عکس پروفایل پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر موسویپ
۱.۹ هزار عضو

پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر موسوی

undefined پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر سیدموسی موسوی
undefined جرّاح و نماینده مردم شهرستان‌های لامِرد و مُهر در ادوار نهم، یازدهم و دوازدهم مجلس شورای اسلامی
undefined ارتباط با ادمین: 09164638192
پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر موسوی
undefined undefined روایت یازدهم| از فیروزآباد تا لامرد؛ قصه تلخ غربت مادری تنها با دخترکان سه‌قلو undefinedپشت در خانه شهید که می‌ایستیم، صدای شیطنت سه‌قلوها آرام به گوش می‌رسد. در باز می‌شود و تعارف می‌کنند بفرمایید داخل؛ سه دختر ۸ ساله با لباس‌های کپی هم کنار یکدیگر در راهروی کوچک یک آپارتمان ۹۰ متری ایستاده‌اند و سلام می‌دهند. مادر جوان هم پشت‌سرشان ایستاده، با لباس مشکی و چشم‌هایی سرخ از اشک و بی‌خوابی. حالا دو ماه از بمباران ناجوانمردانه سالن ورزشی و محلات مسکونی لامرد می‌گذرد، اما هنوز اضطراب و غصه از چهره‌ این زن می‌بارد؛ از فردا می‌ترسد، از بی‌پناهی، از فکر و خیال اینکه «حالا چطور این دختران سه‌قلو را بدون پدر می‌توانم بزرگ کنم؟!» undefinedکنار همسر شهید، مادرش می‌نشیند، با لباس محلی ترک‌های قشقایی. آنقدر برای آینده دختر و نوه‌هایش نگران و غمگین است که از اول تا آخر دیدار، حتی یک‌کلام هم صحبت نمی‌کند. از فیروزآباد به لامرد آمده تا در این روزهای سخت دخترش تنها نباشد. همسران شهدا همه مظلومند، اما جنس این‌یکی متفاوت است و اوج غربت از سر و روی این خانه کوچک می‌بارد. undefinedسکوتی سنگین حکمفرما شده و دکتر موسوی برای آنکه این فضا را بشکند، می‌پرسد چند سال است به لامرد آمده‌اید؟ همسر شهید نفس عمیقی می‌کشد و پاسخ می‌دهد: «سال ۹۰ بود که شوهرم در پالایشگاه پارسیان استخدام شد. همان اول زندگی، از فیروزآباد به لامرد آمدیم.» بعد انگار که دنبال کسی می‌گشته تا در این غربت با او دردودل کند، بی‌مقدمه غمش می‌ترکد و ادامه می‌دهد: «بزرگ کردن یک بچه سخت است آقای دکتر، چه برسد به سه قلو. آن هم در شهر غریب و بدون کمک خانواده و اقوام. هشت سال، تمام زندگیمان صرف این سه دختر شد. شب‌بیداری، بیماری، گریه، مدرسه ... من به تنهایی نمی‌توانستم. شوهرم علاوه بر کار در پالایشگاه و تأمین مخارج زندگی، نیمی از بار خانه را هم بر دوش می‌کشید. نصف شب شیشه شیر درست می‌کرد، بزرگتر که شدند، مشق و درس‌شان را پیگیری می‌کرد. شما بهتر از من می‌دانید که در فرهنگ ایرانی، دخترها بابایی هستند. یک دختر ۸ ساله دیگر بچه که نیست، همه چیز را خوب می‌فهمد. این سه‌قلوها هر روز از مدرسه که می‌آمدند، می‌دویدند سمت بابا. حالا دیگر پدرشان نیست تا در آغوش او آرام بگیرند. نمی‌دانم باید چه کار کنم؟ چطور از پسشان بربیایم؟» صدایش می‌لرزد، اما نمی‌گذارد بغضش بترکد، نمی‌خواهد جلوی بچه‌ها گریه کند. undefinedپسر ۱۲ ساله خانه همینطور که مادرش حرف می‌زند، سینی چای را می‌آورد. امام‌جمعه لامرد به همسر شهید دلداری می‌دهد و می‌گوید: «*شهدا زنده هستند، این را خود خداوند در قرآن گفته. حتماً شهید سیاوش شهبازی هم الان نظاره‌گر شماست‌ و تنها نخواهید ماند*». پسر نوجوان که حالا سینی چای را گردانده، گوشه‌ای می‌نشیند و سرش را پایین می‌اندازد. دکتر موسوی هم می‌رود کنار پسربچه و دست می‌گذارد روی شانه‌اش؛ بعد خطاب به همسر شهید می‌گوید: «نگران نباشید؛ به خدای بزرگ توکل کنید؛ این شاخ شمشاد هم از امروز دیگر شده مرد خانه و حواسش به شما و خواهرانش هست؛ درست است که سن زیادی ندارد، اما خیلی زود قد کشیده و برای خودش ماشاءالله مردی شده‌‌. شماره من را هم یادداشت کن و هر کاری داشتی تماس بگیر؛ روی همه مردم لامرد و مهر هم می‌توانی حساب باز کنی.» نماینده مردم در مجلس این جمله آخر را که می‌گوید، به خانم‌های همسایه اشاره می‌کند که آنجا و در سکوت نشسته بودند، اما همان سکوتشان، پر از حرف بود و برای یک خانواده غریب، بهترین امیدواری. سکوت پرحرف آن خانم‌های همسایه، نشان از تعهد یک شهر داشت، نشان از اینکه لامرد خانواده‌ شهدایش را هرگز تنها نخواهد گذاشت. undefined undefined با روایت‌های روزهای جنگ لامرد و مهر همراه باشید undefined undefined بله https://ble.ir/drmoosavi_ir undefined ایتا https://eitaa.com/drmoosavi_ir
thumbnail
undefined روایت دوازدهم| ماجرای لشکر کوچولوها: از سگ قهوه‌ای تا صابون و ریکا!
undefinedپسربچه فسقلی که شیطنت از سر و رویش می‌بارد، در حالی که رگ گردنش از فریاد بیرون زده، با تمام قدرت شعار می‌دهد: «*یه سگ دارم قهوه‌ایه، اسمش رضا پهلویه»*! غش‌غش می‌خندم و جلوتر می‌روم. کمی آن‌طرف‌تر دختر بچه‌ای ایستاده که خیلی پاستوریزه است؛ دستان کوچکش را گره کرده و آرام شعار می‌دهد: «*نه صابون، نه ریکا، خاک تو سر آمریکا*»! قند در دلم آب می‌شود و می‌گویم قربان این دختربچه‌ها که حتی در پس استکبارستیزی‌شان هم ردّپای ریکا و آشپزخانه است!undefinedآدم از دیدن لشکر این کوچولوها سیر نمی‌شود. متولیان اجتماعات لامرد، دیشب را به بچه‌ها اختصاص داده‌ بودند تا رژه خودرویی بروند و هرچه می‌خواهند بتازند! خیابان‌ پر شده بود از بچه‌هایی که با کامیون‌های پلاستیکی، موتورهای کوچک، اسکیت و اسکوتر ویراژ می‌رفتند. از بچه دو ساله بین‌شان بود تا هشت نُه ساله. یکی لباس نظامی پوشیده بود، آن یکی با دست‌های کوچکش لانچر کاردستی درست کرده بود، دخترها موشک‌ صورتی درست کرده بودند، پسرها شعار می‌دادند و هورا می‌کشیدند. اینجا هیچ سنگر و خاکریزی نبود، اما بچه‌ها مشغول فتح قله‌هایی بودند که سال‌ها طول می‌کشید کسی صعود به آن‌ها را بهشان یاد بدهد.undefinedخدایا این بچه‌ها چقدر زود بزرگ شدند! آوینای دو ساله را که دیدند؛ هلماسادات و الهام و ایلیا را که دیدند، ورق برگشت. از همان بعدازظهر لعنتی که آمریکا با حمله به سالن ورزشی لامرد بچه‌ها را به خاک و خون کشید، هیچکدام از کوچولوهای این شهر دیگر کودک نماندند؛ همه قد کشیدند و سرباز وطن شدند. و این است قدرت خون؛ خون رهبر عزیز و خون شهدای مظلوم لامرد که حتی خردسالان شهر را هم این‌چنین مبعوث کرده است. حالا بدون هیچ آموزش رسمی، بدون هیچ کلاس و مدرسه‌‌ای، بدون هیچ معلم و استادی، بدون هیچ کتاب و دفتری و بدون هیچ زور و اجباری این آموزشگاه بزرگ در کف خیابان شکل گرفته است تا بچه‌ها فقط با نگاه به پیکر شهدای هم‌بازی‌شان و از دل آوار و خون، درس وطن‌دوستی را یاد بگیرند. undefinedدیشب پدر جوانی را دیدم که به همسرش می‌گفت: «*حالا اگر تجمعات تمام شد ما چه کار کنیم؟ بچه‌ها در این ۷۰ شب آنقدر شعار دادند و پرچم ایران را چرخاندند که این دیگر تبدیل شده به سبک زندگی آن‌ها*». راست می‌گفت؛ برای این بچه‌ها، دیگر شب فقط تاریکی و ترس نیست؛ شب یعنی میدان و شجاعت؛ درست است که مدارس تعطیل شده، اما در آموزشگاه بزرگ خیابان، بچه‌ها هرشب به ساده‌ترین شکل، مفاهیم عمیق وطن، ایثار و شهادت‌ را یاد می‌گیرند. دیشب، لامرد نه یک کاروان، که یک نسخه کامل از نسلی تازه را دید. نسلی که زودتر از موعد به ثمر نشسته است. آهای مردم! نگران نسل فرداها نباشید؛ آنها از همین الان با پرچم، با ایمان، با شور و شعور و با شعارهایی که خودشان ساخته‌اند وسط معرکه رژه می‌روند. undefined
undefined با روایت‌های روزهای جنگ لامرد و مهر همراه باشید undefinedundefined بله https://ble.ir/drmoosavi_irundefined ایتا https://eitaa.com/drmoosavi_ir
undefined۱۱
undefined۵

۷.۷K

۱۰:۴۶