بله | کانال داستان کوتاه 📚☕️
عکس پروفایل داستان کوتاه 📚☕️د

داستان کوتاه 📚☕️

۱۹,۷۹۳عضو
بازارسال شده از سخن نور
thumbnail
امام صادق عليه‌السلام :
مَنْ قَرَأَ فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ اَلْوَاقِعَةَ أَحَبَّهُ اَللَّهُ وَ أَحَبَّهُ إِلَى اَلنَّاسِ أَجْمَعِينَ وَ لَمْ يَرَ فِي اَلدُّنْيَا بُؤْساً أَبَداً وَ لاَ فَقْراً وَ لاَ فَاقَةً وَ لاَ آفَةً مِنْ آفَاتِ اَلدُّنْيَا وَ كَانَ مِنْ رُفَقَاءِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ع وَ هَذِهِ اَلسُّورَةُ لِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ع خَاصَّةً لاَ يَشْرَكُهُ فِيهَا أَحَدٌ
هركس در هر شب جمعه، سوره واقعه را بخواند، خداوند او را دوست مى‌دارد و محبوب همه مردمانش مى‌گرداند، و هرگز در دنيا به درماندگی و تهيدستی و ناداری و آفتی از آفت های دنيا گرفتار نيايد و از رفيقان و همنشينان امير مومنان عليه السلام خواهد بود. اين سوره تنها از آن امير مومنان عليه السلام است و هيچ كس با او در اين سوره شريك نيست
ثواب الاعمال جلد1 صفحه144
.

۱۵:۱۵

thumbnail

مردم گویند چه خواهد شد؟!
ما می‌گوییم تو می‌آیی

•┈┈••••✾•undefinedundefinedundefined•✾•••┈┈•

۵:۳۷

undefinedundefined   
ابو بهانه و بهانه های بنی اسرايیلی
یکی از عادتای همیشگی بعثیا بهانه گیریای عجیب و غریب برای اذیت کردن بچه ها بود. از همه بهانه گیرتر نگهبانی بود بنام «کریم» که از اون بعثیای حاقد و دشمن اهل بیت بود و از لحظه ای که وارد اردوگاه می شد تا لحظه ای که خارج می شد در پی گرفتن بهانه ای از کسی یا تعدادی بود. اینقد بهانه هاش مضحک و بی منطق بود که بین اسرای اردوگاه معروف شده بود به «ابوبهانه»
یه شب که پُست نگهبانیش بود و پشت پنجره آسایشگاها قدم میزد و مدام از پنجره ها به داخل آسایشگاها نگاه می کرد ، بلکه بهانه ای بدست بیاره و افرادی رو کتک بزنه. بچه ها مراقب بودن و همه ساکت و سرها رو انداخته بودیم پایین و نگاش نمیکردیم. هر کاری کرد نتونست از ردیفی که روشون به ایشون بود بهانه بگیره چون همه سراشون رو انداخته بودن پایین. ردیف ما پشت به پنجره و ایشون بودیم و بعضی وقتا اصلاً متوجه حضور نگهبان نمیشدیم و کاریم به این کارا نداشتیم. یهو با کابل به شیشه پنجره زد که باز کنید. یکی از بچه ها پنجره رو باز کرد. دستشو آورد تو و با کابل اشاره به چن نفر کرد که بلند بشن. اونام بلند شدن و مترجم آسایشگاه رو صدا زد و گفت به این مسخره ها بگو چرا من وقتی از اینجا رد میشم به سایه من نگاه میکنن؟ بچه ها گفتن سیدی سرِ ما پایینه و اصلا متوجه رفت و آمد شما نشدیم. گفت یعنی من دروغ میگم؟ خودم دیدم سایه من که روی دیوار روبرو افتاده بود رو داشتید نگاه می کردید، نکنه قصد فرار دارید؟ دیگه بهانه از این مسخره تر نمیشد چونکه نه نگاه کردن به سایه ی کسی طبق مقررات خودشون جرم بود و نه اصلاً این امکان وجود داشت صورت ما رو ببینه و تشخیص بده کی نگاه میکنه و کی نمیکنه و تازه بر فرضم کسی نگاه به سایه ی ایشون میکرد، چه ربطی به قصد فرار داشت. خلاصه با هزار من چسب و سریش نمیشد بین اینا رابطه برقرار کرد. خلاصه خدای بهانه گیری بود و معمولاً به افرادی که گیر میداد همون وقت یا روز بعدش کتک مفصلی میخوردند و با سیلی و کابل به جونشون میفتاد و عقده هاشو خالی می کرد. همین جنایتکار بعد از سرنگونی صدام و تشکیل گروهای تکفیری به داعش ملحق شده بود و اینبار جنایتاشو علیه شیعیان عراق ادامه داد.
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۸:۳۴

undefinedundefined
نام على عليه السلام قرين عدالت
يكى از سالها كه معاويه به حج رفته بود، سراغ يكى از زنان را گرفت كه سوابقى در طرفدارى على عليه السلام و دشمنى معاويه داشت.آن زن دارميه حجونيه نام داشت. گفتند: زنده است. فرستاد او را حاضر كردند. از او پرسيد: هيچ مى دانى چرا تو را احضار كردم؟ تو را احضار كردم تا بپرسم چرا على عليه السلام را دوست و مرا دشمن دارى؟گفت: بهتر است از اين مقوله حرفى نزنى. معاويه گفت حتما بايد جواب بدهى. او گفت به علت اينكه على عليه السلام عادل و طرفدار مساوات بود و تو بى جهت با او جنگيدى؛ على عليه السلام را دوست مى دارم چون فقرا را دوست مى داشت و تو را دشمن مى دارم براى اينكه بنا حق خونريزى كردى و اختلاف ميان مسلمان افكندى و در قضاوت ظلم مى كنى و مطابق هواى نفس رفتار مى كنى. معاويه خشمناك شد و جمله زشتى ميان او و آن زن رد و بدل شد اما خشم خود را فرو خورد و همانطور كه عادتش بود آخر كار روى ملايمت نشان داد و پرسيد: على عليه السلام را به چشم خود ديدى؟
گفت: آرىمعاويه گفت: چگونه؟ گفت: بخدا سوگند او را در حالى ديدم كه ملك و سلطنت او را غافل نكرده بود.معاويه گفت: آواز على عليه السلام را شنيده اى؟ گفت: آرى آوازى كه دل را جلا مى داد، كدورت را از دل مى برد، آنطور كه روغن زيتون زنگار را مى زدايد.
معاويه گفت: حاجتى دارى؟ گفت: هر چه بگويم مى دهى؟ معاويه گفت: مى دهم. گفت: صد شتر سرخ مو بده. گفت: اگر بدهم آنوقت در نظر تو مانند على عليه السلام خواهم بود؟ گفت: هيچ وقت ، معاويه دستور داد صد شتر مو سرخ به او دادند، بعد به او گفت: اگر على عليه السلام زنده بود يكى از اينها را به تو نمى داد!او گفت : بخدا قسم يك موى اينها را هم به من نمى داد، زيرا اينها را مال عموم مسلمين مى دانست.
منبعundefined: برگرفته از کتاب داستانهاى استاد 2/97 - بيست گفتار ص 67.

┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنیدundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۱۵:۰۵

undefinedundefined
عاقبت على بن اسماعيل به كجا رسيد؟
گويند على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد. او را نزد هارون بردند. هارون از اسماعيل در مورد موسى بن جعفر عليه السلام سوال كرد. او به بدگويى و سعايت از امام پرداخت ، و به دروغ گفت :
- پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر عليه السلام مى آورند...وقتى كه هارون اين دروغها را از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد. على بن اسماعيل به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت . پولش تمام شد. كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد. آنها به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند. او در انتظار رسيدن پول دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايام روزى به مستراح رفت . آن چنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمين افتاد. همراهانش آمدند و هر چه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند. نشد. ناگزير او را با همان حال از مستراح برداشتند و بيرون آوردند و در همان وضع كه در حال جان كندن بود. براى او از جانب هارون پول آوردند و در همان وضع او نگاهى به پول كرد و گفت :- ((مااصنع به و انا فى الموت ))؛ من در حال مرگ هستم اين پول ها را براى چه مى خواهم ؟
undefinedالمستجاد من الارشاد، ض 337.

┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۷:۴۹

undefinedundefined
مادر
نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب هایش! ناهار را زودتر از زمان شاغل بودنش میخورد! بعد از ناهار چرت میزند... بعد از ظهرها را اغلب بهمراه مادرم با دوستانش شریک میشود. خوشحال و سرحال است. کمی چاق تر شده... در این مدت هرکس اورا دیده بازنشستگی اش را تبریک گفته اغلب با هدیه ی کوچک یا دسته گل! پدر معتقد است سی سال کار کرده و اکنون زمان استراحت اوست. به تمامی تفریحاتی که اطرافیانش پیشنهاد میکنند پاسخ مثبت داده و از اینکه دغدغه ی مرخصی ندارد بسیار احساس رضایت میکند.اما!....
مدتی ست به مادرم فکر میکنم. پا به پای پدر در برخی موارد خیلی بیشتر از او برای زندگی شان زحمت کشیده. اگر پدر سی سال هرروز هشت ساعت پشت میز نشسته، مادر بیست و چهار ساعت سرپا فضای خانه را مدیریت کرده. پدر بعد از سی سال به استراحت فکر میکند.. اما مادر هنوز سر اجاق برای ناهار پیاز خرد میکند. پدر در آرامش کتاب میخواند. مادر جارو بدست خانه تکانی میکند... هرازگاهی پدر ظرف هارا میشوید یا سیب زمینی میپزد... و با جمله ای به اعضای خانواده این لطف بزرگش را اعلام میکند! مادر اما انگار مجبور به انجام وظایفش است.. همه از او انتظار دارند و او بدون خستگی و بدون ابلاغ آن مسئولیتش را انجام میدهد. مادر را نگاه میکنم. کی قرار است بازنشسته شود؟ کی قرار است از او بخاطر مشغولیت بیست و چهارساعته اش بعد سی سال با هدیه ای یا دسته گلی تقدیر شود؟ مادر کی قرار است به استراحت و دغدغه های تک نفره اش فکر کند؟!!!....
به مادراتون بگید که قدردان حضور و تمام خوبیهاشون هستید.undefined
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۱۶:۴۵

بازارسال شده از 🌺 حال خوب 🌺
thumbnail


باور دارم خدا خوبه
حتی اگه زندگی بد باشه


۷:۰۵

بازارسال شده از سخن نور
thumbnail
امام رضا علیه السلام فرمودند:روزهای آخر ماه شعبان این دعا را زیاد بخوانید:«اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ»

۱۵:۵۸

thumbnail

آماده ای؟undefined

۱۸:۰۹

undefinedundefined
مؤذن بر گلدسته مسجد
شیخ الرئیس چون سر آمد علمای آن زمان شد، فضلا طوق ارادت و اذعان کرده و در مجلس درس او حاضر می شدند.بهمنیار یکی از فضلا و حکمای آن زمان بود، در درس شیخ حاضر شده شاگردی می نمود و از خواص مریدان شیخ بود، روزی بهمنیار به شیخ گفت : چرا ادعای نبوت نمی کنی و اگر این ادعا را بنمائی .شاید علما با تو مخالفت ننمایند و علمای این زمان را، قدرت مناظره و بحث با تو نمی باشد.شیخ الرئیس گفت : جواب تو را بعدا می دهم ؛پس شبی در همدان بهمنیار و شیخ در یک اطاق خوابیده بودند و زمستان بود و در همدان یخبندان و برف بود. پس مؤ ذن در وقت سحربه بالای گلدسته مسجد رفت ومشغول به ثنای خدای متعال شد؛شیخ به بهمنیار گفت :برخیز و از بیرون خانه آب برایم بیاور.بهمنیار گفت : حالا که موقع خوردن آب نیست ، زیرا تازه از خواب بیدار شده اید؛ آب سرد در این موقع مضر به اعصاب عروق می باشد.شیخ گفت : طبیب وحید عصر، من هستم و تو مرا از نوشیدن آب منع می کنی ؛در حالی که ضرورت آن را اقتضا می کند.بهمنیار گفت : اکنون جواب مساءله قبل تو را درباره ادعای نبوت می گویم .پس بدان که : پیامبر کسی است که چهارصد سال از بعثت او می گذرد نفس او چنان تاءثیری دارد که الان ، در وقت سحر، با شدت سرما در بالای گلدسته ثنای خدا می کنند و من هنوز در نزد تو حاضرم و تو از خواص اصحاب منی ؛به تو امر می کنم که شربت آبی به من بدهی ؛نفس من آن قدر تاءثیر ندارد که مرا اجابت کنی . پس چگونه ادعای پیامبری کنم؟
قصص العلماء
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۱۱:۴۲

بازارسال شده از سخن نور
thumbnail
اعمال شب اول ماه مبارک رمضان

undefined undefined

۱۳:۴۲

-میگفت...هر روز به امام زمان 'عجل‌الله‌فرجه'خالصانه و با توجه کامل متوسل شوید کههمین دوای اصلی شماستو عنایت ایشان حلال اصلی مشکلات است..undefined
-آیت‌الله‌جاودان-•┈┈••••✾•undefinedundefinedundefined•✾•••┈┈•

۱۴:۳۵

بازارسال شده از سخن نور
thumbnail

شبهای ماه مبارک رمضان رو قدر بدونیم.
امشب، شب اوله...
بسم الله...

۲۰:۴۹

thumbnail

۲۱:۰۴

undefinedundefined
تاجر و صراف
در زمان‌های قدیم، در شهر بغداد، تاجری بسیار ثروتمند زندگی میکرد که از راه تجارت و بازرگانی دریایی امرار معاش میکرد. او کشتی‌های بزرگ و اموال بیشماری داشت، اما تنها یک نقص بزرگ در زندگی‌اش وجود داشت: بی‌صبری مفرط. او تحمل انتظار یا تأخیر در هیچ کاری را نداشت.روزی این تاجر تصمیم گرفت بخشی از سرمایه‌اش را به یک صراف بسیار ماهر و خردمند بسپارد تا او آن را برایش سرمایه‌گذاری کند و سودی به دست آورد.
تاجر نزد صراف رفت و گفت: «ای استاد! من این مقدار طلا را به تو میسپارم. باید تا یک ماه دیگر، این طلا دو برابر شده باشد. من به هوش تو ایمان دارم، اما به صبر تو نه. اگر تأخیر کنی، از تو نخواهم گذشت.»صراف خردمند لبخندی زد و گفت: «ای تاجر! در این بازار پر فراز و نشیب، هر سودی نیاز به زمان دارد. بگذار این طلا نزد من بماند و من با حکمت تمام آن را به کار خواهم بست.»
تاجر نپذیرفت و اصرار کرد که اگر تا پایان ماه سود خوبی نگیرد، صرافی او را به نزو پادشاه خواهم برد. صراف چاره‌ای ندید جز اینکه بپذیرد، اما در دل دعا کرد که خداوند به او صبر دهد تا از این شر حریص دور بماند.
یک ماه گذشت. تاجر با عجله به سراغ صراف آمد و پرسید: «سرمایه‌ام چه شد؟ آیا دو برابر شد؟»
صراف با آرامش صندوق را باز کرد. طلاها سر جای خود بودند و هیچ سودی بر آن اضافه نشده بود.تاجر از خشم سرخ شد و فریاد زد: «تو مرا فریب دادی! من به تو اعتماد کردم و تو حتی ذره‌ای سود هم نساختی! تو بی‌کفایتی!»
صراف گفت: «صبر کن تا ببینی.»
صراف سپس مردی را صدا زد و گفت: «آن دو کیسه طلا که برای کشتی‌هایم به ساحل فرستاده بودم، بیاور.»
کیسه‌ها آورده شد. صراف یکی از کیسه‌ها را به تاجر داد و گفت: «این همان اصل پول توست. آن را بگیر و برو که سودی نکرده‌ای.»
تاجر با ناامیدی کیسه را گرفت. سپس صراف کیسه دوم را باز کرد و دیدند که آن کیسه سه برابر طلا دارد!
تاجر از دیدن این همه سود بهت‌زده شد و پرسید: «پس چرا مال من را نیاوردی؟ چرا سود من را جدا نکردی؟»
صراف گفت: «ای تاجر! من سه ماه پیش، سرمایه خودم را در کشتی‌هایی سرمایه‌گذاری کردم که به سمت شرق می‌رفتند. من پیش‌بینی کردم که این سفر دریایی در پایان ماه اول به پایان میرسد و سود خوبی خواهد داد. اما آن سفر با سنگی برخورد کرد و کشتی‌ها غرق شدند. من صبر کردم و با تدبیر، توانستم نزدیک به نیمی از اصل سرمایه خود را از دریا نجات دهم، و مابقی‌اش نیز در راه است.»
او ادامه داد: «سرمایه تو را نیز در بازاری گذاشتم که نیاز به زمان برای رشد داشت، اما چون تو با بی‌صبری فشار آوردی و خواستی سود را زودتر ببینی، من اصل پولت را پس دادم تا تو از این غرق شدن در ضرر در امان باشی.»
صراف گفت: «سرمایه من در معرض طوفان بود و من با صبر، غرق نشدم، اما سرمایه تو را از طوفانی که در ذهن تو بود، حفظ کردم.undefinedundefined
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۶:۳۳

بازارسال شده از سخن نور
thumbnail
دعای روز اول ماه مبارک رمضان undefined

۶:۳۹

undefinedundefined
صياد هوشمند
اين رسم در هر دوره و زمانى بوده است : طبقات مختلف مردم ، هداياى نفيس تقديم بزرگ قبيله خود مى نمودند و به اين وسيله تقرب و محبوبيتى نزد او به دست مى آوردند.و گاهى از اين هديه ، سوء استفاده مى كردند و براى اينكه به هدف مادى خويش برسند گرچه ظلم به ديگران شود دل رييس مربوطه را به دست مى آوردند و از نفوذ و قدرت او به نفع خود استفاده مى كردند.ما كار نداريم كه چقدر از جنايتهاى نابخشودنى به خاطر "رشوه" كه به صورتهاى هديه و به ظاهر فريبنده در مى آورند و به آن چهره حق مى دهند، رخ مى دهد از اين رو مردان خدا هرگونه هديه را نمى پذيرند.وه ! چه ماهى بزرگى امروز به تور ما خورده! ما كه در عمر خود با اينكه هميشه صياد بوديم چنين ماهى بزرگى را صيد نكرده بوديم خوب است اين ماهى را به عنوان "هديه"  پيش سرور و پادشاه خود اسكندر برده بلكه به اين وسيله ثروت كلانى نصيب ما شد.نه ، حتما بايد اين كار را بكنم! ساعت مقرر كه اسكندر و همسرش پيش ‍ هم نشستند، و ملاقات عمومى دارند، نزديك است اين ماهى هم بسيار سنگين است ، چاره اى نيست ، هر چند زحمت دارد بايد ببرم! به اين ترتيب ، صياد، ماهى را پيش اسكندر آورد و به عنوان بهترين هديه با تقديم احترام اهداء نمود.اسكندر، صياد را فوق العاده تحسين كرد و بسيار از صياد تشكر نمود، سپس دستور داد پول هنگفتى در حدود چهار هزار سكه طلا به او بخشيدند.صياد، خيلى خوشحال شد و كمال تشكر را از پادشاه نموده و از نزد او دور شد.گفتار همسر اسكندر!اى پادشاه مردم ! اى همسر گرامى ام بذل و بخشش چهار هزار سكه طلا، به خاطر هديه يك ماهى كار شايسته اى نبود، به علت اينكه از اين به بعد اگر اين اندازه پول را به يكى از دهقانان خويش بدهى آن را اندك مى شمارد و مى گويد بين من و صياد فرقى نگذاشت به من نيز به انداره صياد بذل كرد، از اين رو خوب است اين پول گزاف را از صياد پس ‍ بگيرى !شاه : سخن تو را تصديق مى كنم ، حرف بجايى مى زنى اما شايسته نيست كه اگر پادشاهى چيزى را به كسى بخشيد، از او پس بگيرد.زن : من با تدبير و سياست راهى به تو نشان مى دهم كه با به كار انداختن آن ، پس گرفتن پول ، نامناسب نبوده و بر خلاف شاءن پادشاه نباشد.- آن راه و تدبير چيست ؟- صياد را به حضور مى طلبيم و به او مى گوييم : اين ماهى نر است يا ماده ؟ اگر گفت نر است مى گوييم ما ماهى ماده مى خواستيم و اگر گفت ماده است مى گوييم ما ماهى نر مى خواستيم . با اين ترتيب ، بهانه اى به دست ما آمده و پولها را از او مى گيريم .شاه : خوب راهى نشان دادى ، بسيار خوب ، همين كار را مى كنيم . اسكندر دستور داد، صياد را به حضور آوردند، به او گفت : اين ماهى نر است يا ماده ؟!صياد كه مردى زيرك و انديشمند و هوشيار بود، بى آنكه در جواب فرو ماند، گفت : قربان نه نر است نه ماده بلكه ((خنثى )) است . اسكندر از جواب صياد بسيار شاد شد و قاه قاه خنديد دستور داد چهار هزار سكه طلا نيز به او بخشيدند.صياد با سرور و شادى از نزد اسكندر رفت و تمام قطعات طلاها را در ميان كيسه بزرگى ريخت ، آن را به پشت گرفت تا به سوى خانه اش ‍ رهسپار گردد، در اين هنگام يك سكه از آن طلاها به زمين افتاد، خم شده ، آن را از زمين برداشت و سپس عازم خانه شد.زن : اى همسر گراميم اى شوهر ارجمندم آيا فهميدى كه اين صياد چقدر طمعكار و بخيل است ؟ با اينكه داراى آن همه پول شد، از يك قطعه طلا كه به زمين افتاد، گذشت نكرد تا مبادا بعضى از خدمتكاران شما (!) آن را بردارد.اين گفتار اسكندر را به خشم آورد، صياد را به حضور طلبيد و به او گفت : اى بى فضيلت تو آن قدر شخصيت نداشتى كه چشم طمع از يك طلا بپوشى ، اين همه بخل ، اين همه طمعكارى !صياد: خدا سلطنت شاهنشاه را پايدار گرداند. طمعكارى و حرص مرا به برداشتن سكه و طلا وادار نكرد بلكه اين پول نزد من محترم است به خاطر آنكه در يك طرف پول اسم پادشاه و در طرف ديگرش عكس آن سرور، رسم شده است ، با خود گفتم ممكن است رهگذرى بى آنكه توجهى داشته باشد از اينجا گذر كند و آن سكه طلا را زير پا بگذارد آنگاه به اسكندر بزرگ ما توهين و بى احترامى شود.اسكندر از اين پاسخ متين و مستدل نيز خوشحال شد، دستور داد چهار هزار طلا نيز به او بخشيدند اين داستان را به عنوان نكوهش پذيرش ‍ مشورت با بعضى از زنان آورده اند.
undefinedسرگذشتهاى عبرت انگيز، محمد محمدى اشتهاردى

┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۶:۱۴

بازارسال شده از سخن نور
thumbnail

۱۲:۳۰

بازارسال شده از 🌺 حال خوب 🌺
thumbnail
#احاديث_معصومين
undefinedامیرالمومنین علی (ع) فرمودند:
undefined ارزش قرآن و قرآن را بیاموزید، كه بهترین گفتار است••undefinedو آن را نیك بفهمید كه بهار دلهاست••undefinedاز نور آن شفا و بهبودی خواهید كه شفای سینه های بیمار است•••
undefinedو قرآن را نیكو تلاوت كنید كه سودبخش ترین داستانهاست•••
undefined زیرا عالمی كه به غیر علم خود عمل كند، چنان جاهل سرگردانی است كه از بیماری نادانی شفا نخواهد گرفت، بلكه حجت بر او قوی‌تر و حسرت و اندوه بر او ثابت و در پیشگاه خدا سزاوار سرزنش است•••
undefinedخطبه ۱۱۰ نهج البلاغه
#انگیزشی#مهدوی_ارفعundefined@mahdavi_arfae

۱۷:۳۴

undefinedundefined
پادشاه و درویش
روزی پادشاهی مغرور و خودبین، در شکارگاه از لشکر جدا شد و گم گشت. از دور خیمه‌ای دید و به سویش رفت. درویشی زاهد در آن خیمه بود که با تکه نان خشکی روزگار می‌گذراند.
پادشاه خسته و گرسنه شد، درویش نان خود را با او قسمت کرد و آب چشمه‌ای آورد. پادشاه چون قوت گرفت، اندکی آرام شد و گفت:«اگر خواهی، تو را به درگاه خویش برم تا در کنارم آسوده زیی و هرچه خواهی یابی.» درویش تبسمی کرد و پاسخ داد:«ای شاه، من به درگاهی محتاج نیستم که بر درگاه دیگران بروم. هرچه خواستم، خدایم داد؛ و آنچه نخواست، صلاحم نبود.»
پادشاه شرمنده شد و فهمید که آن درویش در بی‌چیزی خود، چه بی‌نیاز و آزاد است.

undefinedحکایتی از هفت اورنگ جامی

┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
•✾undefined @dastankootah undefined✾•
┈┈┈┈••✾undefinedundefinedundefined✾••┈┈┈┈
مطالب خوب با ما، انتشار با شماundefined
https://eitaa.com/joinchat/1501364256Cc04c71959b

۷:۰۱