بازارسال شده از 🌺 حال خوب 🌺
می بخشی و نمی بخشم
می خوانی و نمی خوانم!
معبودا ...
آنگونه برایم رقم بزن
که در شأن خدایی توست
نه در حد بندگی من ...
#شبتون_پر_از_آرامش
۱۹:۰۶
بازارسال شده از 🌺 حال خوب 🌺
پیکاسو در خاطراتش مینویسد:
مادرم میگفت اگر سرباز شدی
مطمئن باش روزی ژنرال میشوی
اگر راهب شدی روزی پاپ خواهی شد
در عوض من یک نقاش بودم و پیکاسو شدم!
هر چه که هستیم ، بهترین باشیم!
۱۵:۵۱
۱۵:۵۴
پیرمرد عجیب اسم قسمتی ازکارتون سند باد بود که هنوز بعد سالها فکر کردن بهش برام ترسناک هست.داستان از این قرار بود که این پیرمرد محترم ابتدا از سندباد درخواست کمک میکرد و با رضایت شخصی سندباد روی شونه اش مینشست...سندباد خودش آزادانه فکر میکرد و بین رد شدن یا کمک کردن به پیرمرد رای خودش رو انتخاب میکرد،غافل از اینکه در پیاده کردن ایشون حق انتخابی نداره و هر وقت اعتراض میکرد این جواب رو میشنید که خودت گذاشتی من روی شونه ات بنشینم.
مواظب باشیم به چه کسانی اجازه دخالت در زندگی مون رو میدیم...
┈┈┈┈••✾
•✾
┈┈┈┈••✾
مطالب خوب با ما، انتشار با شما
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b
۱۵:۵۴
بعد از هر شلوغی، خلوتی متناسب با آن خواهد بود و هر چه شلوغی بیشتر باشد، خلوت بعد از آن بزرگتر است. در آخرالزمان شلوغی خیلی زیاد است، به نحوی که «یکفُرُ بَعضُهُم بِبَعضٍ وَ یَلعَنُ بَعضُهُم بَعضا»ً؛ گروهی گروه دیگر را تکفیر میکند و جمعی جمع دیگر را لعنت میکند.
#امام_زمان #اللهمعجللولیکالفرج#مهدویت
┈┈┈┈••✾
•✾
┈┈┈┈••✾
مطالب خوب با ما، انتشار با شما
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b
۱۱:۲۸
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۷:۳۸
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۶:۳۳
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۴:۱۸
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۹:۰۰
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۶:۳۱
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۶:۳۱
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۶:۳۱
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۶:۳۱
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۶:۳۱
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۷:۰۸
تاجر خرمایی که هرگز ضرر نمی کند
حکایت چنین است که ... تاجری دمشقی همیشه به دوستانش می گفت که من در زندگی ام هرگز تجارتی نکرده ام که در آن زیان کنم حتی برای یک بار ! دوستانش به او می خندیدند و می گفتند که چنین چیزی ممکن نیست که حتی یکبار هم ضرر نکرده باشی ...
تا اینکه یکبار تاجر آنها را به مبارزه طلبید تا به آنها نشان دهد که راست می گوید .. او از دوستانش خواست که چیزی محال و نشدنی از او بخواهند تا او انجام دهد ..
دوستانش به او گفتند : اگر راست می گویی به عراق برو و خرما ببر و بفروش و در این امر موفق شو زیرا که آنجا خرما مثل خاک صحرا زیاد است و کسی خرمای تو را نمی خواهد .. تاجر قبول کرد و خرمایی که از عراق آمده بود را خریداری کرد و به طرف بغداد راهی شد ..
آورده اند که در آن هنگام خلیفه عراق برای تفریح و استراحت به طرف موصل رفته بود .. زیرا موصل شهری زیبا و بهاریست که در شمال عراق قرار دارد و به خاطر طبیعت زیبایش اسم دوبهاره را رویش گذاشته اند زیرا در سرما وگرما همچون بهار است
دختر خلیفه گردنبند خود را در راه بازگشت از سفر گم کرده بود ، پس گریه کنان شکایت پیش پدرش برد که طلایش را گم کرده است .. خلیفه دستور به پیدا کردنش داد .. وبه ساکنان بغداد گفت هرکس گردنبند دخترش را بیابد پس پاداش بزرگی نزد خلیفه دارد و دختر خود را به او خواهد داد ..
تاجر دمشقی وقتی به نزدیکی بغداد رسید مردم را دید که دیوانه وار همه جا را می گردند ... از آنها سؤال کرد که چه اتفاقی افتاده است ؟!آنها نیز ماجرا را تعریف کردند و بزرگشان گفت : متاسفانه فراموش کردیم برای راه خود توشه و غذایی بیاوریم و اکنون راه بازگشت نداریم تا اینکه گردنبند را پیدا کنیم زیرا مردم از ما سبقت می گیرند و ممکن است گردنبند را زودتر پیدا کنند ..
پس تاجر دمشقی دستانش را به هم زد و گفت : من به شما خرما می فروشم ...مردم خرماها را با قیمت گرانی از او خریدند ...و او گفت : هاااا ... من برنده شدم در مبارزه با دوستانم ...
این سخن به گوش خلیفه رسید که تاجری دمشقی خرماهایش را در عراق فروخته است !! این سخن بسیار عجیب بود زیرا که عراق نیازی به خرمای جاهای دیگر نداشت ! بنابراین خلیفه او را طلبید و ماجرا را از او سؤال کرد ؛
پس تاجر گفت : هنگامی که کودکی بودم، یتیم شدم و مادرم توانایی کاری نداشت ، من از همان کودکی کار می کردم و به مادرم رسیدگی می کردم ، و نان زندگی مان را در می آوردم .. در حالیکه پنج سال داشتم ... و کارم را ادامه دادم و کم کم بزرگ شدم تا به بیست سالگی رسیدم ..
و مادرم را اجل دریافت ... او دستانش را بلند کرد و دعا کرد که خداوند مرا موفق گرداند و هرگز روی خسارت و زیان را نبینم در دین و دنیایم .. و ازدواج مرا از خانه حاکمان میسر گرداند و خاک را در دستانم به طلا تبدیل کند ...
دراین هنگام که دعاهای مادر را برای خلیفه تعریف می کرد ناخودآگاه دستش را در خاک برد و بالا آورد و مشغول صحبت کردن بود که خلیفه گردنبند دخترش را در دست او دید !
خلیفه تبسمی کرد ، تاجر که آنچه در دستش بود را احساس کرد فهمید چیزی غیر از خاک را برداشته به دستان خود نگاه کرد دانست که این گردنبند دختر خلیفه است پس آن را برگرداند و دانست که از دعای مادرش بوده است ...
اینچنین بود که برای اولین بار خرما از دمشق برای فروش وارد عراق شد .. و او نیز داماد خلیفه گشت !!
سبحان الله از دعای مستجاب مادر که چنین زندگی فرزند را می سازد ... خداوندا برّ و نیکی به والدین را به ما عطا کن .
┈┈┈┈••✾
•✾
┈┈┈┈••✾
مطالب خوب با ما، انتشار با شما
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b
۱۵:۵۹
.
۱۶:۰۰
اگر پيش همه شرمنده ام ، پيش دزده رو سفيدم
يكي از ثروتمندان ، ميهماني باشكوهي ترتيب داد و از همهي اشراف و مقامات بلندپايهي شهر دعوت كرد تا در ميهمانياش شركت كنند.همهي ميهمانان خوشحال بهنظر ميرسيدند. انواع و اقسام غذاها، ميوهها، نوشيدنيها، شيرينيها و خوردنيهاي ، براي پذيرايي از ميهمانان آماده شده بود . خدمتگزاران از ميهمانان پذيرايي ميكردند.يكي از خدمتگزاران بيمار و ضعيف بود و قدرت حركت زيادي نداشت. به همين دليل كارش اين شده بود كه گوشهاي بنشيند و كفش ميهمانان را جفت كند.بهخاطر بيماري حال و حوصلهي خنديدن و خوشآمد گفتن هم نداشت. سرش را پايين انداخته بود و كار خودش را ميكرد.
ناگهان يكي از ميهمانان با صداي بلندي گفت: "ساعتم! ساعت طلاي گرانقيمتم نيست."ميهمانان دور مردي كه ساعت طلايش گم شده بود، جمع شدند و هركس حرفي ميزد:مطمئن هستيد كه آن را با خودتان آورده بوديد؟نكند ساعتتان را توي خانهي خودتان جا گذاشته باشيد.بهتر نيست جيب لباسهايتان را يكبار ديگر بگرديد؟شايد كسي ساعت شما را دزديده باشد.آخر اينجا كسي نيست كه اهل دزدي باشد.بله، راست ميگفت. كسي باور نميكرد كه حتي يكي از آن ميهمانان ثروتمند و با شخصيت دزد باشد.صاحب ساعت گفت: "بله حتماً يكنفر آن را دزديده است. من ساعت طلايم را با خودم به اينجا آورده بودم. مطمئنم، همين نيمساعت پيش بود كه به ساعتم نگاه كردم ببينم ساعت چند است."
صاحب ساعت از اينكه ساعت باارزش و طلاي خودش را از دست داده خيلي ناراحت بود. اما ميزبان از او ناراحتتر بود. او اصلاً دلش نميخواست ميهماني باشكوهش بهم بخورد و آن همه هزينه و دردسري كه تحمل كرده از بين برود.ميهماني تقريباً بهم خورد. همه دنبال ساعت طلا ميگشتند . اوضاع ناجور ميهماني را فرياد يكنفر ناجورتر كرد: "هر كس خواست از باغ خارج شود بگرديد تا شك و ترديدها از بين برود."
اين حرف، توهين بزرگي به آن ميهمانان عاليقدر به حساب ميآمدصداي اعتراض همه بلند شده بود كه ناگهان يكي از ميهمانان رو كرد به بقيه و با صداي بلند گفت: "ما آدمهاي با شخصيتي هستيم. مسلماً دزدي ساعت كار هيچ يك از ما نيست. اما من فكر ميكنم دزد ساعت را پيدا كردهام."همه به حرفهاي او توجه كردند. او با اطمينان خدمتگزار بيمار و ضعيف را نشان داد و گفت: "رفتار او خيلي مشكوك است. حتماً ساعت را او دزديده است."پيش از اينكه صاحب ميهماني واكنشي از خود نشان بدهد، خدمتگزاران ديگر به سر آن خدمتگزار بيچاره ريختند و تمام سوراخسمبههاي لباسش را جستجو كردند.
خدمتگزار بيچاره كه گناهي نداشت، با ناله گفت: "اگر پيش همه شرمندهام، پيش دزد رو سفيدم. لااقل يكنفر توي اين جمع هست كه به بيگناهي من اطمينان دارد. و او كسي جز دزد ساعت طلا نيست."
نگاه خدمتگزار بيچاره، هنگامي كه اين حرف را ميزد، بهسوي همان كسي بود كه او را متهم به دزدي كرده بود. ناخودآگاه همه متوجه او شدند. ميزبان بهطرف او رفت و گفت: "چه ناراحت بشوي و چه نشوي بايد تو را بگردم." و پيش از آنكه مرد فرصت دفاع از خود را پيدا كند، به جستجوي جيبهاي او پرداخت.
خيلي زود ساعت طلا از توي جيب بغل ميهمان ثروتمند پيدا شد. همه فهميدند كه بيهوده به خدمتگزار بيچاره اتهام دزدي زدهاند. ميهمان با سري افكنده ميهماني را ترك كرد.
از آن به بعد، وقتي آدم بيگناهي امكان دفاع از خود را نداشته باشد، ميگويد: "اگر پيش همه شرمندهام، پيش دزد روسفيدم."
┈┈┈┈••✾
•✾
┈┈┈┈••✾
مطالب خوب با ما، انتشار با شما
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b
۱۰:۱۲
سرباز شجاع
┈┈┈┈••✾
•✾
┈┈┈┈••✾
مطالب خوب با ما، انتشار با شما
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b
۱۲:۴۲