شما به پیغمبر دل دادید و از یُمنِ دلدادگیِ شما بهشت، خلق شد...خاکِ بهشت را از گلدانِ لبِ ایوان شما بردند وقتی صبح به صبح آبش می دادید و پای گل هایش برای پیغمبر شعر می گفتید...بی شک، روشنایی بهشت از آفتاب چشم های شماست، وقتی پیش از طلوع چشم می گشودید تا برای رفتنِ پیغمبر به حراء، دستمال ببندید... و نخلستان های بهشت حتما از هستهء خرماهایی روییدند که گوشه آن دستمال می بستید... وقتی چشم در چشم پیغمبر، با هزار عشق، آب میگرفتید تا پیامبر دست بشویند، از سبویی که شما خم کرده بودید و از آبی که از دست پیغمبر می گذشت، نهرهای بهشت جاری شدند...من مطمئنم گل های بهشت را از دامن شما چیدند، بذرِ گندم زارهاش را از زیر دستاسِ شما بردند... و برای طعام هاش از سفرهء شما لقمه گرفتند... همان سفره ای که به عشق پیغمبر می گستراندید و از مشرق تا مغربِ زمین مَلَک صف میکشید که خرده نانش را به تبرک و برای شفا ببرند...سایه بان های بهشت را از پَرِ چادر شما بنا کردند تا اهالیِ بهشت زیرِ سایه شما باشند و هر بار که در بهشت نسیم می وزد، عطر شما بپیچد و بهشت خوشبو شود... آواز قناری های بهشت از حنجرهء شماست وقتی با هزار دلداگی صدا میزدید "حبیبم محمد!" و موجِ نهرهایش از موج برداشتنِ قلبِ پیغمبر است وقتی از پسِ هر حبیبمِ شما، "جانم خدیجه" ای از دلش برمیخاست.برای بهشت، نمک از نمکِ چهرهء شما بردند و قند از قندِ دلِ پیغمبر وقتی گرمِ تماشای شما میشد و از دلش میگذشت: آه که من چقدر تو را دوست دارم، خدیجه! ... وسعتِ بهشت را از قلبِ شما وام گرفتند، وقتی دریا دریا مِهرْبانی را در آن قلبِ وسیع جا داده بودید و تمامِ آن مهربانی ها را نثارِ پیغمبر می کردید... گرمای بهشت از حرارتِ دست های شماست وقتی دست های پیغمبر را میگرفتید و زیر لب زمزمه می کردید: "خدیجه، به قربانت، محمد! "حال و هوای بهشت را از حال و هوای شما گرفتند وقتی غرقِ دوست داشتنِ پیغمبر می شدید و از شوقِ داشتنش اشک می ریختید... برای پیغمبر که شعر می خواندید، پرچین های بهشت بالا می رفت، به پیغمبر نگاه که می کردید، درختانش شکوفه می داد، به روی پیغمبر که می خندید، در و دیوار بهشت رنگ می شد... هر چیزِ بهشت را از گوشه ای از خانهء شما بردند، جام ها و ابریق های بهشت عاریه از جهیزیهء شماست... اصلا بهشت را از روی شما ساختند، بهشت اگر شبیهِ شما نبود، که بهشت نبود...
نوشت:شما به پیغمبر دل دادید و از یُمنِ دلدادگیِ شما بهشت، خلق شد... شما اگر دل نداده بودید که پیغمبر برای شریعتش، پناه نداشت... شریعتِ محمد تنها می ماند، آن وقت خدا، برای آفریدنِ بهشت، بهانه نداشت!
نوشت:بهشت قرار بود وسیع ترین جای عالم باشد، اما با تمام وسعتش، آخرش هم از قلبِ شما کوچکتر شد...
نوشت:خدیجه، عاشقِ محمد شد و بختِ عالم را سپید کرد...
نوشت:عاشقِ این دل نگارم شدم، چه عشقی کردم با نوشتنش
الحمدلله رب العالمین که هم پیغمبر و هم علی، خوشبختِ دو عالم شدند.
۸
۴:۰۶