عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق



صدای تق‌تق کلیدهای کیبورد تنها صدایی بود که در سکوت سنگین شرکت می‌پیچید. شجاعی فکر می‌کرد وارد کردن آن حجم از اطلاعات خام، زمانبر است؛ اما خبر نداشت رعنا در روزهای گذشته، فایل‌های پایه‌ی اکسل و فرمول‌های محاسباتی را برای خودش آماده کرده و حالا فقط کافی بود اعداد نهایی را جای‌گذاری کند.

رعنا با سرعت کار می‌کرد. ترسِ تنها ماندن با شجاعی، تمرکزش را دوچندان کرده بود.

ساعت از شش و نیم گذشته بود. صدای کشیده شدنِ طیِ نخیِ آقا رحیم روی سرامیک‌ها کم‌کم به درِ خروجی نزدیک می‌شد. کار نظافت رو به پایان بود و دلهره‌ی رعنا بیشتر می‌شد.

ناگهان صدای باز شدن درِ اتاق مدیریت، قلب رعنا را لرزاند. شجاعی با قدم‌های آرام بیرون آمد. نگاهی به رعنا انداخت و بعد رو به سرایدار گفت:
ـ خسته نباشی آقا رحیم. کارِت تمومه؟

پیرمرد طی را کنار دیوار گذاشت:
ـ سلامت باشید مهندس. بله، با اجازه تون دیگه برم .

شجاعی دستش را توی جیب شلوارش برد و با لحنی خونسرد گفت:
ـ برو استراحت کن. در، رو ، خودم موقع رفتن قفل می کنم.

رعنا با دستانی که یخ کرده بود نگاهش را روی مانیتور چرخاند. فقط یک اینتر تا ذخیره‌ی نهایی فاصله داشت. دکمه را کوبید، سیستم را روی حالت خاموش گذاشت و با سرعت از جا بلند شد.

ـ مش‌رحیم، صبر کنید! منم باهاتون میام!

صدای رعنا در سالن پیچید. شجاعی با تعجب و اخمی که سعی در پنهان کردنش داشت، به سمت او چرخید:
ـ خانم رستمی... کجا؟ کار اون پوشه باید امشب تموم بشه.

رعنا ، کیفش را روی شانه انداخت فلش‌مموری را روی زونکن روی میز گذاشت و گفت:
ـ تموم شد مهندس. من قبلاً فرمول‌های این پروژه رو توی سیستم تعریف کرده بودم. همه‌چیز ثبت شد و نسخه‌ی پشتیبانش هم روی این فلش هست. پرینت‌ها رو فردا صبح اول وقت می‌گیرم.

شجاعی با ناباوری به پوشه و فلش نگاه کرد. دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما بهانه‌ای برای نگه‌داشتن او نداشت. رعنا مجال نداد و با قدم‌هایی تند خودش را به آقا رحیم رساند:
ـ بریم آقا رحیم ، شبتون بخیر مهندس!

بدون اینکه منتظر جواب شجاعی بماند، همراه پیرمرد از درِ شرکت بیرون زد. سوار آسانسور شد،چند نفس عمیق کشید و لبخند زد،خوشحال بود که امشب با تکیه بر مهارتش از تنها ماندن با شجاعی در شرکت نجات پیدا کرده است.
برگ قبل undefinedاینجا

#برگ_۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد


꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂*
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined
undefined۶۷
undefined۳۰
undefined۳

۵.۱K

۱۹:۱۰