بله | کانال دکتر مغرور من ❥
عکس پروفایل دکتر مغرور من ❥د

دکتر مغرور من ❥

۱۹۶ عضو
بچه ها از من گله نکنید که چرا پارت کم میزاری.
من خودمم مثل شما این رمان و میخونم.
خود نویسنده ها توی تلگرام پارت کم میزارن دیگه این مشکل من نیست که. undefinedundefinedundefined
منم دوستم دارم زیاد پارت بزارن برای شما بفرستم لذت ببرید.undefinedundefined
دیگه به بزرگی خودتون ببخشید دیگهundefinedundefined

۱۲:۲۲

بازارسال شده از
thumbnail
undefinedundefined

۱۴:۲۴

AUD-20220304-WA0074.mp3

۰۵:۲۴-۱۲.۷۳ مگابایت
تبر زدن انگار...
عشقمو از ریشه...
این خونه بعد از توووو...
شکل قفس میشه...
شکل قفس میشه...
میدونی این دنیا...
بدون ط...
بدون من...
میدونی زندونه...
نده قسم به جون من...
حرفات دروغه...
از رو عادته و...
تکراره...

undefinedundefinedundefined

۱۴:۳۱

اهنگ کامل ویدئوundefined

۱۴:۳۲

بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥
تــوجـهundefinedundefined️تــوجـهundefinedundefined
undefinedundefined️دوستای عزیزم دقت کنید به این پیامundefinedundefinedکسانی که رمان اسـیـر اسـتـاد رو به صورت آنلاین دنبال میکردن، خودتون میدونید که پارت گذاری اون کانال متوقف شده! و خیلی هاتون توی پیوی از من می‌خواستید که پارت گذاری شروع بشه ولی من ادمین اون کانال نیستم!! و در نتیجه نمیتونم پارت بزارم.
امــــا یــه خــبــر مــهـــممممundefinedundefinedundefinedundefined
فــایــل کـــامــل رمـــان اســیـــر اســتــاد تـقــدیـم بـه شـمـا دوسـتـای عزیـزم کـه رمـان رو بـه صــورت آنـلایـن دنـبـال مـی‌کـردیــدundefinedundefinedundefined

امیدوارم لذت ببریدundefinedundefined
#دوستِ‌مهسا‌بانو😁💛
فایل کاملundefined

۱۸:۰۶

بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥

4_5992137646082625301.pdf

۶.۴۷ مگابایت

۱۸:۰۶

بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥

undefinedundefined کسایی که رمان شاهان رو میخونن این پیام رو لایک کنن undefinedundefined

۱۸:۲۸

بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥
مگه فایل کامل شاهان رو هم‌ نمیخوایید؟undefinedundefined
لایک کنید این بی صاحابو ببینم کیا میخونن لایک بالا بود بزارمundefinedundefinedundefined

۱۸:۳۴

بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥

6036146522.pdf

۳۱.۱۸ مگابایت

۹:۲۵

بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥
undefinedundefined️فـایـل کـامـل رمـان شـــاهـــundefinedـــان تـقـدیـم بـه شـمـا عـزیـزای دلundefinedundefined

امیدوارم لذت ببریدundefinedundefinedundefined

undefinedundefinedدوستای عزیز توجه داشته باشید که دیگه پارت گذاری به صورت آنلاین انجام نمیشه!!!undefinedundefined

۹:۲۵

سلام دوستای عزیزundefinedامیدوارم حالتون خوب باشه. من یه عذر خواهی به شماها که همیشه مارو همراهی میکنید بدهکارم. واقعا عذر میخوام اصلا شرایط جور نمیشه که پارت بزارم. باز بعضی از دوستان میان پیوی یا آوردی میکنن که پارت بزارم. واقعا در زمان آزادی که دارم یادم میره پارت بزارمundefinedundefinedundefinedدوستای باوررر کنید خود کانال رمان دکتر مغرور من آنچنان پارت نمیزاره. دلبان هوتک هم پارت نمیزاشت آنچنان ولی الان منظم پارت میزاره. بازم ببخشید عذر میخوام واقعا انشالله جبران‌میشه.undefinedundefinedالانم آماده باشید برای پارت های جدیدundefinedundefined

۱۶:۱۱

دکتر مغرور من ❥
سلام دوستای عزیزundefined امیدوارم حالتون خوب باشه. من یه عذر خواهی به شماها که همیشه مارو همراهی میکنید بدهکارم. واقعا عذر میخوام اصلا شرایط جور نمیشه که پارت بزارم. باز بعضی از دوستان میان پیوی یا آوردی میکنن که پارت بزارم. واقعا در زمان آزادی که دارم یادم میره پارت بزارمundefinedundefinedundefined دوستای باوررر کنید خود کانال رمان دکتر مغرور من آنچنان پارت نمیزاره. دلبان هوتک هم پارت نمیزاشت آنچنان ولی الان منظم پارت میزاره. بازم ببخشید عذر میخوام واقعا انشالله جبران‌میشه.undefinedundefined الانم آماده باشید برای پارت های جدیدundefinedundefined
وای چقد پارت بزارم، نمیزاره، میزاره شددundefinedundefined

۱۶:۱۲

دکتر مغرور من ❥
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined #part_247 #دڪتر_مغرور_منــ آرتان با من قهر بود ، حرف نمیزد ولی اذیتم هم نمیکرد بلکه زیر زیرکی حواسش بهم بود که باعث میشد دلم گرم بشه حق داشت از دستم دلخور باشه شاید اگه من جای آرتان بودم حتی نگاه هم نمیکردم بهش چ برسه بخوام باهاش یه جا زندگی کنم !. آقاسالار خیلی غمگین گفت : این پسره آخرش سینا رو دق میده ، زنش مریم پا به ماه هستش همش نگران سینا هستش فرزاد خونسرد جواب باباش رو داد : باید دور فرامرز و مادرش رو خط بکشه همینطور اون دختر عفریتش سحر مگه میشه پسرش و دخترش پاره ی تنش هستند دوستشون دارند منم نگفتم نسبتی باهاشون نداره ولی خوب دیگه اونا واسش پسر و دختر نمیشن مخصوصا که زیر دست اون زن بزرگ شدند اصلا حس خوبی بهش ندارم چشمهاش پر از نفرت و کینه هست آقاسالار آهی کشید : شاید همش تقصیر منه نه نیست بابا خودتون هم خوب میدونید ببخشید با شنیدن صدام خیره بهم شدند که گفتم : فرامرز از باباش متنفره چون فکر میکرد مامانش رو طلاق داده تا بره پی عشق و حالش بنظرم اون مریض هستش بهترین کار دوری ازش هستش چون ممکنه یه بلایی سر داداش شما بیاره پس تو چرا زنش شدی ؟ خیره به آرتان شدم که همچین سئوالی پرسیده بود ، فرزاد با تشر صداش زد : آرتان یه سئوال بود همه مرتکب اشتباه میشن ارتان اشتباه منم ازدواج با فرامرز بود بی اختیار نیش زد : _ بخاطر انتقام از سیمین زنش شدی اما زدی به کاهدون زن یه دیوونه شدی که قصدش فقط ازار اذیت هستش ، سیمین هیچ عشقی بهش نداشت و نداره بعدش که متوجه شدی طلاق گرفتی دیدی زندگی کردن باهاش سخته به پولی که داره نمی ارزه همینطور که واسه ی سیمین هم مهم نبود مگه نه ؟ خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی همچین افکاری درباره من داشت . undefined undefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefined
undefined

#part_248
#دڪتر_مغرور_منــ


به سختی لب باز کردم :
من چرا باید از سیمین انتقام بگیرم ؟
با عصبانیت مستقیم زل زد تو چشمهام و گفت :
خودت خیلی خوب دلیلش رو میدونی ولی عمدا داری خودت رو میزنی کوچه ی علی چپ اما واقعیت رو به روت میارم تا بفهمی
حسابی گیج شده بودم چرا داشت اینطوری رفتار میکرد من چ بدی در حقش کرده بودم
کافیه آرتان داری زیاده روی میکنی ، ماهک یکبار اشتباه کرد تموم شد قرار نیست هر روز این قضیه رو بگی چیزی که تموم شده هستش
از کجا معلوم تموم شده باشه واسش شاید همش یه تقشه هستش بخواد از ما انتقام بگیره
بلند شدم حسابی خسته بودم نای بحث کردن نداشتم با صدایی گرفته شده گفتم :
من میتونم برم خیالت راحت بشه
تو با دیدن پول که باعث شده چشمهات کور بشه هیچ جایی نمیری
همچین دیدی نسبت به من دارید
آره
آقاسالار با عصبانیت داد زد :
خفه شو آرتان تو حق نداری به ماهک توهین کنی اگه نمیتونی جلوی خودت رو بگیری گمشو برو تا وقتی به خودت نیومدی نیا
من میرم اما قبلش ...
به سمت من اومد روبروم وایستاد و گفت :
تو از سیمین میخوای انتقام بگیری چون مهرداد هیچوقت عاشق تو نشد و سیمین رو دوست داشت الان خوشبخت هستند ، دخترت مرد چون نتونست طاقت بیاره اما تو سیمین رو مقصر میدونی همه ی اینا باعث شده بخوای انتقام بگیری ، شاید فرزاد و بابام دلشون واست سوخته باشه اما من چون تو رو میشناسم میدونم تبدیل به چ حیوونی شدی .
بعدش گذاشت رفت ، قلبم رو چنگ زدم قیافه ام داشت کبود میشد
آقاسالار نگران داد زد :
زود باش برو قرصاش رو بیار فرزاد
خودش اومد کمک کرد دراز بکشم واقعا حالم بد شده بود خیلی زیاد کاش این قلب دست از زدن برمیداشت اینطوری باعث میشد حالم بهتر بشه ، وقتی قرص خوردم باعث شد حالم بهتر بشه اما هنوزم جای حرفایی که بهم زده بود درد میکرد مگه میشد با شنیدن حرفای تلخ آرتان قلبت شکسته نشه هر چقدر هم از واقعیت خبر نداشته باشه حق نداشت اینقدر تلخ باشه !

undefined
undefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۶:۱۵

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefined
undefined

#part_249
#دڪتر_مغرور_منــ


بلند شدم نشستم با خوردن قرص کمی بهتر شده بودم ، آقاسالار کنارم نشسته بود داشت پشتم رو ماساژ میداد با چشمهای گریون خیره بهش شدم حتی از پدری که فوت کرده بود هم بیشتر داشت بهم میرسید حتی از خانواده ای که نداشتم داشتند من رو حمایت میکردند
چجوری میتونید انقدر خوب باشید !
خیره خیره داشت بهم نگاه میکرد ، چند دقیقه که گذشت با صدایی گرفته شده گفت ؛
تو مثل سیمین هستی واسه ی من هیچ فرقی باهاش نداری ، از دست اون آرتان احمق ناراحت نباش نمیدونه چی به زبون میاره
قلبم داشت تند تند میزد ، دستی بهش کشیدم تا کمی از دردش کم بشه
حرفاش واقعیت بود
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
هنوزم میگم تو یه اشتباه کردی قرار نیستش تاوان کار بقیه رو پس بدی پس تمومش کن
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد متوجه میشدم چی داشت میگفت ولی خوب واسم سنگین تموم شده بود نمیشد کاریش کرد
فرزاد پرسید :
قلبت درد میکنه ؟
دوست نداشتم ناراحتشون کنم امشب به حد کافی اذیت شده بودند
نه
دروغ نگو وقتی درد داری
با شنیدن این حرفش حسابی خجالت زده شده بودم ، فرزاد خیلی تیز بود
پاشو بریم اتاقت راحت استراحت کن شب میام بهت سر میزنم مشکلی نداشته باشی .
من خوبم فرزاد این دردا عادی هستش
پاشو ببینم واسه ی من دکتر شده نظر میده واسه ی خودش
_ پاشو دخترم حق با فرزاد هستش باید استراحت کنی به خودت فشار نیار چیزی لازم داشتی بگو به امشب هم فکر نکن آرتان کله شق هستش اصلا نمیدونه چی داره به زبون میاره
لبخند محزونی زدم بعدش به کمک فرزاد بلند شدم رفتم سمت اتاق ....


undefined
undefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۶:۱۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefined
undefined

#part_250
#دڪتر_مغرور_منــ


با دیدن سیمین خواستم برم سمت بالا که دیر شده بود من رو دید اولش متعجب داشت به من نگاه میکرد بعدش اخماش کم کم تو هم فرو رفت و با خشم گفت :
ببینم تو اینجا چ غلطی میکنی ؟
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم ، میدونستم هر چیزی بگم عصبانی میشه
وقتی دید ساکت شده دارم بهش نگاه میکنم بیشتر عصبانی شد به سمتم اومد روی شونم زد که باعث شد یه قدم به عقب برم بعدش رو به من توپید :
بگو ببینم چ نقشه ای کشیدی که خشکت زده بر و بر داری من رو نگاه میکنی ؟
به سختی لب باز کردم :
من هیچ نقشه ای ندارم داری اشتباه میکنی !
کاملا مشخصه هیچ نقشه ای نداری ، اولش رفتی زن فرامرز شدی بعدش اومدی اینجا قصدت چیه راستش رو بگو ؟
من ...
سیمین
با شنیدن صدای فرزاد به سمتش برگشت خیره به چشمهاش شد و گفت :
بله
چیکار داری میکنی ؟
با عصبانیت خندید :
مشخص نیست دارم به این موجود رقبت انگیز که بهش ترحم کردید و جا مکان دادید محبت میکنم درست مثل شماها !
چشمهام با درد بسته شد چقدر بد شده بود توهین هاش واقعا درد آور شده بود واسه ی من قلبم داشت تند تند میکوبید حسابی باعث بد شدن حال من شده بود
دهنت و ببند
چیشد دلت سوخت
خواستم برم که سیمین دستم رو گرفت و گفت :
وایستا ببینم کجا داری فرار میکنی ؟ حرفام مگه دروغ بود که بهت برخورده
با چشمهای پر شده خیره بهش شدم و گفتم :
_ چی باعث شد عوض بشی !
جا خورد سکوت کرد


undefined
undefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۶:۱۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefined
undefined

#part_251
#دڪتر_مغرور_منــ


داخل اتاق نشسته بودم دوست نداشتم برم بیرون میدونستم سیمین خوشش نمیاد من اینجا باشم ، منم داشتم اینجا اذیت میشدم اما فرزاد و آقاسالار رو دوستشون داشتم برعکس بقیه هوای من رو داشتند اصلا نمیپرسیدند چرا همچین اتفاق هایی افتاد
با شنیدن صدای در اتاق از افکارم خارج شدم با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
بله
در اتاق باز شد ، آقاسالار بود بلند شدم ایستادم که لبخندی زد و گفت :
وقت شام هستش از ظهر اصلا نیومدی بیرون نگرانت شدم گفتم بیام خودم ببینمت
از این همه محبتی که نسبت به من داشتند شرمنده میشدم ، سر به زیر جواب دادم :
من خوبم ، سیمین خانوم بودند گفتم من نیام شاید اذیت بشن
هیچکس اذیت نمیشه بیا با هم بریم
به سمتش رفتم دستش رو روی شونم انداخت و از اتاق خارج شدیم با من جوری رفتار میکرد انگار دخترش هستم اصلا احساس معذب بودن نمیکردم بس که خوب بودند ، سیمین نگاهش که به ما افتاد اخماش رو تو هم کشید ، مهرداد نشسته بود سیاوش هم روی پاش نشسته بود بغض کردم یاد آرزو افتادم هیچوقت نتونست تو بغل پدرش باشه چون مهرداد دوستش نداشت
ازش چشم دزدیدم یه گوشه نشستم که سیمین به خدمه گفت بیاد سیاوش رو ببره تا غذاشون رو بخورن
بابا
خیره به سیمین شد
جان
امشب دوست داشتیم تنها باشیم اما شما مثل اینکه فراموش کرده بودید
لب گزیدم میدونستم منظورش منم ، رسما اشتهام کور شده بود
اینجا هیچ غریبه ای نیست
هستش شما جوری رفتار میکنید انگار نیست
بسه سیمین باز شروع نکن
این فرزاد بود که بهش گفته بود ، سیمین پشت چشمی نازک کرد و ساکت شد
از فرامرز طلاق گرفتی ؟
این اولین بار بود مهرداد من رو مخاطب خودش قرار میداد ، با صدایی که بشدت داشت میلرزید جوابش رو دادم :
آره

undefined
undefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۶:۱۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefined
undefined

#part_252
#دڪتر_مغرور_منــ


آقاجون دوست داره تو رو ببینه اگه خواستی تو یه فرصت مناسب باهاش دیدار کن
فقط سری تکون دادم من دوست نداشتم آقاجون رو ببینم مخصوصا بعد کار هایی که کرده بود دوست نداشتم هیچکس رو ببینم ، سیمین خیره به من شد و پرسید :
خوب دلیل طلاقتون چی بود ؟
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم ، سیمین قصدش چی میتونست باشه داشت همچین سئوال هایی میپرسید ، سعی کردم خونسرد باشم ، لرزش دستام رو قایم کنم چون یادآوری فرامرز فقط باعث ترس من میشد
با هم تفاهم نداشتیم طلاق گرفتیم
پوزخند صدا داری زد :
همش همین بود یعنی ؟
آره
عجیبه
خوب این بحث رو تمومش کنید دیگه دوست نداریم از گذشته صحبت بشه
چرا گذشته مگه یاد اوری بشه کجاش بده ؟
شاید گذشته سیمین خوب بوده باشه مخصوصا که یه خانواده خوب داشت همیشه ازش حمایت کردند ولی من اصلا گذشته ی خوبی نداشتم !،
ماهک
به سمت مهرداد برگشتم و گفتم :
بله
میتونی دوباره کارت رو شروع کنی تو بیمارستان واسه ی روحیت خوبه
سیمین با حسادت آشکاری گفت :
روحیه ی این نباید واسه تو مهم باشه مهرداد هر کاری دوست داره بکنه
حسابی خجالت زده شده بودم مخصوصا که سیمین نوع صحبت کردنش زننده بود
مهرداد اخماش رو تو هم کشید و خیلی سرد خطاب به سیمین گفت :
ماهک دختر عمه ی من هستش یه پیشنهاد بهش دادم ، سیمین حدت رو بفهم
سیمین که دید مهرداد رو عصبانی کرد سریع خواست درستش کنه
ببخشید منظوری نداشتم
فرزاد خیره به من شد و پرسید :
دوست داری بیای سر کارت ؟
میتونم ؟
_ آره
لبخندی زدم خوشحال شده بودم میدونستم چشمهام برق میزنه‌ همیشه کار کردن رو دوست داشتم باعث میشد درد هام فراموشم بشه



undefined
undefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۶:۱۷

undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefined
undefined

#part_253
#دڪتر_مغرور_منــ


  ممنون فرزاد
سیمین خیره به آقاسالار شد و گفت :
من دوست ندارم جایی که شوهرم هستش این دختره کار کنه ، شماها هم خوب میدونید حق دارم چون این دختره خیلی مکار و روباه صفت هستش باعث میشه بین من و شوهرم جدایی بیفته پس ...
سیمین
مهرداد با هشدار اسمش رو صدا زده بود ، سیمین ساکت شد انگار خودش هم متوجه شد داشته زیاده روی میکرده
من ...
بهتره ساکت باشی بیشتر از این خرابش نکنی
حسابی خجالت زده شده بودم سیمین اصلا نمیتونست جلوی خودش رو بگیره
ببخشید من برم
بعدش بلند شدم ، آقاسالار و فرزاد بهم شب بخیر گفتند خودشون هم‌میدونستند امشب تو جمعشون نباشم بهتر هستش سیمین بیش از حد روی من حساس شده بود ، حق داشت به هر حال من زن قبلی شوهرش بودم ، قبلا سیمین این شکلی نشده بود اما انگاری حالا خیلی چیزا تغیر کرده بود که من بیخبر بودم !

صبح شده بود آماده از اتاق خارج شدم ، سرحال تر شده بودم چون قرار بود کار کنم ، این واسه ی روحیه ی منم خوب بود
فرزاد با دیدن من لبخندی زد و گفت :
خیلی زود آماده شدی
آره گفتم منتظر نزارمت گفتی بیا سر کار دیشب منم آماده شدم که بیام
بیا بشین صبحانت و بخور میریم
نشستم مشغول شدم خبری از آقاسالار نبود خیره به فرزاد شدم و گفتم :
پس آقاسالار کجاست ؟
یه جلسه مهم دارند امروز ، صبح زود رفت شرکت
سری تکون دادم بعدش مشغول خوردن شدم ، وقتی دست از خوردن کشیدم یاد آرتان افتادم هنوزم با اینکه قلبم رو شکسته بود دوستش داشتم نمیتونستم نگرانش نباشم دست خودم نبود
فرزاد
جان
از آرتان خبر داری ؟
اخماش رو تو هم کشید :
نه
میشه باهاش صحبت کنی برگرده ؟
چرا دوست داری بیاد وقتی اذیتت میکنه اون احمق اصلا به حرفاش حتی فکرم نمیکنه
آرتان حق داره شاید یه روزی من رو ببخشه خواهش میکنم بخاطر من باهاش بد نباش ، باهاش صحبت کن برگرده دوست دارم آرتان اینجا باشه .
دوست داری بیاد ؟
آره
_ باشه باهاش صحبت میکنم
لبخندی بهش زدم فرزاد واقعا یه داداش بزرگتر و مهربون بود شاید داداش تنی و خونی من نبود ولی من از داداش خونی هم اگه بود شک نداشتم بیشتر فرزاد رو دوستش میداشتم !



undefined
undefinedundefined
undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۶:۱۷

پارت های جدید تقدیم به شماundefinedundefinedلایک فراموش نشه undefinedundefined

۱۶:۱۸

.

۱۰:۴۷