سه پارت تقدیم نگاه زیباتون لایک فراموش نشع گلبام🫠
#تاریک
۱۴:۵۶
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت7
یکمی لفتش دادم تا این پسره گورشو گم کنهبعد از چند دقیقه از دسشویی زدم بیرون و به دنبال هاکان سر میچرخوندم
خوبیش این بود که این دفعه میدونستم چه لباسی پوشیده و راحت میتونستم پیداش کنم
کل خونه رو گشتم اما نبود که نبود پوفی کشیدم و به سمت یکی از پیشخدمتا رفتم
_ عزیزم یه سوال ، اینجا حیاط خلوت هم داره؟!
خانومه سینی که توی دستش بود رو جا به جا کرد و گفت:
+ بعله خانوم
سری تکون دادم و بعد از برداشتن لیوان شربت ، از خونه زدم بیرون و به سمت حیاط پشتی رفتم ، یه حس غریبی بهم میگفتن اینجا ان...
باد سردی میومد ، لرزی به جونم افتاد که دستامو دور بازوم حلقه کردم
هاکان به همراه همون دختره روی تابی نشسته بودنخودمو پشت درخت پنهون کردم و گوشامو تیز کردم
دختره ماسکشو برداشت و با عشوه گفت:
- دیگه تنهاییم میتونی ماسکتو برداری...
+ همینطوری اوکیم
دختره دست برد سمت ماسک هاکان و با یه حرکت درش اورد ، دستشو برد سمت صورتش و با انگشت شصتش مشغول نوازشش شد
از عصبانیت دستامو مشت کرده بودم و صدای قرچ و قروچ دندونام بلند شده بود
خاک تو سرم صحنه داشت مثبت ۱۷سال میشدیه کاری کن کبری وگرنه پسره از دست میره هااا
فشاری به مخم اوردم...فکر کن دختر ، باید برینی تو عشق و حالشون...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
یکمی لفتش دادم تا این پسره گورشو گم کنهبعد از چند دقیقه از دسشویی زدم بیرون و به دنبال هاکان سر میچرخوندم
خوبیش این بود که این دفعه میدونستم چه لباسی پوشیده و راحت میتونستم پیداش کنم
کل خونه رو گشتم اما نبود که نبود پوفی کشیدم و به سمت یکی از پیشخدمتا رفتم
_ عزیزم یه سوال ، اینجا حیاط خلوت هم داره؟!
خانومه سینی که توی دستش بود رو جا به جا کرد و گفت:
+ بعله خانوم
سری تکون دادم و بعد از برداشتن لیوان شربت ، از خونه زدم بیرون و به سمت حیاط پشتی رفتم ، یه حس غریبی بهم میگفتن اینجا ان...
باد سردی میومد ، لرزی به جونم افتاد که دستامو دور بازوم حلقه کردم
هاکان به همراه همون دختره روی تابی نشسته بودنخودمو پشت درخت پنهون کردم و گوشامو تیز کردم
دختره ماسکشو برداشت و با عشوه گفت:
- دیگه تنهاییم میتونی ماسکتو برداری...
+ همینطوری اوکیم
دختره دست برد سمت ماسک هاکان و با یه حرکت درش اورد ، دستشو برد سمت صورتش و با انگشت شصتش مشغول نوازشش شد
از عصبانیت دستامو مشت کرده بودم و صدای قرچ و قروچ دندونام بلند شده بود
خاک تو سرم صحنه داشت مثبت ۱۷سال میشدیه کاری کن کبری وگرنه پسره از دست میره هااا
فشاری به مخم اوردم...فکر کن دختر ، باید برینی تو عشق و حالشون...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۱۶:۵۸
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت8
تنها صلاحی که داشتم شربت توی دستم بود بهتره برم جلو تا ببینم خدا چی میخواد...
بی تفاوت به سمتشون حرکت کردم و جوری جلوه دادم که مثلا حواسم نبوده
با شنیدن صدای پام هردو برگشتن به سمتم
جرعه ای از شربتمو خوردم و با صدای نازکی گفتم:
شرمنده ندیدمتون ، مزاحم که نشدم!!
دختره از روی تاب بلند شد و رو به هاکان گفت:
- عزیزم بریم؟! هوا سرد شد دیگه
هاکان از روی تاب بلند شد و دستشو گرفت
داشتن از بغلم رد میشدن که یه دفعه لیوانو چپه کردم رو یقه ی دختره
خودمو زدم به اون راه و با شرمندگی گفتم؛
واای شرمنده گلم ، چیزی که نشد!!
دختره داشت یخ میکرد ؛ چند تا یخ تو لباسش افتاده بود و کل لباسشم قرمز شده بود
بزارید من براتون تمیز میکنم...
از چشماش انگار خون میچکید ، دستمو پس زد و گفت:
- مگه چشات نمیبینه ؟! ببین با لباس نازنینم چیکارکردی... دختره ی دست و پا چلفتی...
ای بابا گفتم که شرمندهاخه من سندروم دست بی قرار دارمیهو اختیارش ازم گرفته شد
تو ک...م عروسی بود ، منو این همه خوشبختی محاله محاله محالهههه...
- گند زدی به لباسم رفت ، اه...
چشم غره ای برام زد و دوباره ادامه داد:
- هاکان لطفا باهام بیا تا اینو تمیزش کنیم
+ بهتره لباستو عوض کنیبعید میدونم این با اب تمیز شه
- باشه فقط از اینجا بریم..
+ تو برو من الان میام...
دختره که رفت ، فوری گفتم:
_ من واقعا متاسفم جناب ، نمیخواستم دوست دخترتون رو ناراحت کنم...
هاکان نیشخندی زد که دلم اب شد ، جذاب لعنتییی
کلاهشو که برداشت ...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
تنها صلاحی که داشتم شربت توی دستم بود بهتره برم جلو تا ببینم خدا چی میخواد...
بی تفاوت به سمتشون حرکت کردم و جوری جلوه دادم که مثلا حواسم نبوده
با شنیدن صدای پام هردو برگشتن به سمتم
جرعه ای از شربتمو خوردم و با صدای نازکی گفتم:
شرمنده ندیدمتون ، مزاحم که نشدم!!
دختره از روی تاب بلند شد و رو به هاکان گفت:
- عزیزم بریم؟! هوا سرد شد دیگه
هاکان از روی تاب بلند شد و دستشو گرفت
داشتن از بغلم رد میشدن که یه دفعه لیوانو چپه کردم رو یقه ی دختره
خودمو زدم به اون راه و با شرمندگی گفتم؛
واای شرمنده گلم ، چیزی که نشد!!
دختره داشت یخ میکرد ؛ چند تا یخ تو لباسش افتاده بود و کل لباسشم قرمز شده بود
بزارید من براتون تمیز میکنم...
از چشماش انگار خون میچکید ، دستمو پس زد و گفت:
- مگه چشات نمیبینه ؟! ببین با لباس نازنینم چیکارکردی... دختره ی دست و پا چلفتی...
ای بابا گفتم که شرمندهاخه من سندروم دست بی قرار دارمیهو اختیارش ازم گرفته شد
تو ک...م عروسی بود ، منو این همه خوشبختی محاله محاله محالهههه...
- گند زدی به لباسم رفت ، اه...
چشم غره ای برام زد و دوباره ادامه داد:
- هاکان لطفا باهام بیا تا اینو تمیزش کنیم
+ بهتره لباستو عوض کنیبعید میدونم این با اب تمیز شه
- باشه فقط از اینجا بریم..
+ تو برو من الان میام...
دختره که رفت ، فوری گفتم:
_ من واقعا متاسفم جناب ، نمیخواستم دوست دخترتون رو ناراحت کنم...
هاکان نیشخندی زد که دلم اب شد ، جذاب لعنتییی
کلاهشو که برداشت ...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۱۷:۰۰
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت9
کلاهشو برداشت و گفت:
+ شاید خنده دار باشه ولی باید ازت تشکر کنم...
گیج و گنگ نگاش میکردم
بابت چی؟!
+ خیلی وقت بود میخواستم از شرش خلاص شم اما روم نمیشد ، قفلی زده بود روم...
ای جونم ، موش بخورتت پسر با این خجالتی بودنت...
اولین بار بود که داشتیم باهم صحبت میکردیم
کل مکالماتی که باهم داشتیم در حد یه سلام و خداحافظی بود
پس عدو شود سبب خیر خیر اگر خدا خواهد
+ دقیقا
تو چشمای هم زل زده بودیم و انگار زمان متوقف شده بود ، دلم نمیخواست چشم ازش بردارم
+ افتخار اشنایی با چه کسی رو دارم؟!
قلبم داشت از س.ی.نه میزد بیرون ، استرس کل وجودم رو گرفته بود ، فکر میکردم دارم خواب میبینم...
اوممم راستش من..
حرفم هنوز تموم نشده بود که یکی با صدای بلند گفت:
+ پس اینجایی تو...
وای خاک به گورم ، این نکبت از کجا پیداش شد باز؟! الان میاد میرینه به کل نقشه هام ، باس فلنگو ببندم تا سه نشده..
هول شده گفتم:
راستش من باید برم...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
کلاهشو برداشت و گفت:
+ شاید خنده دار باشه ولی باید ازت تشکر کنم...
گیج و گنگ نگاش میکردم
بابت چی؟!
+ خیلی وقت بود میخواستم از شرش خلاص شم اما روم نمیشد ، قفلی زده بود روم...
ای جونم ، موش بخورتت پسر با این خجالتی بودنت...
اولین بار بود که داشتیم باهم صحبت میکردیم
کل مکالماتی که باهم داشتیم در حد یه سلام و خداحافظی بود
پس عدو شود سبب خیر خیر اگر خدا خواهد
+ دقیقا
تو چشمای هم زل زده بودیم و انگار زمان متوقف شده بود ، دلم نمیخواست چشم ازش بردارم
+ افتخار اشنایی با چه کسی رو دارم؟!
قلبم داشت از س.ی.نه میزد بیرون ، استرس کل وجودم رو گرفته بود ، فکر میکردم دارم خواب میبینم...
اوممم راستش من..
حرفم هنوز تموم نشده بود که یکی با صدای بلند گفت:
+ پس اینجایی تو...
وای خاک به گورم ، این نکبت از کجا پیداش شد باز؟! الان میاد میرینه به کل نقشه هام ، باس فلنگو ببندم تا سه نشده..
هول شده گفتم:
راستش من باید برم...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۱۷:۰۰
سه پارت تقدیم نگاه زیباتون دلبرام🫠
#تاریک
۱۷:۰۱
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت10
قبل از اینکه گربه نره برسه ، دممو گذاشتم رو کولم و د برو که رفتیم...
نفس نفس زنان خودمو به سالن رسوندم و لا به لای جمعیت پنهون شدم
با افسوس به دختر و پسرا نگاه میکردمهمشون داشتن با یکی لاس میزدن انوقت من هنوز اندر خم یه کوچه بودم...
باید یه کاری میکردم هاکان خودش بیاد سمتماما چطوری؟! اها برم جلوش برقصم؟!نه بابا سبک بازیا چیه کبری!! همینم کم مونده بود پسره فک کنه اویزونشیهووفف پس چه غلطی بکنم اخه؟! مغزم گوز پیچ شد ://
انقد فکرو خیال کرده بودم که گشنم شده بود..دو ساعت گذشته بود و من همچنان هیچ غلطی نکرده بودم
بهتره تا شام صبرکنم و بعدش برم تو کارش...
نیم ساعت بعد شام سرو شد و مث خرس قطبی هرچی به دستم میرسید و میچپوندم تو دهنم
حسابی که سیر شدم ، یه گوشه ولو شدم و برای چند دقیقه ای چشمامو روی هم گذاشتم...
+ چه پیشی ملوسی
چشمام و سریع باز کردم ، لعنتی بو میکشه؟! هرجا میرم پیدام میکنه...
هوفی کشیدم و گفتم:
_ چقد بدم دست از سرکچل من برداری؟!
لبخند موزیانه ای زد
+ یه رب بدی کافیه...
وای باز گند زدم با این لحن صحبت کردنم ، چقد بدم دیگه چی بود که من گفتم؟! گور به گور شی الهی دختر که ابرو نمیزاری واس خودت
اومدم قهوه ایش کنم که دستشو گذاشت روی لبم و...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
قبل از اینکه گربه نره برسه ، دممو گذاشتم رو کولم و د برو که رفتیم...
نفس نفس زنان خودمو به سالن رسوندم و لا به لای جمعیت پنهون شدم
با افسوس به دختر و پسرا نگاه میکردمهمشون داشتن با یکی لاس میزدن انوقت من هنوز اندر خم یه کوچه بودم...
باید یه کاری میکردم هاکان خودش بیاد سمتماما چطوری؟! اها برم جلوش برقصم؟!نه بابا سبک بازیا چیه کبری!! همینم کم مونده بود پسره فک کنه اویزونشیهووفف پس چه غلطی بکنم اخه؟! مغزم گوز پیچ شد ://
انقد فکرو خیال کرده بودم که گشنم شده بود..دو ساعت گذشته بود و من همچنان هیچ غلطی نکرده بودم
بهتره تا شام صبرکنم و بعدش برم تو کارش...
نیم ساعت بعد شام سرو شد و مث خرس قطبی هرچی به دستم میرسید و میچپوندم تو دهنم
حسابی که سیر شدم ، یه گوشه ولو شدم و برای چند دقیقه ای چشمامو روی هم گذاشتم...
+ چه پیشی ملوسی
چشمام و سریع باز کردم ، لعنتی بو میکشه؟! هرجا میرم پیدام میکنه...
هوفی کشیدم و گفتم:
_ چقد بدم دست از سرکچل من برداری؟!
لبخند موزیانه ای زد
+ یه رب بدی کافیه...
وای باز گند زدم با این لحن صحبت کردنم ، چقد بدم دیگه چی بود که من گفتم؟! گور به گور شی الهی دختر که ابرو نمیزاری واس خودت
اومدم قهوه ایش کنم که دستشو گذاشت روی لبم و...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۸:۳۲
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت11
انگشت اشارش روی لبم بود ، انگار میدونست که قراره از وسط جرش بدم چون کلماتشو پشت سرهم ردیف کرده بود
+ ببین من اسمم سامیاره...راستش و بخوای از اخلاقت خیلی خوشم اومدهاخه من کلا از دخترای پررو خوشم میاد....
سبحان الله ، این دقیقا از کجای اخلاقم خوشش اومده بود؟! اخلاقم بیشتر شبیه سگ اصحاف کهف بود تا ادمیزاد
اجازه ی چرت و پرت دیگه ای و بهش ندادمدستشو پس زدم و با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:
هوووی مرتیکه ، حدتو بدون
کی بهت اجازه داده به من دست بزنی؟!
تو اصن چی تو خودت دیدی که از من خوشت اومده؟!
خدا سرشاهده اگه هویتم لو نمیرفت چنان آپ چاگی بهش میزدم که بره با برف سال دیگه بیاد زمین
+ شاید فیس خوبی نداشته باشم اما به جاش پولدارم...
پوزخندی گوشه ی لبم نشوندم
هه ، ایرانی آبش قطع بشه برقش قطع بشه چسی اومدنش هیچ وقت قطع نمیشه
+ میتونی بری سوال کنی دخترجونلزومی نداره بهت دروغ بگم...من فقط از رفتارت خوشم اومده بود همینگفتم شاید مایل باشی بیشتر باهم اشنا بشیم
نگاهای هیزشو میتونستم روی خودم حس کنماین لباس لعنتی بدجوری اندامم و در معرض دید گذاشته بود
دروغ گو لال شه به حق پنج تن
مطمعنی از چیز دیگه ای خوشت نیومده؟!
+ حالا تا ببینیم چی پیش میاد...
رورو برم من ، مثل اینکه جناب هوالدوله خیلی خوش اشتها تشریف داشتن
نگاه حقیرانه ای بهش انداختم و تیر خلاصو زدم
ببین برادر من ، نمیخواستم بهت بگم ولی دیگه مجبورم ، متاسفانه بنده ایدز دارمسالی یبارم سرطان پیشرفته میگیرم ، حالا اگه مایلی که باهم بیشتر اشنا شیم...
همونطور که سعی میکردم خنده امو قورت بدم یهو ...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
انگشت اشارش روی لبم بود ، انگار میدونست که قراره از وسط جرش بدم چون کلماتشو پشت سرهم ردیف کرده بود
+ ببین من اسمم سامیاره...راستش و بخوای از اخلاقت خیلی خوشم اومدهاخه من کلا از دخترای پررو خوشم میاد....
سبحان الله ، این دقیقا از کجای اخلاقم خوشش اومده بود؟! اخلاقم بیشتر شبیه سگ اصحاف کهف بود تا ادمیزاد
اجازه ی چرت و پرت دیگه ای و بهش ندادمدستشو پس زدم و با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:
هوووی مرتیکه ، حدتو بدون
کی بهت اجازه داده به من دست بزنی؟!
تو اصن چی تو خودت دیدی که از من خوشت اومده؟!
خدا سرشاهده اگه هویتم لو نمیرفت چنان آپ چاگی بهش میزدم که بره با برف سال دیگه بیاد زمین
+ شاید فیس خوبی نداشته باشم اما به جاش پولدارم...
پوزخندی گوشه ی لبم نشوندم
هه ، ایرانی آبش قطع بشه برقش قطع بشه چسی اومدنش هیچ وقت قطع نمیشه
+ میتونی بری سوال کنی دخترجونلزومی نداره بهت دروغ بگم...من فقط از رفتارت خوشم اومده بود همینگفتم شاید مایل باشی بیشتر باهم اشنا بشیم
نگاهای هیزشو میتونستم روی خودم حس کنماین لباس لعنتی بدجوری اندامم و در معرض دید گذاشته بود
دروغ گو لال شه به حق پنج تن
مطمعنی از چیز دیگه ای خوشت نیومده؟!
+ حالا تا ببینیم چی پیش میاد...
رورو برم من ، مثل اینکه جناب هوالدوله خیلی خوش اشتها تشریف داشتن
نگاه حقیرانه ای بهش انداختم و تیر خلاصو زدم
ببین برادر من ، نمیخواستم بهت بگم ولی دیگه مجبورم ، متاسفانه بنده ایدز دارمسالی یبارم سرطان پیشرفته میگیرم ، حالا اگه مایلی که باهم بیشتر اشنا شیم...
همونطور که سعی میکردم خنده امو قورت بدم یهو ...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۸:۳۳
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت12
همونطور که سعی میکردم خنده امو قورت بدم یهو چشمم خورد به هاکان که داشت از بغل سامیار رد میشد
اما چون سامیار جلوم ایستاده بود نتونست منو ببینه
وای خدایا شکرت ، اگه منو با این سیریش میدید حتما فکر میکرد پارتنرمه
رو کردم سمت سامیار و گفتم:
چرا واستادی مثل ماست داری منو نگاه میکنی؟! د برو دیگه ، ما به هم نمیخوریم
من دنبال یکیم مثل خودم مریض باشه
یه چند مدتی باهم بمونیم و بعدش بریم اون دنیا
+ منکه هیچ کدوم از حرفای تورو باور نکردم
خب به کتف چپم ، میری یا ببرمت!!
یه چشمم به هاکان بود و یه چشم دیگه ام به این غول بیابونی
سامیار رد نگاهمو گرفت که رسید به هاکانچند ثانیه ای زل زد بهش و برگشت سمتم
+ اون یارو کیه سه ساعته داری نگاش میکنی؟!
خیلی دوسداشتم با صدای بلند بگم: تووو فضووولی؟! اما حیف که دست و پام بسته بود
یه درصد اگه میفهمیدن من کیم روزگارم سیاه بودکامیار خشتکمو میکشید روسرم و از زندگی محو ام میکرد
سریع خودمو زدم به اون راه
کی گفته من دارم کسی و نگاه میکنم؟!
چیزه...اصن بیا یه کاری کنیم...
تو برو تو حیاط خلوت منم یه رب دیگه میام اونجا صحبت کنیم ، چطوره؟!
+ عالیه ، اینجا خیلی شلوغه نمیشه معاشرت کرد
پس برو که اومدم
+ باشه عزیزم زود بیایی فقط
_ حتما
به محض رفتن سامیار ، برق ها خاموش شد و یه نور لایتی روشن شد که فضارو عشقولانه ترکرده بود
دختر و پسرا دو به دو باهم میرقصیدن و فقط سینگل به گورا دور تا دور پیست رقص ایستاده بودن
مثل عقاب هاکان و میپاییدم ، سرش پایین بود و یه گوشه غمبرک زده بود
فاصلم باهاش کمی زیاد بود ، خیلی نرم و ملو داشتم بهش نزدیک میشدم و چند قدمی بیشتر باهاش فاصله نداشتم
از ذوق نیشم عین خر باز شد و اومدم قدم بعدی رو بردارم که....ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
همونطور که سعی میکردم خنده امو قورت بدم یهو چشمم خورد به هاکان که داشت از بغل سامیار رد میشد
اما چون سامیار جلوم ایستاده بود نتونست منو ببینه
وای خدایا شکرت ، اگه منو با این سیریش میدید حتما فکر میکرد پارتنرمه
رو کردم سمت سامیار و گفتم:
چرا واستادی مثل ماست داری منو نگاه میکنی؟! د برو دیگه ، ما به هم نمیخوریم
من دنبال یکیم مثل خودم مریض باشه
یه چند مدتی باهم بمونیم و بعدش بریم اون دنیا
+ منکه هیچ کدوم از حرفای تورو باور نکردم
خب به کتف چپم ، میری یا ببرمت!!
یه چشمم به هاکان بود و یه چشم دیگه ام به این غول بیابونی
سامیار رد نگاهمو گرفت که رسید به هاکانچند ثانیه ای زل زد بهش و برگشت سمتم
+ اون یارو کیه سه ساعته داری نگاش میکنی؟!
خیلی دوسداشتم با صدای بلند بگم: تووو فضووولی؟! اما حیف که دست و پام بسته بود
یه درصد اگه میفهمیدن من کیم روزگارم سیاه بودکامیار خشتکمو میکشید روسرم و از زندگی محو ام میکرد
سریع خودمو زدم به اون راه
کی گفته من دارم کسی و نگاه میکنم؟!
چیزه...اصن بیا یه کاری کنیم...
تو برو تو حیاط خلوت منم یه رب دیگه میام اونجا صحبت کنیم ، چطوره؟!
+ عالیه ، اینجا خیلی شلوغه نمیشه معاشرت کرد
پس برو که اومدم
+ باشه عزیزم زود بیایی فقط
_ حتما
به محض رفتن سامیار ، برق ها خاموش شد و یه نور لایتی روشن شد که فضارو عشقولانه ترکرده بود
دختر و پسرا دو به دو باهم میرقصیدن و فقط سینگل به گورا دور تا دور پیست رقص ایستاده بودن
مثل عقاب هاکان و میپاییدم ، سرش پایین بود و یه گوشه غمبرک زده بود
فاصلم باهاش کمی زیاد بود ، خیلی نرم و ملو داشتم بهش نزدیک میشدم و چند قدمی بیشتر باهاش فاصله نداشتم
از ذوق نیشم عین خر باز شد و اومدم قدم بعدی رو بردارم که....ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۸:۳۳
سه پارت تقدیم نگاهتون خشملا🫠
۸:۳۴
* عاقا هاکان مون *

۸:۳۵
* تا لحظاتی دیگع پارت خواهیم داشت عسلا..! *🫠
۱۷:۵۱
* گربه نره یا بهترح بگم سامیار..! *🫠
۱۹:۰۷
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت13
اومدم قدم بعدی رو بردارم که مثل دست و پا چلفتی ها پام به هم دیگه گیر کرد و پرت شدم روی یه بدبختی که مشغول رقص بود
سه تاییمون پخش زمین شدیم و صدای کرکره خنده ی جمعیت شلیک شد هوا
موزیک قط شد و صدای همهمه ی دختر پسرا بیشتر شد
اقا یه خر تو خری بود که بیا و ببیناز خجالت روم نمیشد تکون بخورمواییی کاش همینجا تو افق محو میشدم
دختری که روش افتاده بودم با اخ و اوخ گفت:
+ نمیخوای از روم بلند شییی؟! له شدماا
خودمو سریع از روی دختره بلند کردم و دستشو گرفتم تا کمکش کنم
دستمو پس زد و نالید:
+ ولم کن...آی سرم... آخ کمرم....
_ ببخشید بخدا از قصد نبود
چشم غره ای بهم زد و به کمک پسره از زمین بلند شد
همه دورمون جمع شده بودن و با یه حالتی منو نگاه میکردن
نمیدونم چرا بغضم گرفته بود ، نگران دختره رو نگاه میکردم ، ظاهرا که سالم بود...
طاقت نگاهای تمسخر امیز پسرارو دیگه نداشتمبدو بدو به سمت یکی از اتاقا رفتم و درو بستم
ماسکمو در اوردم و دستمو جلوی صورتم گذاشتمبهتره همین الان از اینجا برم ، میترسم یه گند دیگه ای بزنم و همچی لو بره
فقط دلقک دیگران نشده بودم که به لطف الهی اونم انجام شدꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
اومدم قدم بعدی رو بردارم که مثل دست و پا چلفتی ها پام به هم دیگه گیر کرد و پرت شدم روی یه بدبختی که مشغول رقص بود
سه تاییمون پخش زمین شدیم و صدای کرکره خنده ی جمعیت شلیک شد هوا
موزیک قط شد و صدای همهمه ی دختر پسرا بیشتر شد
اقا یه خر تو خری بود که بیا و ببیناز خجالت روم نمیشد تکون بخورمواییی کاش همینجا تو افق محو میشدم
دختری که روش افتاده بودم با اخ و اوخ گفت:
+ نمیخوای از روم بلند شییی؟! له شدماا
خودمو سریع از روی دختره بلند کردم و دستشو گرفتم تا کمکش کنم
دستمو پس زد و نالید:
+ ولم کن...آی سرم... آخ کمرم....
_ ببخشید بخدا از قصد نبود
چشم غره ای بهم زد و به کمک پسره از زمین بلند شد
همه دورمون جمع شده بودن و با یه حالتی منو نگاه میکردن
نمیدونم چرا بغضم گرفته بود ، نگران دختره رو نگاه میکردم ، ظاهرا که سالم بود...
طاقت نگاهای تمسخر امیز پسرارو دیگه نداشتمبدو بدو به سمت یکی از اتاقا رفتم و درو بستم
ماسکمو در اوردم و دستمو جلوی صورتم گذاشتمبهتره همین الان از اینجا برم ، میترسم یه گند دیگه ای بزنم و همچی لو بره
فقط دلقک دیگران نشده بودم که به لطف الهی اونم انجام شدꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۱۹:۰۸
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت14
تو حال خودم بود و به اقبال گوهم فحش میدادم که چن تقه به در خورد
یا باقی و الصالحات ، کی بود در میزد؟! ماسکمو سریع زدم و صدامو صاف کردم
بفرمایید!!
در باز شد و با دیدن هاکان انگار دنیارو بهم داده بودن ، اخ که چقد دوسداشتم خودمو بندازم تو بغلش و های های گریه کنم
وارد اتاق شد و رو به روم ایستاد ؛ نگران گفت:
+ خوبی شما؟! چیزیت که نشد!!
خداوندا الان بخندم یا گریه کنم!! تلخندی زدم و گفتم:
بعله من خوبم....
به چشماش زل زده بودم و خودمو باهاش تصور میکردم که داریم کارای خاک برسری میکنیم...
مطمعنم چشمام شهلایی شده بود ، بدنم عین هو کوره داغ بود
هاکان در حرکتی کاملا غیرمنتظرانه انگشت شصتشو کشید گوشه لبم و گفت:
+ رژ لبت پخش شده...
آخخخخ کبری کوشته شد!!خاک تو سرم بی جنبه ام ، فک کنم خودمو خیس کرد بودم...
+ چقد داغی تو دختر
لبخند مضحکانه ای تحویلش دادم و نفهمیدم چی بلغور کردم
آره سردمه..
+ سردته یا گرمته!!
ها همون گرممه ، اشتباه گفتم...
+ مطمعنی خوبی؟! انگار داری هزیون میگی..
_ نه نه اوکیم
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
تو حال خودم بود و به اقبال گوهم فحش میدادم که چن تقه به در خورد
یا باقی و الصالحات ، کی بود در میزد؟! ماسکمو سریع زدم و صدامو صاف کردم
بفرمایید!!
در باز شد و با دیدن هاکان انگار دنیارو بهم داده بودن ، اخ که چقد دوسداشتم خودمو بندازم تو بغلش و های های گریه کنم
وارد اتاق شد و رو به روم ایستاد ؛ نگران گفت:
+ خوبی شما؟! چیزیت که نشد!!
خداوندا الان بخندم یا گریه کنم!! تلخندی زدم و گفتم:
بعله من خوبم....
به چشماش زل زده بودم و خودمو باهاش تصور میکردم که داریم کارای خاک برسری میکنیم...
مطمعنم چشمام شهلایی شده بود ، بدنم عین هو کوره داغ بود
هاکان در حرکتی کاملا غیرمنتظرانه انگشت شصتشو کشید گوشه لبم و گفت:
+ رژ لبت پخش شده...
آخخخخ کبری کوشته شد!!خاک تو سرم بی جنبه ام ، فک کنم خودمو خیس کرد بودم...
+ چقد داغی تو دختر
لبخند مضحکانه ای تحویلش دادم و نفهمیدم چی بلغور کردم
آره سردمه..
+ سردته یا گرمته!!
ها همون گرممه ، اشتباه گفتم...
+ مطمعنی خوبی؟! انگار داری هزیون میگی..
_ نه نه اوکیم
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۱۹:۰۸
#عملیاتکبری¹¹🐍✨#پارت15
دستمالی از جیبش در اورد و گرفت سمتم
+ بهتره گوشه لبت و پاک کنی
تشکری ازش کردم و بعد از کشیدن دستمال به کنج لبم گفتم:
پاک شد؟!
+ اره اوکی شد...
چند ثانیه ای مکث کرد و دوباره ادامه داد
+ اتفاقی که رخ داد باعث شد فراموش کنم خودمو معرفی کنم ، من هاکانم....
اوووه چه لفظ قلمم صحبت میکرد واس من
خب الان من چی باید میگفتم؟! میگفتم من کبری خواهر بهترین دوستتم؟! باید یه اسم الکی بهش بگم تا شک نکنه ، اسم خودم که خیلی تابلوعه...
یعنی تو روح بابام با این اسم گذاشتنش
اخه اسم ننه بزرگ خدابیامرزم و چرا باید میزاشت روی من؟!
+ نمیخوای اسمتو بهم بگی؟!
داشتم فکر میکردم چه اسمی بگم ، اما انگار به اذن الهی حافظم به کل پاک شده بود
من چیزم دیگه... یعنی اسمم چیزه..
+ چیز یعنی چی؟!
مرده شورمو ببرن با این دل واموندم ، واس همه شیش متر زبون داشتم انوقت به هاکان دختر باز عوضی که میرسیدم لال مونی میگرفتم
یه اسم از دل و رودم خلق کردم و اومدم لب باز کنم که در اتاق باز شد و یکی مث خر پرید تو
سرمو کمی خم کردم که با دیدن کامیار یه قدم رفتم عقب، تپش قلب گرفتم...این اسب ابی اینجا چیکارمیکرد اخههه!! خدایا خودت به خیر بگذرون...
کامیار نگاهی به جفتمون انداخت و با خنده گفت:
- به به کیس جدیده داداش؟! معرفی نمیکنی؟!
هاکان تک خنده ای کرد و گفت:
+ راستش خودمم هنوز آشنا نشده بودم باهاش ، جنابعالی یهو پریدی وسط حرفش نصفه موند...
هردو خیره شده بودن به من و منتظر بودن تا لب باز کنم...آب دهنمو قورت دادم و کم مونده بود سکته ی ناقص و بزنم
یه کلمه حرف میزدم کامیار همه چیز و میفهمید و دوسوته میزاشت کف دست مامان و بابا...
خدایا من غلط کردم ، من شکر خوردم، به جون بابام دیگه از این کارا نمیکنم فقط منو از شر این دوتا شیطان رانده شده نجات بده...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ
دستمالی از جیبش در اورد و گرفت سمتم
+ بهتره گوشه لبت و پاک کنی
تشکری ازش کردم و بعد از کشیدن دستمال به کنج لبم گفتم:
پاک شد؟!
+ اره اوکی شد...
چند ثانیه ای مکث کرد و دوباره ادامه داد
+ اتفاقی که رخ داد باعث شد فراموش کنم خودمو معرفی کنم ، من هاکانم....
اوووه چه لفظ قلمم صحبت میکرد واس من
خب الان من چی باید میگفتم؟! میگفتم من کبری خواهر بهترین دوستتم؟! باید یه اسم الکی بهش بگم تا شک نکنه ، اسم خودم که خیلی تابلوعه...
یعنی تو روح بابام با این اسم گذاشتنش
اخه اسم ننه بزرگ خدابیامرزم و چرا باید میزاشت روی من؟!
+ نمیخوای اسمتو بهم بگی؟!
داشتم فکر میکردم چه اسمی بگم ، اما انگار به اذن الهی حافظم به کل پاک شده بود
من چیزم دیگه... یعنی اسمم چیزه..
+ چیز یعنی چی؟!
مرده شورمو ببرن با این دل واموندم ، واس همه شیش متر زبون داشتم انوقت به هاکان دختر باز عوضی که میرسیدم لال مونی میگرفتم
یه اسم از دل و رودم خلق کردم و اومدم لب باز کنم که در اتاق باز شد و یکی مث خر پرید تو
سرمو کمی خم کردم که با دیدن کامیار یه قدم رفتم عقب، تپش قلب گرفتم...این اسب ابی اینجا چیکارمیکرد اخههه!! خدایا خودت به خیر بگذرون...
کامیار نگاهی به جفتمون انداخت و با خنده گفت:
- به به کیس جدیده داداش؟! معرفی نمیکنی؟!
هاکان تک خنده ای کرد و گفت:
+ راستش خودمم هنوز آشنا نشده بودم باهاش ، جنابعالی یهو پریدی وسط حرفش نصفه موند...
هردو خیره شده بودن به من و منتظر بودن تا لب باز کنم...آب دهنمو قورت دادم و کم مونده بود سکته ی ناقص و بزنم
یه کلمه حرف میزدم کامیار همه چیز و میفهمید و دوسوته میزاشت کف دست مامان و بابا...
خدایا من غلط کردم ، من شکر خوردم، به جون بابام دیگه از این کارا نمیکنم فقط منو از شر این دوتا شیطان رانده شده نجات بده...
ꕤ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ⋯ ꕤ@dlbrshikhh
۱۹:۰۹
سه پارت دیگح تقدیم شما دلبرام..!🫠🤌
۱۹:۱۰
* کبرا خانومممم علسمون..! *🫠

۱۹:۱۱
* کاستوم خفن هاکان و کامیار...! *

۱۹:۱۲
00:00 تایممممم فدای وجودتون دلبرام *🤌🫠
#تاریک *
#تاریک *
۲۰:۳۰
وضعیت قلبم وقتی بهم میگع دختدرم *🫠
قلبم: *


قلبم: *
۱۵:۵۳