بله | کانال دِلــــَـــبـــَ☠رِ شـِـیــ‌ِخّ🤌🩶
عکس پروفایل دِلــــَـــبـــَ☠رِ شـِـیــ‌ِخّ🤌🩶د

دِلــــَـــبـــَ☠رِ شـِـیــ‌ِخّ🤌🩶

۵۸۴عضو
thumbnail
#سارا

۱۵:۴۳

پایان فعالیت #سارا

۱۵:۴۳

دو خط از رمان و مینویسم سه ساعت باز فکر میکنم تا دو خط بعدی بیاد تو ذهنم🤌undefined#تاریک

۱۴:۱۵

بقران هیچی ب فکرم نمیرسه باورتون میشع از جمعس دارم یه پارت و فقط مینویسمundefinedundefined#تاریک

۱۴:۱۷

ولی ناراحت نباشید امشب هرطوری شدع ی پارت و مینویسم میفرستمundefinedundefined#تاریک

۱۴:۱۷

من ۸ لایک و میخواماااااا...!🤌undefinedتا لایک ب ۸ نرسه از پارت بعدی خبری نیست🥲undefined‍🩹#تاریک

۱۵:۳۵

thumbnail
بنز شیخ‌مون...!🫠undefined‍🩹

۱۷:۳۴

thumbnail
تیپ شیخ‌مون🤌🥲undefined‍🩹

۱۷:۳۵

پــundefinedــارتــــ11undefined‍🩹


به ساعت نگاه کردم ساعت ۶:۴۵ دقیقه بود حدودای ساعت ۷:۳۰ ی قرار کاری داشتم با توجه به این ک راهم دوره باید کم کم آماده میشدم و راه می‌افتادم...!
مسیح بدجوری ریده بود تو اعصابم حیون خوبه خودش میدونه من در حالت عادی ک خودم از خواب بیدار میشم اخلاقم مثل شمره چه برسه ب این ک کسی بخواد بیدارم کنه اونم ب این شکل..
امیدوارم امشب و فردا ک پرواز دارم جلو چشمام نباشع ی هفته هم ک اونورم تا بیام آتیشم خوابیده!
با روانی داغون وارد حموم شدم شاید اگ برای کسی تعریف کنم کلی هم بخنده و بگه در این حد ک من شلوغش کردم هم نیست ولی فقط خودم میدونم ک این کار چه آسیبی ب روح و روانم میزنع
بعد از ی دوش ۱۰ دقیقه ای ک یکم حالمو بهتر کرد حوله تن پوشمو تنم کردم و از حموم اومدم بیرون
موهامو با سشوار خشک کردم و رفتم سراغ لباسام از بینشون ی کت و شلوار کرم با بلیز مشکی چشم مو گرفت بعد از پوشیدن شون ساعت مو هم دست کردم از بین قفسه های کفش ی جفت کفش ورنی مشکی برداشتم بعد از این ک جورابامو پام کردم کفشامو هم پوشیدم و برای اتمام کارم یکی از ادکلنامو برداشتم و زدم بوش از صد فرسخی داد میزد ک من گرونم..!
کلید یکی از ماشینا رو برداشتم و بعد از برداشتن گوشیمو خاموش کردن لامپا از خونه زدم بیرون وارد پارکینگ شدم با زدن ریموت بنز قشنگم بهم چشمک زد لبخندی زدمو گفتم :
جووووون جیگر کی بودی تو..!
صدای درونم : طارق بقران تو تنهایات انقد بچه بازی در میاری باید بری خجالت بکشی از سنت خجالت بکش از قدت خجالت بکش حداقل از ابهتت یه نمه خجالت بکش
سوار ماشین شدم و ماشین و روشن کردم و راه افتادم برای این ک سکوت ماشین و بشکنم عاهنگ گذاشتم با ریتم عاهنگ رو فرمون ضرب گرفتم دلم از گشنگی مالش میرفت از ساعت ۱ ب بعد چیزی نخوردم و الان شدید گشنم شده بود نگاهی ب ساعت ماشین انداختم هنوز یک و نیم ساعت وقت داشتم و میتونستم خودمو ب ی شام با مخلفات ریز و درشت دعوت کنم با یادآوری اینکه ک محل قرار تو یکی از رستورانای این شهر عریض و طویله رسما پنچر شدم بعد از نیم ساعت رسیدم ب محل مورد نظرم از ماشین پیاده شدم نگهبان دم در کلید و ازم گرفت تا ماشین و ببره پارکینگ ب عنوان انعام چندتا تراول پنجاه هزاری بهش دادم وارد رستوران شدم و گوشه ترین قسمت رستوران و برای نشستن انتخاب کردم..!
با اومدن گارسون ازش خواستم ی قهوه و کیک برام بیاره خداروشک تو رستورانشون چیزای ک تو کافه سرو میشد هم سرو میکردن گوشیمو در اوردم و برای گذشتن وقتم باهاش سرگرم شدم همیشه انقد زود نمیومدم سر قرار الانم چون گشنم بود ترجیح دادم ک بیام و تا اومدنشون ی چیزی هم بخورم
با دیدن نوتیف مسیح اخمام رفت تو هم:/
مسیح : کجایی ساعت ۷:۳۰ قرار داریاااا
میدونی ک به خونت تشنم برا چی پیام دادی..؟
بعد از چن دقیقه جواب داد
مسیح : نوکرتم فقط میخواستم بدونم رفتی یا ن..!:))))
در جواب تایپ کردم..
ارع الان تو رستورانم!
مسیح : چه زود رفتیی مگه اونا اومدن ک تو الان رفتی..؟
گشنم بود
مسیح : چون گشنت بود الان رفتی..؟
آره اومدم ی چیزی بخورم
مسیح : باشع باز نتیجه شو به منم بگی خب..؟
برو گمشو مرتیکه حیون
مسیح : باشه فعلا:)))))
تایم باقی مونده رو هرجوری بود گذروندم و با ی تیکه کیک سعی کردم گشنگی مو کمتر کنم سلطانی و وکیلش اومدن و بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم و بدون این ک متوجه بشن تو رستوران بودم رفتم جلوشون..!
سلام
سلطانی و وکیلش بلند شدن
سلطانی : سلام شیخ
و بعد دست شو دراز کرد با هردو دست دادم و نشستیم!
کارا خوب پیشرفت و تونستم پروژه ای رو ک چشم همه دنبالشه رو مال خودم کنم و از همه مهمتر شکمم سیر شد بعد از خداحافظی سوار ماشینم شدم و روندم طرفه خونه الان دیگع خیالم راحت شده بود و با خاطری جمع میتونستم ب مسافرتم با شالیز کوچولو برسم..!
خدایش خیعلی در برار من کوچیک و جوجه بود یعنی اگر این حرفا رو جلوش میزدم واکنشش چی بود قطع به یقین منو می‌خورد اینو از همون دیدار اولمون ک باهم داشتیم فهمیدم
وارد خونه شدم ی راست رفتم تو اتاقم بعد از عوض کردن لباسام با ی دست راحتی لپتاپ و برداشتم وارد سالن شدم روی کاناپه نشستم و لپتاپ و باز کردم تا یکم ب امورات شرکت برسم..!
...........................................

بعد از یکی دوساعت بلخره کارم تموم شد و تونستم گردن دردناکم و تکون بدم با صدای غلنج‌ای گردنم حالم حسابی جا اومد الان فقط خواب می‌میچسبید بعد از چند دقیقه تو تخت گرم و نرمم بودم خیعلی سریع خوابم برد
با نیمچه نوری ک تو چشمام می‌تابید چشمام و باز کردم ساعت شده بود ۹ یکمی تو جام غلت زدم و در آخر بلند شدم و ب سرویس رفتم بعد از انجام کارای مربوطه ب آشپزخونه رفتم قهوه ساز و روشن کردم تا قهوم آماده بشه..!

ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♛@dlbrshikhh♛ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ

۵:۰۶

یکی پارت ۱۱ رو حذف کرده بود دوباره فرستادم اخه کرم دارین لاشیا🤌undefined#تاریک

۵:۰۷

thumbnail
#𝑷𝒐𝑹𝒐𝒇⊱ –··–··–●undefined●–··–··–⊰#تیکهِ‌کَلامات‌بِشهِ‌تیکهِ‌کَلاماش‌یعنی‌داستان🪽🪫

۱۸:۵۹

thumbnail
بچه ها من این ریلز و تو اینستا دیدم تصمیم گرفتم رمان (دلبرشیخ) و بنویسمundefined🤌undefined


#تاریک

۹:۳۰

امشب پارت داریم🥲undefined‍🩹🤌#تاریک

۹:۳۱

پــundefinedــارتــــ12undefined‍🩹

بعد از خوردن قهوه ب اتاقم برگشتم و چمدون مو از تو کمد برداشتم و همه وسایل مورد نیازمو جمع کردم دوباره ب آشپزخونه رفتمو دو تا تخم مرغ پختم خونه حسابی کثیف شده بود باید ب مسیح بگم آخر هفته زنگ بزنه شرکت خدماتیه نیرو بفرستن تمیزش کنن
هرچند مسیح بیشتر از من رو تمیزی حساسه مطمئنن با دیدن وضعیت خونه دست ب کار میشه و نیازی ب گفتن من نیست
ماهیتابه رو شستم و گذاشتم سر جاش باید ی سر ب شرکت میزدم بعدشم از اونور میرفتم فرودگاه
تو اتاقم مشغول لباس پوشیدن بودم ک صدای زنگ گوشیم اومد مامان بود ویدئو کال گرفته بود تماس و وصل کردم
سلام مامانمم خوبی..؟
مامان : سلام پصر قشنگم الحمدالله تو خوبی مامان جان؟
خداروشکر منم خوبم چه خبرا..
مامان : سلامتی خبری نیست جای میخوای بری پصرم؟
تیرشتمو پوشیدم و گفتم :
دارم آماده میشم ی سر برم به شرکت بزنم مامان جان
مامان : مزاحمت نمیشم پصرم به کارات برس..!
این چه حرفیه میزنی مادر من تمام وقت من مال توعه
مامان : آخه کار داری پصرم ب کارات برس..!
مهم نیست عزیزم بعدا هم میتونم به کارام برسم خب دیگه چه خبر بابا اینا خوبن..؟
یه نیم ساعتی با مامان و طنین حرف زدم بهشون نگفتم ک میخوام بیام پیش شون یکهو میرم ک با دیدنم شوکه بشن
بعد از این ک آماده شدم همه چیز خونه و چمدون مو چک کردم تا مبادا چیزیو از قلم انداخته باشم همه چیز اوکی بود شیر گاز و بستم و درای اتاقا و سالن و خلاصه هر دری ک تو ساختمون بود و قفل کردم حفاظ دم سالن و هم کشیدم دزدگیرهای ورودی رو هم روشن کردم ی‌ک بار ک سهل انگاری کردم و به این چیزا توجه نکردم باعث شد کلی مدارک مهم از خونم دزدی بشه بعد از اون از حفاظ و دزدگیر و همه چی گرفته گفتم بیان برام نصب کنن تا دوباره این اتفاق نیوفته و حداقل تا اومدن مسیح ب اینجا مدارکام تو چنگم باشه اما چه فایده اصله کاری ها از دستم رفت

سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون بسمت شرکت روندم فاصله خونه تا شرکت سر جم ۲۰ دقیقه بود و با یکم گاز دادن کمتر هم میشد ولی فعلا چون عجله ای نداشتم با سرعت نرمال روندم...!

ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♛@dlbrshikhh♛ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ

۲:۱۳

حالا دیشب و امروز ندارع هنوز آسمون تاریکه..!undefined🤌بهرحال بد قولی نکردم و قبل ازطلوع آفتاب این پارت و نوشتم و فرستادم شماهم لایک و فراموش نکنید انرژی ها ک من کلی زحمت میکشم سر خط ب خطشون..!🥲undefined‍🩹🤌#تاریک

۲:۱۷

thumbnail
تیپ داواشمون🤌undefinedundefinedشیخ‌الطارق🥲

۶:۵۵

پــundefinedــارتــــ13undefined‍🩹

یکی دوساعتی و تو شرکت گذروندم و به کارهای شرکت رسیدگی کردم و ی هفته مرخصی برای همه کارمندا رد کردم میخواستم وقتی برگشتم با تمام توان پروژه ساغر رو شروع کنم
نمی‌فهمم قطعی اسم بود ک اسم دختر و گذاشتن روی پروژه اخه (ساغر):/
بعد از خداحافظی با همه از شرکت زدم بیرون و با آسانسور ب پارکینگ رفتم..!
صدای زن : به طبقه همکف خش آمدید..!
سریع ب سمت ماشینم رفتم و سوار شدم
بعد از این ک از پارکینگ بیرون اومدم ب سمت فرودگاه روندم یه یک ساعتی و توی راه بودم قرار شد ماشین و بزارم تو پارکینگ فرودگاه بعدش مسیح بیاد دنبالش
َوارد سالن شدم بشدت شلوغ بود روی یکی از صندلی های انتظار نشستم و منتظر شالیز و فرزاد موندم بعد از ی ربع گوشیم زنگ خورد نگاه کردم فرزاد بود تماس و وصل کردم..!
الو..!
فرزاد : سلام شیخ شما کجاین
علیک سلام من...
با دیدنشون دستی تکون دادم و گوشی و قطع کردم..!
هردو ب سمتم اومدن..!
فرزاد : سلام شیخ
سلام فرزاد خان خوب هستی
فرزاد : به مرهمت شما
شما چطورین شالیز خانوم..؟
شالیز : خوبم ممنون شما چطورین خوب هستین..؟
الحمدالله منم خوبم
بعد از چند ساعت معطلی تو فرودگاه بلخره تونستیم سوار هواپیما بشیم
همین ک هواپیما از روی زمین بلند شد چشمامو بستم نیاز به استراحت داشتم خیعلی خسته شده بودم..!
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♛@dlbrshikhh♛ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ

۲۱:۱۰

بچه ها کارم سخت تر شده همزمان دو تا رمان و مینویسم کوتاهی نکنید و لایک کنید حتما مرسی بابت لایک های قشنگتون🥲🤌undefined‍🩹#تاریک

۲۱:۱۲

ممبرای جدید خش اومدین قشنگام🥲undefined#تاریک

۲۲:۱۱

thumbnail
آخه این سواله شما میپرسین از شالیز خانومم..!؟🤌undefinedundefined

#تاریک

۸:۴۰