روزی بر ما نمیگذشت که دنبال ردی از شیدایی نگردیم،غروبی چایمان را بی حال و بی رمق بخوریم، شجریانی قاطی اش میکردیم یا شعری از فاضل میانداختیم پهلوی استکانمان، یا درباره داستان های تو و متن های فریزری من صحبت میکردیم و آن مروارید از آسمان افتاده را ،که فیلمسازان و نویسندگان و خواننده ها شورش را درآورده اند از بس دم دستی اسمش را گذاشتند روی هر احساس بیبنیهای، لای پر قو نگه میداشتیم، عشق را میگویم.حالا تو زنگ میزنی به جای اینکه مثل هرروز بپرسی :« چیزی میخواهی بخرم؟» میگویی:« کنار چایات یک خوردنی شیرین بگذار که تلخی خبرم را ببرد» و من بدون آنکه پاپیچات شوم پیش از آن که باید، قوری وایتکس نخورده چینی ام را بر میدارم و چای و هل می اندازم در دلش و در به در داخل کابینت و یخچال دنبال شیرینی سفارشی تو میگردم، وقتی کم می آیی و نمی آیی کتری خانه نمیجوشد و چای خورده نمیشود که در خانه نیاز به طعم شیرین داشته باشیم. لذت چای به باهم خوردنش است. یک جرعه میخوری و میگویی این محرمی کارهای هیئت اضافه میشود به تمام شلوغی های این صد و چند شب و من پیش از آنکه بگویی ببخش یا سر پایین بیندازی و ابراز شرمندگی کنی میگویم :« فدای سر امام» و بغضم را پیش از آنکه سر بر آورد قورت میدهم. و به تو لبخند میزنم و شروع میکنم به گفتن اتفافات حلقه نویسندگان درست زمانی که تو هزاران تماس آقایان را جواب میدهی و دائما روی دفترت چیزهایی مینویسی و هی خط میزنی.« فلانی امشب شعر حماسی داری؟ فلانی گروه تئاترتون کار جدید داره؟خط برنامه امشب لبنانه ها حواست باشه! »خودم را روی صندلی آشپزخانه میبینم که بیست دقیقه روی یک خط کتاب ماندهام و یاد روزهایی می افتم که اگر ده دقیقه دیرتر از ساعت همیشگی میآمدی آسمان وزمین را به هم میدوختم و یا یک شب موتور سواری یا مهمانی یا بستنی یا کافه ای نمیداشتیم احساس پیری مطلق میکردم و هوار میشدم روی سرت که :« مگر ما هفتاد ساله ایم که بنشینیم یک گوشه ؟»و فکر میکردم عشق به حضور است و به هممکانی و همزمانی! و چه سفرها باید تا پخته شود خامی!نباش عزیز من، حضور به بودن نیست!اما عمرت را صرف چیزی کن که تو را و مرا و آن مروارید لای پر قویمان را بزرگتر و براقتر کند.
https://ble.ir/davam405
https://ble.ir/davam405
۱۶۴
۱۴:۴۳