دخترونه مذهبی 🌺🌿
. #سلام_بر_ابراهیم زندگینامه شهید ابراهیم هادی #داستان_دوم محبت پدر / راوی: غلامرضا هادی (برادر بزرگتر ) در خانه ای کوچک و مستاجری در حوالی میدان خراسان تهران زندگی میکردیم اولین روزهای اردیبهشت سال ۱۳۳۶ پدر خیلی خوشحال بود. خدا در اولین روز این ماه پسری به او عطا کرد. او دائماً از خدا تشکر می کرد. هر چند حالا در خانه سه پسر و یک دختر بودیم، ولی پدر برای این پسر تازه متولد شده خیلی ذوق می کرد. البته حق هم داشت پسر خیلی با نمکی بود اسم بچه را هم انتخاب کرد «ابراهیم» پدرمان نام پیامبری را بر او نهاد که مظهر صبر و قهرمان توکل و توحید بود و این اسم واقعا برازنده او بود. بستگان و دوستان هر وقت او را میدیدند با تعجب می گفتند: حسین آقا، تو سه تا فرزند دیگه هم داری، چرا برای این پسر اینقدر خوشحالی می کنی؟! پدر با آرامش خاصی جواب میداد این پسر حالت عجیبی دارد! من مطمئن هستم که ابراهیم ،من بنده خوب خدا میشود این پسر نام مرا هم زنده می کند! راست میگفت محبت پدرمان به ابراهیم محبت عجیبی بود. هر چند بعد از او خدا یک پسر و یک دختر دیگر به خانواده ما عطا کرد، اما از محبت پدرم به ابراهیم چیزی کم نشد. * ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی در خیابان زیبا رفت اخلاق خاصی داشت توی همان دوران دبستان نمازش ترک نمی شد. یکبار هم در همان سالهای دبستان به دوستش گفته بود: «بابای من آدم خیلی خوبیه تا حالا چند بار امام زمان را توی خواب دیده وقتی هم که خیلی آرزوی زیارت کربلا داشته حضرت عباس الا را در خواب دیده که به دیدنش آمده و با او حرف زده.» زمانی هم که سال آخر دبستان بود به دوستانش گفته بود: «پدرم میگه، آقای خمینی که شاه چند ساله تبعیدش کرده آدم خیلی خوبیه. حتی بابام میگه همه باید به دستورات اون آقا عمل کنند. چون مثل دستورات امام زمان می مونه.» دوستانش هم گفته بودند: ابراهیم دیگه این حرفها رو نزن. آقای ناظم بفهمه اخراجت می کنه. شاید برای دوستان ابراهیم شنیدن این حرفها عجیب بود. ولی او به حرفهای پدر خیلی اعتقاد داشت. ╭──━

━──╮ @dokhtare_mazhabi ╰──━

━──╯
.#سلام_بر_ابراهیمزندگینامه شهید ابراهیم هادی
#داستان_سوم
روزی حلال / خواهر شهید
پیامبر اعظم له می فرماید: «فرزندانتان را در خوب شدنشان یاری کنید، زیرا هر که بخواهد میتواند نافرمانی را از فرزند خود بیرون کند. بر این اساس پدرمان در تربیت صحیح ابراهیم و دیگر بچه ها اصلاً کوتاهی نکرد البته پدرمان بسیار انسان با تقوائی بود. اهل مسجد و هیئت بود و به رزق حلال بسیار اهمیت میداد. او خوب میدانست پیامبر اله می فرماید: «عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن به دست آوردن روزی حلال است.برای همین وقتی عده ای از اراذل در محله امیریه (شاپور) آن زمان، اذیتش کردند و نمیگذاشتند کاسبی حلالی داشته باشد، مغازه ای که از ارث پدری به دست آورده بود را فروخت و به کارخانه قند رفت. آنجا مشغول کارگری شد. صبح تا شب مقابل کوره می ایستاد تازه آن موقع توانست خانه ای کوچک (حدود ۴۰ متر) بخرد. ابراهیم بارها گفته بود: اگر پدرم بچه های خوبی تربیت کرد.به خاطر سختیهائی بود که برای رزق حلال می کشید.هر زمان از کودکی خودش یاد می کرد می گفت: «پدرم با من حفظ قرآن کار میکرد همیشه مرا به مسجد میبرد. بیشتر به مسجد آیت الله نوری پائین چهار راه سرچشمه می رفتیم. آنجا هیئت حضرت علی اصغر ان بر پا بود پدرم افتخار خادمی آن هیئت را داشت.»یادم هست که در همان سالهای پایانی دبستان، ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد و گفت ابراهیم برو بیرون و تا شب هم برنگرد ابراهیم تا شب به خانه نیامد همه خانواده ناراحت بودند کهبرای ناهار چه کرده اما روی حرف پدر حرفی نمیزدند.شب بود که ابراهیم برگشت. با ادب به همه سلام کرد. بلافاصله سؤال کردم ناهار چیکار کردی داداش؟! پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان میداد، اما منتظر جواب ابراهیم بود.ابراهیم خیلی آهسته گفت: «تو کوچه راه می رفتم، دیدم یه پیرزن کلی وسائل خریده نمیدونه چیکار کنه و چطوری بره خونه. من هم رفتم کمک کردم وسایلش را تا منزلش بردم پیرزن هم کلی تشکر کرد و سکه پنج ریالی به من داد نمی خواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد من هم مطمئن بودم این پول حلاله، چون براش زحمت کشیده بودم ظهر با همان پول نان خریدم و خوردم.»پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست. خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می دهد.دوستی پدر با ابراهیم از رابطه پدر و پسر فراتر بود. محبتی عجیب بین آن دو برقرار بود که ثمره آن در رشد شخصیتی این پسر مشخص بود اما این رابطه دوستانه زیاد طولانی نشد! ابراهیم نوجوان بود که طعم حمایتهای پدر را از دست داد. در یک غروب غم انگیز سایه سنگین یتیمی را بر سرش احساس کرد. پس از فقدان پدر بیشتر دوستان و آشنایان به ابراهیم توصیه کردند به سراغ ورزش برود. او هم قبول کرد.
╭──━

━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━

━──╯
#داستان_سوم
روزی حلال / خواهر شهید
پیامبر اعظم له می فرماید: «فرزندانتان را در خوب شدنشان یاری کنید، زیرا هر که بخواهد میتواند نافرمانی را از فرزند خود بیرون کند. بر این اساس پدرمان در تربیت صحیح ابراهیم و دیگر بچه ها اصلاً کوتاهی نکرد البته پدرمان بسیار انسان با تقوائی بود. اهل مسجد و هیئت بود و به رزق حلال بسیار اهمیت میداد. او خوب میدانست پیامبر اله می فرماید: «عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن به دست آوردن روزی حلال است.برای همین وقتی عده ای از اراذل در محله امیریه (شاپور) آن زمان، اذیتش کردند و نمیگذاشتند کاسبی حلالی داشته باشد، مغازه ای که از ارث پدری به دست آورده بود را فروخت و به کارخانه قند رفت. آنجا مشغول کارگری شد. صبح تا شب مقابل کوره می ایستاد تازه آن موقع توانست خانه ای کوچک (حدود ۴۰ متر) بخرد. ابراهیم بارها گفته بود: اگر پدرم بچه های خوبی تربیت کرد.به خاطر سختیهائی بود که برای رزق حلال می کشید.هر زمان از کودکی خودش یاد می کرد می گفت: «پدرم با من حفظ قرآن کار میکرد همیشه مرا به مسجد میبرد. بیشتر به مسجد آیت الله نوری پائین چهار راه سرچشمه می رفتیم. آنجا هیئت حضرت علی اصغر ان بر پا بود پدرم افتخار خادمی آن هیئت را داشت.»یادم هست که در همان سالهای پایانی دبستان، ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد و گفت ابراهیم برو بیرون و تا شب هم برنگرد ابراهیم تا شب به خانه نیامد همه خانواده ناراحت بودند کهبرای ناهار چه کرده اما روی حرف پدر حرفی نمیزدند.شب بود که ابراهیم برگشت. با ادب به همه سلام کرد. بلافاصله سؤال کردم ناهار چیکار کردی داداش؟! پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان میداد، اما منتظر جواب ابراهیم بود.ابراهیم خیلی آهسته گفت: «تو کوچه راه می رفتم، دیدم یه پیرزن کلی وسائل خریده نمیدونه چیکار کنه و چطوری بره خونه. من هم رفتم کمک کردم وسایلش را تا منزلش بردم پیرزن هم کلی تشکر کرد و سکه پنج ریالی به من داد نمی خواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد من هم مطمئن بودم این پول حلاله، چون براش زحمت کشیده بودم ظهر با همان پول نان خریدم و خوردم.»پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست. خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می دهد.دوستی پدر با ابراهیم از رابطه پدر و پسر فراتر بود. محبتی عجیب بین آن دو برقرار بود که ثمره آن در رشد شخصیتی این پسر مشخص بود اما این رابطه دوستانه زیاد طولانی نشد! ابراهیم نوجوان بود که طعم حمایتهای پدر را از دست داد. در یک غروب غم انگیز سایه سنگین یتیمی را بر سرش احساس کرد. پس از فقدان پدر بیشتر دوستان و آشنایان به ابراهیم توصیه کردند به سراغ ورزش برود. او هم قبول کرد.
╭──━
۱۱:۳۰
.#سلام_بر_ابراهیمزندگینامه شهید ابراهیم هادی
#داستان_چهارم
ورزش باستانی / جمعی از دوستان شهید
اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شبها به زورخانه حاج حسن میرفت.حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار، عارفی وارسته بود. او زورخانه ای نزدیک دبیرستان ابوریحان داشت.ابراهیم یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی و معنوی شد. حاج حسن ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می کرد. سپس حدیثی می گفت و ترجمه می کردبیشتر شبها، ابراهیم را میفرستاد وسط گود، او هم در یک دور ورزش معمولاً یک سوره قرآن، دعای توسل و یا اشعاری در مورد اهل بیت یا میخواند و به این ترتیب به مرشد هم کمک می کرد. از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که؛ هر زمان ورزش بچه ها به اذان مغرب میرسید، بچه ها ورزش را قطع می کردند و داخل همان گود زورخانه پشت سر حاج حسن نماز جماعت می خواندند.به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب، درس ایمان و اخلاق را در کنار ورزش به جوانها می آموخت. فراموش نمی کنم یکبار بچه ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس و مشغول خداحافظی بودند یکباره مردی سراسیمه وارد شد!او بچه خردسالی را در بغل داشت با رنگی پریده و با صدایی لرزان گفت: حاج حسن کمکم کن بچه ام مریضه، دکترا جوابش کردند. داره از دستم میره نفس شما حقه، تو رو خدا دعا کنید. تو رو خدا... بعد شروع به گریه کرد.ابراهیم بلند شد و گفت: «لباساتون رو عوض کنید و بیائید توی گود.»خودش هم در یک دور آمد وسط گود. آن شب ابراهیم در یک دور ورزش، دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد. بعد هم از سوزدل برای آن کودک دعا کرد. آن مرد هم با بچه اش در گوشه ای نشستهبود و گریه می کرد.دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت: بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید!با تعجب پرسیدم: کجا !؟گفت: بنده خدایی که با بچه مریض آمده بود، همان آقا دعوت کرده. بعد ادامه داد: الحمد لله مشکل بچه اش برطرف شده. دکتر هم گفته بچه ات خوب شده برای همین ناهار دعوت کرده. برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده، آماده رفتن می شد!اما من . شک نداشتم، دعای توسلی که ابراهیم با آن شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرد. *بارها میدیدم ،ابراهیم با بچه هائی که نه ظاهر مذهبی داشتند نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق میشد! آنها را جذب ورزش می کرد و به مرور به مسجد و هیئت می کشاند.یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می گفت.این جوان اصلاً چیزی از دین نمیدانست. نه نماز و نه روزه، به هیچ چیز هم اهمیت نمی داد.حتی می گفت: تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته ام. روز دوم محرم بود به ابراهیم :گفتم آقا ابرام اینها کی هستنددنبال خودت میاری هیئت!؟با تعجب پرسید: چطور مگه، چی شده؟!گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد. بعد هم آمد کنار من نشست.حاج آقا رو منبر داشت صحبت می کرد.از مظلومیت امام حسين و کارهای یزید می گفت این پسرهم خیره خیره و با عصبانیت گوش می کرد.وقتی چراغ ها خاموش شد به جای اینکه اشک بریزه با صدای بلند فحش های ناجور به یزید میداد!! ابراهیم داشت با تعجب گوش میکرد که یکدفعه زد زیر خنده. بعد هم گفت: «عیبی نداره، این پسر تا به حال هیئت نرفته و گریه نکرده. مطمئن باش با امام حسین که رفیق بشه تغییر می کنه. ما هم اگر این بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم.»دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که تمام کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد. چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید همان پسر را دیدم. بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید و پخش کرد. بعد گفت: رفقا، من مدیون همه شما هستم، من مديون آقا ابرام هستم. از خدا خیلی ممنونم. من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و...ما هم با تعجب نگاهش می کردیم. با بچه ها آمدیم بیرون توی راه به کارهای ابراهیم دقت می کردم چقدر زیبا یکی یکی بچه های.... را جذب ورزش می کرد.
╭──━

━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━

━──╯
#داستان_چهارم
ورزش باستانی / جمعی از دوستان شهید
اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شبها به زورخانه حاج حسن میرفت.حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار، عارفی وارسته بود. او زورخانه ای نزدیک دبیرستان ابوریحان داشت.ابراهیم یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی و معنوی شد. حاج حسن ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می کرد. سپس حدیثی می گفت و ترجمه می کردبیشتر شبها، ابراهیم را میفرستاد وسط گود، او هم در یک دور ورزش معمولاً یک سوره قرآن، دعای توسل و یا اشعاری در مورد اهل بیت یا میخواند و به این ترتیب به مرشد هم کمک می کرد. از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که؛ هر زمان ورزش بچه ها به اذان مغرب میرسید، بچه ها ورزش را قطع می کردند و داخل همان گود زورخانه پشت سر حاج حسن نماز جماعت می خواندند.به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب، درس ایمان و اخلاق را در کنار ورزش به جوانها می آموخت. فراموش نمی کنم یکبار بچه ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس و مشغول خداحافظی بودند یکباره مردی سراسیمه وارد شد!او بچه خردسالی را در بغل داشت با رنگی پریده و با صدایی لرزان گفت: حاج حسن کمکم کن بچه ام مریضه، دکترا جوابش کردند. داره از دستم میره نفس شما حقه، تو رو خدا دعا کنید. تو رو خدا... بعد شروع به گریه کرد.ابراهیم بلند شد و گفت: «لباساتون رو عوض کنید و بیائید توی گود.»خودش هم در یک دور آمد وسط گود. آن شب ابراهیم در یک دور ورزش، دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد. بعد هم از سوزدل برای آن کودک دعا کرد. آن مرد هم با بچه اش در گوشه ای نشستهبود و گریه می کرد.دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت: بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید!با تعجب پرسیدم: کجا !؟گفت: بنده خدایی که با بچه مریض آمده بود، همان آقا دعوت کرده. بعد ادامه داد: الحمد لله مشکل بچه اش برطرف شده. دکتر هم گفته بچه ات خوب شده برای همین ناهار دعوت کرده. برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده، آماده رفتن می شد!اما من . شک نداشتم، دعای توسلی که ابراهیم با آن شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرد. *بارها میدیدم ،ابراهیم با بچه هائی که نه ظاهر مذهبی داشتند نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق میشد! آنها را جذب ورزش می کرد و به مرور به مسجد و هیئت می کشاند.یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می گفت.این جوان اصلاً چیزی از دین نمیدانست. نه نماز و نه روزه، به هیچ چیز هم اهمیت نمی داد.حتی می گفت: تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته ام. روز دوم محرم بود به ابراهیم :گفتم آقا ابرام اینها کی هستنددنبال خودت میاری هیئت!؟با تعجب پرسید: چطور مگه، چی شده؟!گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد. بعد هم آمد کنار من نشست.حاج آقا رو منبر داشت صحبت می کرد.از مظلومیت امام حسين و کارهای یزید می گفت این پسرهم خیره خیره و با عصبانیت گوش می کرد.وقتی چراغ ها خاموش شد به جای اینکه اشک بریزه با صدای بلند فحش های ناجور به یزید میداد!! ابراهیم داشت با تعجب گوش میکرد که یکدفعه زد زیر خنده. بعد هم گفت: «عیبی نداره، این پسر تا به حال هیئت نرفته و گریه نکرده. مطمئن باش با امام حسین که رفیق بشه تغییر می کنه. ما هم اگر این بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم.»دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که تمام کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد. چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید همان پسر را دیدم. بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید و پخش کرد. بعد گفت: رفقا، من مدیون همه شما هستم، من مديون آقا ابرام هستم. از خدا خیلی ممنونم. من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و...ما هم با تعجب نگاهش می کردیم. با بچه ها آمدیم بیرون توی راه به کارهای ابراهیم دقت می کردم چقدر زیبا یکی یکی بچه های.... را جذب ورزش می کرد.
╭──━
۱۱:۳۰
دخترونه مذهبی 🌺🌿
. #سلام_بر_ابراهیم زندگینامه شهید ابراهیم هادی #داستان_چهارم ورزش باستانی / جمعی از دوستان شهید اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شبها به زورخانه حاج حسن میرفت. حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار، عارفی وارسته بود. او زورخانه ای نزدیک دبیرستان ابوریحان داشت. ابراهیم یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی و معنوی شد. حاج حسن ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می کرد. سپس حدیثی می گفت و ترجمه می کرد بیشتر شبها، ابراهیم را میفرستاد وسط گود، او هم در یک دور ورزش معمولاً یک سوره قرآن، دعای توسل و یا اشعاری در مورد اهل بیت یا میخواند و به این ترتیب به مرشد هم کمک می کرد. از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که؛ هر زمان ورزش بچه ها به اذان مغرب میرسید، بچه ها ورزش را قطع می کردند و داخل همان گود زورخانه پشت سر حاج حسن نماز جماعت می خواندند. به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب، درس ایمان و اخلاق را در کنار ورزش به جوانها می آموخت. فراموش نمی کنم یکبار بچه ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس و مشغول خداحافظی بودند یکباره مردی سراسیمه وارد شد! او بچه خردسالی را در بغل داشت با رنگی پریده و با صدایی لرزان گفت: حاج حسن کمکم کن بچه ام مریضه، دکترا جوابش کردند. داره از دستم میره نفس شما حقه، تو رو خدا دعا کنید. تو رو خدا... بعد شروع به گریه کرد. ابراهیم بلند شد و گفت: «لباساتون رو عوض کنید و بیائید توی گود.» خودش هم در یک دور آمد وسط گود. آن شب ابراهیم در یک دور ورزش، دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد. بعد هم از سوزدل برای آن کودک دعا کرد. آن مرد هم با بچه اش در گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد. دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت: بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید! با تعجب پرسیدم: کجا !؟ گفت: بنده خدایی که با بچه مریض آمده بود، همان آقا دعوت کرده. بعد ادامه داد: الحمد لله مشکل بچه اش برطرف شده. دکتر هم گفته بچه ات خوب شده برای همین ناهار دعوت کرده. برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده، آماده رفتن می شد! اما من . شک نداشتم، دعای توسلی که ابراهیم با آن شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرد. * بارها میدیدم ،ابراهیم با بچه هائی که نه ظاهر مذهبی داشتند نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق میشد! آنها را جذب ورزش می کرد و به مرور به مسجد و هیئت می کشاند. یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می گفت. این جوان اصلاً چیزی از دین نمیدانست. نه نماز و نه روزه، به هیچ چیز هم اهمیت نمی داد. حتی می گفت: تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته ام. روز دوم محرم بود به ابراهیم :گفتم آقا ابرام اینها کی هستند دنبال خودت میاری هیئت!؟ با تعجب پرسید: چطور مگه، چی شده؟! گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد. بعد هم آمد کنار من نشست. حاج آقا رو منبر داشت صحبت می کرد. از مظلومیت امام حسين و کارهای یزید می گفت این پسرهم خیره خیره و با عصبانیت گوش می کرد. وقتی چراغ ها خاموش شد به جای اینکه اشک بریزه با صدای بلند فحش های ناجور به یزید میداد!! ابراهیم داشت با تعجب گوش میکرد که یکدفعه زد زیر خنده. بعد هم گفت: «عیبی نداره، این پسر تا به حال هیئت نرفته و گریه نکرده. مطمئن باش با امام حسین که رفیق بشه تغییر می کنه. ما هم اگر این بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم.» دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که تمام کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد. چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید همان پسر را دیدم. بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید و پخش کرد. بعد گفت: رفقا، من مدیون همه شما هستم، من مديون آقا ابرام هستم. از خدا خیلی ممنونم. من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و... ما هم با تعجب نگاهش می کردیم. با بچه ها آمدیم بیرون توی راه به کارهای ابراهیم دقت می کردم چقدر زیبا یکی یکی بچه های.... را جذب ورزش می کرد. ╭──━

━──╮ @dokhtare_mazhabi ╰──━

━──╯
.#سلام_بر_ابراهیمزندگینامه شهید ابراهیم هادی
ادامه#داستان_چهارم
بعد هم آنها را به مسجد و هیئت می کشاند و به قول خودش می انداخت تو دامن امام حسین .یاد حدیث پیامبر به امیرالمؤمنین افتادم که فرمودند: «یا علی، اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می تابد بالاتر است.»••• از دیگر کارهایی که در مجموعه ورزش باستانی انجام میشد این بود که بچه ها به صورت گروهی به زورخانه های دیگر می رفتند و آنجا ورزش می کردند. یک شب ماه رمضان ما به زورخانه ای در کرج رفتیم. آن شب را فراموش نمی کنم ابراهیم شعر میخواند دعا میخواند و ورزش می کرد.مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود. چند سری بچه های داخل گود عوض شدند، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود اصلا به اطراف توجه نمی کرد. پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد.بلند شد و پیش من آمد و ابراهیم را نشان داد و با ناراحتی گفت:آقا، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم: چطور مگه!؟گفت: من که وارد شدم ایشان داشت شنا می رفت. من با تسبیح رفتنش را شمردم تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفتصد تا شنا! تو رو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره.وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلاً احساس خستگی نمی کرد.انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کارها را برای قوی شدن انجام میداد.همیشه می گفت برای خدمت به خدا و بندگانش، باید بدنی قوی داشته باشیم. مرتب دعا می کرد که «خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن.» ابراهیم در همان ایام یک جفت میل و سنگ بسیار سنگین برای ورزش خودش تهیه کرد حسابی سر زبانها افتاده و انگشت نما شده بود.اما بعد از مدتی دیگر جلوی بچه ها چنین کارهایی را انجام نداد!گفت: این کارها عامل غرور انسان میشه.می گفت «مردم به دنبال این هستند که چه کسی قوی تر از بقیه است من اگر جلوی دیگران ورزش های سنگین را انجام دهم باعث ضایع شدن رفقایم میشوم. در واقع خودم را مطرح کرده ام و این کار اشتباه است.»بعد از آن، وقتی میاندار ورزش بود و میدید که شخصی خسته شده و کم آورده، سریع ورزش را عوض می کرد. بدن قوی ابراهیم یکبار قدرتش را نشان داد و آن، زمانی بود که سید حسین طحامی قهرمان کشتی جهان و یکی از ارادتمندان حاج حسن به زورخانه آمده بود و با بچه ها ورزش می کرد.
╭──━

━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━

━──╯
ادامه#داستان_چهارم
بعد هم آنها را به مسجد و هیئت می کشاند و به قول خودش می انداخت تو دامن امام حسین .یاد حدیث پیامبر به امیرالمؤمنین افتادم که فرمودند: «یا علی، اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می تابد بالاتر است.»••• از دیگر کارهایی که در مجموعه ورزش باستانی انجام میشد این بود که بچه ها به صورت گروهی به زورخانه های دیگر می رفتند و آنجا ورزش می کردند. یک شب ماه رمضان ما به زورخانه ای در کرج رفتیم. آن شب را فراموش نمی کنم ابراهیم شعر میخواند دعا میخواند و ورزش می کرد.مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود. چند سری بچه های داخل گود عوض شدند، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود اصلا به اطراف توجه نمی کرد. پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد.بلند شد و پیش من آمد و ابراهیم را نشان داد و با ناراحتی گفت:آقا، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم: چطور مگه!؟گفت: من که وارد شدم ایشان داشت شنا می رفت. من با تسبیح رفتنش را شمردم تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفتصد تا شنا! تو رو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره.وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلاً احساس خستگی نمی کرد.انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کارها را برای قوی شدن انجام میداد.همیشه می گفت برای خدمت به خدا و بندگانش، باید بدنی قوی داشته باشیم. مرتب دعا می کرد که «خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن.» ابراهیم در همان ایام یک جفت میل و سنگ بسیار سنگین برای ورزش خودش تهیه کرد حسابی سر زبانها افتاده و انگشت نما شده بود.اما بعد از مدتی دیگر جلوی بچه ها چنین کارهایی را انجام نداد!گفت: این کارها عامل غرور انسان میشه.می گفت «مردم به دنبال این هستند که چه کسی قوی تر از بقیه است من اگر جلوی دیگران ورزش های سنگین را انجام دهم باعث ضایع شدن رفقایم میشوم. در واقع خودم را مطرح کرده ام و این کار اشتباه است.»بعد از آن، وقتی میاندار ورزش بود و میدید که شخصی خسته شده و کم آورده، سریع ورزش را عوض می کرد. بدن قوی ابراهیم یکبار قدرتش را نشان داد و آن، زمانی بود که سید حسین طحامی قهرمان کشتی جهان و یکی از ارادتمندان حاج حسن به زورخانه آمده بود و با بچه ها ورزش می کرد.
╭──━
۱۱:۳۲
چون دارم زندگینامه شهید رو میزارمممکنه هر روز از دو قسمت هم بیشتر بشه
در کتاب شهید هم اگر نگاه کنید به صورت داستان اومده و هر داستان باهم فرق دارند و من تو یه روز دوتا از داستان های شهید رو میزارم براتون
در کتاب شهید هم اگر نگاه کنید به صورت داستان اومده و هر داستان باهم فرق دارند و من تو یه روز دوتا از داستان های شهید رو میزارم براتون
۱۱:۳۷
╭──━
۱۲:۰۹
این روزا بعضیا
به گناهشون افتخار میکنن…
با افتخار پست میذارن، استوری میکنن، لایک میگیرن.
تو هم با افتخار بگو:
من نماز میخونم.
من روزه میگیرم.
من برای خدا زندگی میکنم. 🤍
خجالت مالِ گناهِ،
نه مالِ بندگی.
با ایمان بودن عقبموندگی نیست؛
جرأت میخواد . .

╭──━

━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━

━──╯
به گناهشون افتخار میکنن…
با افتخار پست میذارن، استوری میکنن، لایک میگیرن.
تو هم با افتخار بگو:
من نماز میخونم.
من روزه میگیرم.
من برای خدا زندگی میکنم. 🤍
خجالت مالِ گناهِ،
نه مالِ بندگی.
با ایمان بودن عقبموندگی نیست؛
جرأت میخواد . .
╭──━
۱۵:۰۷
بازارسال شده از عاشقان امام زمان (عج) ❤️
او می آید درد همه خلق دوا میشود . .
اَللّهُـمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّـکَ الفَــرَج 
ـ┄┄┅═◈✧❁❀
❀❁✧◈═┅┄┄
کانال عاشقان امام زمان «عج» (تخصصی)
@eshgham_emam_zaman 
ـ┄┄┅═◈✧❁❀
۱۵:۱۲
╭──━
۱۵:۱۵
۱۵:۱۸
۱۵:۱۹
#استاد_شجاعی منبع #کلیپ: احیاء شب قدر
╭──━
۱۵:۲۵
بازارسال شده از عاشقان امام زمان (عج) ❤️
انتظار یعنی اینکه ...
ببینی درجایگاهی که هستی باتواناییهایی که داری چهکاری از دستت برمیآید تابرای امام زمان (عج) انجام بدهی؛
انتظار توقف نیست حرکتی روبه جلوست
اَللّهُـمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّـکَ الفَــرَج 
ـ┄┄┅═◈✧❁❀
❀❁✧◈═┅┄┄
کانال عاشقان امام زمان «عج» (تخصصی)
@eshgham_emam_zaman 
ببینی درجایگاهی که هستی باتواناییهایی که داری چهکاری از دستت برمیآید تابرای امام زمان (عج) انجام بدهی؛
انتظار توقف نیست حرکتی روبه جلوست
ـ┄┄┅═◈✧❁❀
۱۶:۱۸
۱۷:۱۳
زن هتاک به پیرزن مظلوم تهرانی دستگیر شد
زن جوانی که به یک پیرزن تهرانیِ در حال بازگشت از راهپیمایی ۲۲ بهمن هتاکی کرده بود و الفاظ رکیکی به کار برده بود،و از زمان انتشار فیلمش در فضای مجازی متواری بود، در سمنان بازداشت شد.╭──━

━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━

━──╯
۱۷:۱۳
رمضان در غزه...ماه رمضان اینطوری مردمی که در سختترین شرایط هستن رو شاد میکنه. همه به میهمانی خدا دعوت شدیم╭──━

━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━

━──╯
۱۷:۱۴