▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
.
رعنا آن شب با ذهنی آشفته تا صبح در تختش غلت زد و به روزهای تاریکی که پشت سر گذاشته بود و به حرفهای شجاعی و کیان فکر کرد.اما نتوانست تصمیمی قطعی بگیرد.
صبح ، با طلوع آفتاب مثل هر روز راهی شرکت شد؛ به این امید که شجاعی بعد از جریان دیروز سر عقل آمده باشد و ماجرا با آن اتفاق خاتمه پیدا کند.
اما هنوز ساعت به ده نرسیده بود که تقهای به در خورد و شجاعی، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
به لبهی میز رعنا تکیه داد، صدایش را پایین آورد و با لبخندی که وقاحت از آن میبارید، گفت:
— دیروز بحثمون ناتموم موند اومدم حرفمو کامل بهت بگم و برم
رعنا بدون آنکه نگاهش کند، چشم به مانیتور دوخت و با لحنی سرد گفت:
— آقای شجاعی،من الان باید گزارش ماهانه رو ثبت کنم
.شجاعی لبخند پهنی زد، دستش را جلو آورد، گوشهی زونکن روی میز را لمس کرد و گفت:
— کار همیشه هست رعنا جان… حیفه این چشمای زیبا که پشت این سیستم سرخ بشه،من هنوز سر حرفم هستم. ولی تحملم زیاد نیست ،اجازه نمیدم کسی منو تحقیر کنه یا پس بزنه. این پیشنهادی که بهت دادم، جلو پای هر زنی تو موقعیت تو بذارم دو دستی بهش میچسبه! ولی خب… دلِ من پیشِ تو گیر کرده. تا آخر وقت اداری بهت مهلت میدم جواب مثبتت رو بدی، وگرنه همین امروز استعفاتو مینویسی و میذاری رو میزم!
منتظر جواب نماند و با تکبری تهوعآور، از اتاق بیرون رفت و در را به هم کوبید.
رعنا چند دقیقه به در خیره ماند، در همان دقایق جملات احمد در روزهای اول آشنایی از ذهنش گذشت!چقدر آن جملات شبیه حرف های امروز شجاعی بود،پوزخند تلخی روی لبش نشست،چقدر آن روزها خام و نادان بود که فکر می کرد احمد عاشقش شده ،اما آن انتخاب اشتباه،آن روزهای سخت آن زخمی که روی دلش باقی مانده بود حالا از آن دختر ساده زنی پخته ساخته بود
زنی که خوب میدانست این نگاههای کشدار و جملهی «دلم پیشت گیر کرده»، عشق نیست؛ فقط یک هوسِ زودگذر و ناپاک است و اگر پا در این مسیر بگذارد، بعد از مدتی که شجاعی از او سیر شد باید برای ماندن در آن رابطه التماس کند. او حالا آنقدر بالغ شده بود که فرقِ میان عشق و هوس، و تفاوتِ نگاهِ پاک و ناپاک را بفهمد.
#برگ_۱۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂**
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
.
رعنا آن شب با ذهنی آشفته تا صبح در تختش غلت زد و به روزهای تاریکی که پشت سر گذاشته بود و به حرفهای شجاعی و کیان فکر کرد.اما نتوانست تصمیمی قطعی بگیرد.
صبح ، با طلوع آفتاب مثل هر روز راهی شرکت شد؛ به این امید که شجاعی بعد از جریان دیروز سر عقل آمده باشد و ماجرا با آن اتفاق خاتمه پیدا کند.
اما هنوز ساعت به ده نرسیده بود که تقهای به در خورد و شجاعی، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
به لبهی میز رعنا تکیه داد، صدایش را پایین آورد و با لبخندی که وقاحت از آن میبارید، گفت:
— دیروز بحثمون ناتموم موند اومدم حرفمو کامل بهت بگم و برم
رعنا بدون آنکه نگاهش کند، چشم به مانیتور دوخت و با لحنی سرد گفت:
— آقای شجاعی،من الان باید گزارش ماهانه رو ثبت کنم
.شجاعی لبخند پهنی زد، دستش را جلو آورد، گوشهی زونکن روی میز را لمس کرد و گفت:
— کار همیشه هست رعنا جان… حیفه این چشمای زیبا که پشت این سیستم سرخ بشه،من هنوز سر حرفم هستم. ولی تحملم زیاد نیست ،اجازه نمیدم کسی منو تحقیر کنه یا پس بزنه. این پیشنهادی که بهت دادم، جلو پای هر زنی تو موقعیت تو بذارم دو دستی بهش میچسبه! ولی خب… دلِ من پیشِ تو گیر کرده. تا آخر وقت اداری بهت مهلت میدم جواب مثبتت رو بدی، وگرنه همین امروز استعفاتو مینویسی و میذاری رو میزم!
منتظر جواب نماند و با تکبری تهوعآور، از اتاق بیرون رفت و در را به هم کوبید.
رعنا چند دقیقه به در خیره ماند، در همان دقایق جملات احمد در روزهای اول آشنایی از ذهنش گذشت!چقدر آن جملات شبیه حرف های امروز شجاعی بود،پوزخند تلخی روی لبش نشست،چقدر آن روزها خام و نادان بود که فکر می کرد احمد عاشقش شده ،اما آن انتخاب اشتباه،آن روزهای سخت آن زخمی که روی دلش باقی مانده بود حالا از آن دختر ساده زنی پخته ساخته بود
زنی که خوب میدانست این نگاههای کشدار و جملهی «دلم پیشت گیر کرده»، عشق نیست؛ فقط یک هوسِ زودگذر و ناپاک است و اگر پا در این مسیر بگذارد، بعد از مدتی که شجاعی از او سیر شد باید برای ماندن در آن رابطه التماس کند. او حالا آنقدر بالغ شده بود که فرقِ میان عشق و هوس، و تفاوتِ نگاهِ پاک و ناپاک را بفهمد.
#برگ_۱۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۵.۵K
۱۹:۰۳