▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا روبهروی آینهی قدی اتاقش ایستاده بود. دستهایش میلرزید؛ لرزشی ریز و پنهان در بندبند انگشتانی که میخواستند لبههای مقنعهی مشکیرنگ را زیر چانه مرتب کنند. به تصویر خودش در آینه نگاه کرد؛ تصویر دختری که هیچ شباهتی به آن دختر پر شر و شور قبل نداشت. چشمهای گودافتادهای که هنوز رد بیخوابیها و گریههای شبانه را در خود داشت و لبهایی که انگار لبخند زدن را از یاد برده بودند.
دستش را ناخودآگاه روی شکمش گذاشت. همانجا که روزی امیدی در آن نبض میزد و بعد با خونی گرم و دردی جانکاه نابود شد. هنوز داغ آن رسوایی و طلاق تازه بود؛ تاوانی بیرحمانه که با همه وجود آن را پرداخته بود.
نفس عمیقی کشید، کیف چرمی و مشکیاش را روی دوش انداخت و در اتاق را باز کرد.
آقا محسن کنار میز صبحانه نشسته بود، سرش را میان دستهایش گرفته بود و به گلهای قالی خیره مانده بود؛ پدری که شانههایش در این چند ماه، بار رسوایی و شکست دخترش را بر دوش میکشید. با شنیدن صدای پای رعنا، سر بلند کرد. نگاهش پر از غم و ترسی نهفته بود:
ـ مطمئنی میخوای بری بابا؟
رعنا لبخند کمرنگی زد :
ـ باید برم بابا... نمیخوام تا آخر عمرم گوشهی این خونه بشینم و غصه بخورم.
آقا محسن چیزی نگفت. فقط نگاهش روی صورت دخترش ماند؛ روی آن صورت جوانی که خیلی زود رنگ غم گرفته بود. زمانی خیال میکرد مراقبت از رعنا یعنی محدود کردن او، یعنی تصمیم گرفتن به جای او، یعنی نگه داشتنش در چهاردیواری خانه تا آسیبی نبیند... اما حالا بعد از همهی آن اتفاقات تلخی که از سر گذرانده بودند، فهمیده بود که قفس حتی اگر برای محافظت هم ساخته شود، باز هم قفس است.
دست لرزانش را بالا آورد و آرام روی سر رعنا که حالا مقابلش زانو زده بود کشید:
ـ برو دخترم... فقط بدون بیرونِ این در، گرگ زیاده. اون شناسنامهی مُهر طلاق خورده، نگاهها رو بهت عوض میکنه... رعنا بابا، مراقب خودت باش.
بغض به گلوی رعنا چنگ انداخت، گونهی پدر را بوسید و با لحنی مطمئن گفت:
ـ دیگه نمیذارم بهخاطر من سرت پایین بیفته آقاجون... من تاوان اشتباهمو دادم، حالا میخوام زندگیمو از نو بسازم.
#برگ_1
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂*
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
-
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا روبهروی آینهی قدی اتاقش ایستاده بود. دستهایش میلرزید؛ لرزشی ریز و پنهان در بندبند انگشتانی که میخواستند لبههای مقنعهی مشکیرنگ را زیر چانه مرتب کنند. به تصویر خودش در آینه نگاه کرد؛ تصویر دختری که هیچ شباهتی به آن دختر پر شر و شور قبل نداشت. چشمهای گودافتادهای که هنوز رد بیخوابیها و گریههای شبانه را در خود داشت و لبهایی که انگار لبخند زدن را از یاد برده بودند.
دستش را ناخودآگاه روی شکمش گذاشت. همانجا که روزی امیدی در آن نبض میزد و بعد با خونی گرم و دردی جانکاه نابود شد. هنوز داغ آن رسوایی و طلاق تازه بود؛ تاوانی بیرحمانه که با همه وجود آن را پرداخته بود.
نفس عمیقی کشید، کیف چرمی و مشکیاش را روی دوش انداخت و در اتاق را باز کرد.
آقا محسن کنار میز صبحانه نشسته بود، سرش را میان دستهایش گرفته بود و به گلهای قالی خیره مانده بود؛ پدری که شانههایش در این چند ماه، بار رسوایی و شکست دخترش را بر دوش میکشید. با شنیدن صدای پای رعنا، سر بلند کرد. نگاهش پر از غم و ترسی نهفته بود:
ـ مطمئنی میخوای بری بابا؟
رعنا لبخند کمرنگی زد :
ـ باید برم بابا... نمیخوام تا آخر عمرم گوشهی این خونه بشینم و غصه بخورم.
آقا محسن چیزی نگفت. فقط نگاهش روی صورت دخترش ماند؛ روی آن صورت جوانی که خیلی زود رنگ غم گرفته بود. زمانی خیال میکرد مراقبت از رعنا یعنی محدود کردن او، یعنی تصمیم گرفتن به جای او، یعنی نگه داشتنش در چهاردیواری خانه تا آسیبی نبیند... اما حالا بعد از همهی آن اتفاقات تلخی که از سر گذرانده بودند، فهمیده بود که قفس حتی اگر برای محافظت هم ساخته شود، باز هم قفس است.
دست لرزانش را بالا آورد و آرام روی سر رعنا که حالا مقابلش زانو زده بود کشید:
ـ برو دخترم... فقط بدون بیرونِ این در، گرگ زیاده. اون شناسنامهی مُهر طلاق خورده، نگاهها رو بهت عوض میکنه... رعنا بابا، مراقب خودت باش.
بغض به گلوی رعنا چنگ انداخت، گونهی پدر را بوسید و با لحنی مطمئن گفت:
ـ دیگه نمیذارم بهخاطر من سرت پایین بیفته آقاجون... من تاوان اشتباهمو دادم، حالا میخوام زندگیمو از نو بسازم.
#برگ_1
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
-
🥺۱
۴.۹K
۱۸:۵۹