بله | کانال دنیای رمان
عکس پروفایل دنیای رماند

دنیای رمان

۲.۱ هزار عضو
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت56 --من عاشقش شده بودم حامد. با شنیدن اون حرفش میخواستم سر خودمو و ساسانو باهم به دیوار بکوبم. --یه روزم دلو زدم به دریا و به بابام گفتم. حامد هیچ وقت سیلی که اون لحظه از بابام خوردم رو یادم نمیره. اون روز از فکر و خیال بچگی و عاشقی اومدم بیرون و واقعیت رو باور کردم. باور واقعیت، منو خراب کرد! اون روز وقتی از نمایشگاه ماشین بابااومدم بیرون، بی هدف توی خیابون رفتم و رفتم. حواسم به زمان نبود، و همون زمان لعنتی منو برد اونجا! صداش میلرزید --حامد من نمیخواستم برم! اون منو برد! همون کامران عوضی! خلاصه که از اون روز به بعد، من شدم باعث و بانی تمام مشکلات بابام. تا اینکه دووم نیاورد و دق کرد! درست یک هفته بعد از چهل بابا، مامان شهرزاد سکته کرد و مُرد. یقمو گرفت تو مشتش --حامد بخداااا من نتونستم! حالم دست خودم نبود! یه دفعه حالش بد شد و خواست بیفته که بازوشو گرفتم. به صورتش ضربه زدم و هرچی صداش زدم فایده نداشت! مونده بودم چیکار کنم. تازه یاد یاسر افتاده بودم و نمیدونستم کجاس. ساعت ۱۲ شب بود و هیچ کس توی کوچه نبود. تب ساسان خیلی بالا بود و میترسیدم اتفاقی واسش بیفته. با دیدن یاسر که از ته کوچه میومد خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. جلوی من ایستاد و دستاشو گذاشت رو زانوهاش و نفس نفس میزد. --یاسر خوبی؟ عصبانیت از سر و روش میبارید. به ساسان اشاره کرد --این چشه؟ --نمیدونم داشت حرف میزد یه دفعه حالش بد شد الانم تب داره. اومد نزدیک و تبشو چک کرد. --اوووو چه تبش بالاس. پاشو زیر کتفشو بگیر. دوتایی زیر کتفاشو گرفتیم و بردیمش توی ماشین. یه دفعه یاد شهرزاد افتادم. --حامد؟ --یاسر چیزه میگم....پس شهرزا.... حرفمو قطع کردم یعنی شهرزاد خانم چی میشه؟ خندید --برو بهش بگو بیاد. از خجالت کم مونده بود آب بشم. دویدم توی کوچه و با سرعت خودمو به خونه ی شهرزاد رسوندم. با تردید زنگ زدم و منتظر موندم. باصدای خش داری که حاصل گریه بودجواب داد --صبر کنید، الان میام. در رو باز کرد و حاضر و آماده اومد بیرون‌. --بریم. --شما از کجا فهمیدید؟ --همه ی حرفاشو شنیدم. خجالت زده سرشو انداخت پایین. با دستم به روبه رو اشاره کردم. --بفرمایید. همین که من و شهرزاد سوار شدیم، یاسر با سرعت حرکت کرد. جلوی بیمارستان، با برانکارد ساسانو بردن و من و یاسر و شهرزاد هم رفتیم دنبالشون. یاسر رفت پیش دکتر و باهاش صحبت کرد. --چیشد یاسر؟ --دکترش میگه چیز خاصی نبوده و فشار عصبی بهش وارد شده که خداروشکر رفع شده. روشو کرد طرف شهرزاد --خانم وصال شما باید واسه پاسخ به چند تا سوال برین به این کلانتری. کارتی که آدرس روش بود و داد به شهرزاد. --حامد توهم باید هرچی که از کامران میدونی رو بگی‌. --باشه. همین که نشست رو صندلی موبایلش زنگ خورد و بلند شد رفت بیرون. دوباره من و شهرزاد تنها شده بودیم و این من بودم که داشتم از درون میسوختم. با صداش به خودم اومدم. --آقای رادمنش؟ --بفرمایید. --شرمنده این همه مزاحمتون شدم. --نه خواهش میکنم. پرستار اومد --ببخشید همراه آقای وصال شمایید؟ بلند شدم ایستادم --بله.اتفاقی افتاده؟ --نه به هوش اومدن میخوان شمارو ببینن. شهرزاد هم ایستاد. --ببخشید میشه من ببینمش؟ --بله. کنار هم اما با فاصله، همقدم شدیم و رفتیم پیش ساسان. ساعد دستشو گذاشته بود رو پیشونیش و چشماش بسته بود. شهرزاد نشست رو صندلی و صداش زد --ساسان؟ چشماشو باز کرد و به شهرزاد لبخند زد --خوبی؟ --اره خوبم. --خداروشکر. --حامد یاسر نیومد؟ --چرا اومده رفت بیرون. موبایلم زنگ خورد و با گفتن ببخشید اومدم بیرون. --الو؟ --الو حامد؟ --سلام بابا جون. --سلام حامدکجایی بابا؟ --سرشب که رفته بودیم با یاسر و ساسان هیئت. بعدش ساسان حالش بد شد آوردیمش بیمارستان. --عه چرا چیشد؟ --دکتر میگه فشار عصبی بهش وارد شده. --انشاالله که زودتر خوب بشه. --انشاالله. آرمان و مامان کجان؟ --تازه رسیدیم خونه‌. آرمان خوابیده بود مامانت بردش تو اتاق. --باشه بابا بهشون سلام برسون. --حامد؟ --جانم بابا؟ --اومدی خواب بودم، فردا یه تکه پا بیا کارخونه کارت دارم. --چشم بابا. --فعلا خداحافظ...... رفتم اورژانس و نشستم پیش یاسر. --عه کجا بودی تو؟ --بابام زنگ زده بود. --اهان. --یاسر؟ --بله؟ --کامران چی شد امشب؟ --هیچی بچها گرفتنش. ببین حامد! کلافه به من خیره شد --ببین حامد، شهرزاد در خطره. ناباورانه گفتم --یعنی چی؟ --از اونجایی که من میدونم، دار و دسته غلام یکی و دوتا نیستن. از اونجاییم که شهرزاد یه مدت با کامران بوده...........
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت58
افکارم گره شده بود و نمیدونستم از کجا باید شروع کنم به فکر کردن.خیالم از بابت شهرزاد راحت شده بود چون امشب با دیدن ساسان، شوکه شد و این شوک حافظشو برگردوند.اما از دست کامران اعصبانی بودم و دلم میخواست یه بار درست و حسابی از خجالتش دربیام.با وجود همه اتفاقات، درخواست یاسر ذهنمو دچار چالش کرده بود.چون یاسر واسه نگه داشتنم تو اطلاعات خیلی تلاش کرد.تو اون اوضاع با اون شرایط، هیچ کس منو قبول نمیکرد و حتی ندیده منو رد میکردن.اما یاسر کمکم کرد و تونستم توی چند ماه اخیر هرچی اطلاعات از اکیپ و غلام داشتم به پلیسا بدم.با درخواست جدید یاسر، بین قبول کردن و قبول نکردن مونده بودم.....
نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد که با صدای زنگ موبایلم، بیدار شدم.با چشمای نیمه باز گوشیمو برداشتم و به صفحش خیره شدم.خدایا شماره ناشناس این وقت شب؟دکمه وصل رو زدم و صدامو صاف کردم.--الو؟صدایی که از ترس میلرزید توی گوشم پیچید--ا...الو، آقای رادمنش؟با شنیدن صدای شهرزاد بلند شدم نشستم.--شمایید؟--بله، واقعا متاسفم این وقت شب مزاحم شدم. اما.....گریش گرفت و سعی میکرد گریشو خفه کنه.--میشه آروم باشید بگید چی شده؟--سا...سا...ن! ساسان حالش خوب نیست!--چییی؟ یعنی چی که حالش خوب نیست؟--نمیدونم اما تبش خیلی بالاس.واقعا نمیدونم چیکار کنم!دستپاچه بلند شدم--ببنید اول اروم باشید و بعد زنگ بزنید، آمبولانس. منم الان میام.--باشه...خداحافظ....
با برداشتن کاپشن و سوییچ ماشین خیلی اروم و بی صدا رفتم بیرون و در هال رو باز کردم.هوا خیلی سرد بود و باد میومد....
با سرعت زیاد خودمو به خونه شهرزاد رسوندم و از ماشین پیاده شدم.زنگ رو زدم و منتظر ایستادم در باز شد--سلام. سلام کردم و بدون اجازه وارو حیاط شدم.--زنگ زدین آمبولانس؟--بله گفتن تو راهن.همون موقع صدای زنگ اومد و شهرزاد خواست بره باز کنه.--شما بمونید من میرم.امبولانس اومد و ساسان و شهرزاد رو برد و منم با ماشین دنبالشون رفتم....سریع بردنش بخش اورژانس.صندلی های اورژانس همه پُر بود و فقط دوتا صندلی خالی بود.حال شهرزاد خوب نبود و رفت نشست. منم ایستاده بودم.بعد از چند دقیقه دکتر اومد--آقای دکتر حالشون بهتره؟--بله، اما خطر از بیخ گوششون رد شده.ببینید، ریه هاش دچار عفونت شده و با اینکه کمه، دمای بدن واسه مقاومت میره بالا و خطرناکه.--میتونم ببینمش؟--بله اما الان مسکن بهشون تزریق کردن و خوابیده.--باشه ممنونم.شهرزاد اومد پیش من--چیشد؟ حالش خوبه؟--بله شما نگران نباشید.--نمیتونم ببینمش؟--الان مسکن بهش تزریق کردن.یه دفعه چشماش بسته شد و دستشو به دیوار گرفتنگران پرسیدم--حالتون خوبه؟--بله. یه لحظه جلو چشمم سیاه شد.--بفرمایید بشینید.آروم آروم رفت نشست رو صندلی.رفتم بیرون و دوسه تا آبمیوه و کیک و رانی و... گرفتم....
با فاصله یه صندلی کنارش نشستم.یه رانی باز کردم و با کیک جلوی صورتش گرفتم.--اینو بخورید لطفاً.خجالت زده رانی و کیک رو گرفت--ممنون.--نوش جان.صدای زنگ موبایل اومد--آقای رادمنش؟--بله؟--میشه موبایل ساسان رو جواب بدید؟ --بله بدین موبایل رو.گرفتم و به شماره نگاه کردم.مامان.جواب دادم--سلام زهره خانم.--سلام حامد تویی؟--بله‌. شما خوبید؟--نه حامد، میدونی چقدر زنگ زدم بهش؟کجایید شما؟--راستش ساسان یکم حالش خوب نبود.--وااای خدااا چی شده بچم؟--نگران نباشید یکم تب کرده.--ای وای بمیرم. کدوم بیمارستانید؟--نمیخواد بیاید.من هستم.--آخه دلم طاقت نمیاره.--بخدا چیزی نیست. حالش بهتر بشه خودم میارمش.--الهی خیر ببینی.--ممنونم.وظیفس.--میشه با ساسان حرف بزنم؟--الان مسکن بهش تزریق کردن خوابیده. بیدار شد میگم بهتون زنگ بزنه.--باشه حامد. مراقب ساسانم باشیا!--چشم زهره خانم. فعلا خداحافظ.--خداحافظ.برگشتم و نگاهم به نگاه شهرزاد گره خورد.وجودم لزرید و قلبم تو سینم بند نبود.اما گره ی نگاه هامون ساده بود و به ثانیه نکشیده از هم باز شد.........
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۴:۵۷

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت58 افکارم گره شده بود و نمیدونستم از کجا باید شروع کنم به فکر کردن. خیالم از بابت شهرزاد راحت شده بود چون امشب با دیدن ساسان، شوکه شد و این شوک حافظشو برگردوند. اما از دست کامران اعصبانی بودم و دلم میخواست یه بار درست و حسابی از خجالتش دربیام. با وجود همه اتفاقات، درخواست یاسر ذهنمو دچار چالش کرده بود. چون یاسر واسه نگه داشتنم تو اطلاعات خیلی تلاش کرد. تو اون اوضاع با اون شرایط، هیچ کس منو قبول نمیکرد و حتی ندیده منو رد میکردن. اما یاسر کمکم کرد و تونستم توی چند ماه اخیر هرچی اطلاعات از اکیپ و غلام داشتم به پلیسا بدم. با درخواست جدید یاسر، بین قبول کردن و قبول نکردن مونده بودم..... نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد که با صدای زنگ موبایلم، بیدار شدم. با چشمای نیمه باز گوشیمو برداشتم و به صفحش خیره شدم. خدایا شماره ناشناس این وقت شب؟ دکمه وصل رو زدم و صدامو صاف کردم. --الو؟ صدایی که از ترس میلرزید توی گوشم پیچید --ا...الو، آقای رادمنش؟ با شنیدن صدای شهرزاد بلند شدم نشستم. --شمایید؟ --بله، واقعا متاسفم این وقت شب مزاحم شدم. اما..... گریش گرفت و سعی میکرد گریشو خفه کنه. --میشه آروم باشید بگید چی شده؟ --سا...سا...ن! ساسان حالش خوب نیست! --چییی؟ یعنی چی که حالش خوب نیست؟ --نمیدونم اما تبش خیلی بالاس.واقعا نمیدونم چیکار کنم! دستپاچه بلند شدم --ببنید اول اروم باشید و بعد زنگ بزنید، آمبولانس. منم الان میام. --باشه...خداحافظ.... با برداشتن کاپشن و سوییچ ماشین خیلی اروم و بی صدا رفتم بیرون و در هال رو باز کردم. هوا خیلی سرد بود و باد میومد.... با سرعت زیاد خودمو به خونه شهرزاد رسوندم و از ماشین پیاده شدم. زنگ رو زدم و منتظر ایستادم در باز شد --سلام. سلام کردم و بدون اجازه وارو حیاط شدم. --زنگ زدین آمبولانس؟ --بله گفتن تو راهن. همون موقع صدای زنگ اومد و شهرزاد خواست بره باز کنه. --شما بمونید من میرم. امبولانس اومد و ساسان و شهرزاد رو برد و منم با ماشین دنبالشون رفتم.... سریع بردنش بخش اورژانس. صندلی های اورژانس همه پُر بود و فقط دوتا صندلی خالی بود. حال شهرزاد خوب نبود و رفت نشست. منم ایستاده بودم. بعد از چند دقیقه دکتر اومد --آقای دکتر حالشون بهتره؟ --بله، اما خطر از بیخ گوششون رد شده. ببینید، ریه هاش دچار عفونت شده و با اینکه کمه، دمای بدن واسه مقاومت میره بالا و خطرناکه. --میتونم ببینمش؟ --بله اما الان مسکن بهشون تزریق کردن و خوابیده. --باشه ممنونم. شهرزاد اومد پیش من --چیشد؟ حالش خوبه؟ --بله شما نگران نباشید. --نمیتونم ببینمش؟ --الان مسکن بهش تزریق کردن. یه دفعه چشماش بسته شد و دستشو به دیوار گرفت نگران پرسیدم --حالتون خوبه؟ --بله. یه لحظه جلو چشمم سیاه شد. --بفرمایید بشینید. آروم آروم رفت نشست رو صندلی. رفتم بیرون و دوسه تا آبمیوه و کیک و رانی و... گرفتم.... با فاصله یه صندلی کنارش نشستم. یه رانی باز کردم و با کیک جلوی صورتش گرفتم. --اینو بخورید لطفاً. خجالت زده رانی و کیک رو گرفت --ممنون. --نوش جان. صدای زنگ موبایل اومد --آقای رادمنش؟ --بله؟ --میشه موبایل ساسان رو جواب بدید؟ --بله بدین موبایل رو. گرفتم و به شماره نگاه کردم. مامان. جواب دادم --سلام زهره خانم. --سلام حامد تویی؟ --بله‌. شما خوبید؟ --نه حامد، میدونی چقدر زنگ زدم بهش؟ کجایید شما؟ --راستش ساسان یکم حالش خوب نبود. --وااای خدااا چی شده بچم؟ --نگران نباشید یکم تب کرده. --ای وای بمیرم. کدوم بیمارستانید؟ --نمیخواد بیاید.من هستم. --آخه دلم طاقت نمیاره. --بخدا چیزی نیست. حالش بهتر بشه خودم میارمش. --الهی خیر ببینی. --ممنونم.وظیفس. --میشه با ساسان حرف بزنم؟ --الان مسکن بهش تزریق کردن خوابیده. بیدار شد میگم بهتون زنگ بزنه. --باشه حامد. مراقب ساسانم باشیا! --چشم زهره خانم. فعلا خداحافظ. --خداحافظ. برگشتم و نگاهم به نگاه شهرزاد گره خورد. وجودم لزرید و قلبم تو سینم بند نبود. اما گره ی نگاه هامون ساده بود و به ثانیه نکشیده از هم باز شد......... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت59
با شنیدن حرف های یاسر و چیزایی که ساسان گفته بود، علامت سوالایی توی ذهنم به وجود اومده بود!دلو زدم به دریا و زیر لب بسم الله گفتم و با فاصله یه صندلی کنارش نشستم.صدامو صاف کردم.--خانم وصال؟--بله.--میتونم چند تا سوال در مورد زندگی شخصیتون بپرسم؟با تردید جواب داد--بفرمایید؟--میشه... با مکث ادامه حرفمو گفتم. بگید از کی با کامران آشنا شدید؟سکوت کرد و به روبه روش خیره شد.چند ثانیه بعد چشماش اشکی شد و بارون اشک روی گونش جاری شد.--ببخشید ناراحتتون کردم؟با لجبازی اشکاشو پاک کرد--نه! نه! ناراحت نشدم.--پس...میشه جواب سوالم رو بدین؟--از وقتی که تنها شدم. اون موقع ۱۶_۱۵ سالم بود.چهل بابام که تموم شد، درست ۱ هفته بعد مامانم مُرد و من تنهای تنها شدم.یه روزم کامران اومد دم خونمون و گفت دوست ساسانِ و از طرف ساسان اومده.منم یه نوجوون بی تجربه و زود باور....اون روز منو برد به یه مهمونی که به عمرم ندیده بودم.با دیدن ساسان، خوشحال از اینکه اونجا تنها نیستم، اما با رفتار ساسان من خورد شدم.با تهمتی که بهم زد لجبازیم گُل کرد تلخ ترین قسمت زندگیم شروع شد....آهی کشید و ادامه داد--رابطم رو با ساسان قطع کردم و هر جا میدیدمش بهش کم محلی میکردم.کامران اما باهام خوب بود و میگفت میتونم مثل یه برادر روش حساب کنم.اما من دختر بودم و درجه احساسم، از برادری فراتر میرفت.تموم فکر و ذهنم شده بود کامران و حتی توی محلمون همه با چشم بد نگاهم میکردن.اون روزا فکر میکردم این چیزا مهم نیست و مهم فقط کامرانه.یه روز اتفاقی، پستر تبلیغاتی یه نمایشگاه، با عنوان دفاع مقدس رو دیدم و کنجکاو شدم. تصمیم گرفتم یه روز برم.اتفاقاً با کامران رفتیم و اون همش چرت و پرت میگفت تا حواسم منو پرت کنه. اما تصویرا و وسایلی که اونجا بود ذهنمو هر لحظه بیشتر از قبل درگیر میکرد.جمله هایی از حجاب و چادر، توجهم رو بیشتر از همه به خودش جلب میکرد.اون روز دلم میخواست حتی یه بار چادر پوشیدن رو تجربه کنم.حس میکردم واسه تنوع گزینه خوب و مورد قبولیه.یه روزم رفتم بازار و یه چادر واسه خودم خریدم.با پوشیدنش برای اولین بار حس خوبی داشتم.بعد از ظهرش کامران اومد دنبالم تا بریم بیرون، ما با دیدن من با چادر، اخم و تَخم کرد و گفت باید درش بیارم و من با قبول نکردم و گفتم که به تو ربطی نداره.خلاصه اون روز، شد روز آخر!آخر همه چیز!از بیرون رفتن، گرفته تا همه چیز.ظاهر ماجرا تموم شده بود، اما قلبم شکسته بود.انگار دنیا تموم بد بختیاشو ریخته بود رو سرم و من دوباره تنها شده بودم.از اینکه با پول کامران زندگیم میچرخید، از خودم متنفر شده بودم.چند بار خواستم برم پیش ساسان، اما غرورم اجازه نمیداد.یه روز نزدیک غروب رفتم خرید، یه دفعه خوردم به یه خانم کاغذایی که دستش بود ریخت رو زمین. فرصت اینو پیدا نکردم که یه معذرت خواهی درست و حسابی ازش بکنم. چون انقدر عجله داشت که سریع کاغذاشو برداشت و سوار تاکسی شد و رفت.کاغذ کوچیکی روی زمین بود که یه آدرس روش نوشته شده بود.کاغذ رو برداشتم و با دقت خوندم.واسه فهمیدن محل آدرس، کنجکاو شدم و قِید خرید رو زدم.کاغذو به راننده تاکسی نشون دادم و خواستم منو ببره به محل آدرس.توی راه ماشین راننده خراب شد و گفت باید صبر کنم تا درست بشه.با خودم تصمیم گرفتم پیاده آدرسو پیدا کنم.شب شده بود و منم تنها توی خیابون.کنار خیابون ایستاده بودم و چشمم خورد به گلستان شهدایی که اون طرف خیابون بود.ترسم تبدیل به شادی شد و همین که خواستم برم اون طرف خیابون، جلوی چشمام سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم....صدای اذان پخش شد و شهرزاد هم حرفشو قطع کرد.رفتم پیش ساسان،اما هنوز خواب بود.برگشتم پیش شهرزاد.--من میرم نماز بخونم‌ مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرید.--میشه منم باهاتون بیام؟--بله.نزدیک سرویس بهداشتی، راهمون از هم جدا شد و بعد از اینکه وضو گرفتم اومدم بیرون و دیدم شهرزاد منتظر ایستاده‌.رفتم پیشش و همینجور که چشمم به زیپ کاپشنم بود --شرمنده معطل شدین.خجالت کشید--نه این چه حرفیه......

undefinedنویسنده: حلما undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۴:۵۷

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت59 با شنیدن حرف های یاسر و چیزایی که ساسان گفته بود، علامت سوالایی توی ذهنم به وجود اومده بود! دلو زدم به دریا و زیر لب بسم الله گفتم و با فاصله یه صندلی کنارش نشستم. صدامو صاف کردم. --خانم وصال؟ --بله. --میتونم چند تا سوال در مورد زندگی شخصیتون بپرسم؟ با تردید جواب داد --بفرمایید؟ --میشه... با مکث ادامه حرفمو گفتم. بگید از کی با کامران آشنا شدید؟ سکوت کرد و به روبه روش خیره شد. چند ثانیه بعد چشماش اشکی شد و بارون اشک روی گونش جاری شد. --ببخشید ناراحتتون کردم؟ با لجبازی اشکاشو پاک کرد --نه! نه! ناراحت نشدم. --پس...میشه جواب سوالم رو بدین؟ --از وقتی که تنها شدم. اون موقع ۱۶_۱۵ سالم بود. چهل بابام که تموم شد، درست ۱ هفته بعد مامانم مُرد و من تنهای تنها شدم. یه روزم کامران اومد دم خونمون و گفت دوست ساسانِ و از طرف ساسان اومده. منم یه نوجوون بی تجربه و زود باور.... اون روز منو برد به یه مهمونی که به عمرم ندیده بودم. با دیدن ساسان، خوشحال از اینکه اونجا تنها نیستم، اما با رفتار ساسان من خورد شدم. با تهمتی که بهم زد لجبازیم گُل کرد تلخ ترین قسمت زندگیم شروع شد.... آهی کشید و ادامه داد --رابطم رو با ساسان قطع کردم و هر جا میدیدمش بهش کم محلی میکردم. کامران اما باهام خوب بود و میگفت میتونم مثل یه برادر روش حساب کنم. اما من دختر بودم و درجه احساسم، از برادری فراتر میرفت. تموم فکر و ذهنم شده بود کامران و حتی توی محلمون همه با چشم بد نگاهم میکردن. اون روزا فکر میکردم این چیزا مهم نیست و مهم فقط کامرانه. یه روز اتفاقی، پستر تبلیغاتی یه نمایشگاه، با عنوان دفاع مقدس رو دیدم و کنجکاو شدم. تصمیم گرفتم یه روز برم. اتفاقاً با کامران رفتیم و اون همش چرت و پرت میگفت تا حواسم منو پرت کنه. اما تصویرا و وسایلی که اونجا بود ذهنمو هر لحظه بیشتر از قبل درگیر میکرد. جمله هایی از حجاب و چادر، توجهم رو بیشتر از همه به خودش جلب میکرد. اون روز دلم میخواست حتی یه بار چادر پوشیدن رو تجربه کنم. حس میکردم واسه تنوع گزینه خوب و مورد قبولیه. یه روزم رفتم بازار و یه چادر واسه خودم خریدم. با پوشیدنش برای اولین بار حس خوبی داشتم. بعد از ظهرش کامران اومد دنبالم تا بریم بیرون، ما با دیدن من با چادر، اخم و تَخم کرد و گفت باید درش بیارم و من با قبول نکردم و گفتم که به تو ربطی نداره. خلاصه اون روز، شد روز آخر! آخر همه چیز!از بیرون رفتن، گرفته تا همه چیز. ظاهر ماجرا تموم شده بود، اما قلبم شکسته بود. انگار دنیا تموم بد بختیاشو ریخته بود رو سرم و من دوباره تنها شده بودم. از اینکه با پول کامران زندگیم میچرخید، از خودم متنفر شده بودم. چند بار خواستم برم پیش ساسان، اما غرورم اجازه نمیداد. یه روز نزدیک غروب رفتم خرید، یه دفعه خوردم به یه خانم کاغذایی که دستش بود ریخت رو زمین. فرصت اینو پیدا نکردم که یه معذرت خواهی درست و حسابی ازش بکنم. چون انقدر عجله داشت که سریع کاغذاشو برداشت و سوار تاکسی شد و رفت. کاغذ کوچیکی روی زمین بود که یه آدرس روش نوشته شده بود. کاغذ رو برداشتم و با دقت خوندم. واسه فهمیدن محل آدرس، کنجکاو شدم و قِید خرید رو زدم. کاغذو به راننده تاکسی نشون دادم و خواستم منو ببره به محل آدرس. توی راه ماشین راننده خراب شد و گفت باید صبر کنم تا درست بشه. با خودم تصمیم گرفتم پیاده آدرسو پیدا کنم. شب شده بود و منم تنها توی خیابون. کنار خیابون ایستاده بودم و چشمم خورد به گلستان شهدایی که اون طرف خیابون بود. ترسم تبدیل به شادی شد و همین که خواستم برم اون طرف خیابون، جلوی چشمام سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم.... صدای اذان پخش شد و شهرزاد هم حرفشو قطع کرد. رفتم پیش ساسان،اما هنوز خواب بود. برگشتم پیش شهرزاد. --من میرم نماز بخونم‌ مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرید. --میشه منم باهاتون بیام؟ --بله. نزدیک سرویس بهداشتی، راهمون از هم جدا شد و بعد از اینکه وضو گرفتم اومدم بیرون و دیدم شهرزاد منتظر ایستاده‌. رفتم پیشش و همینجور که چشمم به زیپ کاپشنم بود --شرمنده معطل شدین. خجالت کشید --نه این چه حرفیه...... undefinedنویسنده: حلما undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت60
نمازخونه با یه پرده از هم جدا شده بود و من قسمت مردونه بودم و شهرزاد قسمت زنونه.بعد از اینکه نماز صبحم تموم شد رفتم بیرون.چند قدم اون طرف تر نمازخونه ایستادم‌.باهم رفتیم توی بخش و با دکتر ساسان حرف زدم و ساسانو مرخص کردیم.با کمک شهرزاد ساسانو بردیم توی ماشین.همین که خواستم ماشینو روشن‌ کنم موبایلم زنگ خورد--الو؟صدای نگران مامانم توی گوشم پیچید.--الو حامد؟--سلام مامان.--سلام مامان کجایی تو؟ نصف عمر شدم از سرشب تا الان.--من بیمارستانم دارم میام خونه.--مگه ساسان هنوز اونجاس؟--آره. میام خونه باهاتون حرف میزنم.--باشه. مراقب باش.--چشم خداحافظ.....همین که مامانم قطع کرد،موبایل ساسان زنگ خورد و ساسان خوابیده بود.تماسو وصل کردم--الو سلام.--سلام حامد! ساسان کجاس؟ حالش خوبه؟--سلام زهره خانم. بله ساسانم بهتره خدارو شکر. دارم میارمش خونه.--الهی بمیرم. میشه الان باهاش حرف زد؟--خوابیده. بیدارش کنم؟--نه نه! بزار بخوابه. مراقبش باش.--چشم. خداحافظ.....ماشینو روشن کردم و راه افتادم.هوا گرگ و میش بود و جذابیت آسمون چندین برابر شده بود.جلوی خونه شهرزاد توقف کردم تا پیاده شه.مکث کرد و با تردید گفت--آقای رادمنش...ممنون که امشب اومدین.مراقب ساسان باشید.--این چه حرفیه!وظیفس‌.چشم مواظبشم.....
راه افتادم طرف خونه ساسان.توی راه بیدار شد و گیج و منگ به من نگاه کرد.--به به آقا ساسااان. ساعت خواب!با صدای خواب آلویی جواب داد --سلام حامد.شهرزاد کو؟--گذاشتمش خونشون.با صدای نسبتاً بلندی گفت--چرااااا؟سوالی نگاهش کردم--خب کجا میبردمش؟کلافه تو موهاش دست کشید--حامد میترسم! این کامرانه هزارتا آمدم داره!--چی بگم.درمونده نگاهم کرد--میشه منو ببری اونجا؟--از برگردوندنت مشکلی نیست چاکر شمام هستم. ولی ساسان مامانت دیشب تا الان دوبار زنگ زده باهات حرف بزنه منم بهش قول دادم ببرمت خونتون.--راس میگی مامانمم اینجوری شک میکنه.جلوی حلیم فروشی نگه داشتم و روبه ساسان گفتم--پیاده شو.--واسه چی؟--صبححونه بخوریم دیگه.--آهان باشه.رفتیم تو مغازه و هردومون آش آبادان سفارش دادیم.ضربه کوچیکی به میز زدم--ساسان--بلهههه!--چته بابا تو فکری انقدر؟نفسشو صدادار داد بیرون--کلافم حامد! اصلاً باورم نمیشه! از دیشب فکرم درگیر شهرزاده! وقتی به روزایی که اهمیتی نسبت بهش نداشتم!چجوری میتونستم حامد؟چجوریییی؟چند نفری که اونجا بودن برگشت طرف میز ما.سرمو بردم نزدیکش--میدونم ساسان! آرومتر.صبححونه رو در سکوت خوردیم و من یه طرف حلیم واسه مامان و آرمان خریدم. ساسانو رسوندم دم خونشون......
رفتم خونه و آروم در هال رو باز کردم.کسی توی هال نبود.ظرف حلیم رو گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم تو اتاقم.--عه آرمان! بیداری داداشی؟سرشو بلند کرد و با دیدن اشکاش حالم گرفته شد.نشستم رو تخت و سرشو گرفتم تو بغلم.--قربونت برم چرا گریه میکنی؟دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بلند بلند گریه میکرد.--حاااامد!--جون دلم؟--تو مگه بهم قول ندادی منو ببری پیش مامانم؟--اره قول دادم.--میشه الان منو ببری؟ آخه دلم خیلی براش تنگ شده.محکم بغلش کردم--الهی من فدای دل کوچیکت بشم!سرشو بلند کردم و اشکاشو پاک کردم.--صبححونه بخوریم بعد بریم؟تایید وار سرشو تکون داد--پس بریم که برات یه غذای خوشمزه خریدم.از اتاق رفتیم بیرون و مامانم تو آشپزخونه بود--عه مامان جان، شما بیداری؟--سلام خوبی ؟ کجایی تو دیشب تا حالا؟نشستم رو صندلی--مفصله مامان.--حالا خلاصشو بگو ببینم.همون موقع آرمان اومد--سلام خاله.مامانم لبخند زد و صورتشو بوسید--سلام قربونت برم.--حامد تو حلیم خریدی؟--اره. مامان بابا کجاس؟--بابا امروز زود تر رفت.--آهان.--چرا نمیخوری؟از رو صندلی بلند شدم--من خوردم مامان. بخورین نوش جان.با صدای زنگ موبایلم رفتم تو اتاقم.تماسو وصل کردم--الو؟--الو سلام حامد کجایی؟--خونم یاسر چطور؟--باید ببینمت.--بعد از ظهر میام پیشت--باشه پس آدرسو میفرستم حتماًبیا.--باشه.....رفتم دوش گرفتم و آماده شدم.داشتم عطرمو میزدم که آرمان در رو باز کرد--عه آرمان، آماده ای؟--اره، صبر کنیم خاله هم بیاد.از تو اتاق داد زدم--مامااان، شمام میای؟--اره بریم.با دیدن پیام موبایلم رو برداشتم

۱۴:۵۷

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت60 نمازخونه با یه پرده از هم جدا شده بود و من قسمت مردونه بودم و شهرزاد قسمت زنونه. بعد از اینکه نماز صبحم تموم شد رفتم بیرون. چند قدم اون طرف تر نمازخونه ایستادم‌. باهم رفتیم توی بخش و با دکتر ساسان حرف زدم و ساسانو مرخص کردیم. با کمک شهرزاد ساسانو بردیم توی ماشین. همین که خواستم ماشینو روشن‌ کنم موبایلم زنگ خورد --الو؟ صدای نگران مامانم توی گوشم پیچید. --الو حامد؟ --سلام مامان. --سلام مامان کجایی تو؟ نصف عمر شدم از سرشب تا الان. --من بیمارستانم دارم میام خونه. --مگه ساسان هنوز اونجاس؟ --آره. میام خونه باهاتون حرف میزنم. --باشه. مراقب باش. --چشم خداحافظ..... همین که مامانم قطع کرد،موبایل ساسان زنگ خورد و ساسان خوابیده بود. تماسو وصل کردم --الو سلام. --سلام حامد! ساسان کجاس؟ حالش خوبه؟ --سلام زهره خانم. بله ساسانم بهتره خدارو شکر. دارم میارمش خونه. --الهی بمیرم. میشه الان باهاش حرف زد؟ --خوابیده. بیدارش کنم؟ --نه نه! بزار بخوابه. مراقبش باش. --چشم. خداحافظ..... ماشینو روشن کردم و راه افتادم. هوا گرگ و میش بود و جذابیت آسمون چندین برابر شده بود. جلوی خونه شهرزاد توقف کردم تا پیاده شه. مکث کرد و با تردید گفت --آقای رادمنش...ممنون که امشب اومدین.مراقب ساسان باشید. --این چه حرفیه!وظیفس‌. چشم مواظبشم..... راه افتادم طرف خونه ساسان. توی راه بیدار شد و گیج و منگ به من نگاه کرد. --به به آقا ساسااان. ساعت خواب! با صدای خواب آلویی جواب داد --سلام حامد.شهرزاد کو؟ --گذاشتمش خونشون. با صدای نسبتاً بلندی گفت --چرااااا؟ سوالی نگاهش کردم --خب کجا میبردمش؟ کلافه تو موهاش دست کشید --حامد میترسم! این کامرانه هزارتا آمدم داره! --چی بگم. درمونده نگاهم کرد --میشه منو ببری اونجا؟ --از برگردوندنت مشکلی نیست چاکر شمام هستم. ولی ساسان مامانت دیشب تا الان دوبار زنگ زده باهات حرف بزنه منم بهش قول دادم ببرمت خونتون. --راس میگی مامانمم اینجوری شک میکنه. جلوی حلیم فروشی نگه داشتم و روبه ساسان گفتم --پیاده شو. --واسه چی؟ --صبححونه بخوریم دیگه. --آهان باشه. رفتیم تو مغازه و هردومون آش آبادان سفارش دادیم. ضربه کوچیکی به میز زدم --ساسان --بلهههه! --چته بابا تو فکری انقدر؟ نفسشو صدادار داد بیرون --کلافم حامد! اصلاً باورم نمیشه! از دیشب فکرم درگیر شهرزاده! وقتی به روزایی که اهمیتی نسبت بهش نداشتم! چجوری میتونستم حامد؟ چجوریییی؟ چند نفری که اونجا بودن برگشت طرف میز ما. سرمو بردم نزدیکش --میدونم ساسان! آرومتر. صبححونه رو در سکوت خوردیم و من یه طرف حلیم واسه مامان و آرمان خریدم. ساسانو رسوندم دم خونشون...... رفتم خونه و آروم در هال رو باز کردم. کسی توی هال نبود. ظرف حلیم رو گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم تو اتاقم. --عه آرمان! بیداری داداشی؟ سرشو بلند کرد و با دیدن اشکاش حالم گرفته شد. نشستم رو تخت و سرشو گرفتم تو بغلم. --قربونت برم چرا گریه میکنی؟ دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بلند بلند گریه میکرد. --حاااامد! --جون دلم؟ --تو مگه بهم قول ندادی منو ببری پیش مامانم؟ --اره قول دادم. --میشه الان منو ببری؟ آخه دلم خیلی براش تنگ شده. محکم بغلش کردم --الهی من فدای دل کوچیکت بشم! سرشو بلند کردم و اشکاشو پاک کردم. --صبححونه بخوریم بعد بریم؟ تایید وار سرشو تکون داد --پس بریم که برات یه غذای خوشمزه خریدم. از اتاق رفتیم بیرون و مامانم تو آشپزخونه بود --عه مامان جان، شما بیداری؟ --سلام خوبی ؟ کجایی تو دیشب تا حالا؟ نشستم رو صندلی --مفصله مامان. --حالا خلاصشو بگو ببینم. همون موقع آرمان اومد --سلام خاله. مامانم لبخند زد و صورتشو بوسید --سلام قربونت برم. --حامد تو حلیم خریدی؟ --اره. مامان بابا کجاس؟ --بابا امروز زود تر رفت. --آهان. --چرا نمیخوری؟ از رو صندلی بلند شدم --من خوردم مامان. بخورین نوش جان. با صدای زنگ موبایلم رفتم تو اتاقم. تماسو وصل کردم --الو؟ --الو سلام حامد کجایی؟ --خونم یاسر چطور؟ --باید ببینمت. --بعد از ظهر میام پیشت --باشه پس آدرسو میفرستم حتماًبیا. --باشه..... رفتم دوش گرفتم و آماده شدم. داشتم عطرمو میزدم که آرمان در رو باز کرد --عه آرمان، آماده ای؟ --اره، صبر کنیم خاله هم بیاد. از تو اتاق داد زدم --مامااان، شمام میای؟ --اره بریم. با دیدن پیام موبایلم رو برداشتم
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت61
آرمان با دیدن قبر مامانش، دوید و با دستاش قبرو بغل کرد و بوسید.من و مامانم عقب تر بودیم.--الهی بمیرم! چقدر دلش تنگ شده بود بچم.راستی حامد، پنجشنبه، هفت کتایونه.--یعنی دو روز دیگه؟مامانم گریش گرفته بود و متوجه حرفم نشد و رفت پیش آرمان.نزدیک نیم ساعت اونجا بودیم و بعدش به درخواست مامان، واسه آرمان لباس خریدیم....--مامان؟--جانم؟--میای بریم مزار شهدا؟با خوشحالی جواب داد--اره مامان! اتفاقاً چند وقته نرفتم.--پس الان میریم.--آرمان توام موافقی؟با ذوق گفت--ارههه تازه میتونم دوستامم ببینم.همین که رسیدیم، مامان اول چند تا شیشه گلاب خرید.بین سنگ قبر ها راه میرفت و روشون گلاب میریخت و باهاشون حرف میزد.آرمانم با دیدن چند تا پسر همسن و سال خودش با خوشحالی دوید طرفشون.رفتم جای همیشگی!نشستم و قبر رو بوسیدم.حس میکردم آرامشی که داشتم هیچ جایی حس نمیکردم.قبر رو با گلابی که از مامان گرفته بودم شستم.--سلام رفیق!میدونم بی معرفتم! میدونم که ازم دلخوری! بخدا شرمندتم!فکرم بدجوری درگیره! درگیر تصمیمی که نمیدونم چیه و قبول کنم یا نه!از اون طرف اون دختر تنهاست و حس میکنم دِینی به گردنمه، که باید ادا کنم!کمکم کن! تو اون بالایی!همونجا توی آسمون......حواسم نبود که داشتم گریه میکردم.اشکمو پاک کردم و سرمو گذاشتم رو قبر و دوباره قبر رو بوسیدم.--حامد جان مامان؟سرمو بلند کردم و با لبخند به مامانم نگاه کردم--جانم مامان؟متوجه نم توی چشمام شد و ناراحت نگاهم کرد--انشاالله که به خواستت برسی مامان!بلند شدم و دستشو گرفتم و بوسیدم.--واسم دعا کن!--باشه مامان دعا میکنم.رفتیم پیش آرمان و آرمان من و مامانم رو به همه دوستاش معرفی کرد.مامانم به همشون یه مشت شکلات کاکائویی داد.این کارش از روی ترحم نبود و همیشه از وقتی که یادمه، به بچها حس خوبی داشت.....
رفتیم خونه و مامان رفت تا ناهار درست کنه.با آرمان رفتیم تو اتاقم.صدای مامان از آشپزخونه اومد--حامد؟--جانم مامان اومدم.رفتم تو آشپزخونه.--حامد برو آرمان رو ببر حمام، بچم این لباسارو هی پوشیده، عموم پرو میکنن بالاخره.--چشم.رفتم تو اتاق و به آرمان چشمک زدم.--بدو تا بریم.سوالی نگاهم کرد--کجا بریم داداشی؟--حمام.خجالت کشید و سرشو انداخت پایین--آخه من خجالت میکشم.--خجالت نداره داداشی. سفارش مامانمه.گفته حسابی حمامت کنم.خندید و قبول کرد.مامانم اومد تو اتاق و دوتا شامپو داد به آرمان.آرمان با ذوق به شامپو ها نگاه کرد--وااای مرسیی خاله.مامانم لپشو کشید--خواهش میکنم شازده کوچولو.....
آرمان رو بردم حمام و به روش مخصوص و عجله ای خودم شستمش.خودمم دوش گرفتم و اومدم بیرون و نماز خوندم.رفتم تو آشپزخونه و کمک مامان سالاد درست کنم.--حامد مامان ریز خرد کن.--مامان همینجوری خوبه دیگه.ذهنم درگیر حرف یاسر شد و با فریاد مامانم مبهم نگاهش کردم--چی مامان؟با بهت به من نگاه کرد--میگم دستتو بریدی.به دستم نگا کردم و دیدم داره ازش خون میاد.--بلند شو! بلند شو خودم درست میکنم.دست و پا چلفتی تر از تو نیست!خندیدم و دستمو شستم.--مامان جان انقدر حرص نخور!--حرص منو میخوره.رو انگشتم چسب زخم زدم و موبایلم رو برداشتم..........
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۴:۴۱

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت61 آرمان با دیدن قبر مامانش، دوید و با دستاش قبرو بغل کرد و بوسید. من و مامانم عقب تر بودیم. --الهی بمیرم! چقدر دلش تنگ شده بود بچم. راستی حامد، پنجشنبه، هفت کتایونه. --یعنی دو روز دیگه؟ مامانم گریش گرفته بود و متوجه حرفم نشد و رفت پیش آرمان. نزدیک نیم ساعت اونجا بودیم و بعدش به درخواست مامان، واسه آرمان لباس خریدیم.... --مامان؟ --جانم؟ --میای بریم مزار شهدا؟ با خوشحالی جواب داد --اره مامان! اتفاقاً چند وقته نرفتم. --پس الان میریم. --آرمان توام موافقی؟ با ذوق گفت --ارههه تازه میتونم دوستامم ببینم. همین که رسیدیم، مامان اول چند تا شیشه گلاب خرید. بین سنگ قبر ها راه میرفت و روشون گلاب میریخت و باهاشون حرف میزد. آرمانم با دیدن چند تا پسر همسن و سال خودش با خوشحالی دوید طرفشون. رفتم جای همیشگی! نشستم و قبر رو بوسیدم. حس میکردم آرامشی که داشتم هیچ جایی حس نمیکردم. قبر رو با گلابی که از مامان گرفته بودم شستم. --سلام رفیق! میدونم بی معرفتم! میدونم که ازم دلخوری! بخدا شرمندتم! فکرم بدجوری درگیره! درگیر تصمیمی که نمیدونم چیه و قبول کنم یا نه! از اون طرف اون دختر تنهاست و حس میکنم دِینی به گردنمه، که باید ادا کنم! کمکم کن! تو اون بالایی! همونجا توی آسمون...... حواسم نبود که داشتم گریه میکردم. اشکمو پاک کردم و سرمو گذاشتم رو قبر و دوباره قبر رو بوسیدم. --حامد جان مامان؟ سرمو بلند کردم و با لبخند به مامانم نگاه کردم --جانم مامان؟ متوجه نم توی چشمام شد و ناراحت نگاهم کرد --انشاالله که به خواستت برسی مامان! بلند شدم و دستشو گرفتم و بوسیدم. --واسم دعا کن! --باشه مامان دعا میکنم. رفتیم پیش آرمان و آرمان من و مامانم رو به همه دوستاش معرفی کرد. مامانم به همشون یه مشت شکلات کاکائویی داد. این کارش از روی ترحم نبود و همیشه از وقتی که یادمه، به بچها حس خوبی داشت..... رفتیم خونه و مامان رفت تا ناهار درست کنه. با آرمان رفتیم تو اتاقم. صدای مامان از آشپزخونه اومد --حامد؟ --جانم مامان اومدم. رفتم تو آشپزخونه. --حامد برو آرمان رو ببر حمام، بچم این لباسارو هی پوشیده، عموم پرو میکنن بالاخره. --چشم. رفتم تو اتاق و به آرمان چشمک زدم. --بدو تا بریم. سوالی نگاهم کرد --کجا بریم داداشی؟ --حمام. خجالت کشید و سرشو انداخت پایین --آخه من خجالت میکشم. --خجالت نداره داداشی. سفارش مامانمه. گفته حسابی حمامت کنم. خندید و قبول کرد. مامانم اومد تو اتاق و دوتا شامپو داد به آرمان. آرمان با ذوق به شامپو ها نگاه کرد --وااای مرسیی خاله. مامانم لپشو کشید --خواهش میکنم شازده کوچولو..... آرمان رو بردم حمام و به روش مخصوص و عجله ای خودم شستمش. خودمم دوش گرفتم و اومدم بیرون و نماز خوندم. رفتم تو آشپزخونه و کمک مامان سالاد درست کنم. --حامد مامان ریز خرد کن. --مامان همینجوری خوبه دیگه. ذهنم درگیر حرف یاسر شد و با فریاد مامانم مبهم نگاهش کردم --چی مامان؟ با بهت به من نگاه کرد --میگم دستتو بریدی. به دستم نگا کردم و دیدم داره ازش خون میاد. --بلند شو! بلند شو خودم درست میکنم. دست و پا چلفتی تر از تو نیست! خندیدم و دستمو شستم. --مامان جان انقدر حرص نخور! --حرص منو میخوره. رو انگشتم چسب زخم زدم و موبایلم رو برداشتم.......... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت62
کمی تو نت چرخیدم و مامانم صدام زد واسه ناهار.بعد از ناهار، میزو کمک مامانم جمع کردم و ظرفارو شستم.تلفن خونه زنگ خورد و مامان جواب داد.....--حامد مامان؟--جانم اومدم.نشستم کنارش رو مبل.--خالت زنگ زده، میخواد آش درست کنه گفت برم کمکش. پاشو لباستو عوض کن منو ببر خونه خالت.--چشم.رفتم تو اتاق و دوباره موبایلم رو چک کردم اما تماس و پیامکی از یاسر نبود.--داداشی؟--جانم آرمان؟--خاله میخواد منو ببره خونه خالت.--خب.--اشکالی نداره من برم؟--نه چه اشکالی؟--آخه اونجا همشون زنن!خندیدم و لپشو کشیدم--قربون داداش باحیام برم منننن!--میشه منو ببری پیش عمو علی؟--تو کارخونه؟--آره.--آرمان اونجا حوصلت سر نمیره؟با تعجب نگاهم کرد--حوصلم سر برههه! نه باباااا اونجا انقدر باحاله که نگو.--باشه برو لباساتو عوض کن میبرمت.خوشحال شد و دوید بیرون.....
مامان رو بردم خونه خاله و آرمانم بردم کارخونه....
من موندم تنها و داشتم تو خیابونا میچرخیدم که موبایلم زنگ خورد.--الو سلام حامد کجایی؟--سلام. تو خیابونم.--میتونی الان بیای دیگه؟--اره آدرسو بفرس.--باشه.....
آدرس یه قهوه خونه رو فرستاده بود.نزدیک نیم ساعت توی راه بودم تا رسیدم.قهوه خونه پایین شهر بود و توی یه محله خلوت.رفتم تو قهوه خونه و با حجم زیادی از دود، که حاصل از قلیون بود مواجه شدم.صدای قُلقُل و حرف و خنده و بحث و... قاطی شده بود و آدمو کلافه میکرد.با دیدن یاسر سر میز رفتم و نشستم رو صندلی.--سلام.--سلام، چرا بهتت زده؟--اینجا واسه چی؟--قضیش مفصله.دستشو بُرد بالا--مشتی؟--امر بفرما سالار.--دوتا چایی.--چشممم!--خب حامد خوبی؟--قربانت.--فکراتو کردی؟نفس عمیقی کشیدم و به جای اکسیژن دود قلیون وارد بدنم شد.--آره. اما بین دوراهی موندم.--چه دوراهی؟ادامه این حرفش دوتا پک به قلیون زدمتعجب نگاهش کردمسرشو اورد پایین و اروم حرف زد--انقدر تابلو نشو پسر. اگه یه نگاه به پشت سرت بکنی میفهمی، بعدشم فیلم بود، میبینی که دود نداشت.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردمبا بهت گفتم--اینکه همون مردک سرلکه!--بهتره بگی جمشید عقرب.--اینجا چیکار میکنه؟--همونجور که تا الان فهمیدیم،جمشید و غلام بدجوری جیک تو جیکن.بیشتر مهمونی هایی هم که کامران میرفته، مال سرلک بوده و و اونجا با غلام نقشه هاشون رو پیش میبردن.درست غلام وقتی با جمشید آشنا میشه که شوهر سابق مادر شهرزاد میمیره.--خب!--خب که به جمالت! تحقیقاتمون نتیجه داد. شوهر سابق مادر شهرزاد،معروف به اِبرام لُنگی، تو دَم و دستگاه غلام بوده تا وفتی میمیره.که البته نمیمیره و به دست غلام کشته میشه.دو سال بعد، پدر ساسان با مادر شهرزاد ازدواج میکنه و بقیش رو هم خودت میدونی.--ماموریت من چیه؟--اینجارو خوب اومدی.ببین حامد، شهرزاد یه مدت طولانی با کامران بوده.غیرتم گُل کرد و با اخم گفتم--خب که چی؟یاسر به یکی از پیشخدمت ها اشاره کرد و با عوض کردن چایی ها، یه کاغذ از زیر سینی داد به یاسر.--خودیه بابا نگران نباش.کاغذو گرفت طرف من--جمعه ساعت ۶ صبح، میری به این آدرس.--خب بعد چیکار کنم؟-- به چیزی که میخوام بگم اول فکر کن بعد جواب بده.تو باید از طریقی که درست و حلاله به شهرزاد نزدیک بشی.--یعنی چی یاسر؟--باهاش ازدواج‌کن!ذهنم قفل کرد و به چشماش خیره شدم.--میدونم درخواست درستی نیست!اما حامد تو با این کارت میتونی چندین خونواده رو نجات بدی، از هر خطر! خلاف تا آدم ربایی!--آخه یاسر،اولاً من اصلاً قصد ازدواج ندارم.ثانیاً مامانم گیر داده به من که با دختر خالم ازدواج کنم.ثالثاً، من با چه بهونه ای این کار رو بکنم؟دستشو کشید تو موهاشو نفسشو صدادار بیرون داد.بعد از چند ثانیه سکوت--فقط یه راه میمونه.سوالی نگاهش کردم--اینکه ما غیر مستقیم، شهرزاد رو مطلع کنیم.سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم--یاسر مگه شهرزاد هنوزم با کامران رابطه داره؟--نمیشه گفت رابطه داره. اما بی ربط هم نیست.--یاسر تو از کجا میدونی؟ من خودم ازش پرسیدم.قیافشو بامزه کرد و خندید--باریکلااااا! پسر شجاع.--یاسر جدی میگم.--خب چی گفت؟--اون گفت تا چند روز قبل از اینکه اتفاق اونشب بیفته با کامران رابطه داشته.--شاید باورت نشه اما، کامران تا زمانیم که شهرزاد توی کما بود.میرفت بیمارستان و بهش سر میزد.--جدیییی؟--اره.--پس اتفاق پریشب؟--بیشتر ظاهر سازی بوده تا اتفاق.--یاسر چرا واضح حرف نمیزنی؟--چون اطلاعات کامل و دقیقی ندارم.به خاطر همین میگم باید به شهرزاد نزدیک بشی........
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۴:۴۱

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت62 کمی تو نت چرخیدم و مامانم صدام زد واسه ناهار. بعد از ناهار، میزو کمک مامانم جمع کردم و ظرفارو شستم. تلفن خونه زنگ خورد و مامان جواب داد..... --حامد مامان؟ --جانم اومدم. نشستم کنارش رو مبل. --خالت زنگ زده، میخواد آش درست کنه گفت برم کمکش. پاشو لباستو عوض کن منو ببر خونه خالت. --چشم. رفتم تو اتاق و دوباره موبایلم رو چک کردم اما تماس و پیامکی از یاسر نبود. --داداشی؟ --جانم آرمان؟ --خاله میخواد منو ببره خونه خالت. --خب. --اشکالی نداره من برم؟ --نه چه اشکالی؟ --آخه اونجا همشون زنن! خندیدم و لپشو کشیدم --قربون داداش باحیام برم منننن! --میشه منو ببری پیش عمو علی؟ --تو کارخونه؟ --آره. --آرمان اونجا حوصلت سر نمیره؟ با تعجب نگاهم کرد --حوصلم سر برههه! نه باباااا اونجا انقدر باحاله که نگو. --باشه برو لباساتو عوض کن میبرمت. خوشحال شد و دوید بیرون..... مامان رو بردم خونه خاله و آرمانم بردم کارخونه.... من موندم تنها و داشتم تو خیابونا میچرخیدم که موبایلم زنگ خورد. --الو سلام حامد کجایی؟ --سلام. تو خیابونم. --میتونی الان بیای دیگه؟ --اره آدرسو بفرس. --باشه..... آدرس یه قهوه خونه رو فرستاده بود. نزدیک نیم ساعت توی راه بودم تا رسیدم. قهوه خونه پایین شهر بود و توی یه محله خلوت. رفتم تو قهوه خونه و با حجم زیادی از دود، که حاصل از قلیون بود مواجه شدم. صدای قُلقُل و حرف و خنده و بحث و... قاطی شده بود و آدمو کلافه میکرد. با دیدن یاسر سر میز رفتم و نشستم رو صندلی. --سلام. --سلام، چرا بهتت زده؟ --اینجا واسه چی؟ --قضیش مفصله. دستشو بُرد بالا --مشتی؟ --امر بفرما سالار. --دوتا چایی. --چشممم! --خب حامد خوبی؟ --قربانت. --فکراتو کردی؟ نفس عمیقی کشیدم و به جای اکسیژن دود قلیون وارد بدنم شد. --آره. اما بین دوراهی موندم. --چه دوراهی؟ ادامه این حرفش دوتا پک به قلیون زد متعجب نگاهش کردم سرشو اورد پایین و اروم حرف زد --انقدر تابلو نشو پسر. اگه یه نگاه به پشت سرت بکنی میفهمی، بعدشم فیلم بود، میبینی که دود نداشت. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم با بهت گفتم --اینکه همون مردک سرلکه! --بهتره بگی جمشید عقرب. --اینجا چیکار میکنه؟ --همونجور که تا الان فهمیدیم،جمشید و غلام بدجوری جیک تو جیکن. بیشتر مهمونی هایی هم که کامران میرفته، مال سرلک بوده و و اونجا با غلام نقشه هاشون رو پیش میبردن. درست غلام وقتی با جمشید آشنا میشه که شوهر سابق مادر شهرزاد میمیره. --خب! --خب که به جمالت! تحقیقاتمون نتیجه داد. شوهر سابق مادر شهرزاد،معروف به اِبرام لُنگی، تو دَم و دستگاه غلام بوده تا وفتی میمیره. که البته نمیمیره و به دست غلام کشته میشه. دو سال بعد، پدر ساسان با مادر شهرزاد ازدواج میکنه و بقیش رو هم خودت میدونی. --ماموریت من چیه؟ --اینجارو خوب اومدی. ببین حامد، شهرزاد یه مدت طولانی با کامران بوده. غیرتم گُل کرد و با اخم گفتم --خب که چی؟ یاسر به یکی از پیشخدمت ها اشاره کرد و با عوض کردن چایی ها، یه کاغذ از زیر سینی داد به یاسر. --خودیه بابا نگران نباش. کاغذو گرفت طرف من --جمعه ساعت ۶ صبح، میری به این آدرس. --خب بعد چیکار کنم؟ -- به چیزی که میخوام بگم اول فکر کن بعد جواب بده. تو باید از طریقی که درست و حلاله به شهرزاد نزدیک بشی. --یعنی چی یاسر؟ --باهاش ازدواج‌کن! ذهنم قفل کرد و به چشماش خیره شدم. --میدونم درخواست درستی نیست! اما حامد تو با این کارت میتونی چندین خونواده رو نجات بدی، از هر خطر! خلاف تا آدم ربایی! --آخه یاسر،اولاً من اصلاً قصد ازدواج ندارم. ثانیاً مامانم گیر داده به من که با دختر خالم ازدواج کنم. ثالثاً، من با چه بهونه ای این کار رو بکنم؟ دستشو کشید تو موهاشو نفسشو صدادار بیرون داد. بعد از چند ثانیه سکوت --فقط یه راه میمونه. سوالی نگاهش کردم --اینکه ما غیر مستقیم، شهرزاد رو مطلع کنیم. سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود پرسیدم --یاسر مگه شهرزاد هنوزم با کامران رابطه داره؟ --نمیشه گفت رابطه داره. اما بی ربط هم نیست. --یاسر تو از کجا میدونی؟ من خودم ازش پرسیدم. قیافشو بامزه کرد و خندید --باریکلااااا! پسر شجاع. --یاسر جدی میگم. --خب چی گفت؟ --اون گفت تا چند روز قبل از اینکه اتفاق اونشب بیفته با کامران رابطه داشته. --شاید باورت نشه اما، کامران تا زمانیم که شهرزاد توی کما بود.میرفت بیمارستان و بهش سر میزد. --جدیییی؟ --اره. --پس اتفاق پریشب؟ --بیشتر ظاهر سازی بوده تا اتفاق. --یاسر چرا واضح حرف نمیزنی؟ --چون اطلاعات کامل و دقیقی ندارم. به خاطر همین میگم باید به شهرزاد نزدیک بشی........ undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت63
--پس یعنی ماموریت من ازدواج با شهرزاده؟--متاسفانه، و شاید بعدش خوشبختانهخندید و ادامه داد-- بله.--یاسر خدا بگم چیکارت نکنه!--من که میدونم تو دلت چه خبره!--چه خبره؟--اگه از لرزش و ذوق و تپش و... بگذریم،‌خبری نیست.خندیدم --تو تو دل منی؟--نه ولی تو چشمات هستم.--تو هیچ جوره قانع نمیشی. بریم؟--بریم.از قهوه خونه اومدیم بیرون.یاسر ماشین نیاورده بود و با ماشین من اومد.توی راه سکوت کرده بودم و با اخم غلیظی رانندگی میکردم.برگشتم طرف یاسر--یاسر؟--هوم؟--نمیشه به جای من یکی دیگه این ماموریت رو داشته باشه؟--چی بگم رفیق. دستور سرهنگه.--آخه من به پدر مادرم چی بگم؟--آقای رادمنش که حله.--یعنی چی حله؟--امروز سرهنگ خودش باهاش صحبت میکنه.--خب مامانم؟--اونم حله!--تو از کجا انقدر مطمئنی؟--چون که وقتی پدرت بدونه، مادرت رو هم قانع میکنه.-- من چی؟--توام که هیچی دیگه. چند روز دیگه عروسیته.--یاسر اصلاً حوصله شوخی ندارم.-- خب مگه خودت راضی نیستی؟--باید راضی باشم؟--چی بگم.--هیییی خدای من!--بخدا خودمم راضی نیستم واسه این کار! اما چه کنیم که دستوره؟سکوت کرد و از پنجره به بیرون خیره شد.--یاسر؟سوالی نگاهم کرد--آدرسی که دادی واسه جمعه چیه؟--بهت گفتم که!کلافه گفتم.--یعنی الان نمیتونی بگی؟قاطع گفت--نه!دوباره به خیابون خیره شدم.یاسر دم پیرایشگاهش پیاده کردم و خودم رفتم خونه.ماشینو بردم تو حیاط و رفتم تو.--سلام.--سلام مامان خوبی؟لبخند مصنوعی زدم--بله ممنون. شما کی اومدین؟--نیم ساعت پیش رستا منو آورد.--به این زودی آش پختین؟با آب و تا گفت--آش که بهانه بود. بیا بشین میگم واست.نشستم رو صندلی --حامد مامان! یه سوال ازت میپرسم درست و حسابی جوابمو بده.--جانم؟--چرا دو ساله که دختر خالتو به پات نشوندی؟دستمو به طرف سینم نشونه گرفتم و متعجب گفتم--مننننن؟--خب حالا صداتو بیار پایین بچه خوابه!کلافه دستمو بردم تو موهام.آرومتر پرسیدم--آخه مامان جان، من کی در مورد رستا به شما حرف زدم؟دستشو جلو دهنش مشت کرد و ابروهاش رو بالا داد--اییی واااا! حامد جان دیگه به من دروغ نگو! خودم دیدم چند باری که رستا حالش بد میشد یا بچه بودید میخورد زمین مثل مرغ پر و بال کنده بودی!--مامان اون موقع بچه بودم! همبازیم بود! من تا به حال راجع به رستا فکری نکردم!--فکر کردی یا نکردی من نمیدونم. من چند بار با خالت حرف زدم و هی مشکل پیش اومده. نشده که رسمیش کنم.بعدشم مگه دختر خالت چه عیبی‌ داره؟--مامان جااان من کی گفتم رستا عیب و ایراد داره؟ من فقط گفتم....حرفمو قطع کرد--همین که گفتم!--مامان جان بخدا الان ذهنم خیلی درگیره! بزارید بعد در موردش صحبت میکنیم.!--یه هفته فرصت داری.بدون هیچ حرفی از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم.آرمان خواب بود. بدون هیچ سر و صدایی لباسامو عوض کردم و رو زمین دراز کشیدم.حس میکردم هر آن ممکنه مغزم متلاشی بشه.باید یه تصمیم عاقلانه و قاطع میگرفتم.به شهرزاد فکر کردم، که هنوز کامل نمیشناختمش.نمیدونستم چیزایی که تا الان ازش میدونم اصلاً حقیقت داره یانه!از طرفی نمیدونستم چجوری میتونم راجب موضوعی که یاسر گفت باهاش حرف بزنم!این وسط کلمه علاقه و دوست داشتن، گنگ و نامفهوم بود.فکر کردن به رستا از همون اول محو شد و اصلاً به چشم نمیومد.چون من علاقه ای به رستا نداشتم و نخواهم داشت.......
همین که چشمام گرم شد، اذان شد و دیگه اجازه خوابیدن به خودم ندادم.وضو گرفتم و نمازمو خوندم و دعا کردم و ملتمس از خدا خواستم‌ که کمکم کنه!...
صدای بابا از هال میومد که داشت سراغ من رو از مامان میگرفت.--حااامد جان؟...........
undefined نویسنده حلما undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۴:۴۱

رمان چطوره؟ با ری اکشن هاتون نظرتون رو بگین

۱۴:۴۱

شبا خیابون میرین؟؟

۱۴:۴۱

الحمدالله

۲۰:۳۸

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت63 --پس یعنی ماموریت من ازدواج با شهرزاده؟ --متاسفانه، و شاید بعدش خوشبختانه خندید و ادامه داد -- بله. --یاسر خدا بگم چیکارت نکنه! --من که میدونم تو دلت چه خبره! --چه خبره؟ --اگه از لرزش و ذوق و تپش و... بگذریم،‌خبری نیست. خندیدم --تو تو دل منی؟ --نه ولی تو چشمات هستم. --تو هیچ جوره قانع نمیشی. بریم؟ --بریم. از قهوه خونه اومدیم بیرون. یاسر ماشین نیاورده بود و با ماشین من اومد. توی راه سکوت کرده بودم و با اخم غلیظی رانندگی میکردم. برگشتم طرف یاسر --یاسر؟ --هوم؟ --نمیشه به جای من یکی دیگه این ماموریت رو داشته باشه؟ --چی بگم رفیق. دستور سرهنگه. --آخه من به پدر مادرم چی بگم؟ --آقای رادمنش که حله. --یعنی چی حله؟ --امروز سرهنگ خودش باهاش صحبت میکنه. --خب مامانم؟ --اونم حله! --تو از کجا انقدر مطمئنی؟ --چون که وقتی پدرت بدونه، مادرت رو هم قانع میکنه. -- من چی؟ --توام که هیچی دیگه. چند روز دیگه عروسیته. --یاسر اصلاً حوصله شوخی ندارم. -- خب مگه خودت راضی نیستی؟ --باید راضی باشم؟ --چی بگم. --هیییی خدای من! --بخدا خودمم راضی نیستم واسه این کار! اما چه کنیم که دستوره؟ سکوت کرد و از پنجره به بیرون خیره شد. --یاسر؟ سوالی نگاهم کرد --آدرسی که دادی واسه جمعه چیه؟ --بهت گفتم که! کلافه گفتم. --یعنی الان نمیتونی بگی؟ قاطع گفت --نه! دوباره به خیابون خیره شدم. یاسر دم پیرایشگاهش پیاده کردم و خودم رفتم خونه. ماشینو بردم تو حیاط و رفتم تو. --سلام. --سلام مامان خوبی؟ لبخند مصنوعی زدم --بله ممنون. شما کی اومدین؟ --نیم ساعت پیش رستا منو آورد. --به این زودی آش پختین؟ با آب و تا گفت --آش که بهانه بود. بیا بشین میگم واست. نشستم رو صندلی --حامد مامان! یه سوال ازت میپرسم درست و حسابی جوابمو بده. --جانم؟ --چرا دو ساله که دختر خالتو به پات نشوندی؟ دستمو به طرف سینم نشونه گرفتم و متعجب گفتم --مننننن؟ --خب حالا صداتو بیار پایین بچه خوابه! کلافه دستمو بردم تو موهام. آرومتر پرسیدم --آخه مامان جان، من کی در مورد رستا به شما حرف زدم؟ دستشو جلو دهنش مشت کرد و ابروهاش رو بالا داد --اییی واااا! حامد جان دیگه به من دروغ نگو! خودم دیدم چند باری که رستا حالش بد میشد یا بچه بودید میخورد زمین مثل مرغ پر و بال کنده بودی! --مامان اون موقع بچه بودم! همبازیم بود! من تا به حال راجع به رستا فکری نکردم! --فکر کردی یا نکردی من نمیدونم. من چند بار با خالت حرف زدم و هی مشکل پیش اومده. نشده که رسمیش کنم. بعدشم مگه دختر خالت چه عیبی‌ داره؟ --مامان جااان من کی گفتم رستا عیب و ایراد داره؟ من فقط گفتم.... حرفمو قطع کرد --همین که گفتم! --مامان جان بخدا الان ذهنم خیلی درگیره! بزارید بعد در موردش صحبت میکنیم.! --یه هفته فرصت داری. بدون هیچ حرفی از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم. آرمان خواب بود. بدون هیچ سر و صدایی لباسامو عوض کردم و رو زمین دراز کشیدم. حس میکردم هر آن ممکنه مغزم متلاشی بشه. باید یه تصمیم عاقلانه و قاطع میگرفتم. به شهرزاد فکر کردم، که هنوز کامل نمیشناختمش. نمیدونستم چیزایی که تا الان ازش میدونم اصلاً حقیقت داره یانه! از طرفی نمیدونستم چجوری میتونم راجب موضوعی که یاسر گفت باهاش حرف بزنم! این وسط کلمه علاقه و دوست داشتن، گنگ و نامفهوم بود. فکر کردن به رستا از همون اول محو شد و اصلاً به چشم نمیومد. چون من علاقه ای به رستا نداشتم و نخواهم داشت....... همین که چشمام گرم شد، اذان شد و دیگه اجازه خوابیدن به خودم ندادم. وضو گرفتم و نمازمو خوندم و دعا کردم و ملتمس از خدا خواستم‌ که کمکم کنه!... صدای بابا از هال میومد که داشت سراغ من رو از مامان میگرفت. --حااامد جان؟........... undefined نویسنده حلما undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت64
رفتم تو هال و سلام کردم--سلام بابا.--به به! سلام آقا حامد.نشست رو مبل و دستشو دراز کرد طرف مبل --بشین بابا.نشستم رو مبل و سرمو انداختم پایین.--مهتاب خانم؟--بله علی آقا؟بیا بشین اینجا چند دقیقه.مامانمم نشست رو مبل و با اخم به من نگاه کرد.بابا خندید--میبینم که مادر و پسر از دست هم دلخورین!مامانم آه کشید--چی بگم علی! این پسرت هیچ جوره حرف تو کتش نمیره!--چیشده مگه؟--مگه خودت دوسال پیش راجع به رستا با من حرف نزدی؟بابا اخم کرد و جدی شد.--من دوسال پیش گفتم! الانم میگم، حامد و رستا به هم نمیخورن.--چی فرقی داشت؟ اصلاً مگه دختر خواهر من چه عیبی داره؟--من کی گفتم رستا عیب و ایرادی داره؟ رستا مثل دختر منه.--خب پس حرفی نمیمونه.--بزار ببینم. شما اصلاً با حامد حرف زدی؟ شاید حامد نخواد بارستا ازدواج کنه.--خب خودش کیس مورد نظرشو انتخاب کنه به من بگه! اون موقع من حرف شمارو قبول میکنم.بابام به من نگاه کرد و چشمشو تایید وار باز و بسته کرد--آقا حامد دلش جای دیگه ای گیره.با شنیدن این حرف، خجالت زده سرمو انداختم پایین و علاقه ای که اصلاً وجودش معنا دار نبود رو تو ذهنم سرکوب کردم.--آره حامد؟مبهوت سرمو آوردم بالا--چی میگی مامان؟ذوق زده حرفشو تکرار کرد--میگم بابات راست میگه؟لبخند تلخی زدم--بله.--واااای الهی قربونت برم مامان! کی هست این عروس خوشگل من؟بابام به جای من حرف زد--مهتاب جان اجازه بده من میگم واست. بچه آب شد از خجالت.با گفتن ببخشید از رو مبل بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم.بغض عجیبی توی گلوم بود و حس میکردم داره خفم میکنه.دوست داشتم بابام حقیقت و به مامانم بگه اما خیال باطل بود.رفتم تو هال و نشستم رو مبل.--حامد؟--جانم مامان؟باذوق گفت--بزار بعد از هفت، خودم میرم باهاش حرف میزنم.--مختاری مامان جان.با اجازتون من برم اتاقم خستم.--شام چی؟--نمیخورم مامان. میل ندارم.--باشه مامان جان، فقط آرمانو بیدار کن، خیلی وقته خوابیده.--چشم.رفتم تو اتاق و دیدم آرمان نشسته رو تخت و دوتا دستشو زده زیر چونش و داره فکر میکنه.با صدای در سرشو بلند کرد و لبخند زد--سلام داداشی.--سلام داداش گلم. خوبی؟--بله.نشستم رو تخت و موهاشو به هم ریختم.--چطوری تو؟--خوبم.--برو شام بخور.--تو نمیای؟--نه من نمیخورم.....
آرمان که رفت رو تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم.ذهنم خسته بود و دیگه قدرت تفکر رو از دست داده بود.چشمام گرم شد و خوابیدم....
با سر و صدایی که از هال میومد، چشمامو باز کردم و رو تختم نیم خیز شدم.موبایلمو برداشتم،ساعت ۹ صبح بود.بلند شدم و بعد از انجام کار های شخصیم رفتم تو هال.خاله با دیدن من به طرفم اومد و صورتمو بوسید--سلام حامد جان خوبی خاله؟--سلام خاله جان. ممنون شما خوبی؟--خداروشکر.--سلام حامد.اخم کردم و سرمو انداختم پایین--سلام رستا خانم.--بی زحمت این پرده رو آویزون کنید بالا.--چشم.رفتم تو آشپزخونه.--سلام مامان.--سلام. حامد مامان بیا صبححونتو بخور و بعد این پرده رو آویزون کن.--باشه چشم.بعدشم برو لیست خرید نوشتم بخر.--چشم.صبححونمو خوردم و با کمک مامان گوشه پرده هال رو آویزون کردم.لباسامو عوض کردم و لیست خرید رو برداشتم و خواستم از در برم بیرون که با صدای رستا همونجا ایستادم--حامد.--بله؟--منم ببر فروشگاه یه سری خرید دارم انجام بدم.مردد از اینکه قبول کنم یانه.مامانم از اتاق اومد بیرون--باشه خاله جان برو عزیزم.ماشینو از حیاط بردم بیرون و نشستم تو ماشین.رستا در جلو رو باز کرد و نشست.از این کارش خوشم نیومد.یه آینه از تو کیفش درآورد و شالشو کشید عقب تر.--اووووف دیگه خسته شدم واقعا! همش شال بپوش روسری بپوش چیه بابا!عصبانیتمو روی فرمون ماشین خالی کردم و پامو رو پدال گاز محکم فشار دادم.هین بلندی کشید و ساکت شد.با سرعتی که رانندگی میکردم، ده دقیقه ای رسیدم فروشگاه وماشینو پارک کردم.از ماشین پیاده شدیم و رستا خواست سبد خرید برداره--میتونیم از یه سبد خرید هم استفاده کنیم.--باشه.میخواستم ترشی بردارم دیدم خانمی دستش به قفسه ترشی ها نمیرسید و ناراحت ایستاده بود. --میتونم کمکتون کنم؟برگشت طرف من و با دیدنش تعجب کردم...
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۴۹

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت64 رفتم تو هال و سلام کردم --سلام بابا. --به به! سلام آقا حامد. نشست رو مبل و دستشو دراز کرد طرف مبل --بشین بابا. نشستم رو مبل و سرمو انداختم پایین. --مهتاب خانم؟ --بله علی آقا؟ بیا بشین اینجا چند دقیقه. مامانمم نشست رو مبل و با اخم به من نگاه کرد. بابا خندید --میبینم که مادر و پسر از دست هم دلخورین! مامانم آه کشید --چی بگم علی! این پسرت هیچ جوره حرف تو کتش نمیره! --چیشده مگه؟ --مگه خودت دوسال پیش راجع به رستا با من حرف نزدی؟ بابا اخم کرد و جدی شد. --من دوسال پیش گفتم! الانم میگم، حامد و رستا به هم نمیخورن. --چی فرقی داشت؟ اصلاً مگه دختر خواهر من چه عیبی داره؟ --من کی گفتم رستا عیب و ایرادی داره؟ رستا مثل دختر منه. --خب پس حرفی نمیمونه. --بزار ببینم. شما اصلاً با حامد حرف زدی؟ شاید حامد نخواد بارستا ازدواج کنه. --خب خودش کیس مورد نظرشو انتخاب کنه به من بگه! اون موقع من حرف شمارو قبول میکنم. بابام به من نگاه کرد و چشمشو تایید وار باز و بسته کرد --آقا حامد دلش جای دیگه ای گیره. با شنیدن این حرف، خجالت زده سرمو انداختم پایین و علاقه ای که اصلاً وجودش معنا دار نبود رو تو ذهنم سرکوب کردم. --آره حامد؟ مبهوت سرمو آوردم بالا --چی میگی مامان؟ ذوق زده حرفشو تکرار کرد --میگم بابات راست میگه؟ لبخند تلخی زدم --بله. --واااای الهی قربونت برم مامان! کی هست این عروس خوشگل من؟ بابام به جای من حرف زد --مهتاب جان اجازه بده من میگم واست. بچه آب شد از خجالت. با گفتن ببخشید از رو مبل بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. بغض عجیبی توی گلوم بود و حس میکردم داره خفم میکنه. دوست داشتم بابام حقیقت و به مامانم بگه اما خیال باطل بود. رفتم تو هال و نشستم رو مبل. --حامد؟ --جانم مامان؟ باذوق گفت --بزار بعد از هفت، خودم میرم باهاش حرف میزنم. --مختاری مامان جان. با اجازتون من برم اتاقم خستم. --شام چی؟ --نمیخورم مامان. میل ندارم. --باشه مامان جان، فقط آرمانو بیدار کن، خیلی وقته خوابیده. --چشم. رفتم تو اتاق و دیدم آرمان نشسته رو تخت و دوتا دستشو زده زیر چونش و داره فکر میکنه. با صدای در سرشو بلند کرد و لبخند زد --سلام داداشی. --سلام داداش گلم. خوبی؟ --بله. نشستم رو تخت و موهاشو به هم ریختم. --چطوری تو؟ --خوبم. --برو شام بخور. --تو نمیای؟ --نه من نمیخورم..... آرمان که رفت رو تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم. ذهنم خسته بود و دیگه قدرت تفکر رو از دست داده بود. چشمام گرم شد و خوابیدم.... با سر و صدایی که از هال میومد، چشمامو باز کردم و رو تختم نیم خیز شدم. موبایلمو برداشتم،ساعت ۹ صبح بود. بلند شدم و بعد از انجام کار های شخصیم رفتم تو هال. خاله با دیدن من به طرفم اومد و صورتمو بوسید --سلام حامد جان خوبی خاله؟ --سلام خاله جان. ممنون شما خوبی؟ --خداروشکر. --سلام حامد. اخم کردم و سرمو انداختم پایین --سلام رستا خانم. --بی زحمت این پرده رو آویزون کنید بالا. --چشم. رفتم تو آشپزخونه. --سلام مامان. --سلام. حامد مامان بیا صبححونتو بخور و بعد این پرده رو آویزون کن. --باشه چشم. بعدشم برو لیست خرید نوشتم بخر. --چشم. صبححونمو خوردم و با کمک مامان گوشه پرده هال رو آویزون کردم. لباسامو عوض کردم و لیست خرید رو برداشتم و خواستم از در برم بیرون که با صدای رستا همونجا ایستادم --حامد. --بله؟ --منم ببر فروشگاه یه سری خرید دارم انجام بدم. مردد از اینکه قبول کنم یانه. مامانم از اتاق اومد بیرون --باشه خاله جان برو عزیزم. ماشینو از حیاط بردم بیرون و نشستم تو ماشین. رستا در جلو رو باز کرد و نشست. از این کارش خوشم نیومد. یه آینه از تو کیفش درآورد و شالشو کشید عقب تر. --اووووف دیگه خسته شدم واقعا! همش شال بپوش روسری بپوش چیه بابا! عصبانیتمو روی فرمون ماشین خالی کردم و پامو رو پدال گاز محکم فشار دادم. هین بلندی کشید و ساکت شد. با سرعتی که رانندگی میکردم، ده دقیقه ای رسیدم فروشگاه وماشینو پارک کردم. از ماشین پیاده شدیم و رستا خواست سبد خرید برداره --میتونیم از یه سبد خرید هم استفاده کنیم. --باشه. میخواستم ترشی بردارم دیدم خانمی دستش به قفسه ترشی ها نمیرسید و ناراحت ایستاده بود. --میتونم کمکتون کنم؟ برگشت طرف من و با دیدنش تعجب کردم... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت65
--سلام خانم وصال.دستش رفت طرف چادرشو و محکم ترش کرد--سلام آقای رادمنش.--میتونم کمکتون کنم؟--بله لطف کنید یه شیشه ترشی خیار بهم بدین.شیشه رو برداشتم و گذاشتم تو سبدش.--خیلی ممنون لطف کردین.--نه این چه حرفیه...همون موقع رستا اومد و نگاه خبیصانه ای به من کرد.--چشمم روشن آقا حامد.--خواهرتونن؟رستا پوزخند زد--به تو ربطی داره؟خشک و جدی گفتم--رستا خانم بس کنید.--چیو بس کنم؟ فقط اخم و تخمات واسه من و خواهرمه؟متعجب از این حجم بی حیایی بهش تشر زدم--احترام خودتون رو نگه دارید لطفاً!--مثلا اگه نخوام نگه دارم؟شهرزاد حرفشو قطع کرد--ببخشید اگه سوء تفاهمی پیش اومده، باید بگم‌ که آقای رادمنش دوست برادر منه.رستا خندید--آخییی عزیزم اولش همه همینو میگن!شهرزاد ناراحت شد و زیر لب ببخشیدی گفت و خواست بره که رستا دستشو گرفت--کجا خانمی؟ من تا نفهمم تو کی هستی و از کجا حامد رو میشناسی.....تن صدامو یکم بالا بردم و حرفشو قطع کردم--فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه!ررررربط داره!!!؟؟؟از ترس زبونش بند اومده بود و دیگه هیچی نگفت.--ممنون آقای رادمنش.اینو گفت و سریع از کنار ما رد شد.نفسمو صدادار دادم بیرون و کلافه تو موهام دست کشیدم.سبد خرید رو برداشتم و به کارم ادامه دادم.رستا کنار من اما با فاصله راه میومد و لام تا کام حرف نمیزد.خریدارو انجام دادم و رفتم صندوق حساب کردم....
خریدارو گذاشتم داخل صندوق عقب ماشین.به پشت سرم نگاه کردم و دیدم دوتا پسر چند قدم دور تر از ماشین جلوی رستا ایستادن و راهشو سد کردن.عصبانی تر شدم و لا اله الا اللهی زیر لب گفتم و رفتم پیش رستا.رستا تا منو دید ایستاد پشت سرم--فرمایش؟یکیشون که بهش میومد ۱۹_۱۸ ساله باشه پوزخند زد--تو چیکاره این ملوسکی؟با شنیدن این حرف فکشو گرفتم و غریدم--چی گفتی؟ یه بار دیگه بگو تا حالیت کنم!از ترس زبونش بند اومده بود و هیچی نمیگفت.نگاه غضبناکی کردم و هولش دادم.دوستش دوید زیر کتفشو گرفت و باهم فرار کردن.--بریم.--مرسی حامد.--نیازی به تشکر نداشت.به جای تشکر.....میخواستم بگم به جای تشکر شالتو یکم جلوتر بکش تا این موردا واست پیش نیاد.سوالی نگاهم کرد--به جای تشکر چی حامد؟--هیچی بریم......
اومدیم خونه و ماشینو بردم تو حیاط.مامانم به استقبالمون اومد.--سلام مامان جان.--سلام خاله.--سلام. انقدر دیر؟--شرمنده مامان دیر شد.خریدارو بردم تو آشپزخونه و رفتم تو اتاقم.موبایلمو روشن کردم.10تماس بی پاسخ از یاسر!نگران شدم و باهاش تماس گرفتم.بوق اول نخورده بود طلبکار جواب داد--کجایی تو؟--سلام خونم یاسر موبایلم سایلنت بوده نشنیدم.--آب دستته بزار زمین بیا مرکز.--چی شده؟فریاد زد--نپرررس فقط بیا!--الو؟ الو؟تماس قطع شده بود.موبایلو و سوییچ ماشینمو برداشتم و دویدم....
توی حیاط مامانم با دیدن من تعجب کرد--کجا با این عجله؟--مامان یه کار فوری پیش اومده باید برم.....
با سرعت بالا رانندگی میکردم و خیلی سریع رسیدم.ماشیمو پارک کردم.پله هارو یکی دوتا بالا رفتم و یه راست رفتم تو اتاق یاسر.در زدم و رفتم تو اتاق.....
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۴۹

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت65 --سلام خانم وصال. دستش رفت طرف چادرشو و محکم ترش کرد --سلام آقای رادمنش. --میتونم کمکتون کنم؟ --بله لطف کنید یه شیشه ترشی خیار بهم بدین. شیشه رو برداشتم و گذاشتم تو سبدش. --خیلی ممنون لطف کردین. --نه این چه حرفیه... همون موقع رستا اومد و نگاه خبیصانه ای به من کرد. --چشمم روشن آقا حامد. --خواهرتونن؟ رستا پوزخند زد --به تو ربطی داره؟ خشک و جدی گفتم --رستا خانم بس کنید. --چیو بس کنم؟ فقط اخم و تخمات واسه من و خواهرمه؟ متعجب از این حجم بی حیایی بهش تشر زدم --احترام خودتون رو نگه دارید لطفاً! --مثلا اگه نخوام نگه دارم؟ شهرزاد حرفشو قطع کرد --ببخشید اگه سوء تفاهمی پیش اومده، باید بگم‌ که آقای رادمنش دوست برادر منه. رستا خندید --آخییی عزیزم اولش همه همینو میگن! شهرزاد ناراحت شد و زیر لب ببخشیدی گفت و خواست بره که رستا دستشو گرفت --کجا خانمی؟ من تا نفهمم تو کی هستی و از کجا حامد رو میشناسی..... تن صدامو یکم بالا بردم و حرفشو قطع کردم --فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه! ررررربط داره!!!؟؟؟ از ترس زبونش بند اومده بود و دیگه هیچی نگفت. --ممنون آقای رادمنش. اینو گفت و سریع از کنار ما رد شد. نفسمو صدادار دادم بیرون و کلافه تو موهام دست کشیدم. سبد خرید رو برداشتم و به کارم ادامه دادم. رستا کنار من اما با فاصله راه میومد و لام تا کام حرف نمیزد. خریدارو انجام دادم و رفتم صندوق حساب کردم.... خریدارو گذاشتم داخل صندوق عقب ماشین. به پشت سرم نگاه کردم و دیدم دوتا پسر چند قدم دور تر از ماشین جلوی رستا ایستادن و راهشو سد کردن. عصبانی تر شدم و لا اله الا اللهی زیر لب گفتم و رفتم پیش رستا. رستا تا منو دید ایستاد پشت سرم --فرمایش؟ یکیشون که بهش میومد ۱۹_۱۸ ساله باشه پوزخند زد --تو چیکاره این ملوسکی؟ با شنیدن این حرف فکشو گرفتم و غریدم --چی گفتی؟ یه بار دیگه بگو تا حالیت کنم! از ترس زبونش بند اومده بود و هیچی نمیگفت. نگاه غضبناکی کردم و هولش دادم. دوستش دوید زیر کتفشو گرفت و باهم فرار کردن. --بریم. --مرسی حامد. --نیازی به تشکر نداشت. به جای تشکر..... میخواستم بگم به جای تشکر شالتو یکم جلوتر بکش تا این موردا واست پیش نیاد. سوالی نگاهم کرد --به جای تشکر چی حامد؟ --هیچی بریم...... اومدیم خونه و ماشینو بردم تو حیاط. مامانم به استقبالمون اومد. --سلام مامان جان. --سلام خاله. --سلام. انقدر دیر؟ --شرمنده مامان دیر شد. خریدارو بردم تو آشپزخونه و رفتم تو اتاقم. موبایلمو روشن کردم. 10تماس بی پاسخ از یاسر! نگران شدم و باهاش تماس گرفتم. بوق اول نخورده بود طلبکار جواب داد --کجایی تو؟ --سلام خونم یاسر موبایلم سایلنت بوده نشنیدم. --آب دستته بزار زمین بیا مرکز. --چی شده؟ فریاد زد --نپرررس فقط بیا! --الو؟ الو؟ تماس قطع شده بود. موبایلو و سوییچ ماشینمو برداشتم و دویدم.... توی حیاط مامانم با دیدن من تعجب کرد --کجا با این عجله؟ --مامان یه کار فوری پیش اومده باید برم..... با سرعت بالا رانندگی میکردم و خیلی سریع رسیدم. ماشیمو پارک کردم. پله هارو یکی دوتا بالا رفتم و یه راست رفتم تو اتاق یاسر. در زدم و رفتم تو اتاق..... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت66
--سلام.بی حوصله جواب داد--حامد میدونی من چند بار باهات تماس گرفتم؟--گفتم که رفته بودم......حرفمو قطع کرد--باشه بشین وقت نداریم.--چیشده یاسر؟-- ماجرا مال همین چند ساعت پیشه.شهرزاد داشته از فروشگاه میومده، که یه دفعه یه ماشین میپیچه جلوش و راننده مجبورش میکنه که سوار شه. شهرزادو و باخودش میبره.مامور مخفیایی که واسه شهرزاد گذاشته بودیم ردشون رو زدن و بقیه بچه ها هم اعزام شدن.موقعیتشون هر لحظه داره کنترل میشه.!خدایا باورم نمیشد!ترس و نگرانی بود که ولم نمیکرد.دستپاچه بلند شدم --یعنی قراره چی بشه؟--ظاهراً راننده خیلی به پسر سرلک یا همون جمشید عقرب شباهت داشته.تو عمرم کثیف تر و پست تر از اون مرد ندیده بودم.--چیییی؟ پسر جمشید؟ آرش؟!یاسر خواست جواب من رو بده که موبایلش زنگ خورد--الو سلام.--بله. حتماً. بله اینجاس.چشم. خداحافظ.....موبایلشو قطع کرد و لباسشو برداشت--بریم حامد.--کجا؟ کی بود؟--سرهنگ بود. از اون اتاق زنگ زد.میخواست بدونه تو اومدی یانه. من و تو باهم اعزام شدیم.یه کُلت گرفت جلوم.--کار کردن باهاش رو که بلدی‌. هرجا نیاز شد استفاه کن‌.سفارش سرهنگه! فقط بخاطر اینکه منطقه خیلی از شهر دوره و هر اتفاقی ممکنه بیفته.کلتو گرفتم و تو لباسم جاسازیش کردم......
سوار ماشین شخصی شدیم و با آدرسی که از جی پی اس بدستمون رسیده بود مسیر رو رفتیم.نگرانیم بیشتر و همش تو فکر شهرزاد بودم.با شناختی که من از آرش داشتم نه شرع حالیش بود و نه عرف!ذهنم انقدر مشغول بود که نفهمیدم که رسیدیم.--حامد!با صدای یاسر بهش نگاه کردم--به خودت مسلط باش رفیق.--سعیمو میکنم.ماشین وسط یه بیابون پارک شده بود.یاسر دستشو به طرف یه مسیری دراز کرد--اون مسیریه که ماشین آرش میاد و ما باید غافلگیرشون کنیم.یادت نره چی گفتم حامد!--باشه.همزمان چند تا ماشین دیگه هم رسیدن و کنار هم به ترتیب ماشیناشون رو پاک کردن.همه دور هم ایستادن و سرهنگ اقدامات شروع ماموریت رو موبه مو توضیح داد‌.--ببینید بچها، دقیق ۵ دقیقه دیگه ماشین باید برسه! چون مجبور به انتخاب این راه شده.دستشو دراز کرد طرف من--و شما آقای رادمنش!ماموریت تو از همه مهم تره! چون همونطور که از قبل تعیین شده تو باید از اون دختر اطلاعات بگیری.خجالت زده گفتم--بله در جریان هستم....
درست ۵ دقیقه بعد، ماشینی که منتظرش بودیم اومد.با سرعت خیلی بالایی به طرف ما میومد و با دیدن ماشین هایی که روبه روی مسیرش بود مجبور به توقف شد و ماشینو نگه داشت.نیروها همه مسلح و حالت دفاعی گرفته بودن.سرهنگ تهدید وار گفت--آقای آرش سرلک! بیشتر از این خودت رو معطل نکن! چون راه فراری واست نمونده!از ماشین پیاده شد و شهرزاد رو هم همراه با خودش پیاده کرد.نگاه شهرزاد واسه لحظه ای بالا اومد و خیره به نگاهم شد.قطره اشکی از گوشه چشمش سرخورد و چشم ازم برداشت.دست آرش بالا اومد و اسلحش روگذاشت رو سر شهرزاد....
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۴۹

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت66 --سلام. بی حوصله جواب داد --حامد میدونی من چند بار باهات تماس گرفتم؟ --گفتم که رفته بودم...... حرفمو قطع کرد --باشه بشین وقت نداریم. --چیشده یاسر؟ -- ماجرا مال همین چند ساعت پیشه. شهرزاد داشته از فروشگاه میومده، که یه دفعه یه ماشین میپیچه جلوش و راننده مجبورش میکنه که سوار شه. شهرزادو و باخودش میبره. مامور مخفیایی که واسه شهرزاد گذاشته بودیم ردشون رو زدن و بقیه بچه ها هم اعزام شدن. موقعیتشون هر لحظه داره کنترل میشه. !خدایا باورم نمیشد! ترس و نگرانی بود که ولم نمیکرد. دستپاچه بلند شدم --یعنی قراره چی بشه؟ --ظاهراً راننده خیلی به پسر سرلک یا همون جمشید عقرب شباهت داشته. تو عمرم کثیف تر و پست تر از اون مرد ندیده بودم. --چیییی؟ پسر جمشید؟ آرش؟! یاسر خواست جواب من رو بده که موبایلش زنگ خورد --الو سلام. --بله. حتماً. بله اینجاس.چشم. خداحافظ..... موبایلشو قطع کرد و لباسشو برداشت --بریم حامد. --کجا؟ کی بود؟ --سرهنگ بود. از اون اتاق زنگ زد.میخواست بدونه تو اومدی یانه. من و تو باهم اعزام شدیم. یه کُلت گرفت جلوم. --کار کردن باهاش رو که بلدی‌. هرجا نیاز شد استفاه کن‌. سفارش سرهنگه! فقط بخاطر اینکه منطقه خیلی از شهر دوره و هر اتفاقی ممکنه بیفته. کلتو گرفتم و تو لباسم جاسازیش کردم...... سوار ماشین شخصی شدیم و با آدرسی که از جی پی اس بدستمون رسیده بود مسیر رو رفتیم. نگرانیم بیشتر و همش تو فکر شهرزاد بودم. با شناختی که من از آرش داشتم نه شرع حالیش بود و نه عرف! ذهنم انقدر مشغول بود که نفهمیدم که رسیدیم. --حامد! با صدای یاسر بهش نگاه کردم --به خودت مسلط باش رفیق. --سعیمو میکنم. ماشین وسط یه بیابون پارک شده بود. یاسر دستشو به طرف یه مسیری دراز کرد --اون مسیریه که ماشین آرش میاد و ما باید غافلگیرشون کنیم. یادت نره چی گفتم حامد! --باشه. همزمان چند تا ماشین دیگه هم رسیدن و کنار هم به ترتیب ماشیناشون رو پاک کردن. همه دور هم ایستادن و سرهنگ اقدامات شروع ماموریت رو موبه مو توضیح داد‌. --ببینید بچها، دقیق ۵ دقیقه دیگه ماشین باید برسه! چون مجبور به انتخاب این راه شده. دستشو دراز کرد طرف من --و شما آقای رادمنش! ماموریت تو از همه مهم تره! چون همونطور که از قبل تعیین شده تو باید از اون دختر اطلاعات بگیری. خجالت زده گفتم --بله در جریان هستم.... درست ۵ دقیقه بعد، ماشینی که منتظرش بودیم اومد. با سرعت خیلی بالایی به طرف ما میومد و با دیدن ماشین هایی که روبه روی مسیرش بود مجبور به توقف شد و ماشینو نگه داشت. نیروها همه مسلح و حالت دفاعی گرفته بودن. سرهنگ تهدید وار گفت --آقای آرش سرلک! بیشتر از این خودت رو معطل نکن! چون راه فراری واست نمونده! از ماشین پیاده شد و شهرزاد رو هم همراه با خودش پیاده کرد. نگاه شهرزاد واسه لحظه ای بالا اومد و خیره به نگاهم شد. قطره اشکی از گوشه چشمش سرخورد و چشم ازم برداشت. دست آرش بالا اومد و اسلحش روگذاشت رو سر شهرزاد.... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت67
خون تو رگام یخ بست و خواستم برم جلو که یاسر دستمو گرفت و مانع رفتن شد.آرش تهدید وار گفت--ببین سرهنگ، خودت یا هر کدوم از اون بچه قرطیایی که دور خودت جمع کردی! بخوان قدم از قدم بردارن، مغز این خانم خانما رو کادو پیچ تحویلت میدم.دستشو به طرف من نشونه گرفت--مخصوصاً تو!دندونامو روی هم ساییدم و دلم میخواست هر ۷ تا تیر رو تو سرش خالی کنم.همون موقع دوتا ماموری که مخفیانه از پشت سر آرش میومدن رسیدن.یکیشون با لگد آرش رو هول داد و با صورت انداختش رو زمین.آرش اسلحشو آورد بالا و اون یکی مامور با حرکت پا اسلحشو پرت کرد.بهش دستبند زدن و بلندش کردن.شهرزاد چادرش رو مرتب کرد و مچ دستشو ماساژ میداد.یاسر زد پشت کمرم.--برو الان وقتشه‌.دویدم و روبه روش ایستادم.نگران پرسیدم--حالتون خوبه؟--واقعاً ازتون ممنونم! اگه شما و دوستاتون نبودین!چشماش اشکی شد--معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.تو سوالم تردید داشتم--چه رفتاری باهاتون کرد؟تاسف وار سرش رو تکون داد--گفت نباید از کامران یا پدرش حرفی به کسی بزنم.چون اگه بزنم.....سکوت کرد--چی گفت؟--ببخشید میشه نگم؟نفس عمیقی کشیدم.--باشه نگید.با اومدن سرهنگ احترام نظامی گذاشتم.--خانم وصال حالتون خوبه؟--بله جناب سرهنگ. به لطف شما.--خداروشکر‌. فقط شما باید واسه پاسخ به یه سری سوالات همراه ما بیاید.--چشم.سرهنگ به من اشاره کرد--راهنمایشون کنید.شهرزاد نشست صندلی عقب.--حامد؟--بله جناب سرهنگ؟رفتم نزدیکش--بشین عقب‌. ممکنه یه موقع اتفاقی بیفته میفهمی که چی میگم؟--بله چشم.رفتم و در عقب رو باز کردم و نشستم.....
همه ی ماشین ها با هم حرکت کردن و توی خط میرفتن.به خیابون خیره شدم و سکوت عجیبی توی ماشین حکم فرما بود.نگاهم برگشت طرف شهرزاد و دیدم همونجور که به خیابون خیره شده بود، نم نم اشک میریخت.یه دستمال کاغذی از جیبم بیرون آوردم و گرفتم روبه روش.--بفرمایید.با تردید دستمالو گرفت و تشکر کرد.رسیدیم مرکز و از ماشین پیاده شدم و رفتم در طرف شهرزاد رو باز کردم.--بفرمایید.......
شهرزاد رفت اتاق سرهنگ و منم رفتم پیش یاسر.لبخند ژکوندی زد--به به! شازده داماد!--یاسر حوصله داریا!--خب چی میگم مگه؟ نشستم رو صندلی --نگرانم یاسر.جدی شد و پرسید--چرا؟کلافه گفتم--نمیدونم! حس میکنم شهرزاد یه چیزی رو مخفی میکنه!خندید--او او! شهرزاد! یه خانمی هم قبلش بگی بد نیستا!بی توجه به حرفش ادامه دادم--یاسر نکنه آرش شهرزاد رو تهدید کرده؟--تهدید به چی؟--نمیدونم.از رو صندلی بلند شدم و خواستم برم بیرون.--کجا؟--برم از سرهنگ اجازه بگیرم برم خونه.بعد از ظهر هفت مامان آرمانه.--شهرزاد پس چی؟سوالی نگاهش کردم.--خب آقای باهوش شهرزاد رو باید برسونی بعد بری خونه.رفتم اتاق سرهنگ و در زدم.--بفرمایید.در رو باز کردم و احترام نظامی گذاشتم...
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۴۹

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت67 خون تو رگام یخ بست و خواستم برم جلو که یاسر دستمو گرفت و مانع رفتن شد. آرش تهدید وار گفت --ببین سرهنگ، خودت یا هر کدوم از اون بچه قرطیایی که دور خودت جمع کردی! بخوان قدم از قدم بردارن، مغز این خانم خانما رو کادو پیچ تحویلت میدم. دستشو به طرف من نشونه گرفت --مخصوصاً تو! دندونامو روی هم ساییدم و دلم میخواست هر ۷ تا تیر رو تو سرش خالی کنم. همون موقع دوتا ماموری که مخفیانه از پشت سر آرش میومدن رسیدن. یکیشون با لگد آرش رو هول داد و با صورت انداختش رو زمین. آرش اسلحشو آورد بالا و اون یکی مامور با حرکت پا اسلحشو پرت کرد. بهش دستبند زدن و بلندش کردن. شهرزاد چادرش رو مرتب کرد و مچ دستشو ماساژ میداد. یاسر زد پشت کمرم. --برو الان وقتشه‌. دویدم و روبه روش ایستادم. نگران پرسیدم --حالتون خوبه؟ --واقعاً ازتون ممنونم! اگه شما و دوستاتون نبودین! چشماش اشکی شد --معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. تو سوالم تردید داشتم --چه رفتاری باهاتون کرد؟ تاسف وار سرش رو تکون داد --گفت نباید از کامران یا پدرش حرفی به کسی بزنم. چون اگه بزنم..... سکوت کرد --چی گفت؟ --ببخشید میشه نگم؟ نفس عمیقی کشیدم. --باشه نگید. با اومدن سرهنگ احترام نظامی گذاشتم. --خانم وصال حالتون خوبه؟ --بله جناب سرهنگ. به لطف شما. --خداروشکر‌. فقط شما باید واسه پاسخ به یه سری سوالات همراه ما بیاید. --چشم. سرهنگ به من اشاره کرد --راهنمایشون کنید. شهرزاد نشست صندلی عقب. --حامد؟ --بله جناب سرهنگ؟ رفتم نزدیکش --بشین عقب‌. ممکنه یه موقع اتفاقی بیفته میفهمی که چی میگم؟ --بله چشم. رفتم و در عقب رو باز کردم و نشستم..... همه ی ماشین ها با هم حرکت کردن و توی خط میرفتن. به خیابون خیره شدم و سکوت عجیبی توی ماشین حکم فرما بود. نگاهم برگشت طرف شهرزاد و دیدم همونجور که به خیابون خیره شده بود، نم نم اشک میریخت. یه دستمال کاغذی از جیبم بیرون آوردم و گرفتم روبه روش. --بفرمایید. با تردید دستمالو گرفت و تشکر کرد. رسیدیم مرکز و از ماشین پیاده شدم و رفتم در طرف شهرزاد رو باز کردم. --بفرمایید....... شهرزاد رفت اتاق سرهنگ و منم رفتم پیش یاسر. لبخند ژکوندی زد --به به! شازده داماد! --یاسر حوصله داریا! --خب چی میگم مگه؟ نشستم رو صندلی --نگرانم یاسر. جدی شد و پرسید --چرا؟ کلافه گفتم --نمیدونم! حس میکنم شهرزاد یه چیزی رو مخفی میکنه! خندید --او او! شهرزاد! یه خانمی هم قبلش بگی بد نیستا! بی توجه به حرفش ادامه دادم --یاسر نکنه آرش شهرزاد رو تهدید کرده؟ --تهدید به چی؟ --نمیدونم. از رو صندلی بلند شدم و خواستم برم بیرون. --کجا؟ --برم از سرهنگ اجازه بگیرم برم خونه. بعد از ظهر هفت مامان آرمانه. --شهرزاد پس چی؟ سوالی نگاهش کردم. --خب آقای باهوش شهرزاد رو باید برسونی بعد بری خونه. رفتم اتاق سرهنگ و در زدم. --بفرمایید. در رو باز کردم و احترام نظامی گذاشتم... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت68
--سلام جناب سرهنگ.--سلام حامد.دستشو دراز کرد.--بیا بشین.خودشم اومد نشست و جدی بهم نگاه کرد.--خب حامد چی شده؟--راستش جناب سرهنگ من حس میکنم خانم وصال یه چیزایی رو پنهون میکرد.--یعنی چی؟--به طور مبهم حرف میزد و وسط حرفش هم ازم خواست که دیگه چیزی نگه.--که اینطور.--بله.چند لحظه فکر کرد و به من خیره شد--حامد یه سوال ازت بپرسم، صادقانه جواب میدی؟--بله بفرمایید.--از اونجایی که خودت هم مطلع هستی، ماموریتی که واست در نظر گرفته شده، بسته به نظر شخصیه توعه.--بله متوجه هستم‌.--ببین حامد، دو راه وجود داره.اول اینکه تو میتونی، یه داستان سرهم کنی و به خانم وصال بگی که ازدواج تو باهاش صوریه و قرار نیست دائم باشه.و باید این نکته رو در نظر بگیری که اون یه دخترِ و قطعاً روحیه لطیفی داره و زود عادت میکنه.و اما راه دوم.بعد از چند لحظه مکث ادامه داد--راه دوم اینه که تو به طور دائم و شرعی با شهرزاد ازدواج کنی و تا ابد کنارش باشی.بازم فکر کن. تصمیم مهمیه!--جناب سرهنگ،میشه یه خواهش کنم دو سه روز به من مهلت فکر کردن بدین؟--باشه مشکلی نداره.--ممنون. کاری با من ندارین؟--نه. فقط خانم وصال رو برسون دم خونش.--چشم.اومدم بیرون و همین که در رو بستم، نگاهم به نگاه شهرزاد گره خورد.تپش قلبم بالا رفته بود و دستپاچه شده بودم.اخم ریزی کردم و روبه روش ایستادم.--کارتون تموم شد؟--بله.--بفرمایید برسونمتون.--نه مزاحم نمیشم.--مزاحم نیستین بفرمایید......
رو صندلی عقب نشست و از شیشه به خیابون خیره شده بود.ابرا هر لحظه تنگ تر میشد و دل آسمون گرفته بود. با شلاق رعد و برق، بهونه ای واسه گریه ابرا پیدا شد و بارون نم نم شروع به باریدن کرد.پشت چراغ قرمز توقف کرده بودم و داشتم به دو راهی که سرهنگ گفته بود فکر میکردم و کلافه بودم.با حس سرما از فکر دراومدم و از آینه به عقب نگاه کردم.شهرزاد شیشه رو پایین داده بود و دستشو برده بود بیرون.همون موقع یه پسر سرشو از شیشه داد بیرون و با لحن مسخره ای گفت--خانمی سرما نخوری!عصبانی شدم و با لحن اروم اما جدی گفتم--میشه لطف کنید شیشه رو بدید بالا.--چشم.چراغ سبز شد و راه افتادم.......
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۴۹

دنیای رمان
undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت68 --سلام جناب سرهنگ. --سلام حامد. دستشو دراز کرد. --بیا بشین. خودشم اومد نشست و جدی بهم نگاه کرد. --خب حامد چی شده؟ --راستش جناب سرهنگ من حس میکنم خانم وصال یه چیزایی رو پنهون میکرد. --یعنی چی؟ --به طور مبهم حرف میزد و وسط حرفش هم ازم خواست که دیگه چیزی نگه. --که اینطور. --بله. چند لحظه فکر کرد و به من خیره شد --حامد یه سوال ازت بپرسم، صادقانه جواب میدی؟ --بله بفرمایید. --از اونجایی که خودت هم مطلع هستی، ماموریتی که واست در نظر گرفته شده، بسته به نظر شخصیه توعه. --بله متوجه هستم‌. --ببین حامد، دو راه وجود داره. اول اینکه تو میتونی، یه داستان سرهم کنی و به خانم وصال بگی که ازدواج تو باهاش صوریه و قرار نیست دائم باشه. و باید این نکته رو در نظر بگیری که اون یه دخترِ و قطعاً روحیه لطیفی داره و زود عادت میکنه. و اما راه دوم. بعد از چند لحظه مکث ادامه داد --راه دوم اینه که تو به طور دائم و شرعی با شهرزاد ازدواج کنی و تا ابد کنارش باشی. بازم فکر کن. تصمیم مهمیه! --جناب سرهنگ،میشه یه خواهش کنم دو سه روز به من مهلت فکر کردن بدین؟ --باشه مشکلی نداره. --ممنون. کاری با من ندارین؟ --نه. فقط خانم وصال رو برسون دم خونش. --چشم. اومدم بیرون و همین که در رو بستم، نگاهم به نگاه شهرزاد گره خورد. تپش قلبم بالا رفته بود و دستپاچه شده بودم. اخم ریزی کردم و روبه روش ایستادم. --کارتون تموم شد؟ --بله. --بفرمایید برسونمتون. --نه مزاحم نمیشم. --مزاحم نیستین بفرمایید...... رو صندلی عقب نشست و از شیشه به خیابون خیره شده بود. ابرا هر لحظه تنگ تر میشد و دل آسمون گرفته بود. با شلاق رعد و برق، بهونه ای واسه گریه ابرا پیدا شد و بارون نم نم شروع به باریدن کرد. پشت چراغ قرمز توقف کرده بودم و داشتم به دو راهی که سرهنگ گفته بود فکر میکردم و کلافه بودم. با حس سرما از فکر دراومدم و از آینه به عقب نگاه کردم. شهرزاد شیشه رو پایین داده بود و دستشو برده بود بیرون. همون موقع یه پسر سرشو از شیشه داد بیرون و با لحن مسخره ای گفت --خانمی سرما نخوری! عصبانی شدم و با لحن اروم اما جدی گفتم --میشه لطف کنید شیشه رو بدید بالا. --چشم. چراغ سبز شد و راه افتادم....... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت69
شهرزاد رو بردم خونش، و رفتم خونه.ماشینو جلوی در پارک کردم.دم در با چند تا از فامیلا و آشناهامون روبه رو شدم و باهاشون خوش و بش کردم و تعارفشون کردم برن تو خونه....
با باز کردن در هال، یا الله گفتم و رفتم تو.یه راست رفتم تو آشپزخونه.--سلام مامان.--سلام حامد جان. انقدر دیر اومدی مامان؟--شرمندم، با یاسر رفته بودم مرکز.--آهان. خب برو لباساتو عوض کن ساسان تو اتاقته.--آرمانم هست؟--آره دیگه اومده پیش آرمان.بمیرم از صبح تا حالا بغض کرده و نه گریه میکنه نه حرف میزنه.آه کشیدم و ادامه دادم--چی بگم مامان......
در اتاق رو باز کردم و رفتم تو.--سلام.ساسان ایستاد--سلام حامد.--خوبی ساسان؟--اره بهترم.نشستم پیش آرمان--سلام داداشی!چند ثانیه به سکوت بهم خیره شد و چونش شروع به لرزیدن کرد.سرشو گرفتم تو بغلم--گریه کن داداشم!ساسان از اتاق رفت بیرون.سرشو از بغلم آورد بیرون و سرشو انداخت پایین.چونشو گرفتم و سرشو آوردم بالا.تو چشمام زل زدم و چشماش پر اشک شد.دوباره بغلش کردم.--آخه من قربون اون اشکات برم!با گریه گفت--حامد!--جانم؟--میشه بگی یتیم یعنی چی؟جدی نگاهش کردم.--کی این حرفو زده؟--آخه امروز رستا داشت با خواهرش حرف میزد.بعد میگفت از کی تا حالا آقا حامد یتیم نواز شدن ما نفهمیدیم؟بعد خواهرش گفت آره بابا حتی خاله هم مثل چشماش مواظب این پسره آرمانه.سوالی بهم نگاه کرد--یتیم یعنی چی؟از دست رستا عصبانی شده بودم و دلم میخواست فکشو خرد کنم.--آرمان مطمئنی گفت یتیم؟--اره. خودم شنیدم.--بشین میام الان.از اتاق رفتم بیرون و با دیدن ساسان بهش گفتم--برو پیش آرمان تنها نباشه. با دیدن مامانم رفتم تو آشپزخونه.--مامان؟--جانم حامد؟ایستادم گوشه ای که تو دید نباشم.--مامان میشه به رستا بگی کاری به کارای من نداشته باشه؟با حیرت گفت--چیشده مگه؟--آخه مامان به رستا چه ربطی داره که آرمان یتیمه و از کجا اومده؟با تعجب گفت--چی گفته مگه؟--داشته به یسنا میگفته که آرمان یتیمه و حامد یتیم نوازی میکنه. آرمان از من میپرسه یتیم چیه!من چی جواب بدم؟--تو مطمئنی؟--از آرمان بپرسید.--چی بگم مامان. حالا من غیر مستقیم به رستا میگم‌. توهم یکم باز کن این اخمارو!از لحنش خندم گرفت.........
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۵۳

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت69 شهرزاد رو بردم خونش، و رفتم خونه. ماشینو جلوی در پارک کردم. دم در با چند تا از فامیلا و آشناهامون روبه رو شدم و باهاشون خوش و بش کردم و تعارفشون کردم برن تو خونه.... با باز کردن در هال، یا الله گفتم و رفتم تو. یه راست رفتم تو آشپزخونه. --سلام مامان. --سلام حامد جان. انقدر دیر اومدی مامان؟ --شرمندم، با یاسر رفته بودم مرکز. --آهان. خب برو لباساتو عوض کن ساسان تو اتاقته. --آرمانم هست؟ --آره دیگه اومده پیش آرمان. بمیرم از صبح تا حالا بغض کرده و نه گریه میکنه نه حرف میزنه. آه کشیدم و ادامه دادم --چی بگم مامان...... در اتاق رو باز کردم و رفتم تو. --سلام. ساسان ایستاد --سلام حامد. --خوبی ساسان؟ --اره بهترم. نشستم پیش آرمان --سلام داداشی! چند ثانیه به سکوت بهم خیره شد و چونش شروع به لرزیدن کرد. سرشو گرفتم تو بغلم --گریه کن داداشم! ساسان از اتاق رفت بیرون. سرشو از بغلم آورد بیرون و سرشو انداخت پایین. چونشو گرفتم و سرشو آوردم بالا. تو چشمام زل زدم و چشماش پر اشک شد. دوباره بغلش کردم. --آخه من قربون اون اشکات برم! با گریه گفت --حامد! --جانم؟ --میشه بگی یتیم یعنی چی؟ جدی نگاهش کردم. --کی این حرفو زده؟ --آخه امروز رستا داشت با خواهرش حرف میزد. بعد میگفت از کی تا حالا آقا حامد یتیم نواز شدن ما نفهمیدیم؟ بعد خواهرش گفت آره بابا حتی خاله هم مثل چشماش مواظب این پسره آرمانه. سوالی بهم نگاه کرد --یتیم یعنی چی؟ از دست رستا عصبانی شده بودم و دلم میخواست فکشو خرد کنم. --آرمان مطمئنی گفت یتیم؟ --اره. خودم شنیدم. --بشین میام الان. از اتاق رفتم بیرون و با دیدن ساسان بهش گفتم --برو پیش آرمان تنها نباشه. با دیدن مامانم رفتم تو آشپزخونه. --مامان؟ --جانم حامد؟ ایستادم گوشه ای که تو دید نباشم. --مامان میشه به رستا بگی کاری به کارای من نداشته باشه؟ با حیرت گفت --چیشده مگه؟ --آخه مامان به رستا چه ربطی داره که آرمان یتیمه و از کجا اومده؟ با تعجب گفت --چی گفته مگه؟ --داشته به یسنا میگفته که آرمان یتیمه و حامد یتیم نوازی میکنه. آرمان از من میپرسه یتیم چیه! من چی جواب بدم؟ --تو مطمئنی؟ --از آرمان بپرسید. --چی بگم مامان. حالا من غیر مستقیم به رستا میگم‌. توهم یکم باز کن این اخمارو! از لحنش خندم گرفت......... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت70
رفتم تو اتاقم و دیدم ساسان داره نماز میخونه.لبخند مهربونی زدم و کنارش نشستم.به کمرش ضربه زدم--قبول باشه رفیق.خندید--قبولِ...چی بودا؟--قبولِ حق؟--آهان آره قبول حق باشه.خندیدم و بلند شدم وضو گرفتم و نمازمو خوندم...
--آرمان پاشو داداش.--چیکار کنم؟--پاشو برو لباسات رو از خاله مهتاب بگیر و بیا.--باشه.رفت بیرون و من و ساسان تنها شدیم.به ته ریش روی صورتش خیره شدم--چه بهت میاد.--جدی؟--آره.بلند شد رفت سمت آینه و ژل رو برداشت تا موهاشو مدل بده‌ که در باز شد و آرمان اومد تو‌.با دیدن ساسان ذوق زده گفت--میخوای به موهات ژل بزنی؟ساسان با ذوق گفت--میخوای واسه تو هم بزنم!--آره خیلییی دوس دارم.ساسان و حامد مشغول موهاشون بودن و منم لباسمو عوض کردم و عطر مخصوصم رو زدم.ساسان دست از کار کشید--حامد اینو از کی گرفتی؟به عطر نگاه کردم و لبخند ژکوندی زدم.--داستان داره.بی هیچ حرفی به کارش ادامه داد...
همه ی مهمونا و فامیلا واسه ناهار دعوت شده بودن و بعد از صرف ناهار همه واسه مراسم آماده شدن......
همین که رسیدیم سر مزار، آرمان بغض کرد و دوید طرف قبر مامانش.گریه میکرد و مامانش رو صدا میزد.مامان منم طاقت نیاورد و شروع کرد گریه کردن.اونجا غریبی و بی کسی رو به معنای واقعی حس کردم.نشستم پیش آرمان و سرشو بغل کردم.--آرمان داداشی!مگه قول ندادی گریه نکنی؟!--دلم واسه مامانم تنگ شده!سرشو بوسیدم و بهش لبخند زدم--میدونم عزیزم.اما اگه گریه کنی مامانت ناراحت میشه.موبایلم زنگ خورد و به ساسان اشاره کردم بیاد پیش آرمان.چند قدم رفتم اون طرف تر و جواب دادم--بفرمایید؟صدای نفس نفس زدن میومد.--الو؟بریده بریده گفت--ا....ا...لو...آقای...راد...منش!--شمایید خانم وصال؟گریش گرفت--میشه کمکم کنید؟نگران شدم--چیشده؟صدای فریاد یه مرد همراه شد با قطع شدن تماس.شماره رو گرفتم و منتظر شدم--مشترک مورد نظر خاموش میباشد.کلافه موبایلمو گذاشتم تو جیبم و دویدم طرف ماشین.سوار ماشین شدم و با بیشترین سرعت ممکن شروع به رانندگی کردم.....
تو مسیر با ساسان تماس گرفتم.--الو حامد کجایی تو؟--ببین ساسان من یه مشکلی واسم پیش اومد. باید برم جایی و برگردم.--کجاااا حامد؟--الان نمیتونم توضیح بدم. فقط خواهشاً حواست به آرمان باشه!--باشه حواسم هست.--به مامانمم بگو یه کاری واسش پیش اومد باید میرفت.--چی بگم آخه؟کلافه گفتم--یه چیزی بگو دیگه. فعلا خداحافظ‌--نفله شی حامد! خداحافظ.پامو روی پدال گاز فشار دادم و سرعتمو بیشتر کردم......
با سرعت پیچیدم تو کوچه و ماشینو جلوی خونه شهرزاد پارک کردم. با دیدن مردی که داشت سر شهرزاد فریاد میزد و اسباب و اساسیشو میرخت وسط حیاط.شهرزاد با دیدن من هرچی التماس بود ریخت تو چشماش و ملتمس نگاهم کرد. خونم به جوش اومده بود و اخمامو کشیدم تو هم.رفتم جلو--چی شده آقا چرا فریاد میزنی؟--پولمو میخوام! الان ۵ ماهه که اجاره نداده.--خب این که داد و بیداد نداره آقای محترم!هولم داد عقب و خواست میزو بکوبه زمین که میزو کشیدم.تعادلش رو از دست داد و افتاد رو زمین......
undefinedنویسنده حلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۵۳

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت70 رفتم تو اتاقم و دیدم ساسان داره نماز میخونه. لبخند مهربونی زدم و کنارش نشستم. به کمرش ضربه زدم --قبول باشه رفیق. خندید --قبولِ...چی بودا؟ --قبولِ حق؟ --آهان آره قبول حق باشه. خندیدم و بلند شدم وضو گرفتم و نمازمو خوندم... --آرمان پاشو داداش. --چیکار کنم؟ --پاشو برو لباسات رو از خاله مهتاب بگیر و بیا. --باشه. رفت بیرون و من و ساسان تنها شدیم. به ته ریش روی صورتش خیره شدم --چه بهت میاد. --جدی؟ --آره. بلند شد رفت سمت آینه و ژل رو برداشت تا موهاشو مدل بده‌ که در باز شد و آرمان اومد تو‌. با دیدن ساسان ذوق زده گفت --میخوای به موهات ژل بزنی؟ ساسان با ذوق گفت --میخوای واسه تو هم بزنم! --آره خیلییی دوس دارم. ساسان و حامد مشغول موهاشون بودن و منم لباسمو عوض کردم و عطر مخصوصم رو زدم. ساسان دست از کار کشید --حامد اینو از کی گرفتی؟ به عطر نگاه کردم و لبخند ژکوندی زدم. --داستان داره. بی هیچ حرفی به کارش ادامه داد... همه ی مهمونا و فامیلا واسه ناهار دعوت شده بودن و بعد از صرف ناهار همه واسه مراسم آماده شدن...... همین که رسیدیم سر مزار، آرمان بغض کرد و دوید طرف قبر مامانش. گریه میکرد و مامانش رو صدا میزد. مامان منم طاقت نیاورد و شروع کرد گریه کردن. اونجا غریبی و بی کسی رو به معنای واقعی حس کردم. نشستم پیش آرمان و سرشو بغل کردم. --آرمان داداشی! مگه قول ندادی گریه نکنی؟! --دلم واسه مامانم تنگ شده! سرشو بوسیدم و بهش لبخند زدم --میدونم عزیزم. اما اگه گریه کنی مامانت ناراحت میشه. موبایلم زنگ خورد و به ساسان اشاره کردم بیاد پیش آرمان. چند قدم رفتم اون طرف تر و جواب دادم --بفرمایید؟ صدای نفس نفس زدن میومد. --الو؟ بریده بریده گفت --ا....ا...لو...آقای...راد...منش! --شمایید خانم وصال؟ گریش گرفت --میشه کمکم کنید؟ نگران شدم --چیشده؟ صدای فریاد یه مرد همراه شد با قطع شدن تماس. شماره رو گرفتم و منتظر شدم --مشترک مورد نظر خاموش میباشد. کلافه موبایلمو گذاشتم تو جیبم و دویدم طرف ماشین. سوار ماشین شدم و با بیشترین سرعت ممکن شروع به رانندگی کردم..... تو مسیر با ساسان تماس گرفتم. --الو حامد کجایی تو؟ --ببین ساسان من یه مشکلی واسم پیش اومد. باید برم جایی و برگردم. --کجاااا حامد؟ --الان نمیتونم توضیح بدم. فقط خواهشاً حواست به آرمان باشه! --باشه حواسم هست. --به مامانمم بگو یه کاری واسش پیش اومد باید میرفت. --چی بگم آخه؟ کلافه گفتم --یه چیزی بگو دیگه. فعلا خداحافظ‌ --نفله شی حامد! خداحافظ. پامو روی پدال گاز فشار دادم و سرعتمو بیشتر کردم...... با سرعت پیچیدم تو کوچه و ماشینو جلوی خونه شهرزاد پارک کردم. با دیدن مردی که داشت سر شهرزاد فریاد میزد و اسباب و اساسیشو میرخت وسط حیاط. شهرزاد با دیدن من هرچی التماس بود ریخت تو چشماش و ملتمس نگاهم کرد. خونم به جوش اومده بود و اخمامو کشیدم تو هم. رفتم جلو --چی شده آقا چرا فریاد میزنی؟ --پولمو میخوام! الان ۵ ماهه که اجاره نداده. --خب این که داد و بیداد نداره آقای محترم! هولم داد عقب و خواست میزو بکوبه زمین که میزو کشیدم. تعادلش رو از دست داد و افتاد رو زمین...... undefinedنویسنده حلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت71
صدای آه و نالش بلند شد--خیر نبینی! آی کمرم! آآآآی!زانو زدم روبه روش--حقت نبود؟! خجالت نکشیدی روز روشن اومدی تو خونه ی یه دختر؟میدونی میتونم از دستت شکایت کنم؟!با یه حرکت بلند شد و با مشت کوبید تو صورت من‌.اومدم جا خالی بدم که مشت بعدی روی صورتم فرود اومد.حس میکردم سلولای صورتم در حال بند بند شدنه و قراره متلاشی بشه.شهرزاد شروع کرد التماس کردن--تورو خدا ولش کنید! آقای مهرابی! تو رو خدا!شهرزاد اومده بود نزدیک و سعی میکرد با کشیدن پیرهنش اونو عقب بکشه.یه دفعه بلند شد و شهرزاد رو هول داد باعث شد تعادلش رو از دست بده و محکم بخوره رو زمین.ته دلم خالی شد و خون تو رگام یخ بست.هر چی توان داشتم ریختم تو پاهام و بلند شدم.اول با یه لگد انداختمش رو زمین و زانو هامو رو دستاش گذاشتم.فکشو گرفتم تو مشتم و از لای دندونام غریدم.--تو غلط میکنی دست رو یه دختر بلند میکنی!نیم نگاهی به شهرزاد انداختم و دیدم به زحمت از رو زمین بلند شده و خیالم از بابت سالم بودنش راحت شد.تو صورتش فریاد زدم--کرایه ۵ ماه چقدره؟!خنده مسخره ای کرد--اگه گند کاریاتون تو خونه رو کنار بزارم.....از وقاحتش حالم به هم خورد و نزاشتم حرفش رو ادامه بدهبیخ گلوشو گرفتم--چی گفتیییی! یه بار دیگه بگو! تو غلط میکنی تهمت میزنی!انقدر گلوشو فشار دادم تا چهرش سیاه شد و دستمو باز کردم.نیم خیز شده بود و با دستش قفسه سینشو ماساژ میداد.کارتمو درآوردم و انداختم جلوش.--همین امروز مبلغ و شماره کارت بفرست واریز میکنم.دستمو به طرف در گرفتم--همین الان هم از اینجا برو بیرون.رفت و در حیاط رو بست.نشستم لب حوض و خون گوشه لبمو شستم و به صورتم آب زدم.با فاصله خیلی زیادی از من نشست لب حوض و با شرمندگی گفت--ببخشید به خاطر من این همه کتک خوردین.--این حرف رو نزنید حقش بود کتک بخوره.سرمو بالا گرفتم و بدون نگاه کردن بهش گفتم--شما خوبید؟--بله.به وسایلی که دور و بر حیاط ریخته بود نگاه کردم و ایستادم.--اگه اجازه بدین وسایل رو ببرم داخل.فقط شما بگید جاشون کجاس.--نه شما زحمت نکشید خودم میبرم.--زحمتی نیست. وسایل هم سنگینه.همه ی وسایل رو بردم و سرجاش گذاشتم.با دیدن خونش دلم قنج رفت.خونه نقلی که وسایلش قدیمی اما قشنگ بود و با وسواس چیده شده بود.ایستادم و سرمو انداختم پایین.--خب اگه امر دیگه ای نیست، من برم.-- شرمنده امروز مزاحم شدم.به ساسان زنگ زدم اما جواب نداد. واینکه.....مکث کرد و گفت--من الان نمیتونم کرایه خونه رو بهتون برگردونم.اگه میشه چند روز بهم فرصت بدین.--نه اشکالی نداره.بخاطر اینکه احساس ضعف نکنه گفتم--هر موقع تونستین پول رو بهم برگردونید..........
توی راه فکرم درگیر شده بود.چشمایی که ملتمس بهم خیره شده بود یه لحظه از حافظم نمیرفت.احساس خاصی نسبت بهش داشتم که نمیدونستم اسمش چیه.....
ماشینو بردم تو حیاط و رفتم تو.مامان و بابا و آرمان با صدای در به من خیره شدن.سلام کردم.مامانم هراسون اومد نزدیکم--حامد معلوم هست تو کجایی؟! چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟اصلا کجا یهو غیبت زد؟با خودم گفتم مرگ یه بار و شیون هم یه بار.نشستم رو مبل و سرمو انداختم پایین........
undefinedحلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۵۴

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت71 صدای آه و نالش بلند شد --خیر نبینی! آی کمرم! آآآآی! زانو زدم روبه روش --حقت نبود؟! خجالت نکشیدی روز روشن اومدی تو خونه ی یه دختر؟ میدونی میتونم از دستت شکایت کنم؟! با یه حرکت بلند شد و با مشت کوبید تو صورت من‌. اومدم جا خالی بدم که مشت بعدی روی صورتم فرود اومد. حس میکردم سلولای صورتم در حال بند بند شدنه و قراره متلاشی بشه. شهرزاد شروع کرد التماس کردن --تورو خدا ولش کنید! آقای مهرابی! تو رو خدا! شهرزاد اومده بود نزدیک و سعی میکرد با کشیدن پیرهنش اونو عقب بکشه. یه دفعه بلند شد و شهرزاد رو هول داد باعث شد تعادلش رو از دست بده و محکم بخوره رو زمین. ته دلم خالی شد و خون تو رگام یخ بست. هر چی توان داشتم ریختم تو پاهام و بلند شدم. اول با یه لگد انداختمش رو زمین و زانو هامو رو دستاش گذاشتم. فکشو گرفتم تو مشتم و از لای دندونام غریدم. --تو غلط میکنی دست رو یه دختر بلند میکنی! نیم نگاهی به شهرزاد انداختم و دیدم به زحمت از رو زمین بلند شده و خیالم از بابت سالم بودنش راحت شد. تو صورتش فریاد زدم --کرایه ۵ ماه چقدره؟! خنده مسخره ای کرد --اگه گند کاریاتون تو خونه رو کنار بزارم..... از وقاحتش حالم به هم خورد و نزاشتم حرفش رو ادامه بده بیخ گلوشو گرفتم --چی گفتیییی! یه بار دیگه بگو! تو غلط میکنی تهمت میزنی! انقدر گلوشو فشار دادم تا چهرش سیاه شد و دستمو باز کردم. نیم خیز شده بود و با دستش قفسه سینشو ماساژ میداد. کارتمو درآوردم و انداختم جلوش. --همین امروز مبلغ و شماره کارت بفرست واریز میکنم. دستمو به طرف در گرفتم --همین الان هم از اینجا برو بیرون. رفت و در حیاط رو بست. نشستم لب حوض و خون گوشه لبمو شستم و به صورتم آب زدم. با فاصله خیلی زیادی از من نشست لب حوض و با شرمندگی گفت --ببخشید به خاطر من این همه کتک خوردین. --این حرف رو نزنید حقش بود کتک بخوره. سرمو بالا گرفتم و بدون نگاه کردن بهش گفتم --شما خوبید؟ --بله. به وسایلی که دور و بر حیاط ریخته بود نگاه کردم و ایستادم. --اگه اجازه بدین وسایل رو ببرم داخل. فقط شما بگید جاشون کجاس. --نه شما زحمت نکشید خودم میبرم. --زحمتی نیست. وسایل هم سنگینه. همه ی وسایل رو بردم و سرجاش گذاشتم. با دیدن خونش دلم قنج رفت. خونه نقلی که وسایلش قدیمی اما قشنگ بود و با وسواس چیده شده بود. ایستادم و سرمو انداختم پایین. --خب اگه امر دیگه ای نیست، من برم. -- شرمنده امروز مزاحم شدم. به ساسان زنگ زدم اما جواب نداد. واینکه..... مکث کرد و گفت --من الان نمیتونم کرایه خونه رو بهتون برگردونم. اگه میشه چند روز بهم فرصت بدین. --نه اشکالی نداره. بخاطر اینکه احساس ضعف نکنه گفتم --هر موقع تونستین پول رو بهم برگردونید.......... توی راه فکرم درگیر شده بود. چشمایی که ملتمس بهم خیره شده بود یه لحظه از حافظم نمیرفت. احساس خاصی نسبت بهش داشتم که نمیدونستم اسمش چیه..... ماشینو بردم تو حیاط و رفتم تو. مامان و بابا و آرمان با صدای در به من خیره شدن. سلام کردم. مامانم هراسون اومد نزدیکم --حامد معلوم هست تو کجایی؟! چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟ اصلا کجا یهو غیبت زد؟ با خودم گفتم مرگ یه بار و شیون هم یه بار. نشستم رو مبل و سرمو انداختم پایین........ undefinedحلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت72
از همون شبی که شهرزاد رو دیدم تا چند ساعت پیش رو تعریف کردم....
عکس العمل مامانم به حالت تعجب و ناراحتی و عصبانیت دائماً در حال تغییر بود.اما باباکه از همه چی باخبر بود، خیلی ریلکس به حرفام گوش میداد.اخر حرفام گفتم--اینم از ماجرای جدید زندگی من!مامانم ناباورانه گفت--حامد تو چطور تونستی چیزی نگی؟!--چی بگم مامان. فرصتش پیش نیومده بود.ناباورانه گفت--یعنی.....یعنی تو میخوای باهاش ازدواج کنی؟!تاسف وار سرمو تکون دادم--نمیدونم مامان! نمیدونم..!--بعد مردم چی میگن؟--مامان جان الان مسئله مهم مردمه؟بابا به دور از موضوع گفت و گوی من و مامان جدی پرسید--حامد نتیجه چیشد؟کارِت مهم تره یا آیندت؟مامانم ناراحت گفت--علی آقا این چه سوالیه! آخه چجوری با یه دختری که نه میدونه کیه و نه اصل و نسبش کجان...زبونم لال، ازدواج کنه؟چشماش پر اشک شد و ادامه داد--از بچیگیش آرزو میکردم دامادیشو ببینم الان....بلند شد و رفت تو اتاق و آرمانم با خودش برد.غمگین به بابام نگاه کردم--شما میگی چیکار کنم بابا؟--حامد جان موضوع زندگی شخصیته! تویی که باید انتخاب کنی، من فقط میتونم تو راه انتخابیت بهت کمک کنم.--بله بابا. شما درست میگید.از رو مبل بلند شدم--من برم اتاقم استراحت کنم......
نشستم لبه ی تخت و سرمو گذاشتم رو زانو هام.یه لحظه دلم به حال خودم و شهرزاد سوخت.نه اون منو میشناخت و نه من اونو.نه اون به من علاقه داشت و.....تو فکرم دنبال یه نقطه مثبت واسه علاقمندی میگشتم! اما پیدا نشد...!آهی کشیدم و پنجره اتاقم رو باز کردم.نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد رو بلعیدم.صحنه ای که اون مرد شهرزاد رو هُل داد و افتاد زمین جلو چشمم ظاهر شد و میخواستم اون مرد رو خفه کنم!دوباره نشستم لب تخت.فکر کردم و فکر کردم تا اینکه...
undefinedحلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۵۴

دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedفرشته ای برای نجاتundefined قسمت72 از همون شبی که شهرزاد رو دیدم تا چند ساعت پیش رو تعریف کردم.... عکس العمل مامانم به حالت تعجب و ناراحتی و عصبانیت دائماً در حال تغییر بود. اما باباکه از همه چی باخبر بود، خیلی ریلکس به حرفام گوش میداد. اخر حرفام گفتم --اینم از ماجرای جدید زندگی من! مامانم ناباورانه گفت --حامد تو چطور تونستی چیزی نگی؟! --چی بگم مامان. فرصتش پیش نیومده بود. ناباورانه گفت --یعنی..... یعنی تو میخوای باهاش ازدواج کنی؟! تاسف وار سرمو تکون دادم --نمیدونم مامان! نمیدونم..! --بعد مردم چی میگن؟ --مامان جان الان مسئله مهم مردمه؟ بابا به دور از موضوع گفت و گوی من و مامان جدی پرسید --حامد نتیجه چیشد؟ کارِت مهم تره یا آیندت؟ مامانم ناراحت گفت --علی آقا این چه سوالیه! آخه چجوری با یه دختری که نه میدونه کیه و نه اصل و نسبش کجان... زبونم لال، ازدواج کنه؟ چشماش پر اشک شد و ادامه داد --از بچیگیش آرزو میکردم دامادیشو ببینم الان.... بلند شد و رفت تو اتاق و آرمانم با خودش برد. غمگین به بابام نگاه کردم --شما میگی چیکار کنم بابا؟ --حامد جان موضوع زندگی شخصیته! تویی که باید انتخاب کنی، من فقط میتونم تو راه انتخابیت بهت کمک کنم. --بله بابا. شما درست میگید. از رو مبل بلند شدم --من برم اتاقم استراحت کنم...... نشستم لبه ی تخت و سرمو گذاشتم رو زانو هام. یه لحظه دلم به حال خودم و شهرزاد سوخت. نه اون منو میشناخت و نه من اونو. نه اون به من علاقه داشت و..... تو فکرم دنبال یه نقطه مثبت واسه علاقمندی میگشتم! اما پیدا نشد...! آهی کشیدم و پنجره اتاقم رو باز کردم. نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد رو بلعیدم. صحنه ای که اون مرد شهرزاد رو هُل داد و افتاد زمین جلو چشمم ظاهر شد و میخواستم اون مرد رو خفه کنم! دوباره نشستم لب تخت. فکر کردم و فکر کردم تا اینکه... undefinedحلماundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedفرشته ای برای نجاتundefinedقسمت73
یه تصمیم ناگهانی توی ذهنم جرقه زد. بردن شهرزاد به خونه و باغ.از اتاق رفتم بیرون و دیدم بابا هنوز روی مبل نشسته بود. رفتم کنارش نشستم. با لبخند بهم نگاه کرد --چیشده بابا؟ --راستش من یه تصمیمی گرفتم بابا. --چه تصمیمی؟با تردید گفتم--بابا همونجور که میدونید اون دختر تنهاس و ممکنه هر اتفاقی واسش بیفته. من فکر میکنم اگه شما اجازه بدی ببرمش خونه باغ تا اونجا زندگی کنه.جدی نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه گفت--از رفتن اون دختر به اون جا که حرفی نیست. چون اونجا خالیه و فقط خاله سوری و شوهرش اونجان، که اونم خونشون جداس.مکث کرد و ادامه داد--اما حامد جان،اونجا ممکنه یه موقع مشکلی واسش پیش بیاد و تو مجبور بشی بری پیشش.عرف این رو نمیپذیره و از نظر شرعی هم اشکال داره.--بله بابا. میدونم شما چی میگید.--تو میتونی یه کار انجام بدی.سوالی نگاهش کردم-- واسه یه مدت کوتاه به هم محرم بشید، اما نه به این دلیل اینکه بخوای کاری انجام بدی!فقط واسه اینکه کمکش کنی!با حرفی که بابام زد از خجالت، پیشونیم عرق کرد و با لکنت گفتم--آ....خه....بابا،..من چجوری بهش بگم؟بعدشم اصلا معلوم نیست اون راضی باشه.-- باهاش حرف بزن.--آخه....--ببین حامد بحث زندگیت وسطه، تو باید بین کار و زندگیت یه کدوم رو انتخاب کنی.اما یادت نره که سرهنگ چه لطف بزرگی در حقت کرده!درمونده گفتم--بله بابا!--خب پس مثل یه مرد با اون دختر حرف بزن و تصمیمت رو بگیر.مطیع گفتم--بله چشم. اذان شد و بابا رفت واسه نماز.تا موقعی که اذان تموم بشه از خدا خواستم تا هر راهی که درسته رو پیش پام بزاره.....
بعد از نماز لباسمو عوض کردم و با برداشتن سوییچ ماشین و مویابلم رفتم بیرون.مامانم از تو آشپزخونه صدام زد--کجا میری حامد؟رگه های ناراحتی هنوزم توی صداش بود.رفتم تو آشپزخونه.روبه روش ایستادم و شرمنده گفتم--مامان جان، بخدا خودمم موندم چیکار کنم! نمیخوام شماهم از دستم ناراحت باشی.کارش رو ول کرد و روبه روم ایستاد--اول سرتو بیار بالا.سرمو آوردم بالا وبهش لبخند زدم.بغلش کردم--الهی من فدات بشم که انقدر مهربونی!دعا کن واسم مامان!دستامو باز کردم و با دیدن اشک روی گونش، با شصت دستم اشکاش رو پاک کردم.--بخشیدی؟لبخند زد و گفت--یه دسته گل که بیشتر ندارم.انشاالله که هرچی پیش میاد خیر باشه.--انشاالله هرچی خدا بخواد.من دیگه برم مامان.--کجا میخوای بری؟لبخند تلخی زدم و سرمو انداختم پایین--میخوام برم گلستان شهدا.--الان؟؟!--بله.--سرده مامان! زود برگرد.--چشم. خداحافظ.......
ماشینو روبه روی گلستان شهدا پارک کردم و رفتم تو.با نور تک چراغایی که بالاسر هر سنگ قبر بود اونجارو مثل روز روشن کرده بود.نشستم بالا سر قبر رو سنگ قبر رو بوسیدم.فاتحه خوندم و بی هیچ حرفی به اسمش خیره شدم.زمان از دستم رفته بود و نفهمیدم دارم گریه میکنم.هق هق من سکوت اونجارو شکسته بود.یه کم که آروم شدم شروع کردم به حرف زدن.--میدونم بیمعرفتم و بیمعرفت تر از من تو دنیا نیست!--میدونم که هر وقت دلم میگیره میام اینجا. ببخشید که اشکامو میارم اینجا!ببخشید که.....دوباره گریم گرفت--بخدا نمیدونم چیکار کنم!با حرفی که امشب بابا زد ته دلم خالی شد.گفتم نکنه یه وقت مشکلی پیش بیاد!حتی نمیدونم بهم علاقه داره یا نه!از کار و گرفتن قاچاق چیا و این چیزا گذشته اون یه دختره!اگه باهاش ازدواج کردم و بهم دلبست چی؟اگه نتونستم باهاش زندگی کنم...؟سرمو گذاشتم رو قبر--کمکم کن حامد! کمکم کن پسر حاج خانم.!با ضربه ای که روی شونم خورد، سرمو بلند کردم.با دیدنش متعجب گفتم--آقا حامد؟خندید --اره داداش! حاج خانم سفارش کرده خیلی هواتو داشته باشم!منم اومدم بهت بگم به حرف پدرت گوش بده.بلند شد و داشت ازم دور میشدبا صدای بلند گفتم--پس اون دختر چی میشه؟برگشت و با لبخند نگاهم کرد--یادت نره فرشته ی نجاتت کیه!سرمو از رو قبر بلند کردم و به بغل دستم نگاه کردم.هیچکس نبود و سکوت، حکم فرمایی میکرد.اشک تو چشمام حلقه زد و بلند شدم به عقب نگاه کردم.اونجا هم هیچکس نبود!دستمو تو موهام فرو بردم و نشستم کنار قبر. گرمای حضورش رو با تمام وجودم حس میکردم تعجب و ناباوریم از بین رفت و جاش رو به سپاسگزاری داد‌.با بغض و خوشحالی گفتم--بهت قول میدم همون راهی که گفتی رو برم! مرسی که حواست به منم هست!دوباره قبر رو بوسیدم..........
قبل از رفتن به اونجا سردرگم بودم و تو راه برگشت، حس میکردم تکلیفم با خودم مشخص شده.تصمیم گرفتم فردا باهاش قرار بزارم و حرفامو بزنم............
undefinedحلماundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۷:۵۴

پارت های دیروز و امروز و سه پارت هدیه تقدیم به شما خوبانundefinedundefined

۷:۵۴