آخرین شب مهدیس و مادرش...
مهدیس بعد از یازده سال نازایی بدنیا اومدشب قبل از حادثه مهدیس گلودرد و تب داشت و درمانگاه آبسالان(همون درمانگاه کنار مدرسه که مورد حمله قرار گرفت) زیر سروم بود، دکتر گفت آلرژی داره و مشکل خاصی نداره صبح یکم حالش بهتر بود و چونکه امتحان املا ونگارش داشت استامینوفن خورد و با باباش رفت مدرسه….ساعت هشت صبح مادرش قبل از اینکه بره سرکار رفت مدرسه ، هم ببینه حال مهدیس چطوره و هم تِل موهاشو که جا گذاشته بود براش ببره، وقتی اونجا رسید مهدیس توی حیاط بود و ورزش میکردند، مهدیس مثل پروانه اومد سمت مادرش و بغلش کرد، مادرش که دید حال مهدیس خوبه اونو بوسید و رفت سرکار، اونموقع خبری از جنگ نبود وگرنه مهدیس رو میاورد خونه….حس اون بغل آخر تا ابد در آغوش مادرش میمونه
#درخت_سوگند
@derakht_sogand
مهدیس بعد از یازده سال نازایی بدنیا اومدشب قبل از حادثه مهدیس گلودرد و تب داشت و درمانگاه آبسالان(همون درمانگاه کنار مدرسه که مورد حمله قرار گرفت) زیر سروم بود، دکتر گفت آلرژی داره و مشکل خاصی نداره صبح یکم حالش بهتر بود و چونکه امتحان املا ونگارش داشت استامینوفن خورد و با باباش رفت مدرسه….ساعت هشت صبح مادرش قبل از اینکه بره سرکار رفت مدرسه ، هم ببینه حال مهدیس چطوره و هم تِل موهاشو که جا گذاشته بود براش ببره، وقتی اونجا رسید مهدیس توی حیاط بود و ورزش میکردند، مهدیس مثل پروانه اومد سمت مادرش و بغلش کرد، مادرش که دید حال مهدیس خوبه اونو بوسید و رفت سرکار، اونموقع خبری از جنگ نبود وگرنه مهدیس رو میاورد خونه….حس اون بغل آخر تا ابد در آغوش مادرش میمونه
#درخت_سوگند
۲.۴K
۱۷:۳۱