاهی به آسمون کردم و گفتم یعنی حبیب دوسم داره ؟ اگه دوسم داره چرا تازه عروسشو ول کرده با این فکرها بغض گلومو فشرد چشمهای سورمه کشیدم نم دار شد .سریع دماغمو بالا کشیدم و به خودم دلداری دادم که امشب حتما میاد ! وبا این خیال شیرین  مشغول آبکش کردن برنج شدم ! افسوس حبیب اون شبم نیومد!  ولی دقیقا اون شب لعنتی درد عجیبی رو زیر شکمم حس کردم ! از مادرم شنیده بودم که بعضی وقتها زن های حامله بچشون که میخواد بیافته دلشون درد میگیره ! هی میرفتم  دست به آب و نگاهی به لباس زیرم میکردم ! من ساده چه میدونستم بچه افتادن یعنی چی ؟ دیگه از درد و رفتن به دستشویی خسته شدم !ولی باهمون درد رفتم زیر لحاف حبیب بازم نیومد! چشم به در و گوش به زنگ  بودم همیشه بهم میگفت تو بخواب من میام  ولی مگه خواب به چشمم میرفت! اون شب اما از شدت دردانگار بیهوش شده بودم که  صبح خروس خوان با حس  عجیبی تو پایین تنم چشمهامو ازهم باز کردم ! و حشت زده نگاهی به رخت خوابم کردم حس کردم همه چیزوبه گند کشیدم.  ولی همه چیز تمیز بود .نگاهی چرخوندم به جای خالی حبیب  و دستپاچه دویدم دسشویی حس میکردم تا از شرش راحت بشم ! ولی فایده ای نداشت..رفتم بیرون ولی همین که سر بالا کردم دیدم پدرشوهرم داره  میاد سمتم سیگارشو از گوشه لبش برداشت دود غلیظشو بیرون داد و گفت:_:چته عروس ..رنگ به رو نداری؟ دستمو به دیوار تکیه دادمو گفتم:_:حالم بده ولی حبیب اصلا این روزا خونه نمیاد که دردمو بهش بگم!انتظار داشتم برام همدردی کنه یا بگه بریم دوا ..دکتری .ولی برگشت به در بسته نگاهی کرد.  سیگارشو از گوشه لبش برداشت و زیر پاش له کرد و گفت:_:برو تو اتاق استراحت کن...باهام بیا..رنگ از رخسارم پرید .لبمو با زبونم تر کردم،آب دهنمو بلعیدم چند قدم عقب رفتمو گفتم :_:شما.شما چرا؟مگه دکترید_دکتر نیستم ولی چاره دردت میدونم..اینو گفتو....دیگه حرفی نزد و منو محکم کشید و با عصبا.نیت گفت برو توی اتاقتون.._:ببین شراره درار میکشی اینجا  تا وقتی که حبیب بیاد! اگه میخوای زیاد درد نداشته باشی چاره کار همینه. .اینو گفت در و محکم کشیدو رفت ! با گریه بلندشدم نشستم. .دوباره دردم زیاد ش..زیرسرم متکا گذاشتمو  ..آره راست میگفت..دردم آروم شد! یعنی از کجا میدونست اینجوری دردام آروم میشه البته کمی آروم.  ولی درد دلم نه !! درد دلم هیچ وقت اروم نمیشد ! همون طور دراز کش خیره شدم به سقف  پرت شدم به سه ماه پیش ! به وسط تابستون ...دقیقا وقتی هوا خرما پزون بود! چون پدرم بزرگ فامیل بود و خونمون بزرگ و حوض دار ...همه اقوام چه پدری و چه مادری آخر هفته تو حیاط ما جمع میشدن هرکی هرچی تو خونش داشت میاورد و تا نیمه شب فقط بزم بخور و بزن وو عیش  و نوش بود! مردها یه ور زن ها یه ور ...ما دخترها بیشتر یه قل دوقل بازی میکردیم و خیلی لذت داشت برامون اصلا دوست نداشتیم پنج شنبه ها تموم بشه.  ولی امان از پنج شنبه مرداد ماه ! پنج شنبه ای که وقتی رفتم هندونه رو از آب بیارم بیرون و قاچ کنیم. .پسر خالم  ابراهیم صدام زد. ..اولش فکر کردم کارم داره و با صدای بلندی گفتم. .با منی ابراهیم ؟؟ ! ولی  ابراهیم رنگش پرید و دستپاچه با صدای آرومی گفت_:برو هندونه رو بده و بیا اینجا.  ابراهیم اینو گفت و یهو غیب شد. .هندونه تو دستم خشکم زده بود حتی فکر میکردم  یک لحظه خیال کردم.  ولی دل واموندم  گفت الا و بلا باید بری ببینی ابراهیم  واقعا کارت داره یانه.؟؟ باید بری ! .با همین فکر هندونه رو دادم به مادرم و به بهانه اینکه گیره سرم کنار حوض افتاده برگشتم نگاهی به اطرافم کردم.  کسی اصلا حواسش  سمت ابراهیم نبود ..پاور چین ..پاورجین با کلی دلهره  بلاخره خودمو رسوندم به ابراهیم. خودمو رسوندم به زیر زمین خیلی میترسیدم هم از اینکه کسی منو اونجا ببینه هم اینکه پسر خالم ابراهیم چه کاری میتونست با من داشته باشه ؟ نکنه کار بدی کرده بودم ؟ با همین فکر ها تو ذهنم چندتا پله رو پایین رفتم و رسیدم به محل... ..صدای ابراهیم آرومم کرد .._نترس شراره ! منم دیگه. صدام به وضوح میلرزید به تته پته افتادم_:ابراهیم خیلی ترسیدم. .آخه یهو منو کشیدی ابراهیم گفت ..میدونستی چقدر دوست دارممم!! ازدوست داشتنت دیگه دارم میمیرم
ادامه دارد....
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۲۷۷

۱۷:۴۰