وقتی ویروس بی رحم کرونا جان مادر بزرگ نازنینم را گرفت چندروز اول منهم چون دیگران و میان دیگران می سوختم از تمام حسرت هایی که بر دلم ماند، گریه میکردم و آن پریشانیِ حقی بود که باید از سر میگذراندم. ۴۰ روز بعد، دوماه بعد، سال بعد یکهو قلبم مچاله میشد و میخواستم نباشم و نبینم وقتی از کوچه خانهاش رد میشوم دیگر نیست که قربان صدقه ام برود، نباشم و نبینم شب های زمستان یک نفر با قابلمه شلغم و هویج منتظرم نیست.آدم های سوگ دیده میدانند وقتی شلوغیها پایان یابد تازه شروع غم است.کافی است خانه خالی شود، خاطراتش هجوم میآورد روی تن و جان آدم، سکوت مرگباری روی زندگی سایه میاندازد که باید با ذره بین دنبال ردی از نور بگردی تا کمی از تاریکی نبودنش جان سالم به در ببری!حالا از دیروز که خبر تشییع آقا پخش شده میدانم غروب ۱۸ تیر قرار است دنیا با همه تاریکی هایش هجوم بیاورد روی دلم و گاهی کودکانه مینشینم جلوی عکسش و میخواهم که این روزها کش بیاید و روزهای ساکت و تنهایی ما فرا نرسد! که اگر برسد یقینا هر بار که جایی در میانهٔ گذر شتابزدهٔ روزگار یادش بیفتیم ذره ذره میمیریم!
پ ن: بخدا که این آوارگی و در خیابان بودن ما نعمت است، غم به این بزرگی در قلب یک نفرِ اسیرِ چهار دیواری جا نمیشود.
https://ble.ir/davam405
پ ن: بخدا که این آوارگی و در خیابان بودن ما نعمت است، غم به این بزرگی در قلب یک نفرِ اسیرِ چهار دیواری جا نمیشود.
https://ble.ir/davam405
۱۸۴
۱۴:۳۴