داستان تخریب خانه اش را که تعریف می کند، سریع از جیبش یک تکه پارچه در می آورد و آرام باز می کند. داخلش یک ترکش بزرگ است. از دیوار اتاق خودش در آورده. اندازه نصف کف دست. می گذارد توی دست من. خیلی سنگین است. «همه می گویند نباید مدام این را نگاه کنی. نباید مدام خاطرات خانه ات را برای دیگران تعریف کنی. ولی این ترکش انگار باید همیشه همراهم باشد». یاد فیلم اینسپشن می افتم. انگار این ترکش فاصله ی بین واقعیت و کابوس است.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۷:۴۳
به سمت دریا
هموطنان عزیز! همانطور که خبر دارید، در جنگ تحمیلی دشمنان خبیث علیه ملت ایران، منازل مسکونی برخی از هموطنان ما طوری دچار آسیب شده که ساکنان آنها مجبور به سکونت موقت در هتلها شدهاند. با توجه به از بین رفتن اغلب وسایل زندگی این عزیزان، از جمله اسباببازی کودکان، و بر اساس مشاهدات میدانی دوستان، و با توجه تمرکز اغلب نهادها بر رفع سایر مشکلات خانوادههای آسیبدیده، در حال حاضر در هتلهای محل اسکان هموطنانمان، نیاز به اسباببازی گزارش شده است. لذا از کلیه افرادی که امکان اهدای «اسباببازی نو» و یا مشارکت در تامین هزینه خرید اسباببازی دارند، خواهشمند است با کمک خود ما را یاری کنند. اهدای اسباببازی نو: @narvan_adm مشارکت مالی: ۶۲۲۱ ۰۶۱۰ ۶۷۳۸ ۲۶۵۷ علیاصغر بهمننیا #خانواده_بزرگ_نارون
ضمن تشکر از یاری و همدلی همگی، به اطلاع میرساند به لطف خدا و عنایت امیرالمومنین صلوات الله علیه و مشارکت شما، مبلغ مورد نیاز در این مرحله برای خرید اسباببازی و اهدا به هموطنان آسیبدیده از جنگ، تامین شد. عده زیادی هم محبت کردند و اسباب بازی فرستادند.لطفا دیگر به این منظور، مبلغی واریز نفرمایید
۱۳:۴۷
می گوید «نگرانم. شغلم روی هوا است. معلوم نیست کی دوباره به درآمد می رسم». می پرسم «پس انداز دارید؟». می گوید «ده تا سکه از هدیه های ازدواج مان دارم. البته نمی خواهم به آنها دست بزنم. آنها برای روز مبادا است». مشتی؛ ما داریم یک تنه با ده تا کشور می جنگیم. دیگه باید چه اتفاقی بیافتد که احساس روز مبادا بکنی؟
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۶:۱۹
در حین صحبت، عکس های قدیمی اش را نشان میدهد. با عینک ری بن، کنار آشیانه هواپیما. ارتشی بازنشسته است. با نشان دادن عکس ها انگار میخواهد بگوید «الان من را نبین. من برای خودم کسی هستم». میدانم. و هر روز هم با خودم تکرار میکنم.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۲:۳۵
یک روز قبل از عید غدیر، قرار بود 32 تا مهمان داشته باشیم. میوه، شیرینی، غذا. همه آماده بودند. صبح که بیدار شدیم، جنگ شده بود. جنگ دوازده روزه. همه نگرانی های جنگ به کنار، با این همه میوه و غذا باید چکار می کردیم؟ فکرش را هم نمیکنیم که مهمانی برگزار شود. یکی دو ساعت که گذشت، همه مهمان ها به اتفاق اعلام کردند که می آیند. انگار اتفاق خاصی نیافتاده بود. یا لااقل تظاهر میکردند نمیترسند. دوست داشتم ببینم فقط ما برای جنگ اهمیت چندانی قائل نیستیم یا همه همین طورند؟ کم بودن انگور را بهانه کردم و رفتم میدان میوه و تره بار. همه چیز مثل یک روز عادی بود. کسی را ندیدم که خرید غیرمعمول داشته باشد. یک خانم غر میزد که لوبیاها خوب نیستند، و فروشنده جواب داد برای لوبیای خوب باید بعد از عید بیاید. کنار آن همه انسان شجاع، خیالم راحت شد که ما آن جنگ را نمی بازیم.روز 10 اسفند، روز بعد از شروع جنگ رمضان، باز هم رفتم همان میدان میوه و تره بار. دلشکسته تر و داغدارتر از آن بودم که برای بررسی جامعه شناختی بروم. در راه برگشت از میدان انقلاب، رفته بودم که چند خرید روزمره را انجام بدهم. میوه ها را خریده بودم که ... بوم... پایگاه بسیج آن طرف کوچه را زدند. فقط چند متر آنطرف تر. دود بود و خاکستر. حتی قسمت کمی از سقف بازارچه آسیب دید. در آن لحظه مردم دیدن داشتند. جز چند نفر که حالشان از شدت صدا و دود ناشی از انفجار بد شده بود، که واکنش طبیعی به صدای بلند است، بقیه تقریبا عادی بودند. فرار می کردند، ولی آشفته نبودند. همان جا، وسط گوجه های ریخته شده روی زمین، بین پالت های ولو شده پیاز و سیب زمینی، فهمیدم که این جنگ را هم می بریم. غربی ها در تحلیل هایشان می گویند «ایرانی ها سال ها خودشان را برای جنگ با آمریکا و اسرائیل آماده کرده بودند». اشتباه می کنند. ما قرن ها است که داریم خودمان را برای این جنگ آماده می کنیم. هر بار که در زیارت عاشورا می خواندیم «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ» و هر صبح که در دعای عهد می خواندیم «اللّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ... وَالْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»، داشتیم برای همین روزها آماده می شدیم. که اگر برحق هستیم، که هستیم، دیگر نباید از چیزی ترسید، حتی مرگ.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۹:۲۱
#متولد_فصل_امید
توی دنیای پر از امید و رنگی من، مادرم همیشه یک ضدحال محکم بود؛ دائم نگران و گوشزدکنندهی همه احتمالات بد و خطرات پنهانی.
تا روز چهارم دوام آوردم. شبکه خبر بیستوچهاری روشن بود. مامان میرفت و میآمد و حرص میخورد. نوع راه رفتنش وقتی مضطرب بود را میشناختم؛ تند تند راه میرفت و صحبت میکرد. هِی سعی میکردم فضا را با شوخی و خنده تغییر بدهم اما کارساز نبود که نبود. وقتی که گفت: «چرا همهش موج حملات، روی سیوچهاره، چرا موج سیوپنجم شروع نمیشه؟ وای خدا یعنی چی شده؟!» اینقدر به نظرم غیرمنطقی آمد که تاب نیاوردم و کمی با لحن تند گفتم: - مامان تا کی میخوای اونقدر خودتو الکی اذیت کنی؟! مؤمن باید امیدوار باشه. تو هر کاری که ازت برمیاد رو بکن؛ دعا کن!
- آخه من کربلای چهار رو دیدم. کربلای چهار ... همین مارش پیروزی تلویزیون رو میشنوی؟ همین رو پخش کردن چون یه هواپیما زده بودن. بعدش دیگه تموم شد. ستون پنجم، عملیات رو لو داد و تمام؛ همه شهید شدن، همه.»
یخ کردم. حس حقیر بودن میکردم. میدانستم پدربزرگ، تا جایی که توانسته جبهه بوده؛ یعنی تقریباً هشت سال. حالا نه پشت سر هم ولی میشود برابر سالهای نوجوانی مادرم.پرسیدم: «چند سالت بود مامان؟»گفت: «سیزده سالهم بود. رادیو که مارشو زد. بعد خبری نشد. خواستم بلند شم، دیدم زانوهام بلند نمیشه. پاهام میلرزید. دیوار رو گرفتم. عموم گفت دختر چِته؟ گفتم عمو مطمئنم عملیات لو رفته. کَلغلام که از جبهه برگشت روستا، گفت رفته صبحونه ببره خط. یه قابلمه پر از تخممرغ آبپز برده، دیده جنازه روی جنازه افتاده، هیچ کس زنده نیست.»حالا داشتم دنیا را از چشم دختر سیزدهسالهای میدیدم که هشت سال نوجوانیاش در دلشورهی زنده بودن پدر، در اضطراب سلامت رزمندگان و در بیخبریِ تقریبا مطلق از پدرش گذرانده. راستش از مقایسهی آن سن و سال خودم با مادرم خجالت کشیدم. من بچهی دوران اوج جمهوریاسلامی بودم. هیچ جنگی ندیدم. نوجوانی من در خواندن موفقیتهای افراد بزرگ در کتابخانه مدرسه گذشت. اما مامان از بِ «بسماللهِ» کتابها را زندگی کرده بود.دانستن انتهای قصه، رنج داستان را کم میکند. من میدانستم که انتهای قصه، برگشت خرمشهر است، سرنگونی صدام است. تهش پیروزی ایران است ولی او از اول تا آخرش را زندگی کرده بود.
از مادرم پرسیدم: - چرا همهش رادیوت روشن بود؟!- چون اسم اُسرا رو اعلام میکرد. اگه اسم بابامو توی اسرا میگفتن، یعنی هنوز زنده بود.
«مامان، من از ایمانم نیست که امیدوارم؛ از شرایطی که توش بزرگ شدمه.ببین مامان، من باید با امیدواریم دعا کنم، تو با نگرانیت. خدا اینارو مخلوط میکنه یه معجون طلایی ضد آمریکایی، اسرائیلی میشه، دعامون میگیره.»بابد با مادرم مهربانتر باشم.
#م_د
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
توی دنیای پر از امید و رنگی من، مادرم همیشه یک ضدحال محکم بود؛ دائم نگران و گوشزدکنندهی همه احتمالات بد و خطرات پنهانی.
تا روز چهارم دوام آوردم. شبکه خبر بیستوچهاری روشن بود. مامان میرفت و میآمد و حرص میخورد. نوع راه رفتنش وقتی مضطرب بود را میشناختم؛ تند تند راه میرفت و صحبت میکرد. هِی سعی میکردم فضا را با شوخی و خنده تغییر بدهم اما کارساز نبود که نبود. وقتی که گفت: «چرا همهش موج حملات، روی سیوچهاره، چرا موج سیوپنجم شروع نمیشه؟ وای خدا یعنی چی شده؟!» اینقدر به نظرم غیرمنطقی آمد که تاب نیاوردم و کمی با لحن تند گفتم: - مامان تا کی میخوای اونقدر خودتو الکی اذیت کنی؟! مؤمن باید امیدوار باشه. تو هر کاری که ازت برمیاد رو بکن؛ دعا کن!
- آخه من کربلای چهار رو دیدم. کربلای چهار ... همین مارش پیروزی تلویزیون رو میشنوی؟ همین رو پخش کردن چون یه هواپیما زده بودن. بعدش دیگه تموم شد. ستون پنجم، عملیات رو لو داد و تمام؛ همه شهید شدن، همه.»
یخ کردم. حس حقیر بودن میکردم. میدانستم پدربزرگ، تا جایی که توانسته جبهه بوده؛ یعنی تقریباً هشت سال. حالا نه پشت سر هم ولی میشود برابر سالهای نوجوانی مادرم.پرسیدم: «چند سالت بود مامان؟»گفت: «سیزده سالهم بود. رادیو که مارشو زد. بعد خبری نشد. خواستم بلند شم، دیدم زانوهام بلند نمیشه. پاهام میلرزید. دیوار رو گرفتم. عموم گفت دختر چِته؟ گفتم عمو مطمئنم عملیات لو رفته. کَلغلام که از جبهه برگشت روستا، گفت رفته صبحونه ببره خط. یه قابلمه پر از تخممرغ آبپز برده، دیده جنازه روی جنازه افتاده، هیچ کس زنده نیست.»حالا داشتم دنیا را از چشم دختر سیزدهسالهای میدیدم که هشت سال نوجوانیاش در دلشورهی زنده بودن پدر، در اضطراب سلامت رزمندگان و در بیخبریِ تقریبا مطلق از پدرش گذرانده. راستش از مقایسهی آن سن و سال خودم با مادرم خجالت کشیدم. من بچهی دوران اوج جمهوریاسلامی بودم. هیچ جنگی ندیدم. نوجوانی من در خواندن موفقیتهای افراد بزرگ در کتابخانه مدرسه گذشت. اما مامان از بِ «بسماللهِ» کتابها را زندگی کرده بود.دانستن انتهای قصه، رنج داستان را کم میکند. من میدانستم که انتهای قصه، برگشت خرمشهر است، سرنگونی صدام است. تهش پیروزی ایران است ولی او از اول تا آخرش را زندگی کرده بود.
از مادرم پرسیدم: - چرا همهش رادیوت روشن بود؟!- چون اسم اُسرا رو اعلام میکرد. اگه اسم بابامو توی اسرا میگفتن، یعنی هنوز زنده بود.
«مامان، من از ایمانم نیست که امیدوارم؛ از شرایطی که توش بزرگ شدمه.ببین مامان، من باید با امیدواریم دعا کنم، تو با نگرانیت. خدا اینارو مخلوط میکنه یه معجون طلایی ضد آمریکایی، اسرائیلی میشه، دعامون میگیره.»بابد با مادرم مهربانتر باشم.
#م_د
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۲۰:۵۸
امشب در برنامه «حال خوب» در شبکه سلامت، ساعت ۲۱، درباره «مدیریت اخبار در دوران جنگ» صحبت خواهم کرد. به نظرم برنامه خوبی بود و می تواند برای خیلی ها که در این ایام نوعی «اعتیاد به اخبار» پیدا کرده اند، مفید باشد. اگر دیدید که وسط برنامه من و دکتر مرتضوی گاهی بالا را نگاه میکنیم به این دلیل است که در حین ضبط برنامه، مدام صدای انفجار می آمد. البته تهیه کننده اصرار داشت که رعد و برق است!
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۵:۲۸
#مردم_بیگناهرفته بودم سر صحنه انفجار. مشخص بود که یک فرد خاص هدف بوده. یک ساختمان را کاملا منهدم کرده بودند و چند ساختمان اطراف هم آسیب دیده بود. صحرای محشر بود و هر کسی کاری میکرد: گروه های امداد، گروه هایی که آواربرداری می کردند، بسیجی های جهادی که لباس متحدالشکل با شعار «جانم فدای ایران» پوشیده بودند و به همسایه ها کمک می کردند، آتش نشانی، نیروهای امنیتی و... یک نفر هم یک گوشه ایستاده بود و داشت با حالتی حق به جانب برای چند نفر سخنرانی می کرد. از لحن صدایش فهمیدم که حرف خوبی نمی زند، ولی راه را بسته بودند و مجبور بودم از کنارش عبور کنم و این جمله ها را شنیدم: «طفلکی مردم بی گناهی که چون در همسایگی این یارو (همان فرد نظامی، مسئول مملکتی یا دانشمندی که هدف ترور بود) زندگی می کردند، کشته شدند». از این حرف، حالم بد شد. شاید شما هم از این حرف ها شنیده باشید. حرف هایی که به ظاهرا دلسوزانه هستند، ولی وقتی به معنایش دقت می کنی، حالت به هم می خورد. معنای حرف شان این است: «این مسئولین و نظامی ها آدم نیستند. اگر کسی آنها را بکشد، حق دارد. لااقل ایرادی هم ندارد. خودشان که هیچ، خانواده آنها هم اگر کشته شدند، طوری نیست. بالاخره خانواده چنین فردی بودند و خون شان حلال است و هدف مشروع اند. دیگران، یعنی «مردم عادی»، نباید کشته شوند. آنها بی گناه هستند». مردم عادی! مردم بی گناه! چه حرف های زشتی! آنقدر در گوش شان تکرار شده که انگار نمی فهمند مسئولیت داشتن در یک مملکت جرم نیست و ترور کردن آنها هم طبق هیچ قانونی مجاز نیست. و نظامی ها در جبهه نبرد ارتشی و سپاهی هستند. در روزهای عادی یک آدم عادی هستند مثل من و تو. خانه و زندگی دارند. زن و بچه دارند. لزومی ندارد از دیگران جدا باشند. چرا باید جدا باشند؟ مگر باید اعضای هر صنفی را از دیگران جدا کرد؟ که گلچین شوند برای ترور؟ دانشمندان هسته ای و اساتید دانشگاه چی؟ آنها را هم از دیگران جدا کنیم که اگر خواستند بزنند، به «مردم بی گناه» آسیبی نرسد؟ که اگر هر کدام از اینها را از مردم جدا می کردند، و تبدیل شان می کردند به یک سیبل برای شلیک، حتما پشت سرشان می گفتند که «قایم شدند. از مردم جدا شدند. ویژه خواری کردند».یک عده هم هستند که همین حرف را می زنند، ولی شاید متوجه نیستند که چه می گویند. وقتی جایی موشک می خورد، یک عده می گویند «خانه امن بوده. خانه پوششی بوده. خانه تیمی بوده...» از اینها هم دلم به هم می خورد. انگار باور کرده اند که یک عده بی گناه هستند، ولی ترور عده دیگر ایرادی ندارد. بعد از گذشت یک ماه، که خون مردم نظامی و غیرنظامی و مسئول و دانشمند و کودک با هم قاطی شده، عده ای هنوز بین بی گناه و باگناه مرزبندی دارند. رمق بحث کردن ندارم. رد می شوم، ولی دلم خون است. بعد از این همه جنایت دیدن، باید بدیهیات را توضیح بدهیم!
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۹:۳۳
عادت به راه رفتن ندارم. در اتاق خودم می نشینم و مراجع ها می آیند و صحبت می کنیم. حالا باید برای شرکت در جلسات مختلف، به این طرف و آن طرف شهر بروم. تهران خلوت است و رفت و آمد در شهر زیاد طول نمی کشد (دیروز رکورد زدم و از چیتگر تا میدان رسالت را در 18 دقیقه رفتم). ولی بدنم خسته می شود. شب که به خانه میرسم، از بدن درد خوابم نمیبرد. یاد رزمنده ها میافتم. یاد فرمانده ها. از بدن دردی که دارم شرمنده میشوم. باید فکری به حال این اوضاع جسمانی ام بکنم. با خودم فکر می کردم این جنگ که تمام شد، بعد از ماه رمضان، از سال بعد، بعد از سیزده به در، از شنبه، شروع میکنم به ورزش. ولی کار به آنجا نمی رسد. انگار جنگ زمینی در راه است. دشمن فکر می کند با تهدید جنگ زمینی ما را می ترساند. من سال 90 سربازی رفتم. آنجا هم روانشناس یگان بودم و نه نیروی عملیاتی، ولی کار با اسلحه ام را بلدم. پوتین های سربازی ام را در انباری نگه داشتم. همیشه امید داشتم که یک وقت به کارم بیاید. همیشه امید داشتم در این مسیر به درد بخورم. می دانم که نیروی زمینی ایران خیلی قوی است. میدانم سال ها است که منتظر چنین روزی بوده اند. می دانم که با این جسم ضعیف و این کمر علیل، زیاد به درد نمی خورم. ولی در پویش «جانفدا برای ایران» شرکت می کنم. مثل پیرزنی که دوک نخی آورده برای خرید یوسف.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۸:۴۲
به سمت دریا
عادت به راه رفتن ندارم. در اتاق خودم می نشینم و مراجع ها می آیند و صحبت می کنیم. حالا باید برای شرکت در جلسات مختلف، به این طرف و آن طرف شهر بروم. تهران خلوت است و رفت و آمد در شهر زیاد طول نمی کشد (دیروز رکورد زدم و از چیتگر تا میدان رسالت را در 18 دقیقه رفتم). ولی بدنم خسته می شود. شب که به خانه میرسم، از بدن درد خوابم نمیبرد. یاد رزمنده ها میافتم. یاد فرمانده ها. از بدن دردی که دارم شرمنده میشوم. باید فکری به حال این اوضاع جسمانی ام بکنم. با خودم فکر می کردم این جنگ که تمام شد، بعد از ماه رمضان، از سال بعد، بعد از سیزده به در، از شنبه، شروع میکنم به ورزش. ولی کار به آنجا نمی رسد. انگار جنگ زمینی در راه است. دشمن فکر می کند با تهدید جنگ زمینی ما را می ترساند. من سال 90 سربازی رفتم. آنجا هم روانشناس یگان بودم و نه نیروی عملیاتی، ولی کار با اسلحه ام را بلدم. پوتین های سربازی ام را در انباری نگه داشتم. همیشه امید داشتم که یک وقت به کارم بیاید. همیشه امید داشتم در این مسیر به درد بخورم. می دانم که نیروی زمینی ایران خیلی قوی است. میدانم سال ها است که منتظر چنین روزی بوده اند. می دانم که با این جسم ضعیف و این کمر علیل، زیاد به درد نمی خورم. ولی در پویش «جانفدا برای ایران» شرکت می کنم. مثل پیرزنی که دوک نخی آورده برای خرید یوسف. #جنگ_رمضان @dr_chiniforoushan
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم
۲۰:۲۴
پینه های دست هایش را نشانم می دهد: «ماشین لباسشویی نداشتیم. لباس ها را با دست می شستم. دو تا بچه را همین طور بزرگ کردم. شوهرم به زور یک ماشین لباسشویی اتوماتیک خریده بود. گارانتی هم داشت. قرار بود فردا بیایند و نصبش کنند. هنوز از جعبه اش در نیاورده بودیم. الان رفته زیر آوار». می خندد. «دوباره باید با دست لباس بشورم».
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۷:۴۷
وقتی خمیردندان به اینجا میرسد، یک ایرانی باز یک هفته تا یک ماه ازش استفاده میکند. آنوقت تنگه هرمز را بدهیم برود؟ 

تنگه تکان نمیخورد. ترامپ هم مهلت کذایی اش را تمدید میکند. تمدید نکند چطور ته مانده حیثیتش را جمع کند؟شب خوش
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۲۰:۴۰
آنهایی که امروز برای نهار کنسروهای تن را خوردند، دوباره از افق کوروش سفارش بدهند. آتش بس کنسله
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۵:۰۰
ای خفته در مزار، سر از خاک کن بروناحوال عاشقان تو بعد از تو در هم است
چهل روز گذشت، از روزی که باورش نمیکردیم
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
چهل روز گذشت، از روزی که باورش نمیکردیم
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۶:۰۴
ترس از صدا. حجت الاسلام حامد کاشانی.mp3
۰۲:۲۱-۱.۶۲ مگابایت
تجربه نشان میدهد عده ای از افراد دیندار، بابت ترس از صدای موشک و جنگنده احساس شرم میکنند.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۷:۰۶
پدر مینابی که دو فرزندش شهید شده بودند، لطف کرد من را شناخت، ویدیوی پسرش که غزلی از حافظ میخواند را برایم پخش کرد ، یخ گفتگو شکست... گفتم یه چیزی که توی دلته وقت نشده یا روت نشده به کسی بگی چیه؟ ... بغض کرد گفت همه میگن خدا به داد دل مادرا برسه ... من چی... کا پدرا چی!؟ کاش یکی بود بیاد منو جمع کنه ... شبی سه بار چهار بار پسرم توی کوچه صدام میکنن میرم میبینم نیستن ... گفتم آخرین دیدار ؟ گفت رسوندمشون ... دم مدرسه که پیاده شدن برن هر روز صبح میگفتن بابا ما رفتیم ... خداحافظ ... اون روز صبح گفتن: بابا ما رفتیم ها... اون ها هنوز توی سرم صدا میکنه... روایت از حامد عسگری
#میناب#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#میناب#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۰:۲۴
تصویر پایین: چند ماه قبل، ملاقات سران اروپایی با ترامپ. به دست های روی دهان، دست های گره کرده و نگاه های رو به پایین سران اروپایی نگاه کنید. تلاش برای حرف نزدن! ملاقات رعیت با ارباب.تصویر بالا: امروز، ملاقات مارک روته دبیرکل ناتو با ترامپ. به ژست با اعتماد به نفس روته دقت کنید، و صورت های درهم و شانه های افتاده ی ترامپ، روبیو و ونس را هم ببینید.طوری توی صورت آمریکا زدیم که هیمنه اش در همه دنیا ریخته. این تازه اول ماجرا است.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۱۷:۳۰
روال کار اینطوری است که وقتی پیکر شهدا را از زیر آوار بیرون می آورند، در بین آوار دنبال تکه های بدن می گردند. باور میکنی تعداد زیادی از شهدا پیکری برای شناسایی نداشتند و با آزمایش دی ان ای تشخیص هویت شدند؟ بعدها همان تکه بدن های تشخیص هویت داده شده را به عنوان پیکر شهید دفن میکنند. یک تکه دست، یک تکه استخوان، یک تکه گوشت که حتی معلوم نیست متعلق به کجای بدن است. و باورت بشود یا نه، گاهی حسرت بازماندگان شهید این است که «کاش یک تکه بزرگ تر از پیکر شهیدمان پیدا شده بود».
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۶:۱۱
می گوید: «زیر آوار گیر کرده بودم. حتی نمی توانستم تکان بخورم. صدای آمبولانس و نیروهای امداد را از دور می شنیدم. آنقدر تحت فشار بودم که حتی نمی توانستم دهانم را باز کنم و داد بزنم. اطرافم صدا می آمد. صدای همهمه. صدای ریختن خاک و آوار. چند تا بچه اطرافم جیغ می زدند و کمک می خواستند. کم کم صدایشان ضعیف می شد». چشم هایش را می بندد و پلک هایش را روی هم فشار می دهد «به یک ساعت نکشید که صدایشان قطع شد. تمام کرده بودند.» از یک ساختمان 20 واحده فقط او زنده بیرون آمده و دو بزرگسال دیگر. جرمشان چه بود؟ زندگی در ساختمان مجاور کلانتری.
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
#جنگ_رمضان
@dr_chiniforoushan
۹:۲۱