عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #ملیحه#قسمت_اول
گوشه اتاقم نشستم‌بی خیالِ همه اتفاقای بد که برام افتادن خودمو‌ کنج اتاقم حبس میکنم دیگه از همه وعده های دروغ که از این و اون میشنوم بدم میاد وقت تنهایی و خلوت با خودمه !حالا دیگه تنها شدم‌خودم موندم وخودم دیگه ‌ کسی دورو برم نمونده ،با خودم میگم خدایا چرا بعضی وقتا سرنوشتا انقدر غمگینن ؟حتما سرا پا آماده ایی که داستان زندگیمو‌بخونی نه ؟ دلت میخواد بفهمی چه اتفاقای تلخ و شیرینی تو زندگیم افتاده تا به اینجا رسیدم ! عزیز دلم بیا تا بهت بگم که از کجا شروع شد…..من ملیحه هستم تک دختر و ناز پروده پدر و مادری صبور و مظلوم .من دختری بودم که خودمم مظلومتر از اونا بودم پدرم مغازه بقالی داشت ومادرمم زن خانه دار بود دوتا برادرامم آروم بودن ما زندگی ساده ایی داشتیم آرام و بدون دغدغه  داستان زندگی من برمیگرده به سالهای هزارو سیصدو‌چهل .من متولد همین سال هستم اون موقع ها که دلهامون خوش بود که فقط یه لقمه نونی بخوریم و هزار بار شکر خدا رو بکنیم .مامانم همیشه  سرش تو لاک خودش بود با کسی کاری نداشت خانوم جون با ما زندگی میکرد .اون مادر پدرم بود یه خونه کوچیک داشتیم که سه تا اتاق داشت بعضی وقتا که تو اتاق دراز میکشیدم چشام که به سقف اتاق می افتاد دریچه شیرونی رو‌که میدیدم میگفتم مامان اون بالا توش چی داره میگفت هیچی دختر یه مقداری چوب واین چیزا نگهداری میکنیم واسه زمستون ؛اخه زمستونای اون موقع سرد بود خیلی سرد وسیله هامون جور نبود یاعلاالدین بود یا کرسی ،من‌یادمه مامان  از صبح که بلند میشد تا شب سر پا بود و کار میکرد اما گلایه ای هم از زندگیش نداشت،بماند که خانم جون گاهی بهش غُر غُر میکرد و یکسره بهش کار میداد،بعضی وقتا که مامان کار داشت از توی اتاق  فریاد میزد عروس کجایی منیژه مادر بیا  و مامان از رو در بایستی که با خانم‌جون داشت مثل برق و باد  می اومد تو اتاق و میگفت بله خانم جون کاری داری ؟ اونم میگفت دختر یه چایی بیار تنمون گرم بشه هوا سرده  و بعد که مامان چایی رو‌می آورد خانم جون با جویدن قند تو دهنش و صدای سر کشیدن چاییش ،گوشت تنمون رو میریخت اما کی جرأت داشت که بهش بگه اینجوری چایی نخور ! !!نمیدونم چرا فکر میکردن حالا که یه پسر آوردن و دومادش کردن باید مثل میر غضب اون بالای اتاق می نشستن و دستور میدادن که اینو بیار واونو ببر ! خانم‌جون چارقدش رو سفت به سرش می بست و با سنجاق زیر گلوشو می بست موقع نماز هم بلند میشد و جورابش رو که روی شلوار چیتش کشیده بود درمیاورد و هی با خودش میگفت الله اکبر الله اکبر و بسمت حوض حیاط میرفت، وضو میگرفت و‌بعدش شروع میکردبه نماز خوندن …چنان با آرامش نماز میخوند که آدم دلش میخواست ساعتها بهش نگاهش کنه، خانم‌جون اسمش روی ‌خودش بود دیگه !مادر شوهر بود، اون زمان کمتر کسی بود که اون روی خودشو  به عروس نشون نده و زهر چشمی از عروس بیچاره اش نگرفته باشه ،ظهرها پدرم که بخونه می اومد خانم جون شروع میکرد به قربون صدقه رفتن آقام ! من به پدرم میگفتم آقا ،خانم جون تا  آقا می اومد میگفت حسین جان بیا یه کم پاهاتو ماساژ بدم تا خستگیت در بیاد،بعد پاهای اقام رو  میزاشت روی یه  سفره قدیمی و‌ روغن میمالید به  کف پاهاش به آقام میگفت بچم ! پادرد تو فقط با روغن مالی خوب میشه آخه اقام از صبح تا شب سر پا بود و‌باید مشتریهاش رو راه می انداخت دوتا برادرهام محمد و جواد هم که نگم براتون چقدر عزیز دل خانم‌جون بودن خانم جون  پسر دوست بود خیلیییی،همش میگفت دورتون بگردم که انقدر ماهین ،اما تا من می اومدم تو اتاق دراز بکشم میگفت خُوبه ،قباحت داره دختر دست و پاشو جلو جمع دراز کنه ،پاشو ننه خوب نیس ولی محمد و جواد که می اومدن میگفت برید یه دازی بکشید تا خستگی پاهاتون‌در بیاد منم تا اعتراض میکردم میگفت برو‌ گیس بریده تو باید دست و پات جمع باشه …خلاصه دوران کودکی من که اون هفت سال بچگیم بود بزودی گذشت و من  برای اولین بار که بمدرسه رفتم خیلی خوشحال بودم چون از محیط خونه دور شده بودم و پا به محیط دیگه ایی میزاشتم که برام تازگی داشت با دخترای زیادی دوست شدم و همشون برام عزیز بودن اما تو اون همه دوست فریده برام یه چیز دیگه ایی بود.انقدر باهم خوب بودیم که به هم قول دادیم تا آخر عمرمون با هم دوست باشیم حتی وقتی ازدواج کردیم آخه اونم مثل من تنها بود و خواهر نداشت.مامانم خیلی سختگیر نبود که نزاره من برم خونه فریده ،گاهی وقتا میرفتم خونشون  و مشق می نوشتم اما خانم جون میگفت نزار دخترت از خونه بیرون بره فردا میره خونه مردم یه بلایی سرش میارن اونوقته که تا عمر داری باید بسوزی ! اما من میگفتم مامان تو رو خدا بزار برم بخدا فریده برادر نداره مامان میگفت اگه دست خودم بود میزاشتم بری اما خانم جون شب به آقات میگه اون وقت از دماغ هر دومون در میاره.
ادامه دارد...
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۲۷۶

۸:۱۶