۶:۴۸
۷:۰۸
۷:۱۰
لطفا ما را به دوستان و آشنایان خود معرفی بفرمایید ۱۳۰۰۰دانش آموز استان گیلان با دستان سخاوتمند شما آینده ساز خواهند شد
۸:۱۸
زندگی مانند درست کردن چای میماند:خودبینی ات را بجوشاننگرانی هایت را تبخیر کن
غم هایت را رقیق کناشتباهاتت را از صافی بگذرانو آن وقت طعم #خوشبختی را بچشآنچه "خداوند"میدهد"پایانی"ندارد



غم هایت را رقیق کناشتباهاتت را از صافی بگذرانو آن وقت طعم #خوشبختی را بچشآنچه "خداوند"میدهد"پایانی"ندارد
۱۹:۱۸
۵:۲۵
تصور کن...زنگ تفریح،حیاط مدرسه پر از هیاهوست.همه بچهها با خوراکیهای رنگارنگ
🥯



🧁🧃
️،در کنار دوستانشان نشستهاند و میخندند.اما فرزند معنوی ما،در گوشهای ایستاده و نگاهش به دستان پر از خوراکی دیگران دوخته شده است.دلش میخواهد حداقل یک روز، مانند دیگران یک بسته کیک کوچک و یک آبمیوه در دستان کوچکش احساس کند.اما امروز هم باید به نان و پنیر کوچک در دستش اکتفا کند...آیا تا به حال به قیمت یک بسته کیک🧇 فکر کردهای؟آیا حساب کردهای که یک آبمیوه ساده🧃، این روزها چقدر از بودجه یک خانواده کمدرآمد میکاهد؟حال این هزینه را در یک ماه حساب کن...اما برای کودکی که در سن رشد است، این فقط یک خوراکی نیست...این یعنی"احساس تعلق".
️تصور کن فرزندت از ترس قضاوت دیگران، در گوشهای قایم شود...
️تصور کن به خاطر نداشتن پول تو جیبی، مجبور شود دروغ بگوید...
️تصور کن هر روز با حسرتی جدید از مدرسه بازگردد...این حسرت،آرام آرام، رویای کودکیاش را میمیراند.اما تو میتوانی کاری کنی که این تصویر، برای همیشه تغییر کند.تو میتوانی با کمکهایت، فقط با بخش کوچکی از مازاد درآمدت، لبخندی بر لبان این فرشتگان کوچک بنشانی.بخشی از کمک تو،صرف خرید همان کیک و آبمیوه🧇🧃 ساده میشود.بخشی دیگر،صرف خرید یک مداد رنگی
میشود تا بتواند نقاشیهایش
را رنگ آمیزی کند.اما در حقیقت،
تو داری "امید" میخری.
توداری"شادی" میخری.
تو داری"آینده" میخری.و چقدر زیباست...که این کودکان پاک را"فرزندان معنوی" خود بدانیم.که دستان کوچکشان را بگیریم و بگوییم:"تنها نیستی."
بیا فراتر از دنیای خودمان را ببینیم...
بیا کاری کنیم که روزی، وقتی به گذشته نگاه میکنیم، به خود ببالیم که توانستیم قطرهای از مهرمان را نثار دلهای کوچکی کنیم که سزاوار بهترینها هستند.
۸:۲۵
اسم من ورونیکاست. هشتاد سالم است. تنها زندگی میکنم، در آپارتمانی کوچک بالای یک فروشگاه ابزار در برایتون. چیز زیادی ندارم، اما میگذرد. از حقوق بازنشستگی، کمی پسانداز، و باغچهی کوچکی روی بالکنم — نعناع، آویشن، و یک بوته گوجهفرنگی سرسخت.
هر جمعه، به یک سوپرمارکت مشخص میروم. همان ساعت. همان چرخ خرید. چای، نان، سوپ کنسروی، و همیشه… همیشه یک تکه شکلات میخرم. جایزهی کوچک خودم.
یک بعدازظهر بارانی، پشت سر زنی جوان در صف ایستاده بودم. دو کودک خردسال همراهش بودند. یکی آرام گریه میکرد و دیگری خرگوش عروسکیای را در بغل داشت که یک چشمش کنده شده بود.
زن خریدهایش را روی نوار گذاشت: شیر، تخممرغ، برنج، نخودفرنگی یخزده، پوشک… دستهایش میلرزید.
صندوقدار گفت: «۳۸ دلار و ۷۶ سنت.»زن خشکاش زد.
کارتش را بیرون آورد. رد شد.کارت دیگری امتحان کرد. باز هم رد شد.
زیر لب چیزی به صندوقدار گفت:«میتونم شیر و نان رو بردارم؟» صدایش شکست.
در آن لحظه، بدون فکر، کاری کردم.کارت خودم را به صندوقدار دادم و گفتم:«همهاش رو بذار روی حساب من.»
زن برگشت، با چشمانی گشاد از ناباوری:«نه… نمیتونم بذارم.»
گفتم: «میتونی. همهمون گاهی به کمک نیاز داریم.»
لبخند زدم، کیف کوچک خرید را برداشتم و بیرون رفتم.قبل از اینکه بتواند تشکر کند.
من این کار را برای تشکر نکردم.
به یاد آوردم روزهایی را که جوان بودم، بیپول، ترسان، و تنها، وقتی شوهرم رفت و من پسرم را خودم بزرگ کردم. روزی در صفی مثل همان ایستاده بودم… و هیچکس کمکم نکرد.
.آن زن، لیلا نام داشت، همان شب در گروه فیسبوکی محلی نوشت:
«امروز یک غریبه برایم خرید کرد. خانمی مسن با موهای خاکستری و چشمانی مهربان. نصیحتم نکرد. چیزی نخواست. فقط پرداخت کرد و رفت. توی ماشین گریه کردم. بچههام امشب شام خوردند، به لطف او. اگر کسی او را میشناسد، به او بگویید “تشکر کافی نیست.”»
کسی در کامنت نوشت: «صبر کن – بارانی زرد پوشیده بود؟»دیگری گفت: «او بالای فروشگاه تامپسون زندگی میکنه، نه؟ هر صبح میبینمش که گلهاش رو آب میده.»
چند ساعت بعد، مردم شروع کردند به آمدن جلوی در خانهام.نه خبرنگار. نه دوربین.همسایهها بودند.گل آوردند. یک شیشه مربای خانگی. یک شال بافتنی.
نوجوانی یادداشتی گذاشت:«تو برای او پرداخت کردی، من هم ادامه میدم — دارم مجانی به بچههای مرکز جوانان درس میدم.»
بعد، نامهها شروع شد.
پرستاری نوشت: «دیشب بعد از شیفت، کنار بیماری موندم تا آرامش پیدا کنه… چون تو یادم انداختی مهربانی مهم است.»
مردی در حال ترک اعتیاد نوشت: «کیف پولی پیدا کردم و برگردوندمش. به یاد تو افتادم.»
و لیلا؟ هفتهی پیش به دیدنم آمد. بچهها را هم آورد. روی بالکن نشستیم و چای نوشیدیم. کوچولویش خرگوش یکچشمهاش را به من داد و گفت:«اون تو رو دوست داره.»
من هنوز هر جمعه به همان فروشگاه میروم.
حالا گاهی کسی هزینهی شکلات مرا پرداخت میکند.و من میگذارم.
چون مهربانی تمام نمیشود.فقط منتظر میماند… تا کسی شجاع پیدا شود و دوباره آغازش کند.
و اگر میپرسی؟برای دادن امید، پول نمیخواهد.فقط باید کسی را ببینی.واقعاً ببینی.و بی ذکر کلامی، بگویی:«من هم اونجا بودهام. با توام.»
دنیا اینگونه بهتر میشود.نه با سخنرانیهای بزرگ.نه با تیترهای خبری.بلکه در لحظههای آرام.میان آدمهای معمولی.که تصمیم میگیرند مراقب هم باشند.
.بگذار این داستان، دلهای بیشتری را لمس کند….
هر جمعه، به یک سوپرمارکت مشخص میروم. همان ساعت. همان چرخ خرید. چای، نان، سوپ کنسروی، و همیشه… همیشه یک تکه شکلات میخرم. جایزهی کوچک خودم.
یک بعدازظهر بارانی، پشت سر زنی جوان در صف ایستاده بودم. دو کودک خردسال همراهش بودند. یکی آرام گریه میکرد و دیگری خرگوش عروسکیای را در بغل داشت که یک چشمش کنده شده بود.
زن خریدهایش را روی نوار گذاشت: شیر، تخممرغ، برنج، نخودفرنگی یخزده، پوشک… دستهایش میلرزید.
صندوقدار گفت: «۳۸ دلار و ۷۶ سنت.»زن خشکاش زد.
کارتش را بیرون آورد. رد شد.کارت دیگری امتحان کرد. باز هم رد شد.
زیر لب چیزی به صندوقدار گفت:«میتونم شیر و نان رو بردارم؟» صدایش شکست.
در آن لحظه، بدون فکر، کاری کردم.کارت خودم را به صندوقدار دادم و گفتم:«همهاش رو بذار روی حساب من.»
زن برگشت، با چشمانی گشاد از ناباوری:«نه… نمیتونم بذارم.»
گفتم: «میتونی. همهمون گاهی به کمک نیاز داریم.»
لبخند زدم، کیف کوچک خرید را برداشتم و بیرون رفتم.قبل از اینکه بتواند تشکر کند.
من این کار را برای تشکر نکردم.
به یاد آوردم روزهایی را که جوان بودم، بیپول، ترسان، و تنها، وقتی شوهرم رفت و من پسرم را خودم بزرگ کردم. روزی در صفی مثل همان ایستاده بودم… و هیچکس کمکم نکرد.
.آن زن، لیلا نام داشت، همان شب در گروه فیسبوکی محلی نوشت:
«امروز یک غریبه برایم خرید کرد. خانمی مسن با موهای خاکستری و چشمانی مهربان. نصیحتم نکرد. چیزی نخواست. فقط پرداخت کرد و رفت. توی ماشین گریه کردم. بچههام امشب شام خوردند، به لطف او. اگر کسی او را میشناسد، به او بگویید “تشکر کافی نیست.”»
کسی در کامنت نوشت: «صبر کن – بارانی زرد پوشیده بود؟»دیگری گفت: «او بالای فروشگاه تامپسون زندگی میکنه، نه؟ هر صبح میبینمش که گلهاش رو آب میده.»
چند ساعت بعد، مردم شروع کردند به آمدن جلوی در خانهام.نه خبرنگار. نه دوربین.همسایهها بودند.گل آوردند. یک شیشه مربای خانگی. یک شال بافتنی.
نوجوانی یادداشتی گذاشت:«تو برای او پرداخت کردی، من هم ادامه میدم — دارم مجانی به بچههای مرکز جوانان درس میدم.»
بعد، نامهها شروع شد.
پرستاری نوشت: «دیشب بعد از شیفت، کنار بیماری موندم تا آرامش پیدا کنه… چون تو یادم انداختی مهربانی مهم است.»
مردی در حال ترک اعتیاد نوشت: «کیف پولی پیدا کردم و برگردوندمش. به یاد تو افتادم.»
و لیلا؟ هفتهی پیش به دیدنم آمد. بچهها را هم آورد. روی بالکن نشستیم و چای نوشیدیم. کوچولویش خرگوش یکچشمهاش را به من داد و گفت:«اون تو رو دوست داره.»
من هنوز هر جمعه به همان فروشگاه میروم.
حالا گاهی کسی هزینهی شکلات مرا پرداخت میکند.و من میگذارم.
چون مهربانی تمام نمیشود.فقط منتظر میماند… تا کسی شجاع پیدا شود و دوباره آغازش کند.
و اگر میپرسی؟برای دادن امید، پول نمیخواهد.فقط باید کسی را ببینی.واقعاً ببینی.و بی ذکر کلامی، بگویی:«من هم اونجا بودهام. با توام.»
دنیا اینگونه بهتر میشود.نه با سخنرانیهای بزرگ.نه با تیترهای خبری.بلکه در لحظههای آرام.میان آدمهای معمولی.که تصمیم میگیرند مراقب هم باشند.
.بگذار این داستان، دلهای بیشتری را لمس کند….
۱۶:۳۹
بخشیدن یک دل بزرگ میخواد...
۱۷:۲۵
۳:۵۵
یک جوهر روشن است جان من و توآگه نشود کس ز نهان من و توای دوست میان من و تو فرقی نیستحیفیم من و تو در میان من و تو#همام_تبریزی
۱۳:۰۱
۴:۳۸
۱۷:۲۲
۳:۰۶
۳:۰۸
همه میدانیم که دست نوازش بر سر یتیم کشیدن، چه ثوابی دارد… چه اجری در انتظار آن کسی است که دل
یتیمان را به دست آورد.پیامبر رحمت(ص) فرمود: «کسی که یتیمی را سرپرستی کند، من و او در بهشت همچون این دو انگشتیم» و دو انگشت سبابه و وسطی را به هم چسباندند.اما امروز میخواهیم از گروهی دیگر از کودکان بگوییم که شاید یتیمِ پدر نباشند، اما یتیمِ محبت🤍، یتیمِ آرامش و یتیمِ یک زندگی بیدغدغهاند. آنان فرزندان محسنین هستند.یتیم؛ پدر را از دست داده، اما بنیان برجا ماندهیتیم،پدرش را از دست داده؛ درد بزرگی است. درد ناگهانی غمِ از دست دادن. اما خاطره پدر، مثل ستونی محکم، هنوز در ذهن خانواده ایستاده است. احترام پدر، صداقتش، و میراث اخلاقیاش، همچنان خانه را گرم نگاه میدارد. خانواده میداند که بر سایهای از یک تکیهگاهِ از دست رفته، اما قابل احترام، ایستاده است.
اما محسنین؛ پدر هست، اما چطور پدری؟!اینجا،قصه گاهی تلختر است. محسنین، پدر دارند، اما…
· یتیمِ طلاق: پدر و مادر هر دو زندهاند، اما کینهها و جداییها، دیواری بلندتر از مرگ بین آنان کشیده. کودک، در میانه میدان جنگ دو عزیز، زخمی میشود. نه پدری یکپارچه دارد، نه مادری آرام. بنیان خانواده نه با مرگ، که با انتخابِ بزرگترها، متلاشی شده است.
· یتیمِ زندان: پدر پشت میلههاست. کودک، هر روز با نگاه همسایهها، با پچ پچ های مدرسه، با تمسخرها روبرو است. آبروی خانواده در معرض تهدید است و کودک، بار سنگین شرمندگی را بر دوشهای کوچکش حمل میکند.
· یتیمِ از کارافتادگی: پدر در خانه است، اما دیگر آن شاخهی استوار و بارور نیست. کودک، نگرانیِ مادر از فردا را میبیند. فقر، بیپولی و ترس از آینده، جایگزین شادیهای کودکانه شده است. کودک، ناگهان بزرگ میشود و بار مسئولیت بر دوشش میافتد.
به چالش بکشیم…
آیا درد کودکی که هر روز شاهد جدال پدر و مادرش است،از درد یتیم کمتر است؟
آیا رنج کودکی که به خاطر پدر زندانیاش،در جامعه تحقیر میشود، کمتر از اندوه یتیم است؟
آیا دغدغه کودکی که نمیداند فردا نانش از کجا میآید،کمتر از نگرانی یتیم تحت سرپرستی است؟پس بیایید نگاهمان را وسعت بخشیم…حمایت از محسنین،فقط دادن پول نیست.
· دادن آرامش به کودک طلاق است.
· دادن آبرو به خانواده زندانی است.
· دادن امید به خانواده پدر از کارافتاده
باشد که حمایت ما،برای این فرزندان محسنین، پناهگاهی باشد در میان توفان زندگی؛ پناهگاهی از جنس محبت، احترام و امید.#اداره اکرام ایتام استان گیلان
۰۱۳_۳۳۳۶۵۷۱۰
۶:۴۳
التماس دعا...
۱۹:۵۵
دمش گرم هر کی فکر مردمه...
۱۲:۴۵
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد...
چنانچه فرزندی از فرزندان تحت حمایت شما از حمایت کمیته امداد امام خمینی(ره) خارج شده و غیرفعال گردد، سامانه به صورت هوشمند فرزندی مشابه فرزند قبلی به شما اختصاص خواهد داد.میپرسید چرا
زیرا شما در بخش پروفایل🪪 خود در سایت اکرام، در قسمت «مدیریت هوشمند فرزندان معنوی من»، گزینهی «بلی» را فعال کردهاید؛ و این انتخاب زیبا، پلی میشود برای تداوم عشق
و همدلی
شما با کودکان نیازمند.
اداره اکرام ایتام استان گیلان
۰۱۳- ۳۳۳۶۵۷۱۰
۱۲:۴۷
به دنیایی فکر کنید که در آن، مهربانی 🤍موروثی است و دستگیری، از پدر و مادر به فرزند سپرده میشود. تصور کنید که میتوانید زیباترین میراث معنوی را برای عزیزترین کسانتان به ارمغان بیاورید؛ میراثی که نه کهنه میشود و نه هرگز از ارزش آن کاسته میگردد.️از کودکی کودک خود را حامی کن.فرزند شما، در کنار تمام آموزشها و مهارتهایی که میآموزد، نیاز دارد که "احساس بودن برای دیگران" را نیز تجربه کند. او باید بداند که جهان، فقط خانهی او نیست و در این خانه بزرگ، کودکانی هستند که شاید تکیهگاه مطمئنی جز مهربانیهای🤍 او نداشته باشند.از همان اوایل کودکی، برایش از ارزش حمایت از ایتام بگو.در قالب داستانهای قبل از خواب،در خلال بازیها و در لحظههای شیرین با هم بودن، از قلبهایی
بگویید که با وجود همه سختیها، با کمک انسانهای مهربان🤍 میتپند. برایش از کودکی بگویید که چگونه یک حمایت، میتواند مسیر زندگیاش را تغییر دهد. این داستانها، بذر
همدلی را در وجودش میکارند.انفاق و احسان را در ضمیرش نهادینه کن.با تبدیل این کار به یک عادت خانوادگی،کمک به دیگران را بخشی جداییناپذیر از هویت او کنید. وقتی او ببیند که پدر و مادرش با عشق
و علاقه از دیگران حمایت میکنند، این رفتار در ژرفای وجودش ریشه میدواند. این نهادینه شدن، او را در آینده انسانی مسئول، دلسوز و تاثیرگذار خواهد ساخت.چرا که بزرگترین درسی که میتوانیم به فرزندانمان بیاموزیم، این است که چگونه عشق را به دیگران هدیه دهند.
مهربانی اداره دارد ....
اداره اکرامایتام استان گیلان
۱۳:۲۸