بله | کانال الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
عکس پروفایل الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)ا

الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)

۸۵۴ عضو
الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
سلام خسته نباشید میشه میرید پیش خانواده شهدا ماروهم ببرید؟
در جلسات ضبط مصاحبه امکان حضور افراد زیاد وجود ندارد. اما در نظر داریم پس از پایان هر روایت، دیدار عمومی‌تری برای ملاقات با خانواده شهید ترتیب بدیم.undefinedundefined

۱۱:۵۵

بازارسال شده از ربات پیام ناشناس
سلام خسته نباشیدممنون بابت قلم گیرا و موثرتونمیخواستم ببینم امکانش هست از کسانی که زندگی خیلی معمولی داشتند و توی این جنگ کشته شدند هم مطلب بگذاریدمثلاً من عکس خانم های بی حجاب را توی کشته شدگان دیدمخیلی برام سوال هست که چه کار خاصی انجام دادند که به این رتبه رسیدند؟

۱۴:۱۳

الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
سلام خسته نباشید ممنون بابت قلم گیرا و موثرتون میخواستم ببینم امکانش هست از کسانی که زندگی خیلی معمولی داشتند و توی این جنگ کشته شدند هم مطلب بگذارید مثلاً من عکس خانم های بی حجاب را توی کشته شدگان دیدم خیلی برام سوال هست که چه کار خاصی انجام دادند که به این رتبه رسیدند؟
خودمم خیلی علاقه دارمدر مورد شهدایی که تیپ و قیافشون با ما فرق داره بیشتر بدونم و ازشون بنویسم. ممنون میشم اگر کسی می تونه مارو به خانواده هاشون وصل کنه خبر بده...

undefinedundefinedundefined

۱۴:۱۴

یک قسمت دیگه از صعود چهل ساله رو
امشب بعد از نماز مغرب براتون
می گذارم... جا نمونیدundefined
undefined

۱۴:۱۸

بازارسال شده از ربات پیام ناشناس
سلام و خداقوت به شما عزیز گرامیدر رابطه با پیام ناشناس در مورد شهدایی که از لحاظ ظاهری با ما متفاوت بودن، کاش تاکید کنید که بهتره براشون از لفظ کشته شدگان! استفاده نکنیم، اون هم بیش از یک مرتبه. قطعا عزیزی که داخل کانال شماست طبق ارادتی قلبی به این شهدا اون‌جا حضور داره و بهتره که لغت ارزشمند شهید به جای این الفاظ به کار بره، هرچند که این عزیزان افراد متفاوتی بودن از لحاظ ظاهری.

۱۵:۱۹

الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
سلام و خداقوت به شما عزیز گرامی در رابطه با پیام ناشناس در مورد شهدایی که از لحاظ ظاهری با ما متفاوت بودن، کاش تاکید کنید که بهتره براشون از لفظ کشته شدگان! استفاده نکنیم، اون هم بیش از یک مرتبه. قطعا عزیزی که داخل کانال شماست طبق ارادتی قلبی به این شهدا اون‌جا حضور داره و بهتره که لغت ارزشمند شهید به جای این الفاظ به کار بره، هرچند که این عزیزان افراد متفاوتی بودن از لحاظ ظاهری.
شهدایی با ظاهری متفاوت...

۱۵:۲۰

thumbnail
صعود چهل ساله (قسمت هشتم)آقای توکلی آخرین بار ساعت نه‌ونیم شب با محمد تماس گرفت؛ درست چند ساعت پیش از اعلام آتش‌بس. محمد اطلاعات کمی به پدر داد و تماس تمام شد. آخرین باری بود که صدای علی‌اکبرش، قاسمش، عبدالله‌اش را می‌شنید...از میان یک گردان داوطلب، درست یک ساعت پیش از آتش‌بس، تنها محمد بود که با تیر مستقیم منافقین در ایست و بازرسی به شهادت رسید.از صبح، دلِ مادر شور می‌زد. هیچ خبری از تنها پسرش نبود. تلفنش خاموش بود و مادر و پدر بی‌قرار.شاید منتظر بودند هر لحظه محمد زنگ خانه را بزند. آخر آتش‌بس شده بود. محمد چند روزی بود درست خواب و خوراک نداشت. حتماً می‌آمد تا کمی استراحت کند...اما ساعت یک و ربع ظهر با پدر تماس گرفتند. از طرف گردان بسیج گفتند تا نیم ساعت دیگر آنجا هستند.نیم‌ساعتی که جانشان را می‌گرفت. حتماً زخمی شده...
حتماً جانباز شده...
حتماً محمد با آن‌ها برمی‌گردد.
هر دو وسط کوچه ایستاده بودند؛ منتظر گل پسرشان.اما وقتی مادر مدیر مدرسهٔ محمد را از دور دید، پاهایش سست شد.حالا دیگر یقین داشت محمد برنمی‌گردد...

ادامه دارد... الهام هادی نژاد
#صعود_چهل_ساله
@elham_hadinejad

۱۶:۱۴

thumbnail
#شش_نفر خبردار شدم مادر شهیده زهرا عبدی، مادربزرگ حسین کوچولوی ما، امروز صبح به دختر شهیدش پیوست.
زهرا خانم… مادرت نتوانست دوری از تو را تحمل کند.
#شش_نفر#سوگ#مادرت_دق_کرد

@elham_hadinejad

۲۰:۰۶

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

۶:۱۰

به گمان هر شهیدی رازی داردو امروز می خواهم از یکی از رازهای آقا محمد بنویسم..
صوت بعدی را گوش بدهیدتا باهم، همسفر شویم...
#صعود_چهل_ساله
@elham_hadinejad

۶:۱۲

نوای حسین.mp3

۰۲:۰۰-۱.۸۵ مگابایت
می رویم کربلامیان زوار.. قدم به قدم تا عمود هزار و سیصد و چهل و دوم

#صعود_چهل_ساله#اربعین

۶:۱۴

thumbnail
صعود_چهل_ساله(قسمت نهم) آب می‌ریزد و تی می‌کشد. آب می‌ریزد و تی می‌کشد. پشت موکب «ریحانه‌النبی»، عمود هزار و سیصد و چهل‌ودوم، پسر‌بچه‌ای خم شده و حمام و دستشویی زائرها را می‌شوید.هوا گرم است؛ عرق از صورتش می‌چکد. لحظه‌ای می‌ایستد، چند قدم عقب می‌آید تا کارش را نگاه کند. همه‌جا برق می‌زند. دوباره سرش را می‌اندازد پایین و تی را روی زمین می‌کشد. با خودم فکر می‌کنم شاید همین حالا
زیر لب با خدا معامله می‌کند؛
شاید دارد
رزقِ شهادتش را از خدا می‌گیرد.
بعضی‌ها خوب بلدند با سخت‌ترین کارها گره از کار دلشان باز کنند. مثل همین آقا محمد خودمان... مادرش می‌گفت: «اهل فیلم و عکس گرفتن نبود. کلاً دوست داشت کارهایش گمنام و بی‌سر و صدا پیش برود. برای همین هم از او عکس و فیلم زیادی نداریم.» راستش را بخواهید میان حرف‌های مادرش یک‌جایی گم می‌شوم. در ذهنم چهره‌ی خسته‌ی محمد شکل می‌گیرد؛ شبیه همین پسر‌بچه با تیِ خیس در دست. به نظرم محمد آن‌قدرها هم بی‌هیاهو نبود. او خوب فهمیده بود هیاهوی واقعی در دیده شدن آدم‌ها نیست. هیاهوی واقعی
آن‌جاست
که پای امام حسین (ع) در میان باشد،
و خدا خریدار آدمی شود.

ادامه دارد... الهام هادی نژاد
#صعود_چهل_ساله#شهید_محمد_توکلی

@elham_hadinejad

۶:۲۴

ما در این جنگ چه چیزی از دست دادیم؟ سال‌هاست مشت‌هایمان را گره می‌کنیم و از نابودی صهیونیسم سخن می‌گوییم، اما حالا تحمل سختی‌ها برایمان دشوار است... امادر این میان خانواده‌هایی هستند که نه‌تنها عزیزانشان شهید شده‌اند، بلکه خانه و کاشانه‌شان را هم از دست داده‌اند و اکنون شرایط مناسبی ندارند.مدتی است به یک کار جهادی برای رسیدگی به این خانواده‌ها فکر می‌کنم. واقعاً وظیفه ما در قبال آن‌ها چیست؟به همکاری با یک خیریه و جمع‌آوری کمک برای تأمین هزینه‌های زندگی این عزیزان فکر می‌کنم. اگر شما هم پیشنهادی دارید، خوشحال می‌شوم برایم پیام بگذارید.
@elham_hadinejad

۷:۱۹

نماز پر فضیلت یکشنبه ماه ذی القعده یادتون نرهundefined

۷:۳۹

صعود چهل ساله (قسمت دهم)تا حالا شده گوشیت زنگ بخوره و پشت خط، صدای خسته و لرزونِ مادرت بپیچه که می‌گه: «مادر... من و بابات حال‌مون خوش نیست؛ می‌آی عصای دست‌مون شی؟ می‌آی یه لیوان شربت بدی دست‌مون که جگرمون حال بیاد؟»اونجاست که می‌فهمی تمامِ قد کشیدن و بزرگ شدنت برای همین یه لحظه بوده؛ برای اینکه تکیه‌گاهِ کسایی بشی که یه عمر مثل کوه پشتت ایستادن.درست مثل حال آن روز خانم و آقای توکلی که اصلا خوب نبود و توی تنهایی‌شون فکر می‌کردن دیگه محمدی نیست که عصای دست‌شون باشه و دست‌شون رو بگیره، اما...
#صعود_چهل_ساله@elham_hadinejad

۱۱:۴۶

thumbnail
صعود چهل‌ساله (ادامهٔ قسمت دهم)فاطمه‌خانم می‌گوید: «چند روز پیش من و پدر محمد توی خانه تنها بودیم. یهو دلتنگی و نبودن محمد آن‌قدر به دلمان سنگینی کرد که حال هر دومان با هم بد شد. نمی‌خواستیم مزاحم کسی بشویم؛ با همان حال بد، به زور بلند شدیم و خودمان را رساندیم بیمارستان. دوا و سرم و آمپول… خلاصه به هر سختی‌ای بود، آن شب گذشت.فردای آن روز دوباره رفتیم سر مزار محمد؛ گفتیم شاید آن‌جا یک دل سیر گریه کنیم و دلمان کمی آرام بگیرد. همان موقع یکی از همسایه‌ها آمد، فاتحه‌ای خواند و کنارمان ایستاد. دیدم زیرچشمی نگاهم می‌کند، انگار می‌خواهد چیزی بگوید اما مردد است. بالاخره گفت: “فاطمه‌خانم… حالتون خوبه؟ بهتر شدین؟”تعجب کردم؛ چون هیچ‌کس خبر نداشت شب قبل چه بلایی سر ما آمده. گفتم: “خوبم… چطور مگه؟”همسایه گفت: “دیشب آقا محمد رو خواب دیدم. توی بیمارستان بود، زیر بغل باباش رو گرفته بود. بهم گفت:((بابام حالش خوب نیست، اومدم کمکش.)) بعد دیدم شما هم اون‌جا حالتون بد شده. بهش گفتم: آقا محمد، مادرتونم حالش خوب نیست. لبخند زد و گفت:((مامانم به کمک من احتیاج نداره… ملائکه دارن کمکش می‌کنن.))فاطمه‌خانم این‌ها را که تعریف می‌کند، دیگر نمی‌توانم جلوی باران اشکم را بگیرم… مگر می‌شود شهید باشی و عصای دست پدرت نباشی؟!راستی آقا محمد… ما هم حالمان چندان خوب نیست. نمی‌شود برای دل ما هم کاری کنی و کمی از غبار دلمان کم کنی؟!

ادامه دارد... الهام هادی نژاد
#صعود_چهل_ساله
@elham_hadinejad

۱۲:۲۲

الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
undefined صعود چهل‌ساله (ادامهٔ قسمت دهم) فاطمه‌خانم می‌گوید: «چند روز پیش من و پدر محمد توی خانه تنها بودیم. یهو دلتنگی و نبودن محمد آن‌قدر به دلمان سنگینی کرد که حال هر دومان با هم بد شد. نمی‌خواستیم مزاحم کسی بشویم؛ با همان حال بد، به زور بلند شدیم و خودمان را رساندیم بیمارستان. دوا و سرم و آمپول… خلاصه به هر سختی‌ای بود، آن شب گذشت. فردای آن روز دوباره رفتیم سر مزار محمد؛ گفتیم شاید آن‌جا یک دل سیر گریه کنیم و دلمان کمی آرام بگیرد. همان موقع یکی از همسایه‌ها آمد، فاتحه‌ای خواند و کنارمان ایستاد. دیدم زیرچشمی نگاهم می‌کند، انگار می‌خواهد چیزی بگوید اما مردد است. بالاخره گفت: “فاطمه‌خانم… حالتون خوبه؟ بهتر شدین؟” تعجب کردم؛ چون هیچ‌کس خبر نداشت شب قبل چه بلایی سر ما آمده. گفتم: “خوبم… چطور مگه؟” همسایه گفت: “دیشب آقا محمد رو خواب دیدم. توی بیمارستان بود، زیر بغل باباش رو گرفته بود. بهم گفت:((بابام حالش خوب نیست، اومدم کمکش.)) بعد دیدم شما هم اون‌جا حالتون بد شده. بهش گفتم: آقا محمد، مادرتونم حالش خوب نیست. لبخند زد و گفت:((مامانم به کمک من احتیاج نداره… ملائکه دارن کمکش می‌کنن.)) فاطمه‌خانم این‌ها را که تعریف می‌کند، دیگر نمی‌توانم جلوی باران اشکم را بگیرم… مگر می‌شود شهید باشی و عصای دست پدرت نباشی؟! راستی آقا محمد… ما هم حالمان چندان خوب نیست. نمی‌شود برای دل ما هم کاری کنی و کمی از غبار دلمان کم کنی؟! ادامه دارد... الهام هادی نژاد #صعود_چهل_ساله @elham_hadinejad
مادر شهید طور دیگری حرمت دارد... undefined

۱۲:۲۶

الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
مادر شهید طور دیگری حرمت دارد... undefined
مادر شهید را به مجلس شراب نمی برند.. تازیانه نمی زنند، سر برادرش را روی نیزه نمی گذرانند، مادرشهید را به اسارات نمی برند..undefinedبرای دلداری مادران شهدا ملائکه در راهند... undefinedundefined#یازینب

@elham_hadinejad

۱۲:۲۸

الهام هادی نژاد (یک مادر فیلمساز)
undefined صعود چهل‌ساله (ادامهٔ قسمت دهم) فاطمه‌خانم می‌گوید: «چند روز پیش من و پدر محمد توی خانه تنها بودیم. یهو دلتنگی و نبودن محمد آن‌قدر به دلمان سنگینی کرد که حال هر دومان با هم بد شد. نمی‌خواستیم مزاحم کسی بشویم؛ با همان حال بد، به زور بلند شدیم و خودمان را رساندیم بیمارستان. دوا و سرم و آمپول… خلاصه به هر سختی‌ای بود، آن شب گذشت. فردای آن روز دوباره رفتیم سر مزار محمد؛ گفتیم شاید آن‌جا یک دل سیر گریه کنیم و دلمان کمی آرام بگیرد. همان موقع یکی از همسایه‌ها آمد، فاتحه‌ای خواند و کنارمان ایستاد. دیدم زیرچشمی نگاهم می‌کند، انگار می‌خواهد چیزی بگوید اما مردد است. بالاخره گفت: “فاطمه‌خانم… حالتون خوبه؟ بهتر شدین؟” تعجب کردم؛ چون هیچ‌کس خبر نداشت شب قبل چه بلایی سر ما آمده. گفتم: “خوبم… چطور مگه؟” همسایه گفت: “دیشب آقا محمد رو خواب دیدم. توی بیمارستان بود، زیر بغل باباش رو گرفته بود. بهم گفت:((بابام حالش خوب نیست، اومدم کمکش.)) بعد دیدم شما هم اون‌جا حالتون بد شده. بهش گفتم: آقا محمد، مادرتونم حالش خوب نیست. لبخند زد و گفت:((مامانم به کمک من احتیاج نداره… ملائکه دارن کمکش می‌کنن.)) فاطمه‌خانم این‌ها را که تعریف می‌کند، دیگر نمی‌توانم جلوی باران اشکم را بگیرم… مگر می‌شود شهید باشی و عصای دست پدرت نباشی؟! راستی آقا محمد… ما هم حالمان چندان خوب نیست. نمی‌شود برای دل ما هم کاری کنی و کمی از غبار دلمان کم کنی؟! ادامه دارد... الهام هادی نژاد #صعود_چهل_ساله @elham_hadinejad
اگر دوست داشتید این متن رو برای اینکه به دست بقیه هم برسد، بزنید برای مجلهundefined

۱۲:۳۹

thumbnail
شهید محمد توکلی
#صعود_چهل_ساله#مادر_فیلمساز
@elham_hadinejad

۱۴:۴۲