پایگاه اطلاعرسانی دکتر سیدموسی موسوی جرّاح و نماینده مردم شهرستانهای لامِرد و مُهر در ادوار نهم، یازدهم و دوازدهم مجلس شورای اسلامی ارتباط با ادمین: 09164638192
روایت دوم| تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران محمدحسین عظیمی عکسش را که دیدم، فقط میدانستم آلخلیفه شهیدش کرده. چه میفهمیدم که دو روز بعد در مراسم یادبودش توی مُهر شرکت میکنم. اصلاً نمیدانستم که پسوند فامیلش المُهری هم دارد: سیدمحمد الموسوی المُهری. از یک ماه پیش که روز اول شروع جنگ رمضان، سالن ورزشی لامرد را زدند، نیت کرده بودم خودم را برسانم آنجا. سوگ آقا و گیجی بعد از آن و کاروانهای خودرویی شبانه و آخر هم رفتن به جزیره خارگ، عقبش انداخت. نرسیده به مُهر یکباره سید گفت: "*میدونستین شهید بحرینیو اصالتاً مُهری بوده؟ امروز هم مراسم یادبودشه اونجا*." مُهر کجا میشود؟ جنوب غربیترین شهرستان استان فارس. پایینِ پایین، سمت چپ. سیوپنج کیلومتری لامرد و شصت کیلومتری عسلویه؛ با کلی آدمهایی که پیش از انقلاب در بحرین و کویت زندگی و کار کردهاند.ورودی حسینیه، خانعموهای سنوسالدار خاندان موسوی با عمامه سبز ایستاده بودند و خیرمقدم میگفتند. پشتیهای پارچهای فیروزهای رنگی دورتادور حسینیه به دیوارها و ستونها تکیه داده بود. ما هم کمر چسباندیم به یکی از پشتیهای دور ستون و نشستیم به حزبخوانی قرآن. سخنرانها یکییکی میآمدند و یک مضمون واحد را با کلمات متفاوت تکرار میکردند: "*در خاندان موسوی شهادت چیز غریبی نیست، وقتی بعد از سیدمصطفی و سیداحمد و سیدکاظم حالا به سیدمحمد رسیده" / "شهید را در ایستوبازرسی بحرین و بهجرم حمایت از حمله به پایگاههای آمریکا در بحرین دستگیر و چند روز بعد پیکر بیجانش را تحویل خانوادهاش دادهاند.*"سر کردم در گوش دوست لامردیام و پرسیدم: "*بیاحترامی محسوب نمیشه از جلسه بریم بیرون و مصاحبه بگیریم؟*" سر بالا انداخت که خیالت راحت. قید خوردن پَک حلوای محلی را زدم و از مجلس خارج شدم. بیرون حسینیه بنر ۱×۲ شهید نصب شده. به چشمان درشت و موهای پرپشت و بدن ورزیدهاش خیره میشوم و منتظر میمانم تا یکی از عموها بیاید برای مصاحبه: "*میترسم این چیزایی که داخل مصاحبه میگم، برای خانوادهش تو بحرین بد بشه.*" اولین جملهای که گفت، همین بود. حکومت آلخلیفه چنان ترسی در دل مردمانش انداخته که مصاحبهشونده چند صد کیلومتر آنطرفتر جرئت گفتن بعضی حرفها را ندارد. ترس ولی توی کَت سیدمحمدِ شهید نمیرفته: "*از چهارده سالگی تا همین یکی دو سال پیش در زندانهای رژیم بحرین بوده*" چرا؟ نمیدانست: "*کلاً ما زیاد ندیدیمش. اکثر زندگیش رو که زندان بود. اگه ایران میاومد هم یه راست میرفت مشهد*."تنها خاطرهاش از شهید هم توی مشهد اتفاق افتاده بود: "*داخل حرم یه خانمی رو دید که حجاب خوبی نداشت. رفت جلو. فارسیش هم خوب بود. بهش گفت: اینجا حرم جدمه و خواست تا حجابش را درست کند.*"هنوز از شهید کم میدانستم؛ خیلیکم. عمو ولی چیز بیشتری برای گفتن نداشت. مگنت میکروفون دکمهای را درآوردم و دنبال نفر بعدی گشتم. رد انگشت اشارهها به عمامه مشکی روحانی بلندقدی میرسید بهنام سیدنورالدین: "*کسی توی مُهر جرئت نمیکرد جلوی بابای شهید، حتی به نظام انتقاد کنه. میدونید که مُهر اصلاحطلب کم نداره ولی هروقت قرار بود سیدمحسن توی جمعی بیاد، همه غلاف میکردن.*" گوشیاش را درآورد تا بتواند تلفنی با پدرش صحبت کند ولی جواب نداد. دلیل زندان رفتنش در نوجوانی را پرسیدم: روی طای فقط مکث میکند: "*فقطط رسوندن بستههای غذایی به خانوادهی مبارزین*" و ادامه داد: "*بار آخری که از زندان آزاد شد، مادرش خیلی خوشحال بود. رفته بود براش خواستگاری و دخترخانمی رو عقد کرده بود.*"از داخل حسینیه صدای گریه آمد. گوش تیز کردم. صدای گریه سیدمحسن بود بالای پیکر زخمی و بیجان فرزند خوشبر و رویش. همان فیلمی که از لحظه مواجهه پدر با جسم بیجان پسر در شبکههای اجتماعی پخش شده. مجری میکروفون را به مداح میسپارد. ور هیئتی ذهنم میگوید: "*الان دیگه وقت روضه علیاکبره!*" روضهخوان هم همین را فهمیده: "*فیلم سیدمحسن رو دیدم که صورت به صورت پسر شهیدش گذاشته بود یاد علیاکبر(ع) افتادم. ولی سیدمحسن! وقتی پسرت رو شکنجه میدادن تو اونجا نبودی*." صدای ضجه زنها بلند میشود؛ گریه مردها هم. روی پا میکوبم: "*بمیرم برات اباعبدالله که جلوی چشمت از همه طرف به فرزندت حمله کردند. أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ*. با روایتهای روزهای جنگ لامرد و مهر همراه باشیدبلهhttps://ble.ir/drmoosavi_irایتاhttps://eitaa.com/drmoosavi_ir